بخش ۴ - فی صفة سهمه و اقباله
از مدد نیزه نیزه بود آن روز
تیر پروین ربای جوزا دوز
سیهان را به خنجر روشن
کرده چون لعل مهرهٔ گردن
جزعگیران به زیر درع چو آب
چون کبوتر طپنده در مضراب
کشته گشتی اجل ز خونخواران
گر نبودی اجل هم از یاران
تشنه جانان ز حلق خنجر چش
دیده جویان ز چشم پیکانکش
رویشان چون نبید زرد از تاب
چشمشان چون قدید سرخ از خواب
چشم با چهره گشته بیگانه
دیده با دود گشته همخانه
دهن بحر خاکبیز شده
دیدهٔ چرخ سرمه ریز شده
کند گشته ز تیزتازان فهم
مرگ در آرزوی مرگ از سهم
گشته عیّوق از تف آهن
زرد رخسار و لعل پیراهن
شده از ابر ناوک و زوبین
ره چو دریا و کشته چون پروین
نوک ناوک چو عقل در تگ و پوی
از درون دو دیده مردم جوی
رمح در دست مرد خون کرده
اژدهایی زبان برون کرده
بند و پیوند کرده از سرِ خشم
گرز چون سرمه و سنان چون چشم
شخص خصمش چو مرده دامن چاک
دهن او چو گور گشته ز خاک
گشته عالم ز گرد چون دوده
فلک از دوده رخ بیندوده
عکس خون بر سپهر سیمابی
راست مانند شَعر عنابی
دشمنان شهنشه فیروز
روزشان چون شبست و شب بیروز
جانشان از ثری روان به اثیر
ظفر حق سوی سپاه و امیر
روی صحرا چو نیزه خورده اجم
آب دریا ز خون چو آب بقم
بر قضا تنگ مانده راه گذر
بر عدو در ببسته دست ظفر
جان خصمان ز بیم تیر و سنان
جمله برداشته جدل ز میان
کوه و دریا و بیشه و هامون
موج میزد در آن زمان از خون
پشت چوگان ز گرز و سرها گوی
سینه گلبن ز تیر و رگها جوی
رُسته بر رخش لشکری بشکوه
هریکی چون چناره بُن بر کوه
خصم را رمح چون الق در بسم
چشمها کرده همچو جان در جسم
اسب و مرد از نهیب راه گریز
خشک مانده چو صورت شبدیز
دستها از عنان بمانده جدا
پایها در رکاب و سر شیدا
همچو ماهیبه خشکخشک و خموش
مرد بیدست و پای جوشن پوش
پای گُردان پیاده مانده به جای
زان دو دست سوار قلعهگشای
دمشان باز پس شدی هرگاه
که ز کشته نیافت مردم راه
آن زمان لااِلهَ اِلّا اللّٰه
وهم را ره نبود در بر شاه
وهمها واله از سیاست او
فهمها کاره از ارادتِ او
چون به تیغ ویست فتح گرو
همه عالم به پیش او به دو جو
نقشهای برنده بر خنجر
رُسته همچون سمن ز نیلوفر
رای شاهان به پیش رایت شاه
همچنان شد که روی آینه ز آه
آه برخاسته ز دشمن شاه
هرکجا این دو آمد آمد آه
زان الف شکل نیزه از سرِ خشم
چشمشان کرده همچو های دو چشم
زان همی نور دیده نگذارد
کاینه آه را زیان دارد
کرده در رشته رُمح مرد افکن
مهرهٔ گردنِ بسی گردن
شاه خورشید روی گردون تیر
شیر آتش سنان آهوْ گیر
رایتش را گرفته بخت به چنگ
همچو در دست ماه هفتو رنگ
شده در گرد روی روشن اوی
همچو جان بلال در تن اوی
گرد خورشید رای او گردان
ماهرویان زهره پروردان
هر سواری چو کوهی اندر زین
موی بشکافتی ز رای رزین
نیزه در دستشان میان غبار
چون به سیلاب تیره بیجار مار
چابکان خطا و فرخارند
ماهرویان چاچ و بلغارند
تیر گردون به نیزه بربایند
با کمر همچو نیزه برپایند
روی چون آفتاب و دل چون شیر
چون ره کهکشان کمر شمشیر
استخوانشان ز گرز ریزه شده
تن سپرسان ز چوب نیزه شده
کرده از گرز و نیزه بر دشمن
استخوان آرد و پوست پرویزن
مهرهٔ پشتشان ز گرز و سنان
کرده چون سبحههای پیرزنان
تیغ بهرامشاه بن مسعود
خصم را همچو آتش موقود
باغیان را ز بیم بر سرِ چاه
شده از بیم چرخ و ناوک شاه
دلوهای دریده تارکشان
رشتههای گسسته ناوکشان
بُد چنان ریخته به پیشش سر
که ببخشد به وقت بخشش زر
کرکس از کشتگانش چون صلصل
لاله منقار بود و گل چنگل
تا خدنگش جدا ز پیکان بود
بدی اندر میان نیکان بود
بدی از فرّ شه ز غربت رست
سوی بد رفت و هم به بد پیوست
گر ز یاران او نبودی مرگ
کرده بودی همش ز جان بیبرگ
هرکه جست اندران ولایت صدر
از سرِ جهل بود نز سرِ قدر
بود باغی ز بغی و فسق و فساد
چون بقایای قوم هود ز عاد
دل هریک ز بغی و کینه چو نار
اسب چون کوه و مرد همچو چنار
شه ز بس خون که ریخت از شش سون
گوی یاقوت شد زمین از خون
چون بریشان به خشم شد سلطان
از برای موافقت به زمان
کشت چندان شهنشه اندر جنگ
که به مرغانش پر زدن شد تنگ
چون نهیبِ سنان شه دیدند
چون رکاب و عنان شه دیدند
مرغ دلشان ز خانه خشم گرفت
کِشت جانشان ز دانه خشم گرفت
گرچه مرغان تیز پر بودند
ورچه ماران مورپر بودند
در زمان شان ز شاه دولت یار
بابزن نیزه بود و سلّه حصار
کرد خصم بیآب را در خواب
سرش از تن جدا چو کوزهٔ آب
چه بزرگ و چه خُرد باغی عور
چه فراز و چه باز دیدهٔ کور
آن چنان بر مصاف چیر شدست
راست گویی که شرزهٔ شیر شدست
آن چنان گشت شاه عاشق رزم
که بود بادهخوار عاشق بزم
رزم و بزمش به چشم هردو یکیست
تیز و گردنده راست چون فلکیست
زین سپس عکس خون ز کرّهٔ خاک
آسمان را کند به سرخی لاک
باغیان را همه به نوک سنان
کرد در یک زمان تنِ بیجان
گشت حالی چنو پسیچد جنگ
خصم او همچو صورت سترنگ
عقل داند برای صرفهٔ علم
که ز صرّاف کین نیاید حلم
همه جهّال دهد دانند این
جملهٔ عاقلان شناسند این
که نشاید برای خطبه و کین
مور بر منبر و ملخ در زین
که نزیبد برای ملک و ثواب
خرس بر تخت و خوک در محراب
اندر آن جنگ دشمن و خصمانش
صورت شیر بود و شادروانش
تشنه مانده زبان دشمن او
جان او خشم کرده با تن او
که شناسا خرد به دیدهٔ عقل
بشناسد بدیهه را از نقل
پیش آسیب گرز شاهنشاه
خاصه با گرز چون شود همراه
چیره دستی و پایداری اوی
کامرانی و کامگاری اوی
به زبان سنان و تیغ چو باد
همه را در دهان خاک نهاد
مهر او جان خان و مانها شد
کین او دود دودمانها شد
دشمنش را به هرکجا که درست
دیدهبان مرگ و قهرمان سقرست
دهر از این پرده گر بپرهیزد
همچو پردهاش فلک برآویزد
مرد بد را بدِ زمانه جزاست
گلخن و پای خر سزا به سزاست
سوی بد گرچه عزّ حق نه نکونست
دافع دشمنست و نافع دوست
گرچه بد شد مزاج بد دل ازو
عزّ حق است و ذلّ باطل ازو
برخی جان خسرو منصور
شوما بر زبان نیشابور
از پی راه و عشرت و نیرو
ماه او، زهره او، و بهرام او
پیش بهرامشاه بن مسعود
ظفر و فتح با رکوع و سجود
بر کلاه و قباش و اسب و ستام
فلک و اختران درود و سلام
بر خور ای بر شده سپهر بلند
تو به پیران سر از چنین فرزند
ای فلک ز آفتاب و از یارش
خلفی یافتی نکو دارش
چرخ را گرچه بس خلف بودند
تو دُری و آن دگر صدف بودند
لطف او شد نشیمن صهبا
قهر او شد لویشن دریا
پادشاهی به رنج کرد به دست
آنگهی پای او به گنج ببست
پادشاهی نیاید اندر چنگ
جو به جنگ و به باشگونهٔ جنگ
کشت شد خشک اگر نبارد میغ
ملک پژمرد اگر نخندد تیغ
تازگی کشت ابرِ گریانست
تازگی ملک تیغ خندانست
تیغ باید که خون پذیر شود
ملک بی تیغ کی چو تیر شود
زانکه مانند مرد در پابند
هیچ زن برنخاست از فرزند
شاه در ملک خویش از پی جود
چون شد او پیش عقلها مسجود
دستها را به تیغ و رمح آراست
زانکه دفع از چیست و نفع از راست
شه که خواهد که جاه دارد ملک
به سیاست نگاه دارد ملک
زانکه نبوند قلزم و اخضر
جز به تلخی نگاهبان کهر
هر کمرگه که بیشکوه بود
کمر نال و خمِّ کوه بود
بیصهیل و صلیل و گیراگیر
چون طنین کی شود صریر سریر
زانکه در راه ملک هر شاهی
بر سر جاه و قدر هر ماهی
دولت آرای بازوی چیرست
ملک پالای دست و شمشیرست
آب بحر ارنه تلخ و تیزستی
چون دگر آبها گمیزستی
زیر رانها براق دریا ساز
ابر بر برق پایِ رعد آواز
گردسم تیز گوش و پهن بران
خوش کفل سرمه چشم خرد سران
شاه بیتیغ باغ بیمیغ است
پاسبان دین و ملک راتیغ است
کوه شاهست بر زمین وانگاه
تیغ دارد چرا ندارد شاه
شاه کوهی است بر زمین به شکوه
تیغ دارد چرا ندارد کوه
آفتابی که شاه گردونست
هیچ بیتیغ نیست شه چونست
شاه را گرنه تیغ تیز بُدی
خلق را نقد رستخیز بُدی
در خور ملک جز نبردی نیست
مردی دیگران ز مردی نیست
زانکه بیتیغ دین نیافت قرار
ذوالفقاری به حیدر کرّار
جبرئیل آورید و گفت بران
خون این مشرکان به گرد جهان
بر رسول آنکه ناورد ایمان
خونش از ذوالفقار زود بران
نیست بیتیغ ملک را رونق
ملّت حق ز تیغ شد مطلق
تیغ مر ملک را نکو یاریست
ملک بیتیغ همچو بیماریست
شه چو بر تخت ملک خود بنشست
پیش تختش جهان کمر بربست
ریخت از بهر راهجویان را
آب روی گزاف گویان را
زین شه نیک خوی پاک نژاد
هرکه او بد نبود نیک افتاد
ملک پرورده زیر دامن کرد
جان نگهداشتن به آهن کرد
هرکه از دل نخواست تعظیمش
بامِ بومست بومش از بیمش
چون کمر بست شاه بهر جدال
خانهٔ دشمنان شمار اطلال
گرچه بهر صلاح تا اکنون
خنجرش لعلپوش بود از خون
شد کنون در بهشت محشر او
سبز جامه چو حور خنجر او
ای ز محمودیان ششم ز عدد
چون ششم دور ز انبیا احمد
نام شش هست لیک نزد خرد
در جمل نقش شش بود ششصد
یک و دو سه و چهار و پنج کمست
پس چو شش دانگ شد یکی درمست
ای به رو آفت نگارستان
وی به خو نوبهار خارستان
تازهروی از تو شاخ و بیخ جهان
سخت پای از تو چار میخ جهان
دولت از تو بهشت کوی شده
روزگار از تو تازهروی شده
گشت تا صدر ملک بگرفتی
وز دوامش قوام پذرفتی
پای بوس تو هامهٔ هامون
طوق دار تو گردن گردون
زین سبب از برای عزّ و جلال
نه ز طبع ملول و روی ملال
از پی خدمت تو اندر حال
کرده از میم صدهزاران دال
تاجداران رکاببوس شده
از تو جمله عمل پیوس شده
مَلِک هند نایب تو به هند
مهتر سند یافته ز تو سند
خاکبوسان درگهت به نیاز
کرده خاک درت چو سینهٔ باز
کرده از مجلس تو روح از در
ابروار آستین و دامن پُر
شد ز تأثیر رای شاه جهان
وز پی روی بی پناه مهان
مجلس بزمش از بهشت اثر
روز رزمش نمونهای ز سقر
چون تو برداشتی نقاب جلال
زان اساریر بر سریر کمال
از لقای تو خیره شد خورشید
وز سخای تو مُرد طفل امید
شهریاران ز تو رسیده به کام
کرده سعی تو با هزار اکرام
زان همه خلق در سجود تواند
که گرانبار شکرِ جود تواند
مر ترا روز فضل و جود و کرم
به درم بنده گشت قلب درم
مرد مقلوب دادهای به نبرد
زان دهد جان خویش پیش تو مرد
شد ز خاک درِ تو در عالم
آز بسیار خوار سیر شکم
راست گفت اندرین حدیث آن مرد
کاز را خاک سیر داند کرد
گرچه در پادشاه باشد عدل
نان بینان خورش بود بیبذل
آن بزرگان که وام جان توزند
رسم جانبخشی از تو آموزند
طمع از بوی دستت ای سرِ جود
پایکوبان درآید از درِ جود
هرکه او جست خصمی تو دُرست
کودکانش یتیم کردهٔ تُست
روزی نیک مرد همچو بهشت
گویی اینجا خدای بر تو نبشت
تا درو درگهت پدید آمد
قفل امید را کلید آمد
نام تو آنکه بر زبان راند
نامهٔ بخت او ملک خواند
چون نشستی به بارگاه جلال
چون نمودی به خلق ماه کمال
از تن دشمنان بکندی سر
بر سرِ دوستان فشاندی زر
جادوی آز را به طبع کریم
خورد جود تو چون عصای کلیم
هم مَلک بند و هم ملک جاهی
هم فلک قدر و هم جهان شاهی
عاقلانِ زمانه مست تواند
قلعههای بلند پست تواند
صاحب ذوالفقار و رخش تویی
پادشاه خزینهبخش تویی
بخت کو هست مایهٔ شادی
دارد از بندگیت آزادی
آسمان از سنان جانسوزت
وز پی ناوک جگر دوزت
خور ز تیر تو با خطر تازد
زان ز مه گه گهی سپر سازد
از تفِ تیغ خشم اگر خواهی
کنی از بحر تابهٔ ماهی
زُهره را دیو تو شهاب کند
زَهره را آتش تو آب کند
دشمنان را ز خلق جان افشان
خونبها بدهی و ببخشی جان
بر زمانه تویی شه مطلق
مملکت را تو شهریار بحق
از تو کمتر عطا که سایل برد
بیشتر دان ز گنج باد آورد
بیدلان را دل کریم تو بس
نیک و بد را امید و بیم تو بس
تا چه کردست غزنی از کردار
کز چو تو شاه گشت برخوردار
گر بخواهی تهی کنی ز حسام
نُه فلک را ز بند چار اندام
گرچه چون آسمان بسیچد خصم
چون قضا دست تو نپیچد خصم
با خلاف تو تن کفت گردد
در ثنای تو جان سخن گردد
همچنان آید از تو در دل نور
که خوشی جان ز خوشهٔ انگور
چون درِ گنج عقل بگشادی
هرکسی ار ز داد دل دادی
گاه میدان و وقت ایوانت
شب اکرام و روز احسانت
دل خرد را ز جان ندای تو کرد
داد دل یافت جان فدای تو کرد
صدمت صورو عین تو گه جنگ
هردو همره چو رنگ با آژنگ
هرکه از سهم تو روان نسپرد
تا ابد نفس او نخواهد مرد
روز هیجا چو عاطفت ورزی
نیزهٔ تست سوزنِ درزی
پارهها را دُرست گرداند
سست را عزم چُست گرداند
پس از این روی پشت خلق قویست
خشم تو چون یزید و دل علویست
گشت حیران عقول اهل هنر
ماند واله روان اهل بصر
ملک و ملّت موفّق از تو شهست
دین و دولت به رونق از تو شهست
ملت از تو چنان که خور ز سپهر
دولت از تو چنان که ماه از مهر
یافت از سعی تو سرافرازی
دین و شرع محمّد تازی
گر به شمع تو نیستیش امید
چون لگن برنیامدی خورشید
نقش مُهر تو نقش مهر جمست
که همه دین و دولتش بهمست
حاتم از جود تو سخا آموخت
دولت از ملک تو ثبات اندوخت
چه حدیثست کین مبارک پی
طی کند نام جودِ حاتم طی
قهر و لطف به گاه راحت و رنج
غم فزاینده است و شادی سنج
جود تو بهر جان آدم را
پاسبانست عرض عالم را
خاک حلم تو آتشِ نابست
امر تو بادپای چون آبست
باد عزم تو جان تمکین است
آب روی تو تازگی دین است
زورق رزق را که اسبابست
جان این بادپای از آن آبست
از پی قدر نامت ای خوش نام
عُمرِ چرخ نام شد بهرام
زانکه بهرام را اگر سفریست
وقت رجعت صلابت عمریست
دل چو بر درگهت قرار کند
اندُه از فرِّ تو فرار کند
شیر اگر با شب تو روز کند
کام چون شیر عودسوز کند
ای هنرمند شاه دینگستر
وی حقیقت نیوش دینپرور
طمع آن را که چاکرت گردد
هر زمان آسمان سرت گردد
ای فرود آمده چو قطر از میغ
ملک بگرفته شمسوار به تیغ
بر جهانی شده به یکدم شاه
خهخه ای شه علیک عیناللّٰه
باره چون شمس بر فلک راند
تا نزد تیغ ملک نستاند
تو چو شمس و قمر گرفتی ملک
زان به تیغ و سفر گرفتی ملک
این چو تازنده و آن ربایندهست
لاجرم ملک هردو پایندهست
بس کسا کو چو ماه برگردد
سر آن گزدما که سر گردد
شمس از اول که ملک جوی شود
در و دیوار زردروی شود
ماه از آن جاه خویش بفزاید
خدمت را مگر به کار آید
باد کین تو خاک محنت بیخت
زخم تیغ تو آب آتش ریخت
خصم تو جنگ جست و بخت ظفر
او دگر خواسته خدای دگر
تیره شد جان به تیر تو ز هوا
گنگ شد کُه ز گرز تو به صدا
چون بدیدند خلق رویش را
همه جویان شدند کویش را
از شها حجاز و شام و عراق
بلکه از خلق جملهٔ آفاق
من ترا دیدهام دراین عالم
ملک میراث و ملک تیغ بهم
ملک میراث گرد گردانست
ملک شمشیر ملک مردانست
تا بر او آتش تو آب براند
آتش دل بر آب خویش نماند
هرکه چون رشته تافت گردن خویش
مهرهٔ گردنش فکندی بیش
خصم در دست قهرت افتاده
پایها در رکاب چون باده
گرچه رُمح تو جان ربایندهست
جان او جانت را ستایندهست
شیر اگر شور از آگهی کردی
پیش تو شیر روبهی کردی
راست گفته است شاعر استاد
محض توحید و داد شرع بداد
گر فزاید کسی و گر کاهد
عاقبت آن بُوَد که او خواهد
دشمنت چون سرِ فضول آورد
دست او پای بند غول آورد
دشمن تو چه بابت تیغست
زود دریغست تیغ اگر میغست
جانش را خود سنان چرا باید
خود چو بوی تو یافت پیش آید
نیک بشناخت از دل روشن
قدر تیر تو دیدهٔ دشمن
لاجرم تا به دستش آوردست
فلک از سهم ایمنش کردست
کرده خصمت به نقش پرّ ذباب
رخنه چون عنکبوت اصطرلاب
هیبت شاه راحت کل راست
گریهٔ ابر خندهٔ گل راست
تیر کز شست خصم گشت جدا
باز گردد به سوی او چو صدا
چون صدا بازگشته بر جانش
چون قضا تیره ره فراوانش
چون بیفشرد خصم را پالان
رفت چون چوب خورده کون مالان
گشت از فرِّ پادشاهی تو
ور پی عدل و نیک خواهی تو
هردو همره ز بازوی چیرت
ملکالموت و زخم شمشیرت
نه بجست از تو سوی برگی شد
که ز مرگی به سوی مرگی شد
هرکه او خصم دولت و دین بود
قهر کردی و خود سزا این بود
خصم تو آنکه از تو بگریزد
خاک ادبارش آتش انگیزد
تو به تدبیر جان گمراهان
گور کن مُزد گورشان خواهان
مرگ بنوشته بر دل دشمن
که کفن پیشتر خر از جوشن
گور کن گفت با دل خصمان
که کفن پیشتر خر از خفتان
هست عدل تو دوزخ ابلیس
سَر تیز تو سنگ مغناطیس
قهر اعدای دین تو دانی کرد
که ز جان و تنش برآری گرد
هرکجا سهم و تیغ تو برسید
کس از آن بوم و بَر فلاح ندید
تیغ تو زهر جانگزای آمد
امن تو سایهٔ همای آمد
سرِ تیر تو جان بدخواهان
میکشد از تن شهنشاهان
بر سرِ تیر جان برافشانند
ورچه سنگین دل آهنین جانند
گر شوی سوی کوه پایهٔ روم
کژ نماید ز بیم سایهٔ روم
ور کمربند کوه درگیری
کوه را همچو کاه برگیری
آمده خصم با تو در میدان
زخم موتوا بغیظکم بر جان
لاله صورت شده رخش ز کمان
سرو بالا شده سرش ز سنان
کرده از سم به رغم اخترشان
بادپای تو خاک بر سرشان
آب و آتش نخوانده او را اسپ
خوانده این صرصر آنش آذر شسب
جز ز عدل تو نیست اندر کار
دور باش تو و مترس حصار
گویی آموخت عقل والایی
از تو آیین ملکپالایی
فتنه را داد امر امن تو خواب
آب را بُر آب تیغ تو آب
پیش عدلت بهار جان افروز
نزد عقلت سپهر پیش آموز
چون دل و جانش کرّ و فرّ تو دید
دل او مرد و جان ازو برمید
دید خود را در آینهٔ دل خویش
دست و شانه جدا ز مفصل خویش
بخش ۳ - فی خصاله و فضیلته: عرش اگر بارگاه را زیبدبخش ۵ - در بیداری از خواب غفلت گوید: بنه ای عدل تو بقای جهان
اطلاعات
وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: محمودرضا رجایی
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
از مدد نیزه نیزه بود آن روز
تیر پروین ربای جوزا دوز
هوش مصنوعی: آن روز، تیر ستاره پروین مانند نیزهای بود که از نیروی آن برای ربودن جوزا استفاده میشد.
سیهان را به خنجر روشن
کرده چون لعل مهرهٔ گردن
هوش مصنوعی: سیاهان را با خنجر روشن کردهاند مانند دانههای درخشان و قرمز در گردن.
جزعگیران به زیر درع چو آب
چون کبوتر طپنده در مضراب
هوش مصنوعی: برخی از افراد در زیر زره خود مانند آب، به تلاطم و جنب و جوش افتادهاند، مانند کبوترانی که در حال ضربهخوردن هستند.
کشته گشتی اجل ز خونخواران
گر نبودی اجل هم از یاران
هوش مصنوعی: اگر مرگ و نیستی به سراغت نمیآمد، به خاطر خونخوارانی که در اطرافت هستند، جانت را از دست میدادی. حتی اگر اجل وجود نداشت، باز هم از دوستانت آسیب میدیدی.
تشنه جانان ز حلق خنجر چش
دیده جویان ز چشم پیکانکش
هوش مصنوعی: کسی که جانش تشنه معشوق است، مانند کسی است که در جوی آبی که از چشمان معشوق میجوشد، دلش میخواهد سیراب شود؛ همچنان که تیراندازان به دنبال هدف خود هستند.
رویشان چون نبید زرد از تاب
چشمشان چون قدید سرخ از خواب
هوش مصنوعی: چهرههای آنها مانند شراب زرد است و نگاهشان همچون گلی سرخ و خوابآلود به نظر میرسد.
چشم با چهره گشته بیگانه
دیده با دود گشته همخانه
هوش مصنوعی: چشم از چهره فاصله گرفته و از سوی دیگر، با دود آشنا شده است.
دهن بحر خاکبیز شده
دیدهٔ چرخ سرمه ریز شده
هوش مصنوعی: دریای عالم به رنگ خاک درآمده و آسمان مانند یک خط چشم سیاه زیبا شده است.
کند گشته ز تیزتازان فهم
مرگ در آرزوی مرگ از سهم
هوش مصنوعی: در اثر سرعت و تندرویی که در زندگی وجود دارد، درک مرگ تبدیل به یک آرزو میشود و آدمی از سهم خود در زندگی بیخبر میماند.
گشته عیّوق از تف آهن
زرد رخسار و لعل پیراهن
هوش مصنوعی: چهرهاش مانند آهنی زرد شده و پیراهنش به رنگ قرمز مانند لعل است.
شده از ابر ناوک و زوبین
ره چو دریا و کشته چون پروین
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف حالتی میپردازد که در آن فردی به شدت تحت تأثیر قرار گرفته و دچار آشفتگی شده است. او مانند دریایی طوفانی و پر از امواج ناآرام، حس میکند که زندگیاش به شکل عمیقی تحت تأثیر تیر و زوبین مشکلات و چالشها قرار گرفته است. همچنین، اشاره به این دارد که او در این وضعیت، مانند ستارهای در آسمان، بیپناه و آسیبدیده است.
نوک ناوک چو عقل در تگ و پوی
از درون دو دیده مردم جوی
هوش مصنوعی: وقتی که عقل مانند نوک یک تیر در جستوجو و ناامیدی است، از درون چشمهای مردم، سرچشمهی آگاهی و شناخت را بیاب.
رمح در دست مرد خون کرده
اژدهایی زبان برون کرده
هوش مصنوعی: مردی که چوبدستی در دست دارد، مانند اژدهایی خشمگین و خطرناک به نظر میرسد که زبانش را بیرون آورده است.
بند و پیوند کرده از سرِ خشم
گرز چون سرمه و سنان چون چشم
هوش مصنوعی: به خاطر خشم و کینه، افراد را به یکدیگر متصل کردهاند، همانطور که سرمه و سنان (تیغه) با هم پیوند دارند، مانند چشم و ابرو.
شخص خصمش چو مرده دامن چاک
دهن او چو گور گشته ز خاک
هوش مصنوعی: وقتی که دشمن شخص مانند مردهای بیحرکت و بیجان میشود، چهرهاش به وضعیت گودالی پر از خاک تبدیل میشود.
گشته عالم ز گرد چون دوده
فلک از دوده رخ بیندوده
هوش مصنوعی: جهان به خاطر گرد و غبار به حالت تیرهای درآمده است، مانند آسمان که از دوده سیاه پوشیده شده و چهرهاش دیگر قابل دیدن نیست.
عکس خون بر سپهر سیمابی
راست مانند شَعر عنابی
هوش مصنوعی: خون قرمز بر آسمان نقرهای به صورت یک نوار شبیه به رنگ سرخ انار دیده میشود.
دشمنان شهنشه فیروز
روزشان چون شبست و شب بیروز
هوش مصنوعی: دشمنان شاه فیروز، روزشان مانند شب تاریک و بینور است.
جانشان از ثری روان به اثیر
ظفر حق سوی سپاه و امیر
هوش مصنوعی: جانهای آنها از زمین به سمت آسمان در حرکت است، به سوی پیروزی حق و به سمت سپاهی بزرگ و رهبری قدرتمند میروند.
روی صحرا چو نیزه خورده اجم
آب دریا ز خون چو آب بقم
هوش مصنوعی: در دشت، او را همچون نیزهای از خون زخم زدهاند و آب دریا به رنگ خون است، مثل آبی که در گودال وجود دارد.
بر قضا تنگ مانده راه گذر
بر عدو در ببسته دست ظفر
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که راه پیشرفت و پیروزی بر دشمن تنگ و سخت شده است و دستیابی به موفقیت دشوار است.
جان خصمان ز بیم تیر و سنان
جمله برداشته جدل ز میان
هوش مصنوعی: جان دشمنان به خاطر ترس از تیر و شمشیر، همگی از جنگ و جدل کنارهگیری کردهاند.
کوه و دریا و بیشه و هامون
موج میزد در آن زمان از خون
هوش مصنوعی: در آن زمان، کوهها، دریاها، جنگلها و دشتها همه به خاطر جریان خون، حالت جنبش و ناآرامی داشتند.
پشت چوگان ز گرز و سرها گوی
سینه گلبن ز تیر و رگها جوی
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به یک میدان نبرد است که در آن، لبههای تند و قوی، به مانند گرز، در حرکتند. سینههای شجاعانی که در این نبرد مشارکت دارند، به مانند گلهای فراوانی هستند که تحت فشار تیرهای دشمن قرار میگیرند. رگها نیز مانند جویهایی هستند که خون از آنها جاری میشود. این تصویر نشاندهندهی شدت و خشونت جنگ و از خودگذشتگی جنگجویان است.
رُسته بر رخش لشکری بشکوه
هریکی چون چناره بُن بر کوه
هوش مصنوعی: بر چهرهاش جلال و شکوهی است که هر یک از سپاهیانش مانند درختانی تنومند بر روی کوه به نظر میرسند.
خصم را رمح چون الق در بسم
چشمها کرده همچو جان در جسم
هوش مصنوعی: دشمن را چون نیزهای در بغل چشمها قرار داده که همچون جان در بدن است.
اسب و مرد از نهیب راه گریز
خشک مانده چو صورت شبدیز
هوش مصنوعی: اسب و مرد به خاطر صدای وحشتناک، به شدت وحشتزده و در شرایطی دشوار قرار گرفتهاند و نمیتوانند از آنجا فرار کنند، مانند تصویری از یک شبدیز که در وضعیت خشکی و ناتوانی است.
دستها از عنان بمانده جدا
پایها در رکاب و سر شیدا
هوش مصنوعی: دستها از کنترل بیرون رفته و جدا شدهاند، پاها در رکاب سوار هستند و سر در عالم شیدایی و دیوانگی است.
همچو ماهیبه خشکخشک و خموش
مرد بیدست و پای جوشن پوش
هوش مصنوعی: مانند ماهیای که در خشکی افتاده و ساکت است، مردی که بیدست و پاست و زره بر تن دارد، نیز در وضعیت نامناسبی به سر میبرد.
پای گُردان پیاده مانده به جای
زان دو دست سوار قلعهگشای
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به توصیف وضعیتی میپردازد که سربازان پیاده توانستهاند در برابر دشمنان مقاومت کنند، در حالی که سواران (نیروهای سواره) به دلیل چگونگی جنگ و شرایط، در حمله به قلعه موفق نبودهاند و در نتیجه، آنان در مقایسه با نیروی پیاده، کمتری تاثیر را داشتهاند. این تصویر به نوعی نشاندهنده اهمیت و توانایی مبارزهی بدون امکانات و تجهیزات خاص است.
دمشان باز پس شدی هرگاه
که ز کشته نیافت مردم راه
هوش مصنوعی: هر وقت که کسی از کشتهها نجات پیدا نکند، دیگر دم آنها به خاطر مردم به عقب رانده میشود.
آن زمان لااِلهَ اِلّا اللّٰه
وهم را ره نبود در بر شاه
هوش مصنوعی: در آن زمان هیچ معبودی جز خدا وجود نداشت و آنها نمیتوانستند در کنار پادشاه قرار بگیرند.
وهمها واله از سیاست او
فهمها کاره از ارادتِ او
هوش مصنوعی: آدمها تحت تأثیر سیاستهای او و احساسات او قرار میگیرند و در واقع از طریق ارادت و محبت او به اوج میرسند.
چون به تیغ ویست فتح گرو
همه عالم به پیش او به دو جو
هوش مصنوعی: وقتی که او با قدرت و شمشیرش به میدان میآید، همه دنیا در مقابلش به راحتی تسلیم میشود.
نقشهای برنده بر خنجر
رُسته همچون سمن ز نیلوفر
هوش مصنوعی: نقشهای زیبایی که بر روی خنجر حک شدهاند، همانند گلهای خوشبو و لطیف نیلوفر در کنار سمن ظاهر میشوند.
رای شاهان به پیش رایت شاه
همچنان شد که روی آینه ز آه
هوش مصنوعی: مشورت و تصمیمگیری پادشاهان بهگونهای است که مانند انعکاس تصویر در آینه تحت تأثیر احساسات و نگرشهای خودشان قرار میگیرد.
آه برخاسته ز دشمن شاه
هرکجا این دو آمد آمد آه
هوش مصنوعی: ناراحتی و اندوهی که از دشمنان شاه برمیخیزد، هر جا که این دو نفر حضور داشته باشند، آن اندوه نیز همراهشان خواهد بود.
زان الف شکل نیزه از سرِ خشم
چشمشان کرده همچو های دو چشم
هوش مصنوعی: چشمهایشان به خاطر خشم، مانند دو تیر شفاف شده است که به شکل نیزه درآمدهاند.
زان همی نور دیده نگذارد
کاینه آه را زیان دارد
هوش مصنوعی: چشمانش آنقدر نورانی و درخشان است که مانع از دیدن غم و اندوه میشود و به همین دلیل درد و رنج به او آسیب نمیزند.
کرده در رشته رُمح مرد افکن
مهرهٔ گردنِ بسی گردن
هوش مصنوعی: مردی که به خوبی تربیت شده و در کار خود ماهر است، به راحتی میتواند مشکلات بزرگ را حل کند و بر موانع فائق آید. او با توانمندی و دانش خود، به موفقیتهای بزرگی دست مییابد.
شاه خورشید روی گردون تیر
شیر آتش سنان آهوْ گیر
هوش مصنوعی: پادشاهی مانند خورشید که بر آسمان میدرخشد، با انگشتانی چون تیر و زیبایی همچون آتش، در جلوهای از قدرت و جذابیت به سراغ آهو میرود.
رایتش را گرفته بخت به چنگ
همچو در دست ماه هفتو رنگ
هوش مصنوعی: بخت او را به خوبی در آغوش گرفته، مانند اینکه در دست ماهی با هفت رنگ قرار دارد.
شده در گرد روی روشن اوی
همچو جان بلال در تن اوی
هوش مصنوعی: چهره روشن او مانند نورانیترین حالتهاست و به این زیبایی، روح و جان در وجودش جریان دارد.
گرد خورشید رای او گردان
ماهرویان زهره پروردان
هوش مصنوعی: روشنی دل، به دور خورشید، از زیبایی معشوقانی است که مانند ماهروها درخشان و جذاب هستند و توسط فرشتگان پرورش یافتهاند.
