مسمط در منقبت حضرت شاه اولیا علی مرتضی روحی و ارواحنا فداه
بریز ماه من ای آفتاب آفاقی
ز خط جام جم دل شراب اشراقی
بیار ساقی ای فیض اقدست ساقی
از آن رحیق که بخشد به زهر تریاقی
مرا که فانی عشقم ز باده باقی
بدار باقی یعنی ز خویش کن فانی
بیا که سنگ شد از سرخ گل به سان شقیق
بیار باده به بوی گلاب و رنگ عقیق
نه بل میی که زرنگ است و بوی صاف و رحیق
رحیق مانده به مینای دل ز عهد عتیق
کدام دل دل عارف که باده تحقیق
از او کشند حریفان بزم عرفانی
دوباره تازه شد از باد روزگار کهن
می کهن غم نو میبرد ز خاطر من
بت منا که چو لعل تو نیست سنگ یمن
بریز لعل که بارد سحاب در عدن
به رنگ لاله و سنگ عقیق و بوی سمن
به روی سرختر از بهرمان سیلانی
نگار من که سر زلف توست ظل همای
به سلطنت رسد ار اوفتد به فرق گدای
که عود غالیهبیز است و دود لخلخهسای
حدیث طرهات ار بگذرد به چین و ختای
ختا تبه شود و چین شود چو نقش سرای
که بسته بیجان تصویر پنجه مانی
مرا به دل غمت ای آفت چگل خوشتر
به دست زلف تو ای ماه معتدل خوشتر
ز سینهای که در او نیست عشق گل خوشتر
سر فسرده جماد است مشتعل خوشتر
هوای قد تو در بوستان دل خوشتر
هزار مرتبه زین سروهای بستانی
میی که تاکش در لامکان دل شده کشت
صنوبر دل کامل درخت باغ بهشت
که خاک طوبی با آب زندگیش سرشت
خم شراب حقیقت که گر به خاک و به خشت
زنند و ریزند از خاک و خشت طرح کنشت
کنشت خندد بر قبله مسلمانی
به ساتگین من آن لعلگون شراب بریز
به ماه نو ز سهیل خم آفتاب بریز
به آتشی که زدی بر دل من آب بریز
ز طره در قدح باده مشک ناب بریز
ز لعل در می عنابگون گلاب بریز
وز آن گلاب بخر مغز را ز حیرانی
بتا عصاره تاک کف کلیم بیار
به شکر دست جواد و دل کریم بیار
بیار مایه امید و دفع بیم بیار
می جلال و جمال از خم حکیم بیار
بط وجوب ز خمخانه قدیم بیار
که وا رهانی ما را ز قید امکانی
درآمد از در من دوش با پیام سروش
بتی ز غالیه بر ماه گشته مرزنگوش
نموده حلقه ز مشک تتار و کرده به گوش
فکنده در بنه کائنات جوش و خروش
نمود جلوه و ما را نه عقل ماند و نه هوش
شدند هر دو به شمشیر عشق قربانی
درآمد از در و ما را ز هوش کرد بری
مهی که داشت به گلبرگ تازه مشک طری
به روی لاله خودرو بنفشه طبری
به سرو ماند و رفتار او به کبک دری
لطیفتر ز ملک دلربایتر ز پری
که چون پری ره دل میزند به پنهانی
به کفر زلف مرا چاک زد به دامن کیش
ز خسروان نظر افکند بر من درویش
به نوشداروی جان کرد مرهم دل ریش
بگفتمش به ازین هست منزلی در پیش
میان جمع بتان دست زد به زلف پریش
اشاره کرد به سرمنزل پریشانی
نهاد ساتکنی پر ز باده انوار
به دست من که بنوش این می تجلی یار
دلم که بود ز اندوه همچو بوتیمار
کشید باده و شد باز جبرئیل شکار
ز خود برون شد و منصوروار بر سر دار
زد از تسلط توحید کوس سبحانی
سپس که گشت تنم در جناب عشق فدی
به گوش جان من آمد ز عرش ذات ندی
که ای منصه انوار آفتاب هدی
خدای جستن جستن بود ز خوی خودی
به دوش کرد ز توحید خاص خاص ردی
کسی که اطلس و اکسون اوست عریانی
شنید گوش دلم چون ز غیب نغمه راز
چو باز از قفس اسم زد در پرواز
گشود بال بجوی که از نشیب و فراز
گذشت و اسم و صفت ماند و ناز مرد و نیاز
به ظل رایت توحید پر فکند چو باز
به بام قصر جلال علی عمرانی
شهی که عرش دل اوست مستوی الرحمن
مکان عرش که باشد بر از زمان و مکان
چو در نوردد فراش امر فرش زمان
تجلی احدی کون را کند بنیان
ز سمت غرب خفا آفتاب شرق عیان
کند طلوع و شود کائنات را بانی
شهی که عقل هیولای استقامت اوست
قیامت من و دل در قیام قامت اوست
قیام قامت موزون او قیامت اوست
