شمارهٔ ۱ - قصیده
دیماه دم سپیده و سرما
ای ترک بیار آتش مینا
آن آتش مشگبوی کن روشن
تا دیده عقل را کنی بینا
آن شعله همچو لاله مینو
افروز بزیر حقه مینا
شنگرف بسای در دل مشکو
سیماب زدند کوه را سیما
بردست بگیر ساتکین می
بنمای چو موسی آن ید بیضا
تا خلق برند پی بدین برهان
بر آتش طور و سینه سینا
از گرمی می برودت بهمن
تبدیل کنند مردم دانا
در گردش ساغری چو ماه نو
از پنجه ترکی آفتاب آسا
چو نشاهدمن که گونه خورشید
میتابد و نیست چو نرخش رخشا
بت روی منا تو شاهد چینی
یا شاه بتان خلخ و یغما
ای گونه لعل و خط زنگارت
جام سحر و صحیفه خضرا
با قد تو قد سرو ناموزون
باروی تو روی ماه نازیبا
قد تو که آفتاب گردونی
چون تیر بود بترکش جوزا
تیریکه مهش کمان بود پنهان
مشتاب چو تیر تا شود پیدا
گویند که مشک تر همی زاید
در تاتر و ناف آهوی صحرا
مشکوی مراست تا تری ترکی
کش مشگ دمد ز لاله حمرا
نشگفت که مشگ سوزد از آتش
میسوزم من ب آتش سودا
کت مشک سیاه می نیفروزد
با آنکه ب آتش افکنی عمدا
اندام و دلت بنرمی و سختی
دارند چنو که خاره و خارا
در سینه یکی حکایت از سندان
در جامه یکی شکایت از دیبا
بر سرو دمیده بینمت سنبل
برسیم سپید عنبر سارا
در عنبر تست لاله نعمان
در سنبل تست عبهر شهلا
با آنکه نشسته در دل و جانی
ای جان و دلم بدیدنت دروا
عشق تو نشسته بر سر برزن
وصل تو نهفته در پر عنقا
من دست زنم درین فرا پستی
بر دامن شاه عالم بالا
از بحر نخست گوهر هشتم
دریای چهار لؤلؤی لالا
گردون چهار اختر خاتم
کاین چار چو گوهرند و او دریا
دارای نه آسمان تو در تو
دارنده هفت ارض تا بر تا
سلطان سمای روح وارض تن
قیوم چهار ام و هفت آبا
او جان و جمیع ما سوی پیکر
او کل و تمام کائنات اجزا
بگذشته از آن که علم الانسان
مالم یعلم ستایمش زان سا
اسمای خدا بذات او قائم
قیوم و قدیر و حی و بی همتا
دائر بوی است بی وی این اوصاف
قائم بوی است بی وی این اسما
او نیست خداست قل هوالواحد
کاین پست ز خویش رست و شد والا
وارست ز طبع و نفس و عقل و جان
بر سر خفا رسید بل اخفی
انسان شد و این خزانه عرشی
الاست چو یافت نقد گنج لا
از خویش و ز غیر خویش شد فانی
باقیست باو فلیس هو الا
سلطان گه ولایت مطلق
کو هست مدیر کن فکان تنها
میر ملکوتیان روشن دل
پیر جبروتیان جان پیرا
مجموع وجود پیشگاهستش
من ملک ندیده ام بدین پهنا
او شخص وجود و هیکل موجود
عرش و فلک و ملک همه اعضا
در نقطه خاک مرکز هستی
پیدا شد و شد چو نقطه پا برجا
نه دائره سپهر از آن دائم
گردند بگرد مرکز غبرا
آن نقطه رضاست کز سر کلکش
بر لوح قضا قدر کند انشا
افشا کند از قضای اجمالی
سر قدر از قضا شود افشا
احیا کند این نفوس انسانی
انفاس شه از اماته احیا
هر نفس باختیار مرد از خود
در پای ولی ولیش کرد احیا
این قلعه کفر را کند بنیان
وز شهر الوهی آورد بنا
خشت آوردش ز قالب وحدت
سنگ آوردش ز کوه استغنا
آبش همه آب صفوت آدم
خاکش همه خاک طینت یحیی
سقف و در و بام او ز هم ریزد
سقف و در و بام تازه آرد تا
شهریش کند مکان کروبی
خلوتگه یار و خالی از اعدا
مانند خلیل خانه ئی سازد
سر حلقه دین و قبله دنیا
آراسته تر ز نیر اعظم
پیراسته تر ز ذروه اعلی
ای پادشهی که هست درویشت
دارای گه سکندر و دارا
زان سنگ که سود سم شهپایت
ترصیع کنند افسر کسری
معلول نخست بود عقل کل
از خاک در تو کرد استشفا
نفس اول بود طفل ابجد خوان
عشق تو معارفش نمود القا
همواره تمام حظ لاهوتی
از دفتر عشق کرد استیفا
فرمان وجود تست گر هستی
سلطان شهود باشدش طغرا
سر عطسه آدم صفی عیسی
سر خیل مجردان تن فرسا
واماند ز بندگان اسرارت
در سیر ببند چادر ترسا
خورشید ترا سماست قیومی
عیسی است بر آستانه خورشا
گر خاتم خاص احمدش خواند
بترائی از فطانت بترا
فرقست میان عیسی و احمد
وز اشیا تا بمنتهی الاشیا
بر زمره اولیای ختمیین
تو خاتم و هفت باب و چار ابنا
بر پیکر جمله خلعت لولاک
بر تارک جمله تاج کرمنا
بر دست جمیع از ابد ساغر
در ساغر جمله از ازل صهبا
بالای تمام هیکل وحدت
کز صرف وجودشان بود بالا
این چارده نور پاک یک نورند
از مختمشان گرفته تا مبدا
در وحدت عین آخرست اول
از چشم صفا ببین که بینی ها
از دیده دوست میتوان دیدن
حسن رخ دوست بی من و بی ما
دجال نبرد راه بر مهدی
خورشید ندید کور مادرزا
جان سالک و راه دور و شب تاریک
ای برق بجه ز جانب صنعا
تا بگذرد این تجلی برقی
سالک بسر سلوک بنهد پا
ای شمس حقیقت رضا سر زن
از غرب سمای سر جابلسا
کز نور تو آفتاب جان گردد
ذرات زمین جسم جابلقا
این ساخته سرمه صفاهانی
ای عقل بکش بدیده حورا
تا دیده حور آشنا گردد
با خاک قدوم عروه الوثقی
اطلاعات
وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
دیماه دم سپیده و سرما
ای ترک بیار آتش مینا
هوش مصنوعی: در دیماه، هنگام سحر که سرما شