گنجور

شمارهٔ ۲ - دلبر جانان

باز دیگر ره دل من دلبری جانان گرفت
باز کاری کان بلا بد بر دل و بر جان گرفت
باز بیچاره دلم در جور آن دلبر بماند
باز مسکن جان مسکین کوی آن جانان گرفت
جان و دل را از من آن جانان دلپرور ربود
بوده و نابوده و یاد مرا نسیان گرفت
ساخت کار جان و دل را دلبر جانان ولیک
سوخت از هجران تنم کز هر یکی هجران گرفت
مونس جان و دل من دلبر جانان من
آدمیزاد است لیکن روی و خوی جان گرفت
تا بر او پیدا شوم پنهان شود از من همی
گوئی از من آشکارا جان و دل پنهان گرفت
روی اگر گویم به من بنمای ننماید به من
وای حال آنکه چون من بار نافرمان گرفت
طوف کردم گرد کوی او برای روی او
ناگهان از چشمه های چشم من طوفان گرفت
در میان گریه ناگه آه کردم از جگر
تا همه کویش بر آب و آتش سوزان گرفت
هر چه کردم تا ببینم روی او سامان نشد
کار چون من عاشقی هرگز کجا سامان گرفت؟
بی‌دل و بی‌جان و بی‌جانان و دلبر مانده‌ام
کیست آن کو کار دشوار مرا آسان گرفت
تا نیابم دلبر و جانان نیابم جان و دل
بی‌دل و بی‌جان ز مولانا سبق نتوان گرفت

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

باز دیگر ره دل من دلبری جانان گرفت
باز کاری کان بلا بد بر دل و بر جان گرفت
هوش مصنوعی: دوباره راهی را که دل من را به عشق محبوب هدایت کرد، پیدا کردم. باز هم آن کار ناگواری که بر دل و جانم تاثیر گذاشت، به سراغم آمد.
باز بیچاره دلم در جور آن دلبر بماند
باز مسکن جان مسکین کوی آن جانان گرفت
هوش مصنوعی: دل بیچاره‌ام دوباره در سختی و مشکل آن معشوق گرفتار مانده است. دوباره جایی برای آرامش جان خسته‌ام در کوی آن محبوب پیدا نکردم.
جان و دل را از من آن جانان دلپرور ربود
بوده و نابوده و یاد مرا نسیان گرفت
هوش مصنوعی: عشق و احساسات عمیق من را آن معشوق دل‌نواز برده و حالا که از وجود او بی‌نصیبم، یاد او هم به فراموشی سپرده شده است.
ساخت کار جان و دل را دلبر جانان ولیک
سوخت از هجران تنم کز هر یکی هجران گرفت
هوش مصنوعی: دلبر محبوب به عشق و احساس جان و روح من زندگی می‌بخشد، اما من به خاطر دوری و فراق او زنده‌ام و در عذاب می‌سوزم. هر نوع فاصله و جدایی از او درد آور است.
مونس جان و دل من دلبر جانان من
آدمیزاد است لیکن روی و خوی جان گرفت
هوش مصنوعی: دوست و همدم جان و دل من آن محبوبی است که انسانی است، اما چهره و رفتار او به طور ویژه‌ای جان‌نواز و جذاب است.
تا بر او پیدا شوم پنهان شود از من همی
گوئی از من آشکارا جان و دل پنهان گرفت
هوش مصنوعی: وقتی که می‌خواهم خود را به او نشان دهم، او به طرز عجیبی از من پنهان می‌شود. تو می‌گویی که او با من به وضوح سخن می‌گوید، اما در واقع، جان و دلش را از من مخفی کرده است.
روی اگر گویم به من بنمای ننماید به من
وای حال آنکه چون من بار نافرمان گرفت
هوش مصنوعی: اگر از تو بخواهم که خود را به من نشان دهی، این کار را نمی‌کنی و من در این میان ناله می‌کنم. حال آنکه من به مثابه کسی هستم که بار سنگینی را بر دوش می‌کشد و نافرمانی می‌کند.
طوف کردم گرد کوی او برای روی او
ناگهان از چشمه های چشم من طوفان گرفت
هوش مصنوعی: در کوی محبوبش دور زدم و برای دیدن او بی‌ اختیار از چشمانم اشک و طوفانی به راه افتاد.
در میان گریه ناگه آه کردم از جگر
تا همه کویش بر آب و آتش سوزان گرفت
هوش مصنوعی: در حالی که داشتم گریه می‌کردم، ناگهان از دل خود آهی کشیدم که باعث شد تمام یاد و آثار آن معشوق در من مانند آتش و آب شعله‌ور شود.
هر چه کردم تا ببینم روی او سامان نشد
کار چون من عاشقی هرگز کجا سامان گرفت؟
هوش مصنوعی: هر چه تلاش کردم که چهره او را ببینم، کارم به جایی نرسید. مثل من که عاشق هستم، هیچ‌گاه اوضاع به خوبی پیش نرفت.
بی‌دل و بی‌جان و بی‌جانان و دلبر مانده‌ام
کیست آن کو کار دشوار مرا آسان گرفت
هوش مصنوعی: من بدون دل و جان و بی‌محبت مانده‌ام، آیا کسی هست که بتواند این مشکل سخت مرا حل کند؟
تا نیابم دلبر و جانان نیابم جان و دل
بی‌دل و بی‌جان ز مولانا سبق نتوان گرفت
هوش مصنوعی: تا زمانی که معشوق و محبوبی پیدا نکنم، نه جان و دل را می‌یابم و نه بی‌دلی و بی‌جانی را. از مولانا نمی‌توان درسی گرفت.