گنجور

شمارهٔ ۱ - شرح حال

آه، آه از جور چرخ چنبری
داد، داد از دست ظلم روزگار
از جفای این سپهر نیلگون
جای دارد گر بگریم زار زار
روز و شب چون شخص مسلولم بود
دل غمین و، رنگ زرد و، تن نزار
ساربان دهر گویی کرده است
در دماغ بختی بختم مهار
نه حبیبی تا که از آب وفا
از دل غمدیده ام شوید غبار
یک نفر از آشنایان قدیم
ساعتی با خود نه بینم سازگار
دوستی با هر که کردم در جهان
کرد با من، دشمنی را آشکار
من به مهر، ار می شوم نزدیک دوست
دوست از من می کند قهرا فرار
گر بگردم گرد قد شمع دوست
سوزدم از شعله ای پروانه وار
چاره جویان رو به هرکس می کنم
او به درد تازه ام سازد دچار
گشته گویی با من از بی طالعی
دوست دشمن، خویش عقرب، یار، مار
بر در هر کس که رفتم مستجیر
بهر خود کس را ندیدم مستجار
بسکه از تن ها دلم آمد به تنگ
کرده ام تنهایی اینک اختیار
چون ندیدم فتح بابی از کسی
در بروی خویش کردم استوار
گشته ام از مردمان عزلت گزین
شاعری را کرده ام بر خود شعار
مونس شب های من باشد کتاب
کو مرا یاری ست، یار غمگسار
روزها کاری گرم آید به پیش
لاعلاجا می شوم مشغول کار
قانع استم من به یک قرص جوین
واثق استم من به لطف کردگار
قرصهٔ نانی ز گندم یا ز جو
شکر گویان می برم او را به کار
شکر ایزد را که با حال تباه
نیستم از منت کس زیر بار
راست گویم غمزدایی در جهان
من ندیدم غیر سیم سکه دار
حاش لله نیست از کس شکوه ام
جز ز بخت خویش و چرخ کجمدار
نه مرا در کیسه باشد سیم و زر
تا کنم با زر به مردم افتخار
نه کمالی تا به امداد کمال
در میان خلق یابم اعتبار
نه مرا حسنی که عاشق پیشه گان
در قفایم اوفتند از هر کنار
نه مرا آواز و صوت دل کشی ست
تا کنم آوازه خوانی پای تار
نیستم طرار و دزد و راهزن
تا نمایم رهزنی شب های تار
نه مرا باشد غلام و نه کنیز
نه خری دارم نه اسب راهوار
نیستم غواص تا از قعر بحر
در برون آرم لطیف و شاهوار
نیستم واعظ که دور منبرم
مردمان گردند گرد از هر کنار
از تکبر سر بسایم بر سپهر
چون بگیرم بر سر منبر قرار
روضه خوان هم نیستم کز بهر زر
بانوای شور و شهناز و حصار
گه کنم ذکر شکستی از حسین
گاه از فتح یزید نابکار
نه امیرم، نه وزیرم، نه دبیر
نه مدیرم، نه مشیرم، نه مشار
هم نیم عشار کز وجه حرام
خانه ها سازم وسیع و زرنگار
نیستم منشی که از یک نقطه ای
یک کنم ده ده صد و صد را هزار
نه مرا در شاعری دستی قوی ست
تا شوم با شعر گویان هم قطار
به که با این نقص های بی عدد
به که با این عیب های بی شمار
طول ندهم شرحال خویش را
شرح حال خود نمایم اختصار
شاعری، صنعتگری بی طالعم
مفلسی آواره از شهر و دیار
مولدم شیراز و هندم مسکن است
بی کس و محروم، از خویش و تبار
ای دریغا شغل من صورتگری ست
زین عمل هستم ز یزدان شرمسار
چون بود صورتگری فعل حرام
زین عمل دایم مرا ننگ است و عار
لیک با این شغل هرگز نیستم
ناامید از رحمت پروردگار
شاعر استم شیوه ام مداحی است
ز آنکه جز مداحیم ناید به کار
مادح استم پیشه ام مدح علی است
سرور مردان، قسیم خلد و نار
نیستم زان شاعران کز بهر زر
شعرها گویم چو در شاهوار
از امیران نقد گیرم مشت مشت
وز وزیران جنس یابم بار بار
شکرالله نیستم مداح کس
جز نبی و حیدر دلدل سوار
مادح پیغمبر و آلم مدام
سال و ماه و هفته و لیل و نهار
دارم امید آنکه از راه کرم
شافعم گردد علی روز شمار
نی کنم مدح کسی بهر صله
نی کنم خود را میان خلق خوار
مدح مردم کردنم بهر صله
خال خذلانی گذارد بر عذار
مدح مولا سازدم در نشاتین
سربلند و، سرفراز و، رستگار
مدح کس هرگز نگویم بهر زر
گر در این عالم بمیرم ز افتقار
آنکه گوید مدح از بهر صله
تخم خود ضایع کند در شوره زار
مدح مردم سر بسر باشد دروغ
در دروغ هرگز نباشد اعتبار
روبهی را گفت باید شیر نر
کم دلی را رستم و اسفنیار
آنکه ترسید از صدای گربه ای
بایدش گفتن یل ضیغم شکار
بد گلی را گفت باید یوسفی
ابلهی را سرور و صدر کبار
از برای مال دنیای دنی
هر دنی را گفت باید کامکار
در حقیقت قدح باشد این نه مدح
نیست اینها حسن کس باشد عوار
چون کنی مداحی نو دولتی
بشکفد چونان گل از باد بهار
مدح خود چون بشنود آن بوالفضول
می شود مسرور و شاد و شادخوار
و آنکه از جد پدر دارد به ارث
دولت و جاه و جلال و اقتدار
مدح او را چون کسی گوید یقین
می شود پژمرده و آسیمه سار
گرچه دانم کاین سخن های رهی
در مذاق بعضی افتد ناگوار
لیک من حق گویم و حق آگه هست
کاین سخن ها راست نقدی خوش عیار
گفتم و انصاف می خواهم کنون
از بزرگان و کسان هوشیار
گر خلاف است این سخن های رهی
از خلاف خویش جویم اعتذار
ور صحیح است و درست و بی خلاف
این سخن از من بماند یادگار

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
قالب شعری: قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

آه، آه از جور چرخ چنبری
داد، داد از دست ظلم روزگار
هوش مصنوعی: ای کاش از سختی‌های روزگار و ظلمی که زمانه به ما می‌کند، فریادی بزنیم.
از جفای این سپهر نیلگون
جای دارد گر بگریم زار زار
هوش مصنوعی: اگر بخواهم از بدی‌های این آسمان آبی شکایت کنم، حق دارم که به شدت بگریم.
روز و شب چون شخص مسلولم بود
دل غمین و، رنگ زرد و، تن نزار
هوش مصنوعی: روز و شب مثل یک فرد بیمار در حالت ناگواری به سر می‌برم؛ دلم غمگین است، چهره‌ام رنگ پریده و بدنم ضعیف و نزار است.
ساربان دهر گویی کرده است
در دماغ بختی بختم مهار
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که زندگی و سرنوشت من تحت کنترل کسی است که به نوعی هدایت‌گر زمان و بخت من است. انگار که این شخص در حال راندن و هدایت مسیر زندگی من است و من فقط در دست تقدیر قرار دارم.
نه حبیبی تا که از آب وفا
از دل غمدیده ام شوید غبار
هوش مصنوعی: هیچ دوست عزیزی نیست که با آب وفا، غم و غصه‌های قلب پریشان من را بشوید و پاک کند.
یک نفر از آشنایان قدیم
ساعتی با خود نه بینم سازگار
هوش مصنوعی: یک نفر از دوستان قدیمی را نمی‌بینم که با من سازگاری داشته باشد.
دوستی با هر که کردم در جهان
کرد با من، دشمنی را آشکار
هوش مصنوعی: هر کسی که با او دوستی کردم، در جهان او نیز با من دوستی کرده است و دشمنی‌ها را برای من عیان ساخته است.
من به مهر، ار می شوم نزدیک دوست
دوست از من می کند قهرا فرار
هوش مصنوعی: اگر من با محبت به سوی دوست بروم، او به طور طبیعی از من دوری می‌کند.
گر بگردم گرد قد شمع دوست
سوزدم از شعله ای پروانه وار
هوش مصنوعی: اگر دور شمع دوست بگردم، چون پروانه از شعله‌اش می‌سوزم.
چاره جویان رو به هرکس می کنم
او به درد تازه ام سازد دچار
هوش مصنوعی: هر بار که به دنبال راه حلی می‌گردم و با کسی صحبت می‌کنم، او به نوعی درد و مشکل جدیدی را برایم به وجود می‌آورد.
گشته گویی با من از بی طالعی
دوست دشمن، خویش عقرب، یار، مار
هوش مصنوعی: دوست و دشمن، هر دو شبیه به یکدیگرند و در حالتی که به دور از آگاهی هستم، نمی‌توانم تفاوت آن‌ها را تشخیص دهم. همچنین، دوستان و دشمنان ممکن است به صورت غیرمنتظره خطراتی مشابه به هم داشته باشند.
بر در هر کس که رفتم مستجیر
بهر خود کس را ندیدم مستجار
هوش مصنوعی: هر کسی را که دیدم، به او پناه بردم و در جستجوی کمک بودم، اما هیچ‌کس را در آن حال یار و یاور نیافتم.
بسکه از تن ها دلم آمد به تنگ
کرده ام تنهایی اینک اختیار
هوش مصنوعی: به خاطر شدت دلزدگی از جسم و مادیات، حالا تصمیم به خودتنهایی و دوری از آن‌ها گرفته‌ام.
چون ندیدم فتح بابی از کسی
در بروی خویش کردم استوار
هوش مصنوعی: وقتی کسی به من کمک نکرد و درهای موفقیت را برایم نگشود، خودم تصمیم گرفتم با اراده و جدیت، به جلو بروم و به تلاش ادامه دهم.
گشته ام از مردمان عزلت گزین
شاعری را کرده ام بر خود شعار
هوش مصنوعی: من به دور از مردم زندگی کرده‌ام و برای خود شاعرانه زندگی می‌کنم.
مونس شب های من باشد کتاب
کو مرا یاری ست، یار غمگسار
هوش مصنوعی: کتاب همدم شب‌های من است و در لحظات سختی کمکم می‌کند و به من آرامش می‌بخشد.
روزها کاری گرم آید به پیش
لاعلاجا می شوم مشغول کار
هوش مصنوعی: در روزهایی که مشغول به کار می‌شوم، احساس می‌کنم که در دست خودم نیست و به نوعی بی‌هدف و بی‌انگیزه شده‌ام.
قانع استم من به یک قرص جوین
واثق استم من به لطف کردگار
هوش مصنوعی: من به یک نان جوین قانع هستم و به رحمت خداوند اطمینان دارم.
قرصهٔ نانی ز گندم یا ز جو
شکر گویان می برم او را به کار
هوش مصنوعی: تکه‌ای نان از گندم یا جو می‌برم و با شکر و شیرینی به کار می‌برم.
شکر ایزد را که با حال تباه
نیستم از منت کس زیر بار
هوش مصنوعی: خدا را شکر می‌کنم که در شرایط بدی نیستم و به خاطر هیچ‌کس زیر بار ذلت نرفته‌ام.
راست گویم غمزدایی در جهان
من ندیدم غیر سیم سکه دار
هوش مصنوعی: من به درستی می‌گویم که در این دنیا، جز پول و ثروت، چیزی برای کاهش غم و اندوه ندیدم.
حاش لله نیست از کس شکوه ام
جز ز بخت خویش و چرخ کجمدار
هوش مصنوعی: من جز به سرنوشت و گردش نادرست روزگار از کسی شکایت ندارم.
نه مرا در کیسه باشد سیم و زر
تا کنم با زر به مردم افتخار
هوش مصنوعی: من نه پول و ثروت دارم تا بخواهم به واسطه آن برای مردم خود را بزرگ و باافتخار جلوه دهم.
نه کمالی تا به امداد کمال
در میان خلق یابم اعتبار
هوش مصنوعی: هرگز به کمال و موفقيت نمی‌توانم دست یابم تا زمانی که در میان مردم و با کمک آن‌ها اعتبار و ارزش پیدا نکنم.
