گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران

به میدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را
پر از دود سپند جان من کن دور میدان را
بزن بر جانم آن تیر نگاه صید غافل کش
که در شست تغافل بود و رنگین داشت پیکان را
کمان ناز اگر اینست و زور بازوی غمزه
چه جای دل که روزن می‌کند در سینه سندان را
چه سرها کز بدن بیگانه سازد خنجر شوخی
چه افتد آشنایی با میانت طرف دامان را
درستی در کدامین کوی دل ماند نمی‌دانم
که آن مژگان کج می‌آزماید زخم چوگان را
سر سد جان خون‌آلود بر نوک سنان گردد
کند چشم تو چون تعلیم لعب نیزه مژگان را
ز باران بهار حسن آبی بر گلستان زن
که اندر مهر جان پر گل کند دیوار بستان را
ز روی خویش اگر نقشی گذاری بر درمشرق
ز خجلت کس نبیند بعد ازین خورشید تابان را
شراب لعلی رنگ رخت در ساغر اول
کباب خام‌سوز روی آتش می‌کند جان را
مگر نار خلیل است آن رخ رخشان تعالی‌الله
که در بار است اندر هر شرارش سد گلستان را
چه استیلای حسن است این بمیرم پیش بیدادش
که از لب بازگرداند به دل فریاد و افغان را
تبسم خونبها می‌آورد گو غمزه خنجر زن
که همره کرده می‌آرد نگاه درد درمان را
چه خوبی اله اله در خور آنی که تا باشی
روی اندر عنان بخت فرمان بخش دوران را
شه والا گهر بحر کرم شهزادهٔ اعظم
که مثلش گوهری پیدا نشد دریای امکان را
بلند اقبال فرخ فر خلیل الله دریا دل
که در تاج اقبال است ذاتش میرمیران را
پدر گو کج بنه تاج مرصع کاین در شاهی
چو بر تاجی نشیند بر فروزد چار ارکان را
ز صلب بحر این در کوچو زد یک جنبش موجه
توان دادن به هر یک قطره‌اش سد غوطه عمان را
غیاث الدین محمد آنکه جود باد دست او
به ذلت خانه موری نهد تخت سلیمان را
نمک سالم برون آید ز آب و موم از آتش
چو کار افتد به حفظ کامل او کسر و نقصان را
به دست عالم افتاده است از او سررشته کاری
که شبها پاس دارد گرگ دوک و پشم چوپان را
نکردی بی‌اجازت سیل سر در خانه موری
خواص عدل او همراه اگر می‌بود باران را
بجز نرگس که باد صبح از و شبنم فرو ریزد
ندیده کس به عهد خرم او چشم گریان را
به عهد ضبط حفظش حاملان طبع انسانی
به مخزون ضمایر پاسبان سازند نسیان را
اگر شبه درر باری نبودی درگه بارش
سر اندر دیدهٔ خورشید بودی چوب دربان را
اگر می‌بود حفظ او حصار عصمت آدم
نبودی رخنهٔ آمد شدن وسواس شیطان را
مگر کش آز را سر پر کند از پنبهٔ مرهم
چو گوهر بار سازد بحر طبعش ابر احسان را
عجب بحری که چون در جنبش آرد باد اجلالش
کند خلخال ساق عرش موج شوکت و شان را
چنین بحری بباید تا صدف رخشان دری زاید
که آب او سیاهی شوید از رخسار کیوان را
نه رخشان در ، سهیلی در سپهر جان فروزنده
که رنگ و روی آن آتش زند لعل بدخشان را
سوار عرصهٔ دولت که در جولان اقبالش
نباشد راه جز در چشم اختر پای یکران را
جناب عالی جودش بلند افتاده تا حدی
که آنجا کس به سقایی ندارد ابر نیسان را
به جای دانه در هر رشته سد گوهر کشد خوشه
ز آب جود اگر یک رشحه بخشد کشت دهقان را
اگر اینست جذب همت امید بخش او
به زور دست جود از کوه بیرون می‌کشد کان را
برآوردی ز توفان دود با یک شعلهٔ قهرش
تنوری کو به عهد نوح شد فواره توفان را
عدو دارد ز خوف آن حسام مرگ خاصیت
همان تبلرزه که اندر برف باشد شخص عریان را
زهی جایی رسیدهٔ پایه قدر تو کز عزت