امام ملک و ملک بنده امامت اوست
ز یک تجلی مولود با کرامت اوست
چهار و هفت اب و ام و عالی و دانی
کسی که گام نهد در قفای سالک عدل
تواند آنکه برد راه در مسالک عدل
بود ملیک رقاب ملوک مالک عدل
به دولت علوی محو شد مهالک عدل
که بندگان در خسرو ممالک عدل
به دست گرگ سپارند چوب چوپانی
گدای سر ولی خسرویست دایه گنج
بود دلی که خراب خداست مایه گنج
نهاده بر در سلطان فقر پایه گنج
فتاده بر سر درویش دوست سایه گنج
ندیده وحدت جمع از هزار جایه گنج
دلی که نیست در او دستگاه ویرانی
علیست گوهر دریای بیکرانه دل
همای عشقش عنقای آشیانه دل
ولایت او دام دل است و دانه دل
ز دست خیمه درویش او به خانه دل
من ار بگویم در عشق او فسانه دل
کفاف ندهد صد سال زاد کیوانی
دلی که بسته تجرید پایبند خداست
سری که پوید آزاده در کمند خداست
نیوش پند من ای راهرو که پند خداست
به عشق کوش که عشق اختر بلند خداست
سوار عشق ولی راکب سمند خداست
که در نوردد هفت آسمان به آسانی
خدای امر شه اولیا علی ولی
ظهور ذات ابد سر وحدت ازلی
که وصف ذاتی او قائمی و لم یزلی
ز بس کمال محلاستی به بیبدلی
ز فرط علو مسمی بود به اسم علی
که قائم است به ذاتش صفات ربانی
شهی که جامه خورشید در غمش چاک است
مهی که ذره او آفتاب افلاک است
ز شرک دور و ز شک خالی و ز غش پاک است
زر وجودش کبریت احمر خاک است
حقیقت او مقصود سر لولاک است
طریقت او قیوم راه انسانی
بدین صراط من و دل دو پیر و سلفیم
به عشق او پدر خویش را نکو خلفیم
شهید شاه به ادراک سر من عرفیم
علی معاینه دریاستی و ماش کفیم
دو گوهریم وز دریای شحنه النجفیم
ز فیض آن کف کز اوست ابر نیسانی
خدای گشت چو ظاهر به ذات مصطفوی
نواخت نوبت شاهی به دولت علوی
حقیقت احدی در لباس مرتضوی
به جلوه آمد و زد بر فراز عرش لوی
لوای وحدت و شد ماسوی به نفی سوی
نماند غیر خدایی که نیستش ثانی
شه منا که سیهل و سماک زنده توست
تو پادشاهی و خورشید و ماه بنده توست
تویی که گریه ابراز هوای خنده توست
حجاب چهره برافکن اگر پسنده توست
که آفتاب گذارد که سر فکنده توست
به پیش پای تو بر خاک راه پیشانی
حدیث نفس مرا گفت ترک عرفان کن
ببند طرف ز دولت ز فقر کتمان کن
چه گفت گفت که ترک وصال جانان کن
بیار روی به تن پشت بر دل و جان کن
بشوی دفتر توحید و مدح دیوان کن
مرا چه کار به دیوانگان دیوانی
ز جان چگونه دل خویش را به تن بندم
ز دوست چون دل خود را به خویشتن بندم
چرا ز یزدان خاطر به اهرمن بندم
که بست طرف ازین سلطنت که من بندم
حدیث عشق تو را بر پر سخن بندم
که عرش و فرش بگیرم به عون یزدانی
منم گدای تو و آسمان گدای من است
چو آشنای توام دولت آشنای من است
سخن سماست ولی مزد شست پای من است
ستاره آینه صیقل صفای من است
به چشم او ز ثنای تو توتیای من است
تبارک الله ازین سرمه صفاهانی
به خاک پای تو کز اوست وحدت جانم
به گرد کثرت آلوده نیست دامانم
به جان سوارم و ملک دل است میدانم
من ار به صورت آشفته و پریشانم
گدای عشقم و بر عقل و نفس سلطانم
ببین شرافت این جوهر هیولانی
مسمط بهاریه در نعت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه فرماید: از شاخ سرو و مرغ سحرخیز زد صفیردر مدح رکن الدوله والی خراسان: صبح عیان گشت باز خلق به خواب اندرون
اطلاعات
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: مسمط
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
بریز ماه من ای آفتاب آفاقی
ز خط جام جم دل شراب اشراقی
هوش مصنوعی: ای تابش روشن و دلنواز، همچون خورشید در آسمان، بگذار تا در دل من، که مانند جام جم پر از زیبایی و احساس است، نوشیدنی روحافزایی بریزی.
بیار ساقی ای فیض اقدست ساقی
از آن رحیق که بخشد به زهر تریاقی
هوش مصنوعی: ساقی، ای که لطف و برکت تو بینظیر است، از آن می شیرین بیاور که بتواند زهر را به درمانی تبدیل کند.
مرا که فانی عشقم ز باده باقی
بدار باقی یعنی ز خویش کن فانی
هوش مصنوعی: عشقم را که در حال از بین رفتن است، با نوشیدنی جاودانی حفظ کن. این جاودانگی یعنی اینکه مرا از خودم جدا کرده و به فنا برسانی.
بیا که سنگ شد از سرخ گل به سان شقیق
بیار باده به بوی گلاب و رنگ عقیق
هوش مصنوعی: بیا تا از سرخی گل همانند شقایق، سنگ شویم. بیا باده بیاور، با بوی گلاب و رنگ عقیق.
نه بل میی که زرنگ است و بوی صاف و رحیق
رحیق مانده به مینای دل ز عهد عتیق
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره شده که نوشیدنیای وجود دارد که شفاف و خوشبو است و در دل انسانها از زمانهای قدیم باقی مانده است. این می به نوعی باهوش و جذاب است و حس خوبی را منتقل میکند.
کدام دل دل عارف که باده تحقیق
از او کشند حریفان بزم عرفانی
هوش مصنوعی: کدام دل عارف میتواند باده حقیقت را از او بگیرند، در حالی که دیگران در میهمانی عرفانی به سر میبرند؟
دوباره تازه شد از باد روزگار کهن
می کهن غم نو میبرد ز خاطر من
هوش مصنوعی: همه چیز دوباره تغییر کرده و بادهای که از گذشته باقی مانده، غمهای جدیدی را از یادم میبرد.
بت منا که چو لعل تو نیست سنگ یمن
بریز لعل که بارد سحاب در عدن
هوش مصنوعی: معبود من، مانند لعل تو در یمن سنگی وجود ندارد. برای این که باران بر اردن ببارد، لعلها را بریزید.
به رنگ لاله و سنگ عقیق و بوی سمن
به روی سرختر از بهرمان سیلانی
هوش مصنوعی: به رنگ گل لاله و سنگ عقیق و عطر سمن، بر روی چهرهای به زیبایی و سرخی بیشتر از سیب، میدرخشد.
نگار من که سر زلف توست ظل همای
به سلطنت رسد ار اوفتد به فرق گدای
هوش مصنوعی: عشق من که زیباییاش مثل زلف توست، اگر به سر گدایان بیفتد، میتواند به سلطنت برسد.
که عود غالیهبیز است و دود لخلخهسای
حدیث طرهات ار بگذرد به چین و ختای
هوش مصنوعی: بوی عطر خوشی را به یاد میآورد که اگر موی تو رد شود، حتی به دورترین سرزمینها مثل چین و ختا هم میرسد.
ختا تبه شود و چین شود چو نقش سرای
که بسته بیجان تصویر پنجه مانی
هوش مصنوعی: زمانی که سرزمین ختا و چین نابود شود، مانند تصویر یک خانه خواهد بود که بدون جان و روح، فقط به شکل یک نقاشی از پنجه مانی باقی مانده است.
مرا به دل غمت ای آفت چگل خوشتر
به دست زلف تو ای ماه معتدل خوشتر
هوش مصنوعی: من برای دل aching غمت، ای زیبایی نوازشگر، بیشتر از آنکه در دستانت بمانم، به زلفهای تو، ای ماه آرامشبخش، علاقه دارم.
ز سینهای که در او نیست عشق گل خوشتر
سر فسرده جماد است مشتعل خوشتر
هوش مصنوعی: عشق در دل یک انسان زنده و پرشور، میتواند مانند گلی زیبا و پررنگ باشد، اما در دل کسی که هیچ احساسی ندارد، حتی اگر چیزی خوشبو و زیبا وجود داشته باشد، همچنان بیروح و مرده است. حس و عشق، جلوهای زنده و جذاب به زندگی میبخشند که بدون آن، حتی زیباترین چیزها هم معنای واقعی خود را از دست میدهند.
هوای قد تو در بوستان دل خوشتر
هزار مرتبه زین سروهای بستانی
هوش مصنوعی: هوای قد و قامت تو در دل من هزار بار خوشتر از این سروهای باغ است.
میی که تاکش در لامکان دل شده کشت
صنوبر دل کامل درخت باغ بهشت
هوش مصنوعی: شرابی که از تاکی به وجود آمده که در دنیای نامحدود وجود دارد، قلب انسان را درختی کامل مانند درختان باغ بهشت میسازد.
که خاک طوبی با آب زندگیش سرشت
خم شراب حقیقت که گر به خاک و به خشت
هوش مصنوعی: خاک درخت طوبی را با آب زندگیاش میآمیزند و از آن شراب حقیقت را میسازند. اگر این مواد با خاک و آجر ترکیب شوند، نتیجهاش چیزی خاص خواهد بود.
زنند و ریزند از خاک و خشت طرح کنشت
کنشت خندد بر قبله مسلمانی
هوش مصنوعی: از خاک و خشت میسازند و روی آن نقشهای میکشند، اما در این میان، خود نقشه به سخره میخندد و بر قبله و نیایش مسلمانان تکیه میکند.
به ساتگین من آن لعلگون شراب بریز
به ماه نو ز سهیل خم آفتاب بریز
هوش مصنوعی: برای من که شادابم، آن شراب سرخ رنگ را بریز؛ و در روز ماه نو از دیگ آفتاب برزید.
به آتشی که زدی بر دل من آب بریز
ز طره در قدح باده مشک ناب بریز
هوش مصنوعی: به آتشی که به دل من انداختی، بر افروختن آن را با آب خاموش کن، و از موهایت در لیوان شراب خوشعطر بریز.
ز لعل در می عنابگون گلاب بریز
وز آن گلاب بخر مغز را ز حیرانی
هوش مصنوعی: از سنگهای قیمتی، مانند لعل که به رنگ انار است، شراب بریز و از آن شراب، به مغز خود شادابی و آرامش بده تا از حالت نگرانی و سردرگمی خارج شود.
بتا عصاره تاک کف کلیم بیار
به شکر دست جواد و دل کریم بیار
هوش مصنوعی: ای جان، شراب خوشگوار را که از بهترین انگور به دست آمده، بیاور و با دستانی که شکرین و دل مهربانی دارند، آن را به من تقدیم کن.
بیار مایه امید و دفع بیم بیار
می جلال و جمال از خم حکیم بیار
هوش مصنوعی: بیا با خود امید و از بین بردن ترس را بیاور، بیا شراب زیبایی و جذابیت را از پیالهی حکیم بیاور.
بط وجوب ز خمخانه قدیم بیار
که وا رهانی ما را ز قید امکانی
هوش مصنوعی: شراب دلخواه از بارگاه قدیمی بیاور تا ما را از بند و محدودیتهای دنیوی رهایی بخشد.
درآمد از در من دوش با پیام سروش
بتی ز غالیه بر ماه گشته مرزنگوش
هوش مصنوعی: دیروز در حالی که پیام الهی به گوشم رسید، زیبایی همچون بتی از عطر خوش غالیه بر چهرهام نور افشانی میکرد.
نموده حلقه ز مشک تتار و کرده به گوش
فکنده در بنه کائنات جوش و خروش
هوش مصنوعی: حلقهای از مشک را به نمایش گذاشته و در گوشش گذاشته است، و در دل جهان، جنب و جوش و هیاهو به وجود آورده است.
نمود جلوه و ما را نه عقل ماند و نه هوش
شدند هر دو به شمشیر عشق قربانی
هوش مصنوعی: وقتی عشق جلوهگری کرد، نه عقل برایمان باقی ماند و نه هوش؛ هر دو به دست عشق به قربانی تبدیل شدند.
درآمد از در و ما را ز هوش کرد بری
مهی که داشت به گلبرگ تازه مشک طری
هوش مصنوعی: چون از در وارد شد، ما را متوجه خودش کرد. آن ماهتابی که داشت، همانند گلی تازه و خوشبو بود.
به روی لاله خودرو بنفشه طبری
به سرو ماند و رفتار او به کبک دری
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و جذابیت یک گل اشاره دارد که به نوعی با گلهای دیگر مقایسه میشود. لاله، که یک گل زیبا و خوشرنگ است، نشاندهنده جذابیت و شگفتی طبیعت است. بنفشه نیز به خاطر لطافت و دلنشینیاش شناخته میشود. در اینجا، شاعر به زیبایی و نازکطبعی این گلها اشاره دارد و از آنها به عنوان نمادهایی برای مقایسه با یک سرو و کبک سخن میگوید. بدین ترتیب، این تصویرسازی به ما احساس درخشندگی و دلپذیری را منتقل میکند.