نه مرا حسنی که عاشق پیشه گان
در قفایم اوفتند از هر کنار
هوش مصنوعی: من نه آن چهره زیبا و خوشایندی دارم که عاشقان بخواهند به دنبال من بیفتند و از هر سو به من توجه کنند.
نه مرا آواز و صوت دل کشی ست
تا کنم آوازه خوانی پای تار
هوش مصنوعی: من نه آنقدر صدای زیبایی دارم که بتوانم به خوانندگی بپردازم و نه دلی دارم که به شوق آن، ساز بزنم.
نیستم طرار و دزد و راهزن
تا نمایم رهزنی شب های تار
هوش مصنوعی: من دزدی و راهزنی نیستم که در شب‌های تار به سرقت مشغول شوم.
نه مرا باشد غلام و نه کنیز
نه خری دارم نه اسب راهوار
هوش مصنوعی: نه من کسی را به عنوان خدمتکار دارم و نه کنیزی، نه هیج حیوانی مثل خر یا اسب برای سفر کردن.
نیستم غواص تا از قعر بحر
در برون آرم لطیف و شاهوار
هوش مصنوعی: من غواص نیستم که بتوانم از عمق دریا چیزهای نازک و قیمتی را بیرون بیاورم.
نیستم واعظ که دور منبرم
مردمان گردند گرد از هر کنار
هوش مصنوعی: من واعظی نیستم که مردم دور منبرم جمع شوند و از هر سو به من نگاه کنند.
از تکبر سر بسایم بر سپهر
چون بگیرم بر سر منبر قرار
هوش مصنوعی: به جای خودخواهی و بزرگ‌منشی، سر خود را به آسمان می‌سایم تا وقتی بر منبر می‌نشینم، با آرامش و وقار باشم.
روضه خوان هم نیستم کز بهر زر
بانوای شور و شهناز و حصار
هوش مصنوعی: من روضه‌خوانی نیستم که به خاطر پول برای کسی نغمه سرایی کنم، مثل شور و شهناز و حصار.
گه کنم ذکر شکستی از حسین
گاه از فتح یزید نابکار
هوش مصنوعی: هر گاه به یاد شکسته شدن امام حسین می‌افتم، گاهی هم از پیروزی یزید ستمگر صحبت می‌کنم.
نه امیرم، نه وزیرم، نه دبیر
نه مدیرم، نه مشیرم، نه مشار
هوش مصنوعی: من نه یک فرد حکومتی‌ام، نه مقام بالا دارم، نه کارمند رسمی هستم، نه مدیری و نه مشاوری.
هم نیم عشار کز وجه حرام
خانه ها سازم وسیع و زرنگار
هوش مصنوعی: من نیم از مال حرام می‌سازم خانه‌هایی وسیع و زیبا.
نیستم منشی که از یک نقطه ای
یک کنم ده ده صد و صد را هزار
هوش مصنوعی: من انسانی نیستم که بخواهم با یک نقطه شروع کنم و آن را به عددهای بزرگتر تبدیل کنم.
نه مرا در شاعری دستی قوی ست
تا شوم با شعر گویان هم قطار
هوش مصنوعی: من در شعر گفتن به اندازه کافی توانایی ندارم تا بتوانم با شاعران بزرگ هم‌رده شوم.
به که با این نقص های بی عدد
به که با این عیب های بی شمار
هوش مصنوعی: بهتر است که با این کمبودهای فراوان مواجه شوم تا اینکه با این عیب‌های زیاد مواجه شوم.
طول ندهم شرحال خویش را
شرح حال خود نمایم اختصار
هوش مصنوعی: نمی‌خواهم به تفصیل درباره خودم صحبت کنم، بلکه به شکل مختصر وضعیت خود را بیان می‌کنم.
شاعری، صنعتگری بی طالعم
مفلسی آواره از شهر و دیار
هوش مصنوعی: شاعر یک صنعتگر است که به خاطر بی‌توجهی به سرنوشتش، در فقر و بی‌خانمانی در جستجوی مکان و منزل خود است.
