گنجور

مسمط بهاریه در نعت حضرت حجه عصر عجل الله تعالی فرجه

شد وقت آنکه باز بانوار یاسمین
پهلو بفر سینه سینا زند زمین
چون وادی طوی شد بستان و کرد هین
موسی گل برون ید بیضا ز آستین
گل را بماء قبطی ممزوج کرد طین
زد چون شبان سرخ سر از طور شاخسار
خاک سیه شد از گل سوری شقیق رنگ
چون آبگینه شد ز صفای شقیق سنگ
بر سرخ گل چرد بستاک جبال رنگ
بزدای ای چو ماه دو روی تو بی درنگ
ز آئینه من از می چون آفتاب زنگ
ای آفتابت آینه ماه میگسار
دارم سری گران و نژند از خمار دوش
ترکا بطشت دختر رز را بریز هوش
آور دوباره خون سیاوش را بجوش
آن می که هست صاف تر از سیرت سروش
افکن بجام خسروی ایماه میفروش
غم دیو و تو تهمتن و بط گرز گاو سار
خرداد ماه داد ببستان بهشت را
هشت افسر هما شکم خاک زشت را
موری صفای ساغر جم داد خشت را
دانا بتخت کی ندهد طرف کشت را
بهمن تو باش نار کف زر دهشت را
در جام جم بسوز برسم سفندیار
ای ترک خلخی بمه از مشک هله کن
بر گونه چو لاله ز سنبل کلاله کن
بپریش مشک تر خرد پیر واله کن
این شنبلید زار مرا باغ لاله کن
چون لاله بهار دو روی پیاله کن
ای گونه ات معاینه چون لاله بهار
خیز ای پسر که راه غم از باده طی کنیم
وز زور می بناخن اندوه نی کنیم
ساغر ز کاسه سر کاوس و کی کنیم
جان را سوار مرکب اقبال پی کنیم
جا بر هلال توسن خورشید می کنیم
از می شویم توسن خورشید را سوار
امسال نوبهار ز پیرار و پار به
آری ز بهمن و دی خرم بهار به
در دیده ئی که یار درو نیست خار به
از هر چه آیدت بنظر روی یار به
از منبری که بی دم منصور دار به
با این ترانه تازه تر از منبرست دار
مرغان بدستگاه سلیمان زنند کوس
بلبل نمود بر سر اورنگ گل جلوس
هدهد نهاد تاج تبارک علی الرؤس
در پای سرو و لاله چون دیده خروس
ساری بخاکساری و قمری بپای بوس
در رقص و در ترنم از صعوه تا هزار
ما نیز خوشتر آنکه بگیریم زلف دوست
آن رشته ئی که محکم از آن عهد ماست اوست
خاص اینکه با دغالیه سای و عبیر بوست
گوئی بباغ رهگذرش زان شکنج موست
حیفست باد در خور مغز آدمی بپوست
بشکاف پوست تا دهدت زلف دوست بار
ما ای پسر بعشق تو از مام زاده ایم
سر در کمند زلف تو از جان نهاده ایم
دل را بیاد وصل تو از دست داده ایم
در دور چشم مست تو سر گرم باده ایم
از هر چه غیر سینه صاف تو ساده ایم
ای سینه تو صاف تر از عقل هوشیار
شاه منی تو ماه گرفتار بندتست
خورشید سر نهاده بسرو بلند تست
بر جان لاله داغ لب نوشخند تست
گردون عشق سایه گرد سمند تست
ای پادشاه حسن که سر در کمند تست
امروز نیست غیرتو سلطان درین دیار
بر سیم ساده غالیه تر نهاده ئی
گل را بسر زغالیه افسر نهاده ئی
در خسروی تو عادت دیگر نهاده ئی
بر سر و جوی خسرو خاور نهاده ئی
یکپایه زافتاب فراتر نهاده ئی
ای آفتاب سرزده از سر و جویبار
برخیز تا من و تو دم از جام جم زنیم
وقت سپیده دم می چون سرخ دم زنیم
ما را که گفت از قدر دوست دم زنیم
در جبر و اختیار دم از بیش و کم زنیم
توحید خوش دمیست بیا تا به هم زنیم
زین دم نظام سلسله جبر و اختیار
مائیم سر راهروان طریق عشق
درد یکشان مست سفال رحیق عشق
بیگانه از جمیع جهات و رفیق عشق
با آنکه سوختیم بنار حریق عشق
محکم گرفته رشته عهد عتیق عشق
در دست دل که چرخ چو او نیست استوار
ایدر بموی عهد امانت مقیدم
از هر چه جز علاقه این مو مجردم
درویش خانقاهم و شاه مؤیدم
در کوی فقر صاحب سلطان سوددم
دائر بامر قائم آل محمدم
کز دور اوست دائره امر را مدار
مولود مام دهر که سرمد قماط اوست
آبا و امهات برقص از نشاط اوست
در جیب جان غیب و شهود ارتباط اوست
جم زیر امر مور ضعیف بساط اوست