لطیفتر ز ملک دلربایتر ز پری
که چون پری ره دل میزند به پنهانی
هوش مصنوعی: دلربا و زیبا است، همچون یک پری، که به آرامی و به طور پنهانی قلبها را تسخیر میکند.
به کفر زلف مرا چاک زد به دامن کیش
ز خسروان نظر افکند بر من درویش
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی موهایم، کافر شده، و بر دامن عقاید بزرگترین شاهان نگریسته است و به من درویش توجه کرده است.
به نوشداروی جان کرد مرهم دل ریش
بگفتمش به ازین هست منزلی در پیش
هوش مصنوعی: به درد دل خود مرهمی برای آرامش بخشیدن نیاز داشتم. به آن نوشدارو گفتم که بهتر است در جایی راحتتر و مطلوبتر قرار بگیرد.
میان جمع بتان دست زد به زلف پریش
اشاره کرد به سرمنزل پریشانی
هوش مصنوعی: در میان گروهی از معشوقان، به زلفی آشفته دست میزند و با اشاره به مکان آرامش، از بینظمی و اضطراب سخن میگوید.
نهاد ساتکنی پر ز باده انوار
به دست من که بنوش این می تجلی یار
هوش مصنوعی: به من پیالهای پر از شراب و نور بده، تا بنوشم این می را که تجلی محبوب است.
دلم که بود ز اندوه همچو بوتیمار
کشید باده و شد باز جبرئیل شکار
هوش مصنوعی: دل من که از اندوه به مانند بوتیمار (ماهی) غمگین و غرق در اندوه بود، با نوشیدن باده به حالت شادابی رسید و دوباره مثل جبرئیل، روحی تازه یافت و زنده شد.
ز خود برون شد و منصوروار بر سر دار
زد از تسلط توحید کوس سبحانی
هوش مصنوعی: او از خود خارج شد و مانند منصور بر فراز دار به شهادت رسید؛ چرا که در تسلط بر وحدت وجود، نداهای جلال و عظمت الهی را سر میداد.
سپس که گشت تنم در جناب عشق فدی
به گوش جان من آمد ز عرش ذات ندی
هوش مصنوعی: زمانی که جسم من در عشق مورد فدا قرار گرفت، صدای ندا از سوی عرش وجود به گوش جانم رسید.
که ای منصه انوار آفتاب هدی
خدای جستن جستن بود ز خوی خودی
هوش مصنوعی: ای تو که مانند نور آفتاب، هدایت خداوندی را میتابانی، در جستجوی حق و حقیقت، از خود و خودخواهیات فاصله بگیر.
به دوش کرد ز توحید خاص خاص ردی
کسی که اطلس و اکسون اوست عریانی
هوش مصنوعی: کسی که در دشت توحید یادآوری خاصی دارد، به همراه خود روح و وجود عریانش را به دوش میکشد. او همچون پارچهای زیبا و گرانبهاست که در عین حال، عدم و عریانی را نیز بر خود دارد.
شنید گوش دلم چون ز غیب نغمه راز
چو باز از قفس اسم زد در پرواز
هوش مصنوعی: گوش دل من نغمهای از غیب شنید، مانند پرندهای که از قفس آزاد شده و در حال پرواز است، به نامی اشاره کرد.
گشود بال بجوی که از نشیب و فراز
گذشت و اسم و صفت ماند و ناز مرد و نیاز
هوش مصنوعی: پرواز کن و به دنبال هدفهایت برو، چون در زندگی از مشکلات و چالشها عبور کردهای. در این مسیر، نام و ویژگیهایت باقی مانده و به شیوهای با قوت و ناز به دیگران نیازمند شدهای.
به ظل رایت توحید پر فکند چو باز
به بام قصر جلال علی عمرانی
هوش مصنوعی: در زیر سایه پرچم یکتاپرستی، مانند بازهایی که در بام قصر جلال پرواز میکنند، زندگی و آبادانی مییابند.
شهی که عرش دل اوست مستوی الرحمن
مکان عرش که باشد بر از زمان و مکان
هوش مصنوعی: شاهی که دلش مکان عرش الهی است، چگونه میتواند در جایی محدود مانند زمان و مکان قرار گیرد؟
چو در نوردد فراش امر فرش زمان
تجلی احدی کون را کند بنیان
هوش مصنوعی: زمانی که فرشتگان فرمان الهی را به اجرا در میآورند، دلیلی بر ظهور و بروز وجود یکی از نشانههای خداوند خواهد بود و این، مبنای وجود همه چیز خواهد بود.
ز سمت غرب خفا آفتاب شرق عیان
کند طلوع و شود کائنات را بانی
هوش مصنوعی: از سمت غرب خورشید پنهان میشود و خورشید شرق نمایان میگردد و باعث میشود که همه موجودات به وجود آیند.
شهی که عقل هیولای استقامت اوست
قیامت من و دل در قیام قامت اوست
هوش مصنوعی: پادشاهی که عقل او موجب استقامت و پایداری است، روز قیامت من و دل من به خاطر قامت و حضور او در حال قیام و ایستادگی است.
قیام قامت موزون او قیامت اوست
امام ملک و ملک بنده امامت اوست
هوش مصنوعی: اوج شکوه و زیبایی او همچون قیامتی است که به پا میشود، زیرا او امامی است که بر تمامی موجودات حکومت میکند و همه در برابر جایگاه رفیع او به بندگی میپردازند.
ز یک تجلی مولود با کرامت اوست
چهار و هفت اب و ام و عالی و دانی
هوش مصنوعی: از یک تجلّی، موجودی با ویژگیهای نیکو به وجود آمده است که شامل چهار و هفت (که به نوعی اشاره به عددها و مراحل مختلف دارد) و نیز شامل انسانهای برتر و پایینتر میشود.
کسی که گام نهد در قفای سالک عدل
تواند آنکه برد راه در مسالک عدل
هوش مصنوعی: کسی که در پی سالک (جستجوگر) حرکت کند، میتواند در مسیر عدالت گام بردارد و به راستی در راه حق و انصاف پیش برود.
بود ملیک رقاب ملوک مالک عدل
به دولت علوی محو شد مهالک عدل
هوش مصنوعی: در دوران باستان، قدرت و سلطنت بزرگانی که به عدالت و انصاف اهمیت میدادند، بهواسطهی حکومت علویان و اصولی که آنها پیروی میکردند، به صورت کامل از بین رفت و تحت تاثیر قرار گرفت.
که بندگان در خسرو ممالک عدل
به دست گرگ سپارند چوب چوپانی
هوش مصنوعی: بندگان در سرزمینهای عادلانه، به جای اینکه تحت مراقبت مناسب قرار گیرند، تحت سرپرستی کسی قرار میگیرند که شایسته نیست و میتواند به آنها آسیب برساند.
گدای سر ولی خسرویست دایه گنج
بود دلی که خراب خداست مایه گنج
هوش مصنوعی: فقیر درگاه خداوند، در حقیقت، پادشاهی است. دلی که در آن خرابی و ویرانی برای خدا وجود دارد، خود دارای گنج و ارزش عظیمی است.
نهاده بر در سلطان فقر پایه گنج
فتاده بر سر درویش دوست سایه گنج
هوش مصنوعی: فقر به عنوان یک پادشاه در آستانه درویشی نشسته است و ثروت به مانند سایهای بر سر او قرار دارد.
ندیده وحدت جمع از هزار جایه گنج
دلی که نیست در او دستگاه ویرانی
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که شخصی که حقیقت و وحدت را درک نکرده، نمیتواند به زیبایی و ارزشهای عمیق دل دست یابد. دل او خالی از هماهنگی و نظم است و در نتیجه، نمیتواند به گنجینهای از معرفت و عقل برسد. این اشاره دارد به اینکه تنها وقتی انسان به وحدت و ارتباط عمیق با هستی پی ببرد، میتواند به عمق وجود خود و خیر و زیبایی دست پیدا کند.
علیست گوهر دریای بیکرانه دل
همای عشقش عنقای آشیانه دل
هوش مصنوعی: علی، گوهر ارزشمندی است که در دریای بیپایان دل جا دارد و عشق او مانند پرنده زیبایی است که در دل nesting کرده است.
ولایت او دام دل است و دانه دل
ز دست خیمه درویش او به خانه دل
هوش مصنوعی: ولایت او همچون دام دل است و محبت او مانند دانهای است که از خیمه درویش به خانه دل میریزد.
من ار بگویم در عشق او فسانه دل
کفاف ندهد صد سال زاد کیوانی
هوش مصنوعی: اگر بخواهم از عشق او سخن بگویم، داستان دل به حدی نیست که حتی با صد سال عمر پر شود.
دلی که بسته تجرید پایبند خداست
سری که پوید آزاده در کمند خداست
هوش مصنوعی: دلهایی که در تنهایی و تجرید به خداوند وابستهاند، و سرهایی که به دنبال آزادی هستند و در دام خداوند گرفتارند.