مولدم شیراز و هندم مسکن است
بی کس و محروم، از خویش و تبار
هوش مصنوعی: من در شیراز به دنیا آمده‌ام و خانه‌ام در هند است. در این دنیا، بی‌کس و تنها هستم و از خانواده و نژاد خود دور بوده‌ام.
ای دریغا شغل من صورتگری ست
زین عمل هستم ز یزدان شرمسار
هوش مصنوعی: افسوس که کار من نقاشی است و به خاطر این فعالیت، از خدایی که منبع زیبایی است، شرمنده‌ام.
چون بود صورتگری فعل حرام
زین عمل دایم مرا ننگ است و عار
هوش مصنوعی: هرگاه که هنرمند در کار خود به انجام عمل ناپسند بپردازد، من از این کار پیوسته شرمنده و بی‌زبانم.
لیک با این شغل هرگز نیستم
ناامید از رحمت پروردگار
هوش مصنوعی: با وجود اینکه در این کار سخت و پرچالش هستم، هرگز از رحمت خدا ناامید نخواهم شد.
شاعر استم شیوه ام مداحی است
ز آنکه جز مداحیم ناید به کار
هوش مصنوعی: من شاعر هستم و شیوه‌ام ستایشگری است، چرا که غیر از ستایشگری کار دیگری از دستم برنمی‌آید.
مادح استم پیشه ام مدح علی است
سرور مردان، قسیم خلد و نار
هوش مصنوعی: شغل من ستایش کردن است و من به ستایش علی می‌پردازم، که رهبری انسان‌ها و تقسیم‌کننده بهشت و دوزخ است.
نیستم زان شاعران کز بهر زر
شعرها گویم چو در شاهوار
هوش مصنوعی: من از آن شاعران نیستم که به خاطر جواهرات و ثروت شعر بگویم، مانند شاهزاده‌ای که فقط به زیبایی ظاهری توجه دارد.
از امیران نقد گیرم مشت مشت
وز وزیران جنس یابم بار بار
هوش مصنوعی: از فرمانروایان پول را به مقدار زیاد می‌گیرم و از وزیران اجناس را به دفعات زیاد به دست می‌آورم.
شکرالله نیستم مداح کس
جز نبی و حیدر دلدل سوار
هوش مصنوعی: من جز در وصف پیامبر و حضرت علی، کسی را مدح نمی‌کنم و شکر خدا را به خاطر این امر دارم.
مادح پیغمبر و آلم مدام
سال و ماه و هفته و لیل و نهار
هوش مصنوعی: مدح و ستایش پیامبر و اهل بیت او همیشه و در تمامی زمان‌ها و دوره‌ها، چه در روز و چه در شب ادامه دارد.
دارم امید آنکه از راه کرم
شافعم گردد علی روز شمار
هوش مصنوعی: امید دارم که به خاطر لطف و کرم خود، علی هر روز مایه شفا و درمان من شود.
نی کنم مدح کسی بهر صله
نی کنم خود را میان خلق خوار
هوش مصنوعی: من برای دریافت پاداش، کسی را ستایش نمی‌کنم و نمی‌خواهم خود را در میان مردم کوچک و بی‌ارزش جلوه بدهم.
مدح مردم کردنم بهر صله
خال خذلانی گذارد بر عذار
هوش مصنوعی: ستایش مردم را به خاطر پاداشی که از آن می‌گیرم، به خاطر این است که چهره‌ای زشت و بی‌رحم بر چهره من نقش بسته است.
مدح مولا سازدم در نشاتین
سربلند و، سرفراز و، رستگار
هوش مصنوعی: من در دو جهان به ستایش مولایم می‌پردازم؛ کسی که در زندگی و پس از مرگ، سرفراز و کامیاب است.
مدح کس هرگز نگویم بهر زر
گر در این عالم بمیرم ز افتقار
هوش مصنوعی: من هرگز برای زر و پول کسی را ستایش نمی‌کنم، حتی اگر در این دنیا به خاطر نیاز به آن پول بمیرم.
آنکه گوید مدح از بهر صله
تخم خود ضایع کند در شوره زار
هوش مصنوعی: کسی که برای دریافت پاداش از دیگران، با تعریف و تمجید از آن‌ها دست به مدح می‌زند، در واقع به جای بهره‌وری و سودآوری، خود را به بیهودگی می‌افکند و ارزشی را که باید در خود داشته باشد، از دست می‌دهد.