هر سواری چو کوهی اندر زین
موی بشکافتی ز رای رزین
هوش مصنوعی: هر سوارکاری که بر زین نشسته و به سوی دشمن میرود، اگر در نبرد با هوش و قدرت خود، دشمن را مانند کوه بشکافد، به توفیق و پیروزی نزدیکتر خواهد شد.
نیزه در دستشان میان غبار
چون به سیلاب تیره بیجار مار
هوش مصنوعی: نیزهها در دستانشان بین غبار مثل سیلابی تیره و بیصدا همچون ماری هستند.
چابکان خطا و فرخارند
ماهرویان چاچ و بلغارند
هوش مصنوعی: افراد ماهر و زیبا در کار خود بینقص و برجسته هستند، مانند ماهرویانی که در خدمت خود بسیار توانمند و چابکاند.
تیر گردون به نیزه بربایند
با کمر همچو نیزه برپایند
هوش مصنوعی: چرخ فلک به مانند نیزههایی که بر کمر انسان است، آن را به سوی خود میکشد و برپا میدارد.
روی چون آفتاب و دل چون شیر
چون ره کهکشان کمر شمشیر
هوش مصنوعی: صورتش مانند خورشید درخشان است و دلش مانند دل شیر شجاع و نترس است. او همچون راه کهکشان، کمرش را به شمشیری دلیرانه بسته است.
استخوانشان ز گرز ریزه شده
تن سپرسان ز چوب نیزه شده
هوش مصنوعی: استخوانهای آنها از ضربات چماق شکسته شده و بدنشان مانند سپر چوبیای شده که با نیزهها برخورد کرده است.
کرده از گرز و نیزه بر دشمن
استخوان آرد و پوست پرویزن
هوش مصنوعی: با نیروی شمشیر و نیزه، دشمن را به خاک میافکند و استخوان و پوست او را با شدت خرد میکند.
مهرهٔ پشتشان ز گرز و سنان
کرده چون سبحههای پیرزنان
هوش مصنوعی: در این بیت، گوینده به توصیف افرادی میپردازد که پشتشان با وزنی پر شده است، به گونهای که مثل دانههای تسبیح زنان مسن میباشد. این تصویر نشاندهنده قدرت و استقامت آنهاست، گویی که به دلیل تجارب و زحمتهایی که کشیدهاند، پشتشان سخت و محکم شده است.
تیغ بهرامشاه بن مسعود
خصم را همچو آتش موقود
هوش مصنوعی: تیغ بهرامشاه بن مسعود دشمن را مانند آتش سوزان میسوزاند.
باغیان را ز بیم بر سرِ چاه
شده از بیم چرخ و ناوک شاه
هوش مصنوعی: باغبانان از ترس چرخش روزگار و تیر شاه، به دور چاه جمع شدهاند.
دلوهای دریده تارکشان
رشتههای گسسته ناوکشان
هوش مصنوعی: دلوهایی که پاره شدهاند، بر سر خود رشتههای قطعشده تیرکشان دیده میشود.
بُد چنان ریخته به پیشش سر
که ببخشد به وقت بخشش زر
هوش مصنوعی: او به قدری در برابر او به زانو درآمده که در زمان عطا و بخشش، طلا را نیز به او میبخشد.
کرکس از کشتگانش چون صلصل
لاله منقار بود و گل چنگل
هوش مصنوعی: کرکس به خاطر مردگانش مانند لالهای با منقاری خاص و گلی در چنگش میباشد.
تا خدنگش جدا ز پیکان بود
بدی اندر میان نیکان بود
هوش مصنوعی: تا زمانی که تیرش از پیکان جدا بود، بدی در میان نیکان وجود داشت.
بدی از فرّ شه ز غربت رست
سوی بد رفت و هم به بد پیوست
هوش مصنوعی: بدی که به سبب مقام و شهرتی که کاه میشود، به خاطر غربت و دوری از وطنش به سمت کارهای بد کشیده میشود و سرانجام به کردارهای wicked دیگری نیز میپیوندد.
گر ز یاران او نبودی مرگ
کرده بودی همش ز جان بیبرگ
هوش مصنوعی: اگر دوستان او نباشند، تو نیز به خاطر جدایی از آنها روح خود را از دست میدهی و خواهی مرد.
هرکه جست اندران ولایت صدر
از سرِ جهل بود نز سرِ قدر
هوش مصنوعی: هر کسی که در جستجوی جایگاه و مقام والایی باشد، اگر از سر نادانی و جهل اقدام کند، به حقیقت و ارزش واقعی آن مقام دست نخواهد یافت.
بود باغی ز بغی و فسق و فساد
چون بقایای قوم هود ز عاد
هوش مصنوعی: باغی وجود داشت که مملو از ظلم، فاسد و فساد بود، مانند باقیماندههای قوم هود که از قوم عاد بودند.
دل هریک ز بغی و کینه چو نار
اسب چون کوه و مرد همچو چنار
هوش مصنوعی: دل هر کس از عداوت و کینه به مانند آتش است و به خاطر این آتش، آنها همچون اسبهای تندرو هستند؛ اما انسانها در برابر این احساسات، مانند کوه استوار و محکم بوده و مانند درخت چنار، بلند و استوار به نظر میرسند.
شه ز بس خون که ریخت از شش سون
گوی یاقوت شد زمین از خون
هوش مصنوعی: به خاطر خونریزیهای بسیار، زمین مانند یاقوت سرخ رنگ شده است.
چون بریشان به خشم شد سلطان
از برای موافقت به زمان
هوش مصنوعی: زمانی که سلطان از رفتار آنها عصبانی شد، برای اینکه با زمان و شرایط کنار بیاید، تصمیم گرفت.
کشت چندان شهنشه اندر جنگ
که به مرغانش پر زدن شد تنگ
هوش مصنوعی: شهنشاه در جنگ به حدی دشمنان را کشته است که اکنون پرواز پرندگانش را دشوار کرده و امکان پرواز برای آنها محدود شده است.
چون نهیبِ سنان شه دیدند
چون رکاب و عنان شه دیدند
هوش مصنوعی: زمانی که صدای تازیانه شاه را شنیدند، مانند دیدن رکاب و مهار او بودند.
مرغ دلشان ز خانه خشم گرفت
کِشت جانشان ز دانه خشم گرفت
هوش مصنوعی: دلهایشان همچون پرندهای در قفس از خشم پر میکشید و روح آنها بهخاطر دانههای خشم آسیب میدید.
گرچه مرغان تیز پر بودند
ورچه ماران مورپر بودند
هوش مصنوعی: هرچند پرندگان سریع و چابک هستند، اما ممکن است که مارها نیز در بین مورچهها مظلومانه زندگی کنند.
در زمان شان ز شاه دولت یار
بابزن نیزه بود و سلّه حصار
هوش مصنوعی: در زمان شاه، یاری به نام بابزن وجود داشت که اسلحهاش نیزه و وظیفهاش محافظت از حصار بود.
کرد خصم بیآب را در خواب
سرش از تن جدا چو کوزهٔ آب
هوش مصنوعی: دشمن بیآب را در خواب به طوری کشتند که سرش را از بدنش جدا کردند، مانند کوزهای که از آب خالی شده است.
چه بزرگ و چه خُرد باغی عور
چه فراز و چه باز دیدهٔ کور
هوش مصنوعی: باغی که در آن هستیم، چه بزرگ باشد و چه کوچک، کسانی که بینا هستند میتوانند زیباییها و فراز و نشیبهای آن را ببینند، اما کسی که نابینا است، هیچ چیز را نمیتواند درک کند.
آن چنان بر مصاف چیر شدست
راست گویی که شرزهٔ شیر شدست
هوش مصنوعی: او به قدری در سخن گفتن و راستگویی قوی و مهارت پیدا کرده که مانند شیر، قوی و دلیر شده است.
آن چنان گشت شاه عاشق رزم
که بود بادهخوار عاشق بزم
هوش مصنوعی: شاه به قدری در عشق جنگ و نبرد غرق شده است که همچنان که مینوشید و به میخانه میرفت، به این عشق نیز مشغول است.
رزم و بزمش به چشم هردو یکیست
تیز و گردنده راست چون فلکیست
هوش مصنوعی: جنگ و شادی او در نظر هر دو یکسان است و مانند ستارهای درخشان و چابک، همیشه در حال حرکت و چرخش است.
زین سپس عکس خون ز کرّهٔ خاک
آسمان را کند به سرخی لاک
هوش مصنوعی: پس از این، تصویر خون از روی کرهٔ خاکی، آسمان را به رنگ سرخ درخواهد آورد.
باغیان را همه به نوک سنان
کرد در یک زمان تنِ بیجان
هوش مصنوعی: باغبانان همه با نیزههای خود در یک لحظه به جانِ بیجان را به قتل رساندند.
گشت حالی چنو پسیچد جنگ
خصم او همچو صورت سترنگ
هوش مصنوعی: حالتی پیدا کرد که دشمنش را مانند رنگهای متنوع و زیبا درک میکند.
عقل داند برای صرفهٔ علم
که ز صرّاف کین نیاید حلم
هوش مصنوعی: عقل میفهمد که برای بهدست آوردن علم، احتیاط و حوصله لازم است، زیرا از طمع و حرص نمیتوان به آرامش و خرد دست یافت.
همه جهّال دهد دانند این
جملهٔ عاقلان شناسند این
هوش مصنوعی: همه نادانان این را میدانند، اما فقط عاقلان به این موضوع پی میبرند.
که نشاید برای خطبه و کین
مور بر منبر و ملخ در زین
هوش مصنوعی: نباید بر منبر و در مقام تبلیغ، به مسائلی بیمورد و نزاعانگیز پرداخت. برعکس، باید به موضوعات مهم و باارزش توجه کرد.
که نزیبد برای ملک و ثواب
خرس بر تخت و خوک در محراب
هوش مصنوعی: نیست شایسته که برای حکومت و پاداش، خرسی بر تخت سلطنت بنشیند و خوکی در مکان مقدس عبادت قرار گیرد.
اندر آن جنگ دشمن و خصمانش
صورت شیر بود و شادروانش
هوش مصنوعی: در آن نبرد، دشمنان به قدرتمندی و شجاعت شیر ظاهر شدند و در روحیهای مطمئن و شاداب بودند.
تشنه مانده زبان دشمن او
جان او خشم کرده با تن او
هوش مصنوعی: دشمن با وجود تشنگی، زبانش به دندانش گره خورده و بر تنش خشمگین است.
که شناسا خرد به دیدهٔ عقل
بشناسد بدیهه را از نقل
هوش مصنوعی: کسی که خرد و عقل دارد میتواند تفاوت بین چیزهای واقعی و تجربیات از پیش ثبت شده را درک کند.
پیش آسیب گرز شاهنشاه
خاصه با گرز چون شود همراه
هوش مصنوعی: وقتی که خطر و آسیب بر سر شاهنشاه بیفتد، به ویژه اگر با توانی که از گرز به دست میآید، همراه شود.
چیره دستی و پایداری اوی
کامرانی و کامگاری اوی
هوش مصنوعی: مهارت و استقامت او باعث موفقیت و خوشبختیاش شده است.
به زبان سنان و تیغ چو باد
همه را در دهان خاک نهاد
هوش مصنوعی: با زبان تیز و برنده، مانند باد، همه را در زمین دفن کرد.
مهر او جان خان و مانها شد
کین او دود دودمانها شد
هوش مصنوعی: عشق و محبت او سبب جان گرفتن خانه و کاشانهام شد، زیرا او به اندازهای بزرگ و مهم است که دودمانها و نسلها از او تأثیر میپذیرند.
دشمنش را به هرکجا که درست
دیدهبان مرگ و قهرمان سقرست
هوش مصنوعی: دشمن او را در هر مکانی که دیده میشود، نشان مرگ و قهرمان عذاب است.
دهر از این پرده گر بپرهیزد
همچو پردهاش فلک برآویزد
هوش مصنوعی: اگر دنیا از این پردهی فریب و ظاهرسازی بگذرد، آنگاه آسمان نیز همچون پردهای کنار خواهد رفت.
مرد بد را بدِ زمانه جزاست
گلخن و پای خر سزا به سزاست
هوش مصنوعی: مرد بد به جزای کارهای زشتش در زمانه خود، محکوم خواهد شد و عاقبتش همانند گلی است که در گودالها و در زیر پای خر میافتد.
سوی بد گرچه عزّ حق نه نکونست
دافع دشمنست و نافع دوست
هوش مصنوعی: هرچند در نظر نمیرسد که میل به بدی از نظر حق و عدالت خوب باشد، ولی این میل میتواند در برابر دشمنان حفاظت کند و برای دوستان سودمند باشد.
گرچه بد شد مزاج بد دل ازو
عزّ حق است و ذلّ باطل ازو
هوش مصنوعی: هرچند که وضعیت خوبی ندارد، ولی دل بد از او به خاطر عزت حق است و ذلت باطل از او نشأت میگیرد.
برخی جان خسرو منصور
شوما بر زبان نیشابور
هوش مصنوعی: برخی از مردم در نیشابور درباره جان خسرو منصور صحبت میکنند.
از پی راه و عشرت و نیرو
ماه او، زهره او، و بهرام او
هوش مصنوعی: به دنبال راهی برای شادی و لذت زندگی، با ماهی که نشانه زیبایی است و زهره و بهرام که نمادی از عشق و قدرت به شمار میروند.
پیش بهرامشاه بن مسعود
ظفر و فتح با رکوع و سجود
هوش مصنوعی: در حضور بهرامشاه، پسر مسعود، پیروزی و موفقیت با خم شدن و سجده کردن به دست میآید.
بر کلاه و قباش و اسب و ستام
فلک و اختران درود و سلام
هوش مصنوعی: بر تمام چیزهایی که در زندگیاش دارد از جمله کلاهی که بر سر میگذارد، لباسش، اسبش و ستارهها، درود و سلام نازل میشود.
بر خور ای بر شده سپهر بلند
تو به پیران سر از چنین فرزند
هوش مصنوعی: ای کسی که در آسمان بلند قرار داری، به بزرگترها (پیران) توجه کن که چقدر به چنین فرزندی افتخار میکنند.
ای فلک ز آفتاب و از یارش
خلفی یافتی نکو دارش
هوش مصنوعی: ای آسمان، تو به خاطر تابش آفتاب و حضور یار او به زیبایی و نیکی رسیدی، این نعمت را ارج نه.
چرخ را گرچه بس خلف بودند
تو دُری و آن دگر صدف بودند
هوش مصنوعی: اگرچه چرخ سرنوشت (زمان) همیشه بیرحم و به سختی میچرخد، اما تو مانند یک مروارید ارزشمند هستی و دیگران تنها مانند صدفهایی هستند که تو را در خود دارند.
لطف او شد نشیمن صهبا
قهر او شد لویشن دریا
هوش مصنوعی: نیکویی و مهربانی او باعث آرامش و نعمت میشود، ولی خشم او همچون طوفانی است که دریا را متلاطم میکند.
پادشاهی به رنج کرد به دست
آنگهی پای او به گنج ببست
هوش مصنوعی: یک پادشاه به سختی و زحمت بسیار به مقام و ثروت رسید، اما در نهایت به این نتیجه رسید که پایش به گنج بست.
پادشاهی نیاید اندر چنگ
جو به جنگ و به باشگونهٔ جنگ
هوش مصنوعی: پادشاهی که با جنگ و روشهای جنگی بیاید، شایستهٔ سلطنت نیست.
کشت شد خشک اگر نبارد میغ
ملک پژمرد اگر نخندد تیغ
هوش مصنوعی: اگر آسمان باران نبارد، زمین خشک و بیبرکات میشود؛ و اگر شمشیری به دلخوشی نتابد، زندگی نیز سخت و پژمرده میگردد.
تازگی کشت ابرِ گریانست
تازگی ملک تیغ خندانست
هوش مصنوعی: باران تازهای میبارد و زمین با قطرههای اشک ابرها سیراب میشود، همچنان که سرزمین به خاطر تیغهای تیز و درخشان خویش، نو به نظر میرسد.
تیغ باید که خون پذیر شود
ملک بی تیغ کی چو تیر شود
هوش مصنوعی: برای حکمرانی و قدرت، باید در برابر خطرات و چالشها ایستادگی کرد و آماده خونریزی بود. بدون آمادگی و شجاعت، سلطنت نمیتواند مانند تیر، دقیق و مؤثر باشد.
زانکه مانند مرد در پابند
هیچ زن برنخاست از فرزند
هوش مصنوعی: چون مردان در زنجیر، هیچ زنی از فرزندانش برنخاست.
شاه در ملک خویش از پی جود
چون شد او پیش عقلها مسجود
هوش مصنوعی: وقتی شاه در سرزمین خود به بخشندگی و سخاوتمندی پرداخت، به حداکثر مقام و منزلت رسید و عقلها به او احترام گذاشتند و او را ستایش کردند.
دستها را به تیغ و رمح آراست
زانکه دفع از چیست و نفع از راست
هوش مصنوعی: دستها را به سلاحهای تیز و خطرناک مجهز کردند تا از خطرات جلوگیری کنند و سود را از راه درست به دست آورند.
شه که خواهد که جاه دارد ملک
به سیاست نگاه دارد ملک
هوش مصنوعی: پادشاهی که میخواهد قدرت و جایگاهش حفظ شود، باید با تدبیر و سیاست به ادارهی کشور بپردازد.
زانکه نبوند قلزم و اخضر
جز به تلخی نگاهبان کهر
هوش مصنوعی: چونکه دریا و رنگ سبز جز با تلخی و نگهبانی سختی نمیتوانند وجود داشته باشند.
هر کمرگه که بیشکوه بود
کمر نال و خمِّ کوه بود
هوش مصنوعی: هر جایی که شکوه و زیبایی وجود نداشته باشد، مانند کمر کوه خمیده و شکسته خواهد بود.
بیصهیل و صلیل و گیراگیر
چون طنین کی شود صریر سریر
هوش مصنوعی: بدون وجود ستارههای درخشان و جذاب، صدا چگونه میتواند همانند صدای تخت سلطنتی باشد؟
زانکه در راه ملک هر شاهی
بر سر جاه و قدر هر ماهی
هوش مصنوعی: زیرا در مسیر سلطنت، هر پادشاهی به خاطر مقام و اعتبار خود در تلاش است.
دولت آرای بازوی چیرست
ملک پالای دست و شمشیرست
هوش مصنوعی: قدرت و حکومت به نیروی بازو و تواناییهای جسمی شخص وابسته است و با تکیه بر قدرتی که در دستان و شمشیر اوست، استحکام مییابد.
آب بحر ارنه تلخ و تیزستی
چون دگر آبها گمیزستی
هوش مصنوعی: اگر آب دریا تلخ و تند است، به خاطر این است که ویژگیهای دیگری دارد که آن را از آبهای دیگر متمایز میکند.
زیر رانها براق دریا ساز
ابر بر برق پایِ رعد آواز
هوش مصنوعی: زیر پاهای براق دریا، ابرها با صدای رعد، نغمهای زیبا میسرایند.
گردسم تیز گوش و پهن بران
خوش کفل سرمه چشم خرد سران
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به ویژگیهایی از خود اشاره میکند. او از گوشهای تیز و توانایی شنیدنش صحبت میکند و همچنین از قامت خوش فرم و جذاب خود یاد میکند. در ادامه، او به زیبایی و درخشش چشمانش اشاره دارد که نشانهای از خرد و داناییاش است. به طور کلی، این توصیفها نمایانگر زیبایی و قدرت در درک و ادراک شاعر هستند.
شاه بیتیغ باغ بیمیغ است
پاسبان دین و ملک راتیغ است
هوش مصنوعی: حکومت و پادشاهی که بدون قدرت و تسلط کافی اداره شود، مانند باغی است که نگهبانی ندارد و بیمراقبتی موجب نابودی آن میشود. چنین پادشاهی نمیتواند از دین و ملک به خوبی محافظت کند.
کوه شاهست بر زمین وانگاه
تیغ دارد چرا ندارد شاه
هوش مصنوعی: کوهی بزرگ و باعظمت بر روی زمین وجود دارد، اما با وجود آنکه این کوه قدرت و استحکام دارد، چرا باید پادشاهی وجود نداشته باشد؟
شاه کوهی است بر زمین به شکوه
تیغ دارد چرا ندارد کوه
هوش مصنوعی: شاه کوهی همچون نماد قدرت و عظمت بر روی زمین است، ولی باوجود همهی شکوه و جلالی که دارد، چرا به اندازهی یک کوه بزرگ نیست؟
آفتابی که شاه گردونست
هیچ بیتیغ نیست شه چونست
هوش مصنوعی: خورشیدی که در آسمان سلطنت میکند، هیچگاه بدون شمشیر نیست، پس شاه چگونه خواهد بود؟
شاه را گرنه تیغ تیز بُدی
خلق را نقد رستخیز بُدی
هوش مصنوعی: اگر شاه تیغ تیز و قویتری داشت، مردم نیز به سرعت و شدت بیشتری به شورش و قیام میپرداختند.
در خور ملک جز نبردی نیست
مردی دیگران ز مردی نیست
هوش مصنوعی: در سرزمین پادشاهی، جز نبرد و جنگ، کار دیگری نیست و مردانگی واقعی در برخورد با دیگران نمایان نمیشود.
زانکه بیتیغ دین نیافت قرار
ذوالفقاری به حیدر کرّار
هوش مصنوعی: چون بدون سلاح دین نمیتواند آرامش پیدا کند، ذوالفقار به دست حیدر کرّار (امیرالمومنین علی علیهالسلام) برمیخیزد.
جبرئیل آورید و گفت بران
خون این مشرکان به گرد جهان
هوش مصنوعی: جبرئیل آمد و گفت که خون این کافران باید در سراسر جهان ریخته شود.
بر رسول آنکه ناورد ایمان
خونش از ذوالفقار زود بران
هوش مصنوعی: اگر کسی با رسول خدا کتابت باشد و ایمانش قوی نباشد، باید بداند که کارش به زودی به پایان میرسد و حیاتش به خطر میافتد.
نیست بیتیغ ملک را رونق
ملّت حق ز تیغ شد مطلق
هوش مصنوعی: بدون قدرت و حاکمیت، کشوری رونق نخواهد یافت و این رونق از تیغ و شمشیر به دست میآید.
تیغ مر ملک را نکو یاریست
ملک بیتیغ همچو بیماریست
هوش مصنوعی: تیغ، کمک خوبی برای پادشاه است، اما پادشاهی که تیغ ندارد مانند فردی بیمار است.
شه چو بر تخت ملک خود بنشست
پیش تختش جهان کمر بربست
هوش مصنوعی: وقتی پادشاه بر تخت سلطنت خود نشسته است، جه نگاه و احترام به او میکند و آماده خدمت به او میشود.
ریخت از بهر راهجویان را
آب روی گزاف گویان را
هوش مصنوعی: آب به خاطر مسافران مسیرش خوراکی و روان است، اما برای کسانی که بیمورد صحبت میکنند، چیزی جز بیفایده بودن ندارد.
زین شه نیک خوی پاک نژاد
هرکه او بد نبود نیک افتاد
هوش مصنوعی: از این پادشاه نیکوکار و اصیلزاده، هر کسی که بد نباشد، به خوبی و نیکی خواهد رسید.
ملک پرورده زیر دامن کرد
جان نگهداشتن به آهن کرد
هوش مصنوعی: پرورش یافته در دامن ملک، جانش را با آهن حفظ کرد.
هرکه از دل نخواست تعظیمش
بامِ بومست بومش از بیمش
هوش مصنوعی: هرکسی که از دل نمیخواهد به کسی احترام بگذارد، در واقع خود را به خطر میاندازد، زیرا گاهی اوقات این بیاحترامی میتواند برای او پیامدهای ناگواری داشته باشد.
چون کمر بست شاه بهر جدال
خانهٔ دشمنان شمار اطلال
هوش مصنوعی: وقتی که پادشاه برای نبرد آماده میشود، در کنار آن باید به ویرانههای دشمنان دقت کند و آنها را بشمارد.
گرچه بهر صلاح تا اکنون
خنجرش لعلپوش بود از خون
هوش مصنوعی: هرچند به خاطر مصلحت، تا به الآن خنجر او به رنگ لعل و سرخ مانده است، اما از خون آغشته شده است.
شد کنون در بهشت محشر او
سبز جامه چو حور خنجر او
هوش مصنوعی: اکنون در بهشت، او با جامهای سبز مانند حوریان و با خنجری در دست، ظاهر شده است.
ای ز محمودیان ششم ز عدد
چون ششم دور ز انبیا احمد
هوش مصنوعی: تو که ششمین هستی در میان محمودیان، مانند دور ششم از انبیا، احمد (پیامبر اسلام) درخشندهای.
نام شش هست لیک نزد خرد
در جمل نقش شش بود ششصد
هوش مصنوعی: نام عدد شش است، اما در نظر خرد، در مجموع به شکل ششصد دیده میشود.
یک و دو سه و چهار و پنج کمست
پس چو شش دانگ شد یکی درمست
هوش مصنوعی: اگرچه عددها از یک تا پنج کم هستند، اما وقتی به شش میرسند، به یکباره همه چیز یکپارچه و به هم پیوسته میشود.
ای به رو آفت نگارستان
وی به خو نوبهار خارستان
هوش مصنوعی: تو مانند آفتاب در باغ زیبایی و مانند گلِ بهاری در خارزار.
تازهروی از تو شاخ و بیخ جهان
سخت پای از تو چار میخ جهان
هوش مصنوعی: تو مانند یک گل تازهروی هستی که جهانی زنده و پرطراوت از تو میرویید و پایههای استواری برای جهان برپاست که به تو وابستهاند.
دولت از تو بهشت کوی شده
روزگار از تو تازهروی شده
هوش مصنوعی: خوشبختی و رونق زندگی به خاطر تو به وجود آمده و روزگار به خاطر تو تازه و دلچسب شده است.
گشت تا صدر ملک بگرفتی
وز دوامش قوام پذرفتی
هوش مصنوعی: تا به جایی رسیدی که حکمرانی را به دست گرفتی و از استحکام آن، قدرت و دوام یافتی.
پای بوس تو هامهٔ هامون
طوق دار تو گردن گردون
هوش مصنوعی: تو برای من مانند بوسهای از زمین و آسمان هستی، همچون طوقی که زیباییات را به گردن آسمان میآویزد.
زین سبب از برای عزّ و جلال
نه ز طبع ملول و روی ملال
هوش مصنوعی: به همین دلیل از روی عظمت و بزرگی است، نه به خاطر حالت خسته و افسرده.
از پی خدمت تو اندر حال
کرده از میم صدهزاران دال
هوش مصنوعی: به خاطر خدمت تو، به گونهای مشغول شدهام که مانند صد هزار نفر آمادهام.
تاجداران رکاببوس شده
از تو جمله عمل پیوس شده
هوش مصنوعی: تاجداران که به تو احترام میگذارند و دستت را میبوسند، همه از دستاوردهای تو بهرهمند شدهاند و کارهایشان به تو وابسته است.
مَلِک هند نایب تو به هند
مهتر سند یافته ز تو سند
هوش مصنوعی: پادشاه هند به نمایندگی از تو در هند، مقام بلندتری نسبت به تو پیدا کرده و از تو به عنوان منبع اعتبار یاد میکند.
خاکبوسان درگهت به نیاز
کرده خاک درت چو سینهٔ باز
هوش مصنوعی: سجدهکنندگان درگاهت با عشق و نیاز بر زمین افتادهاند، همانطور که زمین با آغوش باز در انتظار توست.
کرده از مجلس تو روح از در
ابروار آستین و دامن پُر
هوش مصنوعی: از مجلس تو روحی برخواسته که آستین و دامنش پر از زیبایی و جاذبه است.
شد ز تأثیر رای شاه جهان
وز پی روی بی پناه مهان
هوش مصنوعی: از تأثیر تصمیمات و فرمانهای پادشاه بزرگ، بیپناهی و مشکلات مردم نیز افزایش پیدا کرد.
مجلس بزمش از بهشت اثر
روز رزمش نمونهای ز سقر
هوش مصنوعی: مجلس جشن او از زیباییهای بهشت الهام گرفته شده است، اما روزهای مبارزهاش مانند دوزخ است.
چون تو برداشتی نقاب جلال
زان اساریر بر سریر کمال
هوش مصنوعی: زمانی که تو پردهی زیبایی و بزرگی را از چهرهات کنار زدی، آن را که زیبایی و کمال را در بر گرفته، نمایان کردی.
از لقای تو خیره شد خورشید
وز سخای تو مُرد طفل امید
هوش مصنوعی: از دیدار تو خورشید حیرتزده شده و از بخششهای تو، کودک امید جان باخته است.
شهریاران ز تو رسیده به کام
کرده سعی تو با هزار اکرام
هوش مصنوعی: پادشاهان به آرزوهایشان رسیدند و تلاش تو با هزار نوع احترام، به نتیجه رسیده است.
زان همه خلق در سجود تواند
که گرانبار شکرِ جود تواند
هوش مصنوعی: از تمامی مردم، تنها کسی میتواند در برابر عظمت و نعمتهای بیپایان خداوند سجده کند که بار سنگین شکرگزاری را بر دوش خود حس کند.
مر ترا روز فضل و جود و کرم
به درم بنده گشت قلب درم
هوش مصنوعی: روز بزرگی برای من است که با لطف و بخشش تو، قلبم به عنوان بندهات برابر آمده است.
مرد مقلوب دادهای به نبرد
زان دهد جان خویش پیش تو مرد
هوش مصنوعی: مردی که تحت فشار قرار گرفته و در وضعیت نامساعدی است، به میدان نبرد آمده است و جانش را برای تو فدای میکند.
شد ز خاک درِ تو در عالم
آز بسیار خوار سیر شکم
هوش مصنوعی: از خاک درِ تو، در این دنیا بسیار ذلت و بیارزشی را تجربه کردم، اما به خاطر سیر کردن شکم خود به این وضعیت تن دادهام.
راست گفت اندرین حدیث آن مرد
کاز را خاک سیر داند کرد
هوش مصنوعی: آن مرد درست گفت که کسی که به حقیقت چیزها واقف است، میداند چگونه باید به درستی عمل کند و از تجربیات خود بهره میبرد.
گرچه در پادشاه باشد عدل
نان بینان خورش بود بیبذل
هوش مصنوعی: اگرچه در کشور حاکمیت بر پایه انصاف باشد، اما وقتی نان وجود نداشته باشد، دیگر هیچ غذایی محلی از اعراب نخواهد داشت.
آن بزرگان که وام جان توزند
رسم جانبخشی از تو آموزند
هوش مصنوعی: بزرگان و فرهیختگانی که به تو زندگی و روح میبخشند، خود از تو یاد میگیرند که چگونه جان را به دیگران هدیه دهند.
طمع از بوی دستت ای سرِ جود
پایکوبان درآید از درِ جود
هوش مصنوعی: به خاطر بوی دستت، ای منبع سخاوت، طمع به درون میآید و از درِ بخشش و کرامت تو مینالد.
هرکه او جست خصمی تو دُرست
کودکانش یتیم کردهٔ تُست
هوش مصنوعی: هر کسی که به دنبال دشمنی با تو باشد، باید بداند که فرزندانش به دلیل این دشمنی یتیم خواهند شد.
روزی نیک مرد همچو بهشت
گویی اینجا خدای بر تو نبشت
هوش مصنوعی: روزی نیکو به نظر میرسد که گویی خدا در اینجا نوشته است.
تا درو درگهت پدید آمد
قفل امید را کلید آمد
هوش مصنوعی: زمانی که درگاه امیدت آشکار شد، کلید آن قفل هم در دسترس قرار گرفت.
نام تو آنکه بر زبان راند
نامهٔ بخت او ملک خواند
هوش مصنوعی: هر کس که نام تو را بر زبان آورد، بختش را مانند حاکم و ملک میداند.
چون نشستی به بارگاه جلال
چون نمودی به خلق ماه کمال
هوش مصنوعی: وقتی در جایگاه بزرگ و با شکوه نشستی، به مانند ماهی کامل و زیبا در میان مردم ظاهر شدی.
از تن دشمنان بکندی سر
بر سرِ دوستان فشاندی زر
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که تو از بدن دشمنان جدا میکنی و بر دوستانت طلا و ثروت میپاشی.
جادوی آز را به طبع کریم
خورد جود تو چون عصای کلیم
هوش مصنوعی: آزمایش و زیبایی بخشش تو مانند عصای موسی در برابر جادو اثر میکند و قدرت خود را نشان میدهد.
هم مَلک بند و هم ملک جاهی
هم فلک قدر و هم جهان شاهی
هوش مصنوعی: هم ملک و سلطنت را در اختیار داره و هم مقام و جایگاه بالای اجتماعی، هم آسمان و ستارهها را در دست داره و هم بر جهان سلطنت میکنه.
عاقلانِ زمانه مست تواند
قلعههای بلند پست تواند
هوش مصنوعی: عاقلانی که در این زمان هستند، میتوانند از راههای عاقلانه، به نقاط بسیار بلندی برسند، در حالی که افرادی که به درک عمیق نرسیدهاند، ممکن است به مکانهای پست و ناچیز بروند.
صاحب ذوالفقار و رخش تویی
پادشاه خزینهبخش تویی
هوش مصنوعی: تو پادشاهی هستی که دارای شمشیر ذوالفقار و اسب رخش هستی و خزانهدار ثروتها هستی.
بخت کو هست مایهٔ شادی
دارد از بندگیت آزادی
هوش مصنوعی: بخت و اقبال تو در اینجاست که خوشبختی را به دنبال دارد، اما آزادی تو ناشی از سرسپردگیات به دیگران است.
آسمان از سنان جانسوزت
وز پی ناوک جگر دوزت
هوش مصنوعی: آسمان به خاطر تیرهای جانسوز تو ناله میکند و به دنبال ناوک تو، دلها زخم میخورند.
خور ز تیر تو با خطر تازد
زان ز مه گه گهی سپر سازد
هوش مصنوعی: خورشید از تیر تو به خطر میافتد و به همین دلیل گاهی مانند سپری از ماه استفاده میکند.
از تفِ تیغ خشم اگر خواهی
کنی از بحر تابهٔ ماهی
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از عمق خشم و غضب خود فرار کنی، مانند ماهیای که از دریا به دور است، باید تلاش کنی تا از آن خارج شوی.
زُهره را دیو تو شهاب کند
زَهره را آتش تو آب کند
هوش مصنوعی: زهره را دیو تو شهاب کند یعنی دیو تو به مانند شهابی درخشان و زیبا زهره را تحت تاثیر قرار میدهد. زهره را آتش تو آب کند به این معناست که آتش وجود تو میتواند زهره را به نرمی و لطافت تبدیل کند. به طور کلی، این شعر به تاثیرات شگرف و الهامبخش عشق و زیبایی اشاره دارد.
دشمنان را ز خلق جان افشان
خونبها بدهی و ببخشی جان
هوش مصنوعی: اگر میخواهی با دشمنانت با خونبهای جانشان رفتار کنی، باید از خلق و عواطف انسانیات بگذری و آنها را ببخشی.
بر زمانه تویی شه مطلق
مملکت را تو شهریار بحق
هوش مصنوعی: در این زمان، تو سلطان حقیقی کشور هستی و به طور واقعی فرمانروا هستی.
از تو کمتر عطا که سایل برد
بیشتر دان ز گنج باد آورد
هوش مصنوعی: اگر فردی به تو چیز کمتری عطا کند، اما درخواستکنندهای که به او کمک میشود، بیشتر از آن بهرهمند شود، بدان که این فرد از ثروت و داراییهای بزرگتری بهره میبرد.
بیدلان را دل کریم تو بس
نیک و بد را امید و بیم تو بس
هوش مصنوعی: دلهای بیدل به مهربانی تو نیاز دارند و امید و ترس آنها به دست توست.
تا چه کردست غزنی از کردار
کز چو تو شاه گشت برخوردار
هوش مصنوعی: غزنی با چه کارهایی به چنین جایگاهی رسیده است که به لطف تو، پادشاه شده و بهرهمند گشته است.
گر بخواهی تهی کنی ز حسام
نُه فلک را ز بند چار اندام
هوش مصنوعی: اگر بخواهی با نیروی خود نه آسمان را از بند چهار اندام آزاد کنی، میتوانی آن را به آسانی انجام دهی.
گرچه چون آسمان بسیچد خصم
چون قضا دست تو نپیچد خصم
هوش مصنوعی: هرچند که دشمن مانند آسمان به تو حمله کند، اما مانند قضا و قدر، دست او به تو نمیرسد.
با خلاف تو تن کفت گردد
در ثنای تو جان سخن گردد
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که اگر در برابر تو با نادرستی و مخالفت رفتار شود، بدن بیمعنا و بیارزش میشود و تنها روح و جان به ستایش تو مشغول میگردد. در واقع، حضور و عظمت تو آنقدر است که هر چیز دیگری در مقایسه با آن بیاهمیت میشود.
همچنان آید از تو در دل نور
که خوشی جان ز خوشهٔ انگور
هوش مصنوعی: همچنانکه از تو نور و روشنی به دل میرسد، خوشی و سرزندگی جان هم از خوشهٔ انگور میآید.
چون درِ گنج عقل بگشادی
هرکسی ار ز داد دل دادی
هوش مصنوعی: اگر درِ گنجینه عقل را باز کنی، هرکسی اگر از روی محبت و صداقت دل خود را به تو بدهد.
گاه میدان و وقت ایوانت
شب اکرام و روز احسانت
هوش مصنوعی: گاهی شبها در سایهسار میهماننوازی و روزها در پاداش و نیکی کردن به دیگران هستی.
دل خرد را ز جان ندای تو کرد
داد دل یافت جان فدای تو کرد
هوش مصنوعی: دل کوچک من به عشق تو جان فشانی کرد و با ندا و صدا تو، جان و زندگیاش را فدای تو ساخت.
صدمت صورو عین تو گه جنگ
هردو همره چو رنگ با آژنگ
هوش مصنوعی: جوانی و زیبایی تو مانند جنگی است که هر دو در آن در کنار هم هستند و به همدیگر رنگ و جلوه میبخشند.
هرکه از سهم تو روان نسپرد
تا ابد نفس او نخواهد مرد
هوش مصنوعی: هر کسی که سهم تو را نپردازد، تا همیشه جانش از بین نخواهد رفت.
روز هیجا چو عاطفت ورزی
نیزهٔ تست سوزنِ درزی
هوش مصنوعی: اگر در روز سختی و مشکل به کسی محبت کنی، آن محبت مانند نیزهای خواهد بود که به سوزن درزی نفوذ میکند.
پارهها را دُرست گرداند
سست را عزم چُست گرداند
هوش مصنوعی: پارههای مختلف را به هم متصل میکند و عزم راسخ و اراده قوی، انسان را به حرکت و تلاشترغیب میکند.
پس از این روی پشت خلق قویست
خشم تو چون یزید و دل علویست
هوش مصنوعی: پس از این، پشت مردم محکم است و خشم تو شبیه به یزید و دل تو مانند دل علی است.
گشت حیران عقول اهل هنر
ماند واله روان اهل بصر
هوش مصنوعی: افراد باهوش و هنرمند در شگفتی و حیرت هستند و ذهن مردم بینا نیز در حیرت و شگفتی قرار دارد.
ملک و ملّت موفّق از تو شهست
دین و دولت به رونق از تو شهست
هوش مصنوعی: پادشاه و مردم به وسیلهی تو موفق و پیروز هستند و رونق دین و حکومت نیز به واسطهی تو به دست میآید.
ملت از تو چنان که خور ز سپهر
دولت از تو چنان که ماه از مهر
هوش مصنوعی: مردم از تو به گونهای بهره میبرند که مانند نوری که از آسمان بر زمین میتابد، از تو انرژی و قوت میگیرند؛ مانند اینکه ماه از خورشید روشنایی میگیرد.
یافت از سعی تو سرافرازی
دین و شرع محمّد تازی
هوش مصنوعی: با تلاش و کوشش تو، دین و شریعت محمد (ص) به عزت و سربلندی دست یافته است.
گر به شمع تو نیستیش امید
چون لگن برنیامدی خورشید
هوش مصنوعی: اگر به وجود تو امیدی نیست، پس چرا مانند یک لگن که به آسمان نمیآید، به سمت تو نرفتهام.
نقش مُهر تو نقش مهر جمست
که همه دین و دولتش بهمست
هوش مصنوعی: نقش مهر تو به اندازهای ارزشمند است که مانند نقش مهر جم، نماد قدرت و عظمت است و همه چیز به آن وابسته است.
حاتم از جود تو سخا آموخت
دولت از ملک تو ثبات اندوخت
هوش مصنوعی: حاتم با سخاوت تو درس بخشندگی گرفت و دولت از پادشاهی تو استحکام و پایداری آموخت.
چه حدیثست کین مبارک پی
طی کند نام جودِ حاتم طی
هوش مصنوعی: چقدر زیباست که داستان بخشندگی حاتم طایی در میان مردم شناخته شده و نقل میشود.
قهر و لطف به گاه راحت و رنج
غم فزاینده است و شادی سنج
هوش مصنوعی: زود رنجی و محبت در زمانهای خوشی و سختی، باعث افزایش غم و افسردگی میشود و شادی را اندازهگیری میکند.
جود تو بهر جان آدم را
پاسبانست عرض عالم را
هوش مصنوعی: بخشش و generosity تو، نگهداری کننده جان آدمی است و همچنین آثار و موجودات عالم را تحت حمایت قرار داده است.
خاک حلم تو آتشِ نابست
امر تو بادپای چون آبست
هوش مصنوعی: خاک صبر و آرامش تو، آتشِ خواستههای تو را خاموش میکند و قدرت تو مانند آب است، که نرم و آرام پیش میرود.
باد عزم تو جان تمکین است
آب روی تو تازگی دین است
هوش مصنوعی: باد اراده و عزم تو، روح سرسپردهای است و زیبایی و درخشندگی چهرهات، نشانهی تازگی و نوآوری در دین و ایمان است.
زورق رزق را که اسبابست
جان این بادپای از آن آبست
هوش مصنوعی: زندگی انسان مانند یک قایق است که برای عبور به امکانات و منابع نیاز دارد و این منابع مانند آب برای قایق حیاتی هستند. این زندگی به نیرویی مانند باد که قایق را به جلو میرانَد وابسته است.
از پی قدر نامت ای خوش نام
عُمرِ چرخ نام شد بهرام
هوش مصنوعی: در پی ارزش و اهمیت نام تو، ای خوشنام، نام بهرام در چرخ زمان به شهرت رسید.
زانکه بهرام را اگر سفریست
وقت رجعت صلابت عمریست
هوش مصنوعی: چون بهرام سفری دارد، هنگام بازگشتش نشاندهنده قدرت و استحکام از سالها گذشتهاش است.
دل چو بر درگهت قرار کند
اندُه از فرِّ تو فرار کند
هوش مصنوعی: وقتی دل در مکان تو آرام گیرد، اندوه از زیبایی تو دور میشود.
شیر اگر با شب تو روز کند
کام چون شیر عودسوز کند
هوش مصنوعی: اگر شیر در برابر شب، در روز بایستد و کاملاً قوی و شجاع باشد، مثل عود خوشبو خواهد بود که در هنگام سوختن عطر خود را پخش میکند.
ای هنرمند شاه دینگستر
وی حقیقت نیوش دینپرور
هوش مصنوعی: ای هنرمند بزرگ که دین را گسترش میدهی، به حقیقت و اصول دین گوش فرا بده.
طمع آن را که چاکرت گردد
هر زمان آسمان سرت گردد
هوش مصنوعی: به کسی که انتظار داری همیشه در خدمتت باشد، نباید امیدواری؛ زیرا ممکن است او را از دست بدهی یا شرایط تغییر کند.
ای فرود آمده چو قطر از میغ
ملک بگرفته شمسوار به تیغ
هوش مصنوعی: ای کسی که همچون قطرهای از ابر به زمین فرود آمدهای، با قدرت و دلاوری همچون خورشید، سلطنت و حکومت را به دست گرفتهای.
بر جهانی شده به یکدم شاه
خهخه ای شه علیک عیناللّٰه
هوش مصنوعی: در یک لحظه، جهانی به تسخیر من درمیآید، زیرا من مانند پادشاهی هستم که عین الهی را در خود دارد.
باره چون شمس بر فلک راند
تا نزد تیغ ملک نستاند
هوش مصنوعی: خورشید همچون باران به آسمان میتابد تا از تیغی که از سوی پادشاه میآید فرار کند.
تو چو شمس و قمر گرفتی ملک
زان به تیغ و سفر گرفتی ملک
هوش مصنوعی: شما مانند خورشید و ماه هستید که با قدرت و تلاش خود، سلطنتی را به دست آوردید.
این چو تازنده و آن ربایندهست
لاجرم ملک هردو پایندهست
هوش مصنوعی: این یکی زندگی را به جلو میبرد و آن دیگری آن را میکشد، بنابراین هر دو جنبه وجود، پایدار و ماندگار هستند.
بس کسا کو چو ماه برگردد
سر آن گزدما که سر گردد
هوش مصنوعی: زیاد هستند افرادی که مانند ماه درخشان و زیبا هستند، اما هنگامی که به دور خود میچرخند، در واقع به دلیل سرنوشت یا وضعیت خاصی که دارند، مشکلات و دردسرهایی برای دیگران ایجاد میکنند.
شمس از اول که ملک جوی شود
در و دیوار زردروی شود
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید وارد دنیای پرجوش و خروش میشود، همه جا پر از زیبایی و درخشش میگردد.
ماه از آن جاه خویش بفزاید
خدمت را مگر به کار آید
هوش مصنوعی: ماه تنها زمانی به زیبایی و شکوه خود میافزاید که در خدمت انسانها باشد، وگرنه هیچ فایدهای نخواهد داشت.
باد کین تو خاک محنت بیخت
زخم تیغ تو آب آتش ریخت
هوش مصنوعی: باد انتقام تو خاک رنج و درد را پخش کرد و زخم تیغ تو آتش را به آب تبدیل کرد.
خصم تو جنگ جست و بخت ظفر
او دگر خواسته خدای دگر
هوش مصنوعی: دشمن تو تلاش میکند و شانس پیروزی او به خواستهای دیگر وابسته است.
تیره شد جان به تیر تو ز هوا
گنگ شد کُه ز گرز تو به صدا
هوش مصنوعی: روح من به تیر عشق تو دچار اندوه شده و مانند کوهی که به خاطر ضربهای سنگین به صدا درآمده، بیصدا و خاموش گردیده است.
چون بدیدند خلق رویش را
همه جویان شدند کویش را
هوش مصنوعی: وقتی مردم زیبایی او را دیدند، همه به دنبال او شدند.
از شها حجاز و شام و عراق
بلکه از خلق جملهٔ آفاق
هوش مصنوعی: از زمینهای حجاز، شام و عراق و حتی از همه موجودات در سراسر جهان.