این فیض منبسط اثر انبساط اوست
کز او ز عقل تا بهیولیست آشکار
طفلی که از تجلی او زاد عقل پیر
پیری که عقل طفل سبق خوان و او خبیر
عقلی که شمس تابدش از مشرق ضمیر
نفسی که اوست دائره چرخ را مدیر
چرخی که کائنات بچوگان او اسیر
سر زد ز آسمان وجود آفتاب وار
ای آفتاب بنده این خاک و آب باش
وانگه ب آسمان ابد آفتاب باش
با گرد شهسوار قدم هم رکاب باش
از ذره گان شمس ولایت م آب باش
بر روشنان جان شه مالک رقاب باش
با تخت آبنوسی و دیهیم زرنگار
شاهی که از میامن اقبال اوست بخت
سست است عهد هستی و پیمان اوست سخت
در طور دل چو موسی سالک کشید رخت
او کرد یک تجلی و شد کوه لخت لخت
بانگی که بر بگوش کلیم آمد از درخت
بود از زبان مهدی بر تیغ کوهسار
بر کوهسار انی انا الله ندای کیست
در کثرت این ترانه وحدت صدای کیست
آواز آشناست ولی آشنای کیست
از هر چه هست کرده ظهور این لقای کیست
جز خاتم ولایت کل در هوای کیست
این محمدت که میشنوم من ز مور و مار
سلطان خلق و امر خدای شهود و غیب
شاه یقین که نیست دران شاه شک و ریب
مورش تجلی کف موسی کند ز جیب
مارش چو مار موسی بی یاری شعیب
شد اژدر کمال و فرو برد مار عیب
دجال شرک مرد و بمهدی کشید کار
ما بنده طریقت این آستانه ایم
در خانه فناش خداوند خانه ایم
چونانکه قطره غرق یم بیکرانه ایم
عشق ولی چو مرغ و من و دل دو دانه ایم
مارا بخوان که در غم عشقش فسانه ایم
ای همنفس که میطلبی درس عشق یار
رندان راهرو که سه و سیصد و دهند
ابدال بی بدیل که پرورده شهند
همدست و هم حقیقت و همراز و همرهند
ایدل بهوش باش که ابدال آگهند
از هر طرف که میگذری در گذر گهند
غیر از ولی مبین که نرانندت از قطار
ای صاحب ولایت نه عقل پست تست
شست قضا و دست قدر زیر دست تست
بر صدر بارگاه الوهی نشست تست
خمخانه احد تو و کونین مست تست
جز کون جامع آنچه سرایم شکست تست
ای پنج حضرت از تو بتحقیق برقرار
ای سایه حقیقت سلطان دل توئی
بهتر ز ماه تبت و ترک چگل توئی
در شهر عشق پادشه مستقل توئی
بر عرش انکه برد سر آب و گل توئی
اظلال را نگر که خداوند ظل توئی
ای سایه تو بر سر اظلال پایدار
ای دل تو از زخم گل صهبای جان مجو
آنکس که آسمان کند از آسمان مجو
سلطان لامکان دلی از مکان مجو
در هر چه هست هست هم از لامکان مجو
جز صاحب الزمان بزمین و زمان مجو
بفکن حجاب این فلک پیر پرده دار
این راه راز راهروان وفا طلب
این می ز میکشان سبوی ولا طلب
با غیر کم نشین سخن از آشنا طلب
ذوالامر را ز خود بدر آی از خدا طلب
مرآت این لطیفه ز سر صفا طلب
کش صیقلیست آینه از فیض هشت و چار
من هر چه یافتم ز ولی یافتم بصبر
رستم بیمن وحدتش از اختیار و جبر
جستم ز جوی تن که بدی پرده دار قبر
ببریدم از علاقه این نفس شوم گبر
گل را بلطف تربیت بحر داد و ابر
رحمت باوستاد من آن ابر بحر بار
دستی به تیغ داد گرای شاهزاده کن
از شاخ شرک باغ دل کون ساده کن
در جام جمع از خم توحید باده کن
گودال باش قافیه ای شه اراده کن
ما را بجان سوار کن از تن پیاده کن
چون راکب براق و خداوند ذوالفقار
ما را بحق خویشتن از خویش کن بری
ما باب خیبریم و تو بازوی حیدری
تن ذره و تو خسرو خورشید خاوری
ای آفتاب وحدت کن ذره پروری
شد اژدهای گنج تو این جسم عنصری
مار تو شد بر آورش از دو دمان دمار

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: مسمط
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

شد وقت آنکه باز بانوار یاسمین
پهلو بفر سینه سینا زند زمین
هوش مصنوعی: زمان آن رسیده است که دوباره در کنار یاسمن، رنگ و بوی زندگی را به سینه زمین بازگردانیم.
