گنجور

شمارهٔ ۵۵۶

تعالی الله چه روی است آن به نزهت چون گلستانی
در او حُسن آن عمل کرده که در فردوس رضوانی
ترا رویی‌ست ای دلبر که چون تو در حدیث آیی
شکر در وی شود گویا چو بلبل در گلستانی
چو قد و زلف تو دیدم کنون روی ترا گویم
که خورشید است بر سر وی و ماهی در شبستانی
نهاده از ملاحت خوان و از بهر غذای جان
در او از پسته‌ای کرده پر از شکّر نمکدانی
به جان بوسی خرم از تو که بهر زندگی دل
لب لعلت نهان کرده‌ست در هر بوسه‌ای جانی
رخ تو گوی حسن ای جان ببر از جملهٔ خوبان
جهان میدان این کار است بهر چون تو سلطانی
چو رویت جلوهٔ خود کرد جان در تن به تنگ آمد
چو گل بشکفت بر بلبل قفس شد همچو زندانی
منم بیمار عشق و تو شفا اندر نفس داری
به من ده داروی وصلت که دیدم درد هجرانی
ز تو گر شربتی نوشم به از (صد) جام یک جرعه
ور از تو خلعتی پوشم به از صد سر گریبانی
اگر تیغ بلای خود کشی بر سیف فرغانی
نپیچد سر که می‌ارزد چنین عیدی به قربانی
پس از نقصان هجر تو کمال وصل دریابم
که کامل بعد از آن گردد که گیرد ماه نقصانی
دلم در بند زلف توست و دانی حال چون باشد
مسلمان را که در ماند به دست نامسلمانی
غمت را در دل درویش همچون زر نگه دارم
که باشد مر توانگر را (دفینش کنج ویرانی)
رخ تو شاه ترکان است و خالت حاجب هندو
به دل بردن از آن حضرت خطت آورده فرمانی
گرم از در فراز آیی بیا ای جان که چون سعدی
«برآنم گر تو بازآیی که در پایت کشم جانی»
به تیغ از تو نگردد دور مسکین سیف فرغانی
که هرگز منع نتوان کرد بلبل را ز بستانی

