گنجور

شمارهٔ ۶۰۰

خروش فتنه‌ای از روزگار می‌آید
چو بانگ سیل که از کوهسار می‌آید
صفای دل طلبی، چشم از جهان بربند
که رخنه‌ای‌ست کز اینجا غبار می‌آید
ز چوب عود بود کشتی فناطلبان
که هرچه غرق شود زان، به کار می‌آید
جنون ز سبزهٔ خط تو در سرم گل کرد
که از خزان تو بوی بهار می‌آید
گرم به وصل رساند سلیم، نیست عجب
که هرچه گویی ازین روزگار می‌آید

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: چکامه

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

خروش فتنه‌ای از روزگار می‌آید
چو بانگ سیل که از کوهسار می‌آید
هوش مصنوعی: دنیای پرچالش و مشکلاتی به وجود می‌آید که مانند صدای سیل در کوه‌ها به گوش می‌رسد.
صفای دل طلبی، چشم از جهان بربند
که رخنه‌ای‌ست کز اینجا غبار می‌آید
هوش مصنوعی: برای رسیدن به آرامش دل، باید از دنیا و مشغله‌هایش چشم‌پوشی کنی، چرا که این‌جا دلیلی برای دخالت و کدورت وجود دارد.
ز چوب عود بود کشتی فناطلبان
که هرچه غرق شود زان، به کار می‌آید
هوش مصنوعی: کشتی فنای انسان‌ها از چوب عود ساخته شده است؛ بنابراین هر چیزی که به زیر آب برود، برای این کشتی مفید خواهد بود.
جنون ز سبزهٔ خط تو در سرم گل کرد
که از خزان تو بوی بهار می‌آید
هوش مصنوعی: دیوانگی من از زیبایی خط تو سبز شده است، به طوری که از پاییز تو عطر بهار می‌وزد.
گرم به وصل رساند سلیم، نیست عجب
که هرچه گویی ازین روزگار می‌آید
هوش مصنوعی: اگر سلیم به وصال برسد، عجیب نیست که هرچه درباره این روزگار بگویی، حقیقت دارد.