نیوش پند من ای راهرو که پند خداست
به عشق کوش که عشق اختر بلند خداست
هوش مصنوعی: ای رهگذری که به دنبال راستی، به نصیحت من گوش کن. عاشق شو و در عشق تلاش کن، زیرا عشق، نشان و نشانهای از آرامش و بلندی روح خداوند است.
سوار عشق ولی راکب سمند خداست
که در نوردد هفت آسمان به آسانی
هوش مصنوعی: کسی که در مسیر عشق است، مانند مرکب خداوند سوار بر اسبی است که به راحتی به سوی آسمانها حرکت میکند و میتواند بر تمامی موانع غلبه کند.
خدای امر شه اولیا علی ولی
ظهور ذات ابد سر وحدت ازلی
هوش مصنوعی: خداوند فرمانده و سرپرست اولیای الهی است و علی، ولی و نماینده اوست. ظهور اصل و حقیقت وحدت ازلی در اینجا تجلی پیدا کرده است.
که وصف ذاتی او قائمی و لم یزلی
ز بس کمال محلاستی به بیبدلی
هوش مصنوعی: او به صفات ذاتیاش پایدار و از ابتدا بوده است، چرا که به دلیل کمالاتش، بینظیر و بیهمتاست.
ز فرط علو مسمی بود به اسم علی
که قائم است به ذاتش صفات ربانی
هوش مصنوعی: به خاطر برتری و عظمتش او را علی نامیدهاند، چرا که وجودش تجلی صفات الهی است.
شهی که جامه خورشید در غمش چاک است
مهی که ذره او آفتاب افلاک است
هوش مصنوعی: شاهی که به خاطر غمها و دردهایش، لباس خورشید را از دست داده، مانند ماهی است که نورش به اندازهای درخشان است که میتواند آفتاب را در آسمانها تحتالشعاع قرار دهد.
ز شرک دور و ز شک خالی و ز غش پاک است
زر وجودش کبریت احمر خاک است
هوش مصنوعی: او از هرگونه شرک و تردید دور است و از نفاق بهکلی پاک است. وجود او همچون زری میدرخشد که به سختی به دست میآید.
حقیقت او مقصود سر لولاک است
طریقت او قیوم راه انسانی
هوش مصنوعی: حقیقت وجود او هدف و دلیل اصلی سر و وجود توست و راه و روش او، پایه و اساس زندگی انسانی است.
بدین صراط من و دل دو پیر و سلفیم
به عشق او پدر خویش را نکو خلفیم
هوش مصنوعی: در این مسیر، من و دل به عشق او، مانند دو انسان سالخورده و با تجربهایم که در محبت او به خوبی رفتار کرده و به نسلهای پیشین خود افتخار میکنیم.
شهید شاه به ادراک سر من عرفیم
علی معاینه دریاستی و ماش کفیم
هوش مصنوعی: شهید شاه به شناخت و درک عمیق خود از علی اشاره میکند. او به حقیقتی که در دریا وجود دارد، آگاه است و به نوعی از آن استفاده میکند. این بیان نشاندهنده ارتباط نزدیک و مستقیم او با حقیقت و وجود علی است.
دو گوهریم وز دریای شحنه النجفیم
ز فیض آن کف کز اوست ابر نیسانی
هوش مصنوعی: ما دو گوهر هستیم و از دریای شگفت انگیر نجف. از نعمت آن دست که منشأ بارشهای نیسانی است، بهرهمند میشویم.
خدای گشت چو ظاهر به ذات مصطفوی
نواخت نوبت شاهی به دولت علوی
هوش مصنوعی: زمانی که خداوند، وجود شخصیت بزرگ و مقدس پیامبر اسلام را مورد توجه قرار داد، فرصتی برای حکومت و رهبری به خاندان علوی بخشید.
حقیقت احدی در لباس مرتضوی
به جلوه آمد و زد بر فراز عرش لوی
هوش مصنوعی: حقیقت واحد در شکلی شکوهمند و معنوی ظاهر شد و بر بالای عرش بلند و عظیم نمایان گردید.
لوای وحدت و شد ماسوی به نفی سوی
نماند غیر خدایی که نیستش ثانی
هوش مصنوعی: پرچم وحدت برافراشته شد و هیچ چیز جز خدا باقی نماند؛ خدایی که همتایی ندارد.
شه منا که سیهل و سماک زنده توست
تو پادشاهی و خورشید و ماه بنده توست
هوش مصنوعی: ای شاه بزرگ، ستارگان مانند سیهل و سماک از نور تو زندهاند. تو پادشاهی و خورشید و ماه در برابر تو همچون بندههایی هستند.
تویی که گریه ابراز هوای خنده توست
حجاب چهره برافکن اگر پسنده توست
هوش مصنوعی: تو کسی هستی که اشکهای من نشاندهنده اشتیاق من به لبخندت است. اگر برایت پسندیده است، رنگ چهرهات را بردار و خودت را نشان بده.
که آفتاب گذارد که سر فکنده توست
به پیش پای تو بر خاک راه پیشانی
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به زیبایی و جذابیت فردی اشاره میکند که مانند آفتاب درخشان و روشن است. او بیان میکند که سر بر زمین گذاشتن و به احترام این فرد، چونان نشان از کاهش ارزش و مقام نیست، بلکه نشانهای از ارادت و عشق است. او با ناز و احترام به خاک پای این شخص مینشیند و در واقع این عمل را مایهای از افتخار میداند.
حدیث نفس مرا گفت ترک عرفان کن
ببند طرف ز دولت ز فقر کتمان کن
هوش مصنوعی: در درونم به من گفتند که از عرفان و جستجوی معانی بالا دست بردار و به دنبال ثروت و قدرت نباش و به جای آن، فقر و کمبود خود را پنهان کن.
چه گفت گفت که ترک وصال جانان کن
بیار روی به تن پشت بر دل و جان کن
هوش مصنوعی: شخصی میگوید که چه چیزی را باید گفت، در حالی که باید از وصال معشوق دست کشید و به او روی بیاورد و دل و جان را پشت سر بگذارد.
بشوی دفتر توحید و مدح دیوان کن
مرا چه کار به دیوانگان دیوانی
هوش مصنوعی: دفتر توحید و ستایش را پاک کن و مرا به حال خود بگذار، چرا باید به کار دیوانگان و دیوانگیهای آنها بپردازم؟
ز جان چگونه دل خویش را به تن بندم
ز دوست چون دل خود را به خویشتن بندم
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم دل خود را به جسمم پیوند بزنم، زمانی که از دوست دل خود را به خودم پیوستهام؟
چرا ز یزدان خاطر به اهرمن بندم
که بست طرف ازین سلطنت که من بندم
هوش مصنوعی: چرا باید دل به شرارت بسپارم وقتی که من در این سلطنت، خود را در بند میبینم؟
حدیث عشق تو را بر پر سخن بندم
که عرش و فرش بگیرم به عون یزدانی
هوش مصنوعی: من سخن از عشق تو را چنان بیان میکنم که با کمک الهی، آسمان و زمین را در بر بگیرد.
منم گدای تو و آسمان گدای من است
چو آشنای توام دولت آشنای من است
هوش مصنوعی: من عاشق و پیرو تو هستم و حتی آسمان نیز به نوعی زیر دست من است. از آنجا که با تو آشنایی دارم، برکت و خوشبختی نیز به من روی میآورد.
سخن سماست ولی مزد شست پای من است
ستاره آینه صیقل صفای من است
هوش مصنوعی: سخن از نغمههای دلنواز است، اما پاداش این نغمهها، زحماتی است که برای خودم کشیدهام. نور ستاره در آینه، نمایانگر زیبایی و صفای درون من است.
به چشم او ز ثنای تو توتیای من است
تبارک الله ازین سرمه صفاهانی
هوش مصنوعی: چشم او به خاطر ستایشت مثل گردو است، نمیدانم چه بگویم که چقدر از این سرمه زیبا و پاک سپاسگزاری کنم.
به خاک پای تو کز اوست وحدت جانم
به گرد کثرت آلوده نیست دامانم
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق میپردازد. او میگوید که عشقش به معشوق آنقدر خالص و ناب است که تحت تاثیر دنیا و کثرتهای آن قرار نگرفته و از پاکی و وحدت دور نشده است. این بیان نشاندهنده حالتی از تواضع و ارادت به معشوق است که شاعر خود را در برابر عظمت او کوچکی میبیند.
به جان سوارم و ملک دل است میدانم
من ار به صورت آشفته و پریشانم
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق و احساسات عمیقم، با تمام وجود و روحی پرشور زندگی میکنم و هرچند که به نظر میآید در ظاهر دچار آشفتگی و بینظمی هستم، اما در درونم همیشه کنترل و قدرتی عمیق دارم.
گدای عشقم و بر عقل و نفس سلطانم
ببین شرافت این جوهر هیولانی
هوش مصنوعی: من عاشق خدایی هستم که بر عقل و نفس خود حاکم هستم. به این ترتیب، میتوان شرافت و ارزش این وجود ناپایدار را مشاهده کرد.