بود کحل الجواهر خاک پایت عین اعیان را
به یک تک درنوردد توسن عزم تو صحرایی
که در گام نخستش ره شود کم حد و پایان را
اگر عزمت ز پای مور بند عجز بردارد
به گامی طی کند گر قطع خواهد سد بیابان را
چو از حبس رحم بیرون نهد پا طفل بدخواهت
نبیند هیچ جا بیش از زمین و سقف زندان را
پی زخم آزمایی سینه خصم تو را جوید
نهد چون مرگ بر نوک سنان فتنه سوهان را
برای دار عبرت نخل عمر دشمنت جوید
اجل چون آزماید اره‌های تیز دندان را
کند کاه سبک در وزن با کوه گران دعوی
اگر از عدل و انصاف تو باشد کفه میزان را
ز بیم آنکه جودت قفلش از گنجینه نگشاید
کلید گنج اندر زیر دندانست ثعبان را
چنان پیشش کشی کش بشکند سد جای پیشانی
کنی چون بر میان کوه محکم دست فرمان را
سخندان داورا وحشی که خضر طبع جانبخشش
ز رشک خامه دارد در سیاهی آب حیوان را
فکنده کشتیش در قلزم فیض ثنای تو
که سازد موجهٔ او کان گوهر جیب و دامان را
چه گوهرها که گردون را اگر درجی ازین بودی
مرصع ساختی تاج زر خورشید تابان را
سزد در موقف ایثار او درهای پر قیمت
اگر لطف تو در زر گیرد این طبع درافشان را
الا تا عاشق و معشوق در هر گفتن و دیدن
کند خاطرنشان خویش سد لطف نمایان را
سپهرت عاشقی بادا که گر چشمت بر او افتد
نویسد در حساب خویشتن سد لطف پنهان را

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

به میدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را
پر از دود سپند جان من کن دور میدان را
هوش مصنوعی: به میدان بیا و اجازه بده که باد به شدت بوزد و آتش را پخش کند. آرزو دارم که جانم در این دود غلیظ محو شود و دور میدان پر از این حالت باشد.
بزن بر جانم آن تیر نگاه صید غافل کش
که در شست تغافل بود و رنگین داشت پیکان را
هوش مصنوعی: با چشمانی پر از عشق و زیبایی، به من زخم بزن و مرا به سوی خود جذب کن، زیرا جمله زندگی من در غفلت و بی‌خبر بودن است و زیبایی نگاه تو مانند پیکانی است که در دستانم رنگین و درخشان به نظر می‌رسد.
کمان ناز اگر اینست و زور بازوی غمزه
چه جای دل که روزن می‌کند در سینه سندان را
هوش مصنوعی: اگر این خوشگلی و زیبایی فقط یک تیر کمان باشد، و اگر قدرت یک چشمک نیز به این زیبایی تعلق داشته باشد، دیگر چه جایی برای دل هست وقتی که این تیر می‌تواند در سینه‌ی سنگینی مانند سندان، روزنی ایجاد کند؟ این شعر به توصیف تاثیر عمیق زیبایی و魅力 در دل اشاره دارد و نشان می‌دهد که یک نگاه یا لبخند می‌تواند آن‌قدر قوی و تاثیرگذار باشد که حتی دل را تحت تاثیر قرار دهد.
چه سرها کز بدن بیگانه سازد خنجر شوخی
چه افتد آشنایی با میانت طرف دامان را
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف تأثیرات عمیق عشق و ارتباطات انسانی می‌پردازد. می‌خواهد بگوید که گاه محبت و آشنایی می‌تواند جدایی‌ها و موانع را از بین ببرد و به انسان‌ها احساس نزدیکی و تعلق بیشتری به یکدیگر بدهد. در واقع، عشق می‌تواند سبب شود که دل‌ها به هم نزدیک‌تر شده و از غم دور شوند، مانند چاقویی که حایل میان دو جسم را از بین می‌برد و به دوستی و همدلی کمک می‌کند.
درستی در کدامین کوی دل ماند نمی‌دانم
که آن مژگان کج می‌آزماید زخم چوگان را
هوش مصنوعی: من نمی‌دانم در کدام گوشهٔ دل حقیقت وجود دارد، چون مژگان آن معشوقه به‌صورت پیچیده‌ای زخم‌های عشق را آزمایش می‌کند.
سر سد جان خون‌آلود بر نوک سنان گردد
کند چشم تو چون تعلیم لعب نیزه مژگان را
هوش مصنوعی: چشمان تو می‌تواند با بازیگری مژگان، سرود خونینی را بر تیرهای تند و تیز ایجاد کند، همان‌طور که جان در اثر زخم‌ها دچار ناکامی و پریشانی می‌شود.
ز باران بهار حسن آبی بر گلستان زن
که اندر مهر جان پر گل کند دیوار بستان را
هوش مصنوعی: از باران بهاری، زیبایی و طراوتی بر باغستان بیاور، زیرا که این باران با عشق و گل‌ها جان می‌گیرد و دیوار باغ را پر از گل می‌کند.
ز روی خویش اگر نقشی گذاری بر درمشرق
ز خجلت کس نبیند بعد ازین خورشید تابان را
هوش مصنوعی: اگر بر چهره‌ات اثری بگذاری و آن را به سمت مشرق بفرستی، از روی شرم هیچ‌کس دیگر خورشید تابان را نخواهد دید.
شراب لعلی رنگ رخت در ساغر اول
کباب خام‌سوز روی آتش می‌کند جان را
هوش مصنوعی: شراب به رنگ سنگ لعل، در اولین لیوان، آتش جان را با داغی از کباب خام، شعله‌ور می‌کند.
مگر نار خلیل است آن رخ رخشان تعالی‌الله
که در بار است اندر هر شرارش سد گلستان را
هوش مصنوعی: آیا آن چهره‌ی درخشان که نشانه‌ای از عظمت خداوند است، همان آتش حضرت ابراهیم نیست که در هر شعله‌اش گلستان را به تصویر می‌کشد؟
چه استیلای حسن است این بمیرم پیش بیدادش
که از لب بازگرداند به دل فریاد و افغان را
هوش مصنوعی: این زیبایی چه سلطه‌ای دارد! من جانم را فدای بی‌عدالتی‌اش می‌کنم، چون او با یک لبخند می‌تواند صدای فریاد و ناله را از دل‌ام بگیرد.
تبسم خونبها می‌آورد گو غمزه خنجر زن
که همره کرده می‌آرد نگاه درد درمان را
هوش مصنوعی: لبخند تو، بهایی دارد و خنجر نگاهت، زخم‌هایی به همراه می‌آورد که درمان درد را در پی دارد.
چه خوبی اله اله در خور آنی که تا باشی
روی اندر عنان بخت فرمان بخش دوران را
هوش مصنوعی: چه خوب است که نام معشوق را بر زبان بیاوری، آن‌که وقتی هستی، سررشته‌ی بخت و سرنوشت را به دست می‌گیرد و بر مسیر زندگی تو تأثیر می‌گذارد.
شه والا گهر بحر کرم شهزادهٔ اعظم
که مثلش گوهری پیدا نشد دریای امکان را
هوش مصنوعی: این شعر به ستایش شخصیتی بزرگ و با ارزش اشاره دارد که مانند جواهر نادری در میان انسان‌هاست. او به عنوان یک رهبر یا پادشاه با ویژگی‌هایی برجسته توصیف شده است و به همین دلیل، نمونه‌اش در دنیای واقعیت یافت نمی‌شود. در واقع، او نماد عظمت و کمال است و در دریاچه‌ای از امکانات، درخشش خاصی دارد.
بلند اقبال فرخ فر خلیل الله دریا دل
که در تاج اقبال است ذاتش میرمیران را
هوش مصنوعی: خوش‌اقبال و خوش‌فراز، مانند خلیل الله، فردی با دل بزرگ است که در اوج موفقیتش، مقام والایی دارد و به مانند یک فرمانده بزرگ و قدرتمند شناخته می‌شود.
پدر گو کج بنه تاج مرصع کاین در شاهی
چو بر تاجی نشیند بر فروزد چار ارکان را
هوش مصنوعی: پدر، بگو کجای تاج با جواهر را بگذارم؟ زیرا وقتی این تاج بر سر شاهی قرار گیرد، چهار گوشه سلطنت را درخشان‌تر می‌کند.
ز صلب بحر این در کوچو زد یک جنبش موجه
توان دادن به هر یک قطره‌اش سد غوطه عمان را
هوش مصنوعی: از دل دریا، حرکتی ایجاد شده که می‌تواند به هر یک از قطره‌هایش نیرویی بدهد تا مانع غوطه‌ور شدن عمان شود.