چون وادی طوی شد بستان و کرد هین
موسی گل برون ید بیضا ز آستین
هوش مصنوعی: وقتی که سرزمین طوی به باغی تبدیل شد، موسی با شتاب و شجاعت دستش را به سمت آستینش برد و گل ید بیضای خود را بیرون آورد.
گل را بماء قبطی ممزوج کرد طین
زد چون شبان سرخ سر از طور شاخسار
هوش مصنوعی: گل را با آب قبطی ترکیب کرد و سپس مانند شبانی که گوشه‌ای سرخ شده، سر از درختان برداشت.
خاک سیه شد از گل سوری شقیق رنگ
چون آبگینه شد ز صفای شقیق سنگ
هوش مصنوعی: خاک به خاطر گل سرخ تیره و سیاه شد، مثل اینکه سنگ شقیق با صفا و شفاف شده است.
بر سرخ گل چرد بستاک جبال رنگ
بزدای ای چو ماه دو روی تو بی درنگ
هوش مصنوعی: بر روی گل سرخ، غبار کوه را پاک کن، ای زیبای دوچهره، بی‌درنگ بیا.
ز آئینه من از می چون آفتاب زنگ
ای آفتابت آینه ماه میگسار
هوش مصنوعی: از آئینه من، مانند آفتاب، زنگارها را کنار بزن و درخشش خود را نشان بده، ای آفتاب من، مانند ماه در دستان میگسار.
دارم سری گران و نژند از خمار دوش
ترکا بطشت دختر رز را بریز هوش
هوش مصنوعی: من به خاطر خواب سنگین و افسردگی ناشی از شراب دیشب، احساس سنگینی و ناراحتی می‌کنم. زیبایی دختران ترک، به‌خصوص یکی که مانند گل رز است، تمام تمرکز مرا از دستم برده است.
آور دوباره خون سیاوش را بجوش
آن می که هست صاف تر از سیرت سروش
هوش مصنوعی: دوباره خون سیاوش را به جوش بیاور، آن نوشیدنی که از سیرت سروش خالص‌تر است.
افکن بجام خسروی ایماه میفروش
غم دیو و تو تهمتن و بط گرز گاو سار
هوش مصنوعی: ای می‌فروش، بگذار جام خسرو را بر زمین بیفکنیم و غم شیطان و تو مأمور تهمتن و به مانند گرز گاو سرد بر سر بزنیم.
خرداد ماه داد ببستان بهشت را
هشت افسر هما شکم خاک زشت را
هوش مصنوعی: در ماه خرداد، بهشت را به هشت افسر می‌بخشند، در حالی که زمین زشت و بی‌رحم است.
موری صفای ساغر جم داد خشت را
دانا بتخت کی ندهد طرف کشت را
هوش مصنوعی: موری به زیبایی ساغری از جم، سنگ را به هوش تحویل داد. آیا کسی که بر تخت نشسته زندگی را به کسی که در مزرعه تلاش می‌کند نمی‌دهد؟
بهمن تو باش نار کف زر دهشت را
در جام جم بسوز برسم سفندیار
هوش مصنوعی: در روزگاری که بهمن درخشانی به وجود می‌آید، مانند آتشکده‌ای در دل جام جم، ترس و وحشت را نابود کن و به شکوه و قدرت سفندیار برس.
ای ترک خلخی بمه از مشک هله کن
بر گونه چو لاله ز سنبل کلاله کن
هوش مصنوعی: ای دختر ترک با موهای زیبا، از عطر مشک بپاش و بر گونه‌ات مانند گل لاله تزیین کن و با سنبل زینت بده.
بپریش مشک تر خرد پیر واله کن
این شنبلید زار مرا باغ لاله کن
هوش مصنوعی: مرا با عطر خوش مشک مدهوش کن و این حالت پریشانی و افسردگی‌ام را با زیبایی و طراوت گل‌های لاله تغییر بده.
چون لاله بهار دو روی پیاله کن
ای گونه ات معاینه چون لاله بهار
هوش مصنوعی: زیبایی چهره‌ات را مانند لاله‌های بهاری در دو طرف پیاله بگذار، چهره‌ات همچون لاله‌های بهار درخشان و چشم‌نواز است.
خیز ای پسر که راه غم از باده طی کنیم
وز زور می بناخن اندوه نی کنیم
هوش مصنوعی: برخیز ای پسر، که باید با نوشیدن شراب، غم و اندوه را فراموش کنیم و از سختی‌ها رهایی یابیم.