من ترا دیدهام دراین عالم
ملک میراث و ملک تیغ بهم
هوش مصنوعی: من تو را در این دنیا، هم در مقام قدرت و مالکیت و هم در مقام شجاعت و جنگ دیدم.
ملک میراث گرد گردانست
ملک شمشیر ملک مردانست
هوش مصنوعی: ملک و سلطنت چیزی است که به دست آمده و قابل انتقال است، در حالی که حکمرانی و قدرت واقعی به دست مردان و با شمشیر به دست میآید.
تا بر او آتش تو آب براند
آتش دل بر آب خویش نماند
هوش مصنوعی: تا وقتی آتش دل او را با آب سرد آرام کنی، دیگر آتش احساسات خودش خاموش نمیشود.
هرکه چون رشته تافت گردن خویش
مهرهٔ گردنش فکندی بیش
هوش مصنوعی: هرکسی که به دقت و با ملاحظه به مسائل بپردازد، در نهایت باید مسئولیت کارهای خود را بپذیرد.
خصم در دست قهرت افتاده
پایها در رکاب چون باده
هوش مصنوعی: دشمن در چنگال خشم تو گرفتار شده و مانند کسی که در حال نوشیدن است، پایش به زیر پای تو قرار گرفته است.
گرچه رُمح تو جان ربایندهست
جان او جانت را ستایندهست
هوش مصنوعی: اگرچه نیزهات میتواند جان بگیرد، اما جان اوست که جان تو را ستایش میکند.
شیر اگر شور از آگهی کردی
پیش تو شیر روبهی کردی
هوش مصنوعی: اگر شیر نسبت به تو آگاه شود و سرکش شود، تو را به راحتی همچون روباهی کوچکتر و ضعیفتر میکند.
راست گفته است شاعر استاد
محض توحید و داد شرع بداد
هوش مصنوعی: شاعر به درستی بیان کرده که او استاد واقعی در زمینه ی توحید و پیرو عدالت شرع است.
گر فزاید کسی و گر کاهد
عاقبت آن بُوَد که او خواهد
هوش مصنوعی: اگر کسی افزایش پیدا کند یا کاهش یابد، در نهایت این نتیجهای خواهد بود که او خود میخواهد.
دشمنت چون سرِ فضول آورد
دست او پای بند غول آورد
هوش مصنوعی: دشمنت وقتی که از خودتان چیزی نداشته باشد، به بیهودهگویی و حرفهای بیاساس میپردازد و در این حالت، کارش به جایی میرسد که به مشکلات بزرگ و غیرقابلحل دچار میشود.
دشمن تو چه بابت تیغست
زود دریغست تیغ اگر میغست
هوش مصنوعی: دشمن تو به خاطر شمشیرش بسیار سریع دلسوزی میکند؛ اگر این شمشیر به خاطر ابر باشد، باید چیزی برای نگران شدن باشد.
جانش را خود سنان چرا باید
خود چو بوی تو یافت پیش آید
هوش مصنوعی: چرا سنان باید جانش را خود به خطر بیندازد، وقتی که بوی تو نزد او میآید و او را جذب میکند؟
نیک بشناخت از دل روشن
قدر تیر تو دیدهٔ دشمن
هوش مصنوعی: با دقت و فهم درست، از طبیعت پاک دل تو ارزش تیر تو را میشناسد، حتی دشمن نیز به آن آگاهی دارد.
لاجرم تا به دستش آوردست
فلک از سهم ایمنش کردست
هوش مصنوعی: بنابراین، سرنوشت با مهربانی برای او فراهم کرده و برکت و نعمتی را که شایستهاش است به او عطا کرده است.
کرده خصمت به نقش پرّ ذباب
رخنه چون عنکبوت اصطرلاب
هوش مصنوعی: دشمن تو با نیرنگی مانند چهرهٔ مگس، به آرامی و زیرکی به کارهای خود مشغول است، مانند عنکبوتی که به طور ماهرانه در توری که بافته است، در کمین نشسته است.
هیبت شاه راحت کل راست
گریهٔ ابر خندهٔ گل راست
هوش مصنوعی: عظمت و شکوه پادشاه، آرامش و آسایش کامل را به ارمغان میآورد، مانند بارانی که بر سرزمین خشک میبارد و خنده و شادابی گلها را به دنبال دارد.
تیر کز شست خصم گشت جدا
باز گردد به سوی او چو صدا
هوش مصنوعی: تیرهایی که از دستان دشمن رها شدهاند، دوباره به سمت او باز میگردند، درست مانند صدایی که بعد از ایجاد صدا به طرف منبعش برمیگردد.
چون صدا بازگشته بر جانش
چون قضا تیره ره فراوانش
هوش مصنوعی: وقتی صدا دوباره به جانش برگشته، مانند سرنوشت، مسیرهای تاریکی بر او پیش رو است.
چون بیفشرد خصم را پالان
رفت چون چوب خورده کون مالان
هوش مصنوعی: زمانی که دشمن را تحت فشار قرار میدهی، مانند چوبی که به آن ضربه میزنند، بیارزش و بیحال میشود.
گشت از فرِّ پادشاهی تو
ور پی عدل و نیک خواهی تو
هوش مصنوعی: از بالاترین مقام و عظمت پادشاهیات، برای برقراری عدالت و خواستن خوبی برای مردم، حرکت و تلاش میشود.
هردو همره ز بازوی چیرت
ملکالموت و زخم شمشیرت
هوش مصنوعی: هر دو در کنار هم، از قدرتی که ملکالموت دارد و نیز از زخم شمشیر تو، بهره میبرند.
نه بجست از تو سوی برگی شد
که ز مرگی به سوی مرگی شد
هوش مصنوعی: نه از تو دور شد، بلکه به ترمیمی روی آورد که از مرگ به مرگ دیگری پیوست.
هرکه او خصم دولت و دین بود
قهر کردی و خود سزا این بود
هوش مصنوعی: هر کس که دشمن دولت و دین باشد، سزاوار شکست و قهری است که بر او نازل میشود.
خصم تو آنکه از تو بگریزد
خاک ادبارش آتش انگیزد
هوش مصنوعی: دشمن تو کسی است که از تو فرار کند، چرا که زمین ناامیدیاش را به آتش میکشاند.
تو به تدبیر جان گمراهان
گور کن مُزد گورشان خواهان
هوش مصنوعی: تو با تدبیر و تدبیر خود، باعث نجات جان افرادی هستی که در مسیر نادرست گام برداشتهاند. تو پاداشی را برای آنها که به دنبال هدایت و راه درست هستند، به دست میآوری.
مرگ بنوشته بر دل دشمن
که کفن پیشتر خر از جوشن
هوش مصنوعی: مرگ برای دل دشمن نوشته شده است؛ زیرا او قبل از اینکه خود را محافظت کند، باید خود را به خاک بسپارد.
گور کن گفت با دل خصمان
که کفن پیشتر خر از خفتان
هوش مصنوعی: به کسی که با دشمنی و کینه در دلش زندگی میکند، گفته میشود که باید قبل از اینکه به خواب برود و غافل شود، تدابیری برای خود بیندیشد و خود را آماده کند.
هست عدل تو دوزخ ابلیس
سَر تیز تو سنگ مغناطیس
هوش مصنوعی: وجود عدالت تو، عذاب ابلیس است و تیزهوشی تو مانند سنگ مغناطیس میباشد.
قهر اعدای دین تو دانی کرد
که ز جان و تنش برآری گرد
هوش مصنوعی: دشمنان دین تو به قدری قوی هستند که میتوانند جان و جسمش را از او بگیرند.
هرکجا سهم و تیغ تو برسید
کس از آن بوم و بَر فلاح ندید
هوش مصنوعی: هر جایی که قدرت و تیر تو به آنجا برسد، کسی در آن سرزمین به کامیابی و موفقیت نخواهد رسید.
تیغ تو زهر جانگزای آمد
امن تو سایهٔ همای آمد
هوش مصنوعی: تیغ تو چون زهر، کشنده و خطرناک است، اما سایهات مثل سایهی پرندهای است که احساس آرامش و امنیت به همراه دارد.
سرِ تیر تو جان بدخواهان
میکشد از تن شهنشاهان
هوش مصنوعی: تیر تو جان دشمنان را میگیرد و سلطنت شاهان را تهدید میکند.
بر سرِ تیر جان برافشانند
ورچه سنگین دل آهنین جانند
هوش مصنوعی: در برابر مشکلات و سختیها، افرادی که دلهای سنگی و سختی دارند، به راحتی جان خود را فدای آرمانها یا اهدافشان نمیکنند.
گر شوی سوی کوه پایهٔ روم
کژ نماید ز بیم سایهٔ روم
هوش مصنوعی: اگر به سوی کوههای پایه روم بروی، سایهٔ روم به خاطر ترس به صورت کج به نظر میرسد.
ور کمربند کوه درگیری
کوه را همچو کاه برگیری
هوش مصنوعی: اگر کمربند کوه را بپیچی، میتوانی دشواریهای کوه را به سادگی مانند کاهی از زمین برداری.
آمده خصم با تو در میدان
زخم موتوا بغیظکم بر جان
هوش مصنوعی: دشمن به میدان آمده و قصد آزار تو را دارد، اما تو با شجاعت و قدرت، میتوانی بر او غلبه کنی و خشم خود را با پیروزی بر او تسکین دهی.
لاله صورت شده رخش ز کمان
سرو بالا شده سرش ز سنان
هوش مصنوعی: گل لاله به زیبایی چهرهاش، مانند صنعت کمانسازی؛ و قامت برازندهاش چون سر سروی بلند، به مانند نوک تیر درخشان است.
کرده از سم به رغم اخترشان
بادپای تو خاک بر سرشان
هوش مصنوعی: باد پای تو باعث شده که از سم اسبهاشان، به رغم ستارههایشان، خاک به سرشان بریزد.
آب و آتش نخوانده او را اسپ
خوانده این صرصر آنش آذر شسب
هوش مصنوعی: او آب و آتش را نخوانده و به او اسپ (اسب) گفتهاند. این باد تند، آتش را شعلهور کرده است.
جز ز عدل تو نیست اندر کار
دور باش تو و مترس حصار
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که تنها از عدالت تو در این دنیا میتوان انتظار داشت و نباید نگران موانع یا خطرات بود. یعنی باید به انصاف و درستی تو اتکا کرد و از هیچ چیزی نترسید.
گویی آموخت عقل والایی
از تو آیین ملکپالایی
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که عقل و اندیشهی والا از تو شیوه و دستوری برای حکومتداری دریافت کرده است.
فتنه را داد امر امن تو خواب
آب را بُر آب تیغ تو آب
هوش مصنوعی: این بیت به بیان تضاد میان آرامش و خشونت میپردازد. در اینجا، آرامش و سکونی که از سوی یک فرمان، مثل خواب و آب، ارائه میشود، در برابر تیزی و تندی یک شمشیر قرار میگیرد. به نوعی نشان میدهد که چگونه یک قدرت میتواند آرامش را به وجود آورد یا آن را تحت تأثیر قرار دهد.
پیش عدلت بهار جان افروز
نزد عقلت سپهر پیش آموز
هوش مصنوعی: در برابر عدالت تو، بهار جانافزا به نزد عقل تو، آسمان، درسی میگیرد.
چون دل و جانش کرّ و فرّ تو دید
دل او مرد و جان ازو برمید
هوش مصنوعی: وقتی او زیبایی و جذابیت تو را مشاهده کرد، دلش شکست و جانش از او جدا شد.
دید خود را در آینهٔ دل خویش
دست و شانه جدا ز مفصل خویش
هوش مصنوعی: خودت را در آینهٔ دلات ببین، بدون در نظر گرفتن قسمتهای اضافی و جدا از واقعیت.
حاشیه ها
1399/04/28 13:06
بسام
این بیت که گفته شاعر استاد گفت از کیست واقعا معلوم نیست
گر فزاید کسی وگر کاهد ، عاقبت آن بود که حق خواهد