غیاث الدین محمد آنکه جود باد دست او
به ذلت خانه موری نهد تخت سلیمان را
هوش مصنوعی: غیاث‌الدین محمد، فردی است که خیر و بخشش او به قدری زیاد است که به واسطه آن، حتی خانه‌ای کوچک و حقیر به مقام و ارزشی والا می‌رسد و تخت سلیمان را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
نمک سالم برون آید ز آب و موم از آتش
چو کار افتد به حفظ کامل او کسر و نقصان را
هوش مصنوعی: نمک خالص از آب به صورت طبیعی خارج می‌شود و موم نیز از حرارت درست می‌شود. وقتی که کار به حفظ کامل آن‌ها برسد، هیچ نوع کسر و کمبودی در آن‌ها وجود نخواهد داشت.
به دست عالم افتاده است از او سررشته کاری
که شبها پاس دارد گرگ دوک و پشم چوپان را
هوش مصنوعی: یک فرد دانا و فرزانه مسأله‌ای را به عهده گرفته است که او در شب‌ها مراقب گرگ‌ها و پشم‌های چوپان باشد. در واقع، او دغدغه و مسئولیتی دارد که نیاز به دقت و مراقبت شبانه دارد.
نکردی بی‌اجازت سیل سر در خانه موری
خواص عدل او همراه اگر می‌بود باران را
هوش مصنوعی: سیل بی‌اجازه وارد خانه مورچه‌ای نمی‌شود، اگر بارانی هم می‌بارید، این عدالت او بود که می‌خواست در خانه‌ی مورچه بی‌نظم ایجاد نشود.
بجز نرگس که باد صبح از و شبنم فرو ریزد
ندیده کس به عهد خرم او چشم گریان را
هوش مصنوعی: به جز نرگس که صبحگاهان باد و شبنم بر او می‌ریزد، هیچ‌کس در زمان خوشی او، اشک‌های خود را نمی‌بیند.
به عهد ضبط حفظش حاملان طبع انسانی
به مخزون ضمایر پاسبان سازند نسیان را
هوش مصنوعی: در زمان گذشته، انسان‌ها سعی می‌کردند تا با نوشتن و ضبط اطلاعات، حافظه خود را تقویت کنند و از فراموشی جلوگیری کنند. آن‌ها به کمک هنر و دانش، به حفظ افکار و احساسات عمیق خود پرداخته و از آنچه در درونشان بود، مراقبت می‌کردند.
اگر شبه درر باری نبودی درگه بارش
سر اندر دیدهٔ خورشید بودی چوب دربان را
هوش مصنوعی: اگر ابرها بر سر شما سایه نمی‌افکندند، در آن صورت نور خورشید به درون خانه نفوذ می‌کرد و دربان نیز به خوبی می‌توانست از آن بهره‌مند شود.
اگر می‌بود حفظ او حصار عصمت آدم
نبودی رخنهٔ آمد شدن وسواس شیطان را
هوش مصنوعی: اگر خداوند آدم را به دیواری از عصمت و حفاظت در برابر خطاها نمی‌پوشانید، شیطان به راحتی می‌توانست او را وسوسه کند و به او آسیب برساند.
مگر کش آز را سر پر کند از پنبهٔ مرهم
چو گوهر بار سازد بحر طبعش ابر احسان را
هوش مصنوعی: آیا ممکن است که کشش و تمایل او با چیزی نرم و آرام مثل پنبه پر شود، تا به این ترتیب، مانند گوهری درخشان، دریاچه‌ی خلاقیتش تحت تأثیر رحمت و لطف دیگران قرار بگیرد؟
عجب بحری که چون در جنبش آرد باد اجلالش
کند خلخال ساق عرش موج شوکت و شان را
هوش مصنوعی: این یک دریا است که وقتی باد به حرکتش درآورد، مانند زنجیری به پاهای عرش آسمان جلوه‌گری می‌کند و عظمت و مقام خود را نشان می‌دهد.
چنین بحری بباید تا صدف رخشان دری زاید
که آب او سیاهی شوید از رخسار کیوان را
هوش مصنوعی: برای به وجود آوردن مرواریدی درخشان، باید دری عمیق و وسیع وجود داشته باشد که آب آن، به خاطر زیبایی سیاه کیوان، رنگ بگیرد.