ساغر ز کاسه سر کاوس و کی کنیم
جان را سوار مرکب اقبال پی کنیم
هوش مصنوعی: جامی که به دست ماست، از سر کاوس و کیست. بیایید جان خود را سوار بر مرکب خوشبختی کنیم.
جا بر هلال توسن خورشید می کنیم
از می شویم توسن خورشید را سوار
هوش مصنوعی: ما در جایی که هلال ماه است، به نوشیدن می‌پردازیم و سوار بر اسب آفتاب می‌شویم.
امسال نوبهار ز پیرار و پار به
آری ز بهمن و دی خرم بهار به
هوش مصنوعی: امسال بهار، زیبا و تازه است و به ما شادی و خوشحالی می‌آورد، بی‌آنکه از سردی‌های زمستان، یعنی بهمن و دی، خبری باشد.
در دیده ئی که یار درو نیست خار به
از هر چه آیدت بنظر روی یار به
هوش مصنوعی: در چشمی که یار در آن حضور ندارد، هر چیز دیگری به مراتب ناگوارتر از خار به نظر می‌رسد.
از منبری که بی دم منصور دار به
با این ترانه تازه تر از منبرست دار
هوش مصنوعی: از منبری که بدون دم منصور است، با این ترانه‌ای که تازه‌تر از آن منبر است، بهره ببر.
مرغان بدستگاه سلیمان زنند کوس
بلبل نمود بر سر اورنگ گل جلوس
هوش مصنوعی: پرندگان در بارگاه سلیمان شادی می‌کنند و بلبل آواز عاشقانه‌اش را بر سکو و جایگاه گل می‌خواند.
هدهد نهاد تاج تبارک علی الرؤس
در پای سرو و لاله چون دیده خروس
هوش مصنوعی: هدهد، تاج پرافتخار را بر سرها قرار داد، در حالی که در پای درخت سرو و گل لاله مانند چشمان خروس نشسته است.
ساری بخاکساری و قمری بپای بوس
در رقص و در ترنم از صعوه تا هزار
هوش مصنوعی: آب و هوای سرسبز و دل‌انگیز ساری، پرنده‌ای را به یاد می‌آورد که در حال پرواز و آوازخوانی است. این پرنده در مقام بوسه زدن بر پای محبوبش، به شادی و نشاط می‌رقصد و از صدای خودش لذت می‌برد.
ما نیز خوشتر آنکه بگیریم زلف دوست
آن رشته ئی که محکم از آن عهد ماست اوست
هوش مصنوعی: ما هم خوشحال‌تر هستیم که زلف دوست را به دست بگیریم؛ آن رشته‌ای که محکم‌تر از آن، نشانه عهد و پیمان ماست.
خاص اینکه با دغالیه سای و عبیر بوست
گوئی بباغ رهگذرش زان شکنج موست
هوش مصنوعی: خاصه اینکه وقتی از کنار او می‌گذری، بویی از عطر و لطافتش احساس می‌کنی که تو را به یاد گل‌ها و زیبایی‌های باغ می‌اندازد. نگاه سرخ و نرم موهایش چنان جذاب است که گویی خود باغی است از زیبایی و جذابیت.
حیفست باد در خور مغز آدمی بپوست
بشکاف پوست تا دهدت زلف دوست بار
هوش مصنوعی: شایسته نیست که باد بر مغز انسان بوزد، پوست را بشکاف و از آن زلف دوست را به تو الهام کند.
ما ای پسر بعشق تو از مام زاده ایم
سر در کمند زلف تو از جان نهاده ایم
هوش مصنوعی: ما ای پسر، به خاطر عشق تو متولد شده‌ایم و تمام وجودمان را فدای زلف‌های تو کرده‌ایم.
دل را بیاد وصل تو از دست داده ایم
در دور چشم مست تو سر گرم باده ایم
هوش مصنوعی: دل را به خاطر یاد تو از دست داده‌ایم و در دور چشم‌های مست تو در آشامیدن باده غرق شده‌ایم.
از هر چه غیر سینه صاف تو ساده ایم
ای سینه تو صاف تر از عقل هوشیار
هوش مصنوعی: هر چیزی غیر از سینه‌ی تو برای ما ساده و بی‌درک است، ای سینه که پاکی و صافی‌ات از عقل و فهم دوستان هم بیشتر است.
شاه منی تو ماه گرفتار بندتست
خورشید سر نهاده بسرو بلند تست
هوش مصنوعی: تو شاه منی و مانند ماهی هستی که در بند تو گرفتار است، خورشید هم در کنار تو مانند درختان بلند قرار گرفته است.
