شمارهٔ ۳۶۶
در دیار ما زمین مشت غباری هم نداشت
آسمان از تنگدستی ها مداری هم نداشت
حیرتی دارم که چون از دیده دریا فتاد
موج اشک ما که امید کناری هم نداشت
درقفس بر روی بلبل از چمن درها گشود
گرچه از بستان گمان وصل خاری هم نداشت
در ره قاتل بیفشاندیم جان تازه ای
خاک ما از پستی طالع غباری هم نداشت
خنده باز از دور باش لعل او خون می گریست
گل به دامان تبسم غنچه واری هم نداشت
اطلاعات
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
در دیار ما زمین مشت غباری هم نداشت
آسمان از تنگدستی ها مداری هم نداشت
هوش مصنوعی: در سرزمین ما، حتی خاکی برای آرمیدن وجود نداشت و آسمان نیز به خاطر فقر و مشکلات ما، هیچ حمایتی نداشت.
حیرتی دارم که چون از دیده دریا فتاد
موج اشک ما که امید کناری هم نداشت
هوش مصنوعی: من از این که اشکهای ما مانند موجی دریا به چشمانم میافتد، به شدت شگفتزدهام؛ چرا که هیچ امیدی به آرامش ندارم.
درقفس بر روی بلبل از چمن درها گشود
گرچه از بستان گمان وصل خاری هم نداشت
هوش مصنوعی: بلبل در قفس نشسته است و درهای چمن را باز میکند، با اینکه از باغ گمان نمیبرد که حتی خبر وصل و دوستی نیز به او برسد.
در ره قاتل بیفشاندیم جان تازه ای
خاک ما از پستی طالع غباری هم نداشت
هوش مصنوعی: در راه شکار کردن، جان تازه ای را فدای خاک خود کردیم که از سرنوشت بد تنها غباری نداشت.
خنده باز از دور باش لعل او خون می گریست
گل به دامان تبسم غنچه واری هم نداشت
هوش مصنوعی: از دور که به او مینگری، خندهاش در واقع اشک است. مانند گلهایی که در دامان شکوفهها نمیتوانند شاداب باشند.

اسیر شهرستانی