نه رخشان در ، سهیلی در سپهر جان فروزنده
که رنگ و روی آن آتش زند لعل بدخشان را
هوش مصنوعی: در اینجا به زیبایی و درخشش یکی از ستاره‌ها اشاره شده است. این ستاره علاوه بر روشنایی خود، بر جذابیت و زیبایی سنگی گرانبها مثل لعل بدخشان تأثیر می‌گذارد و آن را زیباتر و پرجنب و جوش‌تر می‌کند.
سوار عرصهٔ دولت که در جولان اقبالش
نباشد راه جز در چشم اختر پای یکران را
هوش مصنوعی: در این بیت به این موضوع اشاره شده است که کسی که در عرصهٔ قدرت و موفقیت قرار دارد، باید توجه کند که هنگام رویارویی با اقبال و شانس، راهی جز تمرکز بر هدف و استفاده از فرصت‌ها ندارد. در واقع، او باید به موفقیت خود و نشانه‌های آن توجه کند و از آن‌ها بهره‌برداری کند.
جناب عالی جودش بلند افتاده تا حدی
که آنجا کس به سقایی ندارد ابر نیسان را
هوش مصنوعی: شما بزرگواری و دست و دلبازی‌تان به حدی زیاد است که در آن مکان کسی به گرد ساقی بودن شما نمی‌رسد، حتی ابرهای بهاری.
به جای دانه در هر رشته سد گوهر کشد خوشه
ز آب جود اگر یک رشحه بخشد کشت دهقان را
هوش مصنوعی: به جای اینکه فقط دانه‌ای در هر رشته بکارند، اگر از آب بخشندگی خدا یک قطره هم به زمین بدهند، خوشه‌های پربرکت و گوهری را به زمین می‌دمد و برداشت دهقان را افزایش می‌دهد.
اگر اینست جذب همت امید بخش او
به زور دست جود از کوه بیرون می‌کشد کان را
هوش مصنوعی: اگر این گونه جذب آرزوهایش باشد، این قدرت اوست که می‌تواند با مهربانی و سخاوتش، بار سنگینی را از کوه بیرون بکشد.
برآوردی ز توفان دود با یک شعلهٔ قهرش
تنوری کو به عهد نوح شد فواره توفان را
هوش مصنوعی: با یک شعله‌ی خشم، توفان و دود را برآورده‌ای که مانند آتش در تنوری که به عهد نوح تعلق دارد، به جوش و خروش آمده است.
عدو دارد ز خوف آن حسام مرگ خاصیت
همان تبلرزه که اندر برف باشد شخص عریان را
هوش مصنوعی: دشمن به خاطر ترس از شمشیر مرگ، همان انگیزه‌ای را دارد که وقتی شخصی در برف برهنه باشد.
زهی جایی رسیدهٔ پایه قدر تو کز عزت
بود کحل الجواهر خاک پایت عین اعیان را
هوش مصنوعی: شما به مقام و منزلتی والا دست یافته‌اید، به‌طوری‌که حتی از بزرگان و جواهرات گرانبها نیز با ارزش‌تر به نظر می‌رسید و خاک پای شما به‌طور خاص، نشانه‌ای از عظمت و کرامت شماست.
به یک تک درنوردد توسن عزم تو صحرایی
که در گام نخستش ره شود کم حد و پایان را
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که اراده و عزم تو همانند یک اسب چابک می‌تواند به سادگی و در همان گام اول، دنیایی وسیع و بی‌پایان را فتح کند.
اگر عزمت ز پای مور بند عجز بردارد
به گامی طی کند گر قطع خواهد سد بیابان را
هوش مصنوعی: اگر اراده‌ات به اندازه پای یک مور محکم باشد، می‌توانی با یک گام مسافت‌های طولانی را طی کنی و اگر بخواهی، می‌توانی از موانع بزرگ مانند بیابان عبور کنی.
چو از حبس رحم بیرون نهد پا طفل بدخواهت
نبیند هیچ جا بیش از زمین و سقف زندان را
هوش مصنوعی: زمانی که کودک بی‌رحم از بند رحم مادر خارج می‌شود، نمی‌تواند چیزی جز زمین و سقف زندان را ببیند.