بر جان لاله داغ لب نوشخند تست
گردون عشق سایه گرد سمند تست
هوش مصنوعی: بر جان لاله، نشانی از لبخند تو وجود دارد و عشق تو مانند سایه‌ای بر گرد سمند کوهسار سایه افکنده است.
ای پادشاه حسن که سر در کمند تست
امروز نیست غیرتو سلطان درین دیار
هوش مصنوعی: ای پادشاه زیبا که در چنگال محبت تو گرفتارم، امروز هیچ کسی جز تو را در این سرزمین نمی‌بینم که لایق سلطنت باشد.
بر سیم ساده غالیه تر نهاده ئی
گل را بسر زغالیه افسر نهاده ئی
هوش مصنوعی: به تار و پود نازک و ساده، زینتی زیبا از گل قرار داده‌ای و بر سر آن، زیوری به رنگ سیاه گذاشته‌ای.
در خسروی تو عادت دیگر نهاده ئی
بر سر و جوی خسرو خاور نهاده ئی
هوش مصنوعی: در دنیای بزرگی که متعلق به توست، شیوه‌ای متفاوت را آغاز کرده‌ای و بر ابهت و زیبایی آن افزوده‌ای.
یکپایه زافتاب فراتر نهاده ئی
ای آفتاب سرزده از سر و جویبار
هوش مصنوعی: تو ای آفتاب تابان، فراتر از همه چیز ایستاده‌ای، همچون یک پایه که نورش را بر سر و جویبار می‌پراکند.
برخیز تا من و تو دم از جام جم زنیم
وقت سپیده دم می چون سرخ دم زنیم
هوش مصنوعی: بیا بایستیم و با هم از زیبایی‌های جام جم صحبت کنیم، وقتی که صبح زود می‌شود و به سرخی صبح دم می‌رسیم.
ما را که گفت از قدر دوست دم زنیم
در جبر و اختیار دم از بیش و کم زنیم
هوش مصنوعی: ما درباره ارزش و مقام دوستی صحبت می‌کنیم؛ در حالی که در شرایطی مانند جبر و اختیار، نمی‌توانیم از کم و زیاد چیزی بگوییم.
توحید خوش دمیست بیا تا به هم زنیم
زین دم نظام سلسله جبر و اختیار
هوش مصنوعی: یه همدلی و اتحاد خوبیه که بیاید با همدیگه از این لحظه استفاده کنیم و نظام زندگی‌مون رو که شامل اجبار و انتخاب هست، تغییر بدیم.
مائیم سر راهروان طریق عشق
درد یکشان مست سفال رحیق عشق
هوش مصنوعی: ما در مسیر عشق، به عنوان راهنما قرار داریم و درد و رنج یکدیگر را درک می‌کنیم، همان‌گونه که چشم‌انتظار و شگفت‌زده از زیبایی‌های عشق هستیم.
بیگانه از جمیع جهات و رفیق عشق
با آنکه سوختیم بنار حریق عشق
هوش مصنوعی: ما از همه سو بیگانه‌ایم و تنها دوستی که داریم عشق است، حتی اگر در آتش عشق بسوزیم.
محکم گرفته رشته عهد عتیق عشق
در دست دل که چرخ چو او نیست استوار
هوش مصنوعی: دل به عشق قدیمش محکم چنگ زده و می‌داند که مانند عشق، هیچ چیز دیگری در دنیا پایدار و ثابت نیست.
ایدر بموی عهد امانت مقیدم
از هر چه جز علاقه این مو مجردم
هوش مصنوعی: من به پیمان وفاداری خود پایبند هستم و از هر چیزی جز عشق به این مو، جدا می‌باشم.
درویش خانقاهم و شاه مؤیدم
در کوی فقر صاحب سلطان سوددم
هوش مصنوعی: من یک درویش هستم و در خانقاه زندگی می‌کنم؛ اما در دنیای فقر و نقص، شاه و صاحب مقام‌ای هستم.
دائر بامر قائم آل محمدم
کز دور اوست دائره امر را مدار
هوش مصنوعی: من به خاطر ظهور قائم آل محمد (ص) دایره وجود را به دور او می‌چرخم، زیرا او مرکز امور جهان است و همه چیز به او مربوط می‌شود.
مولود مام دهر که سرمد قماط اوست
آبا و امهات برقص از نشاط اوست
هوش مصنوعی: فرزندی که در زمانه‌ ما به دنیا آمده و شایسته‌ترین افراد او را احاطه کرده‌اند، شادی و سرهای شاداب را به وجود آورده و همه از خوشحالی به رقص درآمده‌اند.
در جیب جان غیب و شهود ارتباط اوست
جم زیر امر مور ضعیف بساط اوست
هوش مصنوعی: در دل انسان، ارتباطی میان عالم غیب و عالم شهود وجود دارد، و در زیر فرمان خداوند، حتی مورچه‌ای ضعیف نیز به عنوان موجودی با ارزش و دارای اثر در عالم وجود دارد.
این فیض منبسط اثر انبساط اوست
کز او ز عقل تا بهیولیست آشکار
هوش مصنوعی: این نعمت و برکت که ما می‌بینیم ناشی از وسعت وجود اوست و از او تا به اینجا که به شکل عقل و ماده در می‌آید، به وضوح دیده می‌شود.
طفلی که از تجلی او زاد عقل پیر
پیری که عقل طفل سبق خوان و او خبیر
هوش مصنوعی: کودکی که از روشنایی و جلوه‌گری او به دنیا آمده، نشان‌دهندهٔ حکمت و تجربهٔ یک فرد بزرگسال است. در عین حال، عقل کودکانه نیز پیشرفته و دارای درک عمیق و آگاهی است.
عقلی که شمس تابدش از مشرق ضمیر
نفسی که اوست دائره چرخ را مدیر
هوش مصنوعی: عقل و فهمی که نورش از دل خود انسان می‌تابد، همانند مدیری است که چرخ‌های زندگی را به حرکت در می‌آورد.
چرخی که کائنات بچوگان او اسیر
سر زد ز آسمان وجود آفتاب وار
هوش مصنوعی: چرخشی که جهان را مثل بچه‌ها در خود می‌چرخاند، مانند آفتاب از آسمان وجود دارد.
ای آفتاب بنده این خاک و آب باش
وانگه ب آسمان ابد آفتاب باش
هوش مصنوعی: ای خورشید، تو به این خاک و آب خدمت کن و سپس در آسمان ابدی همچون خورشید بدرخش!
با گرد شهسوار قدم هم رکاب باش
از ذره گان شمس ولایت م آب باش
هوش مصنوعی: در کنار بزرگانی که در میدان جنگ هستند، قدم بزن و مانند ذرات نور خورشید، از فضایل و ویژگی‌های آنها بهره‌مند شو.
بر روشنان جان شه مالک رقاب باش
با تخت آبنوسی و دیهیم زرنگار
هوش مصنوعی: با مهارت و زیبایی با انسان‌های باهوش رفتار کن و در کنار زندگی مجلل و با شکوه خود، از ارزش‌های حقیقت و نجابت نیز غافل نمان.
شاهی که از میامن اقبال اوست بخت
سست است عهد هستی و پیمان اوست سخت
هوش مصنوعی: شاهی که در اوج خوش شانسی و سعادت است، در واقع خوشبختی‌اش ناپایدار و بلافصل است، زیرا عمر و قدرت او به زودی به پایان می‌رسد و توافق و عهدش محکم و استوار نیست.
در طور دل چو موسی سالک کشید رخت
او کرد یک تجلی و شد کوه لخت لخت
هوش مصنوعی: در دل سالک، چون موسی که در طور به مناجات می‌رفت، هنگامی که رخت خود را برمی‌کشید و از بین می‌رفت، تجلی الهی رخ می‌نمود و در نتیجه، کوه خاموش و ساکت می‌شد.
بانگی که بر بگوش کلیم آمد از درخت
بود از زبان مهدی بر تیغ کوهسار
هوش مصنوعی: صدایی که به گوش کلیم (موسی) رسید، از درخت بود و شعار مهدی بر قله‌های کوهستان طنین‌انداز است.
بر کوهسار انی انا الله ندای کیست
در کثرت این ترانه وحدت صدای کیست
هوش مصنوعی: بر فراز کوه، صدای کیست که می‌گوید من خدایم؟ در میان این همه صداهایی که به گوش می‌رسد، صدای یکتایی که وحدت را بیان می‌کند از کدام سرچشمه است؟
آواز آشناست ولی آشنای کیست
از هر چه هست کرده ظهور این لقای کیست
هوش مصنوعی: آوای اینجا برایم آشناست، اما شخص آشنا کیست؟ از هر چیزی که وجود دارد، این ملاقات‌ کردنی که پیش آمده، متعلق به کیست؟
جز خاتم ولایت کل در هوای کیست
این محمدت که میشنوم من ز مور و مار
هوش مصنوعی: به جز انگشتری که نماد سلطنت و ولایت است، هیچ‌کس دیگری نیست که بتواند همچون محمد با من حرف بزند، حتی مور و مار نیز صدای او را می‌شنوند.
سلطان خلق و امر خدای شهود و غیب
شاه یقین که نیست دران شاه شک و ریب
هوش مصنوعی: سلطان و فرمانده انسان‌ها، خداوندی است که هم در باطن و هم در ظاهر وجود دارد. او شاهی است که در یقین و اطمینان قرار دارد و هیچ شکی در مورد او وجود ندارد.