مدح مردم سر بسر باشد دروغ
در دروغ هرگز نباشد اعتبار
هوش مصنوعی: مدح کردن مردم کاملاً به هم مرتبط است و هیچ‌گاه دروغ در این ستایش‌ها قابل اعتبار نیست.
روبهی را گفت باید شیر نر
کم دلی را رستم و اسفنیار
هوش مصنوعی: یک روباه به شیر نر گفت که باید دلیر و بی‌باک مانند رستم و اسفندیار باشی و در برابر مشکلات و چالش‌ها شجاعت نشان دهی.
آنکه ترسید از صدای گربه ای
بایدش گفتن یل ضیغم شکار
هوش مصنوعی: کسی که از صدای یک گربه می‌ترسد، باید به او گفت که او شجاعت و قدرت یک شیر بزرگ را دارد.
بد گلی را گفت باید یوسفی
ابلهی را سرور و صدر کبار
هوش مصنوعی: بد گلی به یوسفی بی‌خبر گفت که باید رهبری و مقام بزرگ‌تری را به یک آدم نادان بدهد.
از برای مال دنیای دنی
هر دنی را گفت باید کامکار
هوش مصنوعی: برای به دست آوردن مال دنیوی، هر انسانی باید تلاش و فعالیت کند.
در حقیقت قدح باشد این نه مدح
نیست اینها حسن کس باشد عوار
هوش مصنوعی: این نوشته به این اشاره دارد که چیزی که گفته می‌شود در واقع ستایش نیست، بلکه اشاره به نقص‌ها و عیب‌های شخص دارد. به عبارت دیگر، این سخنان می‌توانند به شکل غیرمستقیم به خوبی‌ها یا ویژگی‌های مثبت فرد دیگر اشاره کنند.
چون کنی مداحی نو دولتی
بشکفد چونان گل از باد بهار
هوش مصنوعی: وقتی که مدح و ستایش جدیدی شروع کنی، مانند اینکه گل‌ها در بهار به‌دلیل وزش باد شکوفا می‌شوند، خود را نشان می‌دهند و رشد می‌کنند.
مدح خود چون بشنود آن بوالفضول
می شود مسرور و شاد و شادخوار
هوش مصنوعی: وقتی کسی که پرادعا و لاف‌زن است، مدح و ستایش خود را بشنود، خوشحال و سرمست می‌شود.
و آنکه از جد پدر دارد به ارث
دولت و جاه و جلال و اقتدار
هوش مصنوعی: کسی که از نیاکان پدری‌اش، مقام و ثروت و قدرت را به ارث برده است.
مدح او را چون کسی گوید یقین
می شود پژمرده و آسیمه سار
هوش مصنوعی: اگر کسی در ستایش او سخن بگوید، به یقین باعث می‌شود که او پژمرده و ناراحت شود.
گرچه دانم کاین سخن های رهی
در مذاق بعضی افتد ناگوار
هوش مصنوعی: اگرچه می‌دانم که بعضی از این سخنان ممکن است برای عده‌ای خوشایند نباشد،
لیک من حق گویم و حق آگه هست
کاین سخن ها راست نقدی خوش عیار
هوش مصنوعی: اما من حقیقت را بیان می‌کنم و حقیقت از آن آگاه است که این سخنان درست و قابل توجه هستند.
گفتم و انصاف می خواهم کنون
از بزرگان و کسان هوشیار
هوش مصنوعی: همانطور که گفتم، اکنون از افراد دانا و با تجربه درخواست می‌کنم که به من انصاف دهند و دربارهٔ موضوع صحبت کنند.
گر خلاف است این سخن های رهی
از خلاف خویش جویم اعتذار
هوش مصنوعی: اگر این سخنان من نادرست و مخالف هستند، از خودم به خاطر تضاد آنها عذرخواهی می‌کنم.
ور صحیح است و درست و بی خلاف
این سخن از من بماند یادگار
هوش مصنوعی: اگر این سخن درست و صحیح باشد، پس از من به یادگاری خواهد ماند.