پی زخم آزمایی سینه خصم تو را جوید
نهد چون مرگ بر نوک سنان فتنه سوهان را
هوش مصنوعی: پی زخم آزمایی، سینه دشمن تو را طلب می‌کند، چنان که مرگ بر نوک نیزه‌ها، خنکای فتنه را می‌آورد.
برای دار عبرت نخل عمر دشمنت جوید
اجل چون آزماید اره‌های تیز دندان را
هوش مصنوعی: عمر دشمنت به دنبال فرصتی برای پایان دادن به عمر توست، همان‌طور که یک دار abr درخت‌های نخل برای یادآوری در خطر است. وقتی زمان امتحان برسد، همچون اره‌های تیز، درد و مشکلات آشکار می‌شوند.
کند کاه سبک در وزن با کوه گران دعوی
اگر از عدل و انصاف تو باشد کفه میزان را
هوش مصنوعی: کاه سبک برای ترازوی سنگین همانند کوه است. اگر تو بر اساس عدالت و انصاف قضاوت کنی، ترازوی سنجش را به درستی تنظیم خواهی کرد.
ز بیم آنکه جودت قفلش از گنجینه نگشاید
کلید گنج اندر زیر دندانست ثعبان را
هوش مصنوعی: به خاطر ترس از اینکه بزرگواری تو باعث جلوگیری از گشایش خزانه‌ات شود، کلید گنج در زیر دندان افعی نهان است.
چنان پیشش کشی کش بشکند سد جای پیشانی
کنی چون بر میان کوه محکم دست فرمان را
هوش مصنوعی: اگر او را به زور به جلو بکشی، ممکن است سد را بشکند. در صورتی که با اراده و استحکام بر روی مشکلات بایستی، می‌توانی به هدف خود برسی.
سخندان داورا وحشی که خضر طبع جانبخشش
ز رشک خامه دارد در سیاهی آب حیوان را
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به توصیف شخصیتی می‌پردازد که بخاطر استعداد و توانایی‌هایش در زمینه بیان و تفکر، درخششی خاص دارد. اشاره به "خضر طبع" نشان می‌دهد که این شخصیت دارای طبیعتی خالص و عمیق است و از نظر خلاقیت، حسادت دیگران را برمی‌انگیزد. همچنین، نسبت دادن این ویژگی‌ها به "سیاهی آب حیوان" به معنای مقابله این شخص با چالش‌ها و سختی‌هاست، به طوری که او درون این شرایط می‌تواند به شکوفایی برسد. به طور کلی، شاعر می‌خواهد بگوید که این فرد با وجود مشکلات، به وسیله حسن نیت و استعدادش می‌تواند بر آن‌ها غلبه کند و خود را نمایان کند.
فکنده کشتیش در قلزم فیض ثنای تو
که سازد موجهٔ او کان گوهر جیب و دامان را
هوش مصنوعی: کشتزار تو در دریاچه‌ای از نعمت و فضیلت است که به توجیه و ستایش تو رونق می‌گیرد، به‌گونه‌ای که هر موجش به مانند مادری از جواهراتی است که در دامن خود دارد.
چه گوهرها که گردون را اگر درجی ازین بودی
مرصع ساختی تاج زر خورشید تابان را
هوش مصنوعی: اگر از آسمان سنگ‌های قیمتی و باارزش وجود داشت، می‌توانستی با آن‌ها تاج زرین خورشید را زینت ببخشی.
سزد در موقف ایثار او درهای پر قیمت
اگر لطف تو در زر گیرد این طبع درافشان را
هوش مصنوعی: در مقام فداکاری شایسته است که درهای گرانبها باز شود؛ اگر محبت تو بر این روح درخشان تأثیر بگذارد، این استعداد به شکوفایی خواهد رسید.
الا تا عاشق و معشوق در هر گفتن و دیدن
کند خاطرنشان خویش سد لطف نمایان را
هوش مصنوعی: بدان که تا زمانی که عاشق و معشوق در هر گفت‌وگو و دیداری یاد خود را در دل حفظ کنند، محبت و لطف نمایان خواهد شد.
سپهرت عاشقی بادا که گر چشمت بر او افتد
نویسد در حساب خویشتن سد لطف پنهان را
هوش مصنوعی: اگر چشم تو به آسمان عشق بیفتد، زیبایی‌های پنهان را در دل خود ثبت می‌کنی.