مورش تجلی کف موسی کند ز جیب
مارش چو مار موسی بی یاری شعیب
هوش مصنوعی: مور در اینجا به عنوان نمادی از اوج قوا و عظمت است، که قدرتی را از جیب مار به نمایش می‌گذارد. این نشان‌دهنده‌ی قدرت و توانایی‌های بزرگ است. وقتی مار موسی بدون کمک شعیب به مبارزه می‌پردازد، به نوعی نماد توانایی‌ها و ویژگی‌های درونی نهفته در وجود افراد است که وقتی به کار گرفته شوند می‌توانند به شکل‌های شگفت‌انگیزی ظاهر شوند.
شد اژدر کمال و فرو برد مار عیب
دجال شرک مرد و بمهدی کشید کار
هوش مصنوعی: اژدها به کمال رسید و مار، عیب دجال را در خود فرو برد. در واقع، شرک و نافرمانی از خدا به مهدی، کار را به پایان می‌آورد.
ما بنده طریقت این آستانه ایم
در خانه فناش خداوند خانه ایم
هوش مصنوعی: ما پیرو راه و روش این درگاه هستیم و در خانه فانی او، خداوند، ساکن هستیم.
چونانکه قطره غرق یم بیکرانه ایم
عشق ولی چو مرغ و من و دل دو دانه ایم
هوش مصنوعی: ما در عشق مانند قطره‌ای هستیم که در دریای وسیع غرق شده است، اما از سوی دیگر، من و دل‌ام همچون دو دانه‌ای هستیم که در کنار هم قرار گرفته‌اند.
مارا بخوان که در غم عشقش فسانه ایم
ای همنفس که میطلبی درس عشق یار
هوش مصنوعی: ما را صدا کن، زیرا در غم عشق او داستانی داریم. ای هم‌نفس، اگر به دنبال یادگیری در عشق یار هستی، به ما مراجعه کن.
رندان راهرو که سه و سیصد و دهند
ابدال بی بدیل که پرورده شهند
هوش مصنوعی: در این بیت، به افرادی اشاره می‌شود که در دنیای عشق و عرفان به دنبال حقیقت و کمال هستند. این رندان یا عارفان، با تعداد زیاد و ویژگی‌های خاص، همچون پرورش‌یافته‌هایی از سوی یک معلم بزرگ، می‌خواهند به مقامات بالای معنوی دست یابند و در جستجوی یگانگی و حقیقت هستند.
همدست و هم حقیقت و همراز و همرهند
ایدل بهوش باش که ابدال آگهند
هوش مصنوعی: مراقب باش زیرا دوستان و همراهانت همگی درستی و صداقت را دارند و نسبت به تو آگاه و مطلع هستند.
از هر طرف که میگذری در گذر گهند
غیر از ولی مبین که نرانندت از قطار
هوش مصنوعی: هر جا که می‌روی، فقط باید به ولی توجه کنی، زیرا کسی نمی‌تواند تو را از مسیر خود دور کند.
ای صاحب ولایت نه عقل پست تست
شست قضا و دست قدر زیر دست تست
هوش مصنوعی: ای صاحب مقام و قدرت، عقل تو از سطحی پایین‌تر است، زیرا سرنوشت و تقدیر زیر فرمان تو قرار دارد.
بر صدر بارگاه الوهی نشست تست
خمخانه احد تو و کونین مست تست
هوش مصنوعی: تو در جایگاه عالی و بلند ایستاده‌ای، مانند سرور در بارگاه الهی، و هر دو عالم وجود (که از آن به "کونین" تعبیر شده) به خاطر تو و حالتی که داری، به intoxication زندگی و عشق دچار شده‌اند.
جز کون جامع آنچه سرایم شکست تست
ای پنج حضرت از تو بتحقیق برقرار
هوش مصنوعی: تنها وجودی که تمام آنچه می‌گویم را جمع می‌کند، وجود توست، ای پنج حضرت، که بر حقیقت استوار هستی.
ای سایه حقیقت سلطان دل توئی
بهتر ز ماه تبت و ترک چگل توئی
هوش مصنوعی: شما، سایه‌ای از حقیقت و سلطان دل هستید که از همه زیبایی‌ها، حتی ماه و گل‌های ترکی هم برتر هستید.
در شهر عشق پادشه مستقل توئی
بر عرش انکه برد سر آب و گل توئی
هوش مصنوعی: در سرزمین عشق، تو پادشاه بی‌رقیبی هستی که بر عرش آفرینش و طبیعت سلطنت می‌کنی.
اظلال را نگر که خداوند ظل توئی
ای سایه تو بر سر اظلال پایدار
هوش مصنوعی: به این معناست که به سایه‌های دیگر توجه کن، زیرا خداوند سایه‌بان تو است. ای سایه، تو بر روی سایه‌ها پا برجا هستی.
ای دل تو از زخم گل صهبای جان مجو
آنکس که آسمان کند از آسمان مجو
هوش مصنوعی: ای دل، نگران زخم‌های ناشی از عشق نباش. کسی را که می‌خواهی پیدا کنی، در آسمان‌ها جست‌وجو نکن.
سلطان لامکان دلی از مکان مجو
در هر چه هست هست هم از لامکان مجو
هوش مصنوعی: سلطان بی‌مکان، دلی از مکان نیابید. در هر چیزی که وجود دارد، هستی او نیز از بی‌مکانی است.
جز صاحب الزمان بزمین و زمان مجو
بفکن حجاب این فلک پیر پرده دار
هوش مصنوعی: جز کسی که زمان را می‌داند، در زمین و آسمان به دنبال هیچ‌چیز نرو. این عالم پیر، پرده‌ای دارد که باید آن را کنار بزنید.
این راه راز راهروان وفا طلب
این می ز میکشان سبوی ولا طلب
هوش مصنوعی: این مسیر، مسیر کسانی است که به دنبال وفاداری هستند. این نوشیدنی از دست دوستداران، همانند ظرفی است که نشان از محبت و ارتباط نزدیک دارد.
با غیر کم نشین سخن از آشنا طلب
ذوالامر را ز خود بدر آی از خدا طلب
هوش مصنوعی: با دیگران نشین و از آشنا خواسته خود را طلب نکن؛ از خود دور شو و به دنبال خدا برو.
مرآت این لطیفه ز سر صفا طلب
کش صیقلیست آینه از فیض هشت و چار
هوش مصنوعی: این لطافت و زیبایی را از دل صفا و پاکی جستجو کن؛ چون آینه‌ای که صاف و براق است، نتیجه‌ی نعمت‌ها و برکات بسیاری است.
من هر چه یافتم ز ولی یافتم بصبر
رستم بیمن وحدتش از اختیار و جبر
هوش مصنوعی: من هر چیزی که به دست آورده‌ام، از راه توجه و محبت خاص ولی (ولی‌الله) به من رسیده است. این به مانند صبر رستم است که در سایه وحدت او، بین اختیار و جبر، من به این دستاوردها رسیدم.
جستم ز جوی تن که بدی پرده دار قبر
ببریدم از علاقه این نفس شوم گبر
هوش مصنوعی: من از این بدن که مانند جوی آب است بیرون آمدم و پرده‌های قبر را شکستم، زیرا از تعلق به این نفس، که مانند یک کافر است، رهایی یافتم.
گل را بلطف تربیت بحر داد و ابر
رحمت باوستاد من آن ابر بحر بار
هوش مصنوعی: گل با لطف و محبت آب دریا پرورش یافته و ابر رحمت هم به آن کمک کرده است. من همان ابر هستم که باران می‌بارم.
دستی به تیغ داد گرای شاهزاده کن
از شاخ شرک باغ دل کون ساده کن
هوش مصنوعی: یک دست به تیغ بده و با هوش و درایت، دل خود را از شرک و نفاق پاک کن تا به سادگی و خلوص برسد.
در جام جمع از خم توحید باده کن
گودال باش قافیه ای شه اراده کن
هوش مصنوعی: در ظرفی که به انتخاب توحید پر شده، شراب بنوش و در عین حال به دنبال قافیه‌ای باش که مناسب انتخاب و اراده یک پادشاه باشد.
ما را بجان سوار کن از تن پیاده کن
چون راکب براق و خداوند ذوالفقار
هوش مصنوعی: ما را به مانند سوارکاران بر اسب قرار بده و از این تن رها کن. مانند کسی که بر مرکب سریع و قوی سوار است و با قدرت و شجاعت پیش می‌رود.
ما را بحق خویشتن از خویش کن بری
ما باب خیبریم و تو بازوی حیدری
هوش مصنوعی: ما را با حق خود از خودمان جدا کن، چرا که ما دروازه‌های نیکی را داریم و تو قدرت علی را داری.
تن ذره و تو خسرو خورشید خاوری
ای آفتاب وحدت کن ذره پروری
هوش مصنوعی: تو مانند خسرو خورشید هستی که در آسمان می‌درخشی و به مانند ذره‌ای در این جهان به سر می‌بری. ای آفتاب، همگان را با نور خود درخشان کن و ذرات را به پرورش و رشد بپرداز.
شد اژدهای گنج تو این جسم عنصری
مار تو شد بر آورش از دو دمان دمار
هوش مصنوعی: بدن مادی تو به مانند اژدهای گنج به خواب رفته است و مار وجود تو از دو زمان (گذشته و آینده) به وجود آمده و نابود می‌شود.