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

تعالی الله چه روی است آن به نزهت چون گلستانی
در او حُسن آن عمل کرده که در فردوس رضوانی
هوش مصنوعی: خداوند چه چهره‌ای دارد که بهشت مانند گلستانی است و در آن، زیبایی‌هایی وجود دارد که به آنها عمل نیک و پسندیده‌ای انجام شده که در بهشت جاویدان رضایت برآورده است.
ترا رویی‌ست ای دلبر که چون تو در حدیث آیی
شکر در وی شود گویا چو بلبل در گلستانی
هوش مصنوعی: تو چهره‌ای داری که وقتی صحبت از تو می‌شود، مانند شکر در شیرینی‌اش واضح می‌شود، مثل بلبل که در باغ گل آواز می‌خواند.
چو قد و زلف تو دیدم کنون روی ترا گویم
که خورشید است بر سر وی و ماهی در شبستانی
هوش مصنوعی: وقتی قد و زلف تو را دیدم، حالا می‌خواهم بگویم که چهره‌ات همچون خورشید درخشان است و مانند ماهی در شب زیباست.
نهاده از ملاحت خوان و از بهر غذای جان
در او از پسته‌ای کرده پر از شکّر نمکدانی
هوش مصنوعی: به زیبایی می‌چسباند و برای تغذیه روح، در آن ظرفی از پسته با شکر و نمک را قرار داده است.
به جان بوسی خرم از تو که بهر زندگی دل
لب لعلت نهان کرده‌ست در هر بوسه‌ای جانی
هوش مصنوعی: به جانم بوسه‌های شیرینت را دوست دارم، زیرا برای زنده ماندن، دل من در هر بوسه‌ای، مانند لبی سرخ و زیبا، زندگی نهفته است.
رخ تو گوی حسن ای جان ببر از جملهٔ خوبان
جهان میدان این کار است بهر چون تو سلطانی
هوش مصنوعی: چهرهٔ تو به زیبایی، ای جان، از تمام زیبایان عالم متمایز است. در اینجا، تنها تو را می‌توان در مقام پادشاهی دانست.
چو رویت جلوهٔ خود کرد جان در تن به تنگ آمد
چو گل بشکفت بر بلبل قفس شد همچو زندانی
هوش مصنوعی: وقتی چهره‌ات را به نمایش گذاشتی، جانم در بدن به تنگنا افتاد. همچون گلی که در کمال خود شکوفا می‌شود و بلبل در قفس، به حالتی شبیه به زندانی درآمد.
منم بیمار عشق و تو شفا اندر نفس داری
به من ده داروی وصلت که دیدم درد هجرانی
هوش مصنوعی: من عاشق هستم و تو درمانی در نفس خود داری. به من داروی وصالت را بده، زیرا درد جدایی را احساس کرده‌ام.
ز تو گر شربتی نوشم به از (صد) جام یک جرعه
ور از تو خلعتی پوشم به از صد سر گریبانی
هوش مصنوعی: اگر یک جرعه از محبت تو بنوشم، این به مراتب بهتر از صد جام دیگر است و اگر بخشی از عطرت را بر تن کنم، این به اندازه بهتر از صد لباس قیمتی و زیباست.
اگر تیغ بلای خود کشی بر سیف فرغانی
نپیچد سر که می‌ارزد چنین عیدی به قربانی
هوش مصنوعی: اگر تیغ سرزنش و خطر به سر سلاح فرغانی نیفتد، آیا این عید و جشن به قربانی کردن ارزش دارد؟
پس از نقصان هجر تو کمال وصل دریابم
که کامل بعد از آن گردد که گیرد ماه نقصانی
هوش مصنوعی: پس از اینکه دوری تو تمام شود، به خوشی وصال تو می‌رسم؛ چرا که کمال و زیبایی پس از آن به وجود می‌آید که ماه، دوران نقصان را تجربه کند.
دلم در بند زلف توست و دانی حال چون باشد
مسلمان را که در ماند به دست نامسلمانی
هوش مصنوعی: دل من به زلف تو بسته شده است و تو می‌دانی حال و روز مسلمان چگونه است وقتی که به دست کسی که مسلمان نیست در بند افتاده باشد.
غمت را در دل درویش همچون زر نگه دارم
که باشد مر توانگر را (دفینش کنج ویرانی)
هوش مصنوعی: من غم تو را در دل یک درویش مانند زر گرانبها نگه می‌دارم، چرا که این غم برای توانگر نیز ارزشمند است، حتی اگر در گوشه‌ای از ویرانه‌ها باشد.
رخ تو شاه ترکان است و خالت حاجب هندو
به دل بردن از آن حضرت خطت آورده فرمانی
هوش مصنوعی: چهره‌ات زیباتر از شاه‌های ترک است و ابروهایت مانند نگهبانان هندی، می‌خواهی با زیبایی‌ات دل‌ها را به تسخیر درآوری و از آن مقام مجوزی گرفته‌ای.
گرم از در فراز آیی بیا ای جان که چون سعدی
«برآنم گر تو بازآیی که در پایت کشم جانی»
هوش مصنوعی: اگر از در بالایی بیایی، ای جان، خوش آمدی. چون سعدی می‌گوید: اگر تو برگردی، من جانم را در یک قدمت فدای تو می‌کنم.
به تیغ از تو نگردد دور مسکین سیف فرغانی
که هرگز منع نتوان کرد بلبل را ز بستانی
هوش مصنوعی: در اینجا، گوینده به این موضوع اشاره دارد که تاثر و اندوه کسی که به آن زخم خورده، از بین نمی‌رود و نمی‌توان بلبل را از بستان بازداشت. این نشان‌دهنده این است که احساسات و زیبایی‌های طبیعی را نمی‌توان مهار کرد و همیشه در دسترس خواهند بود. در واقع، هر کسی که پروانه‌وار به عشق و زیبایی می‌نگرد، نمی‌تواند از آن دور شود یا عشق را از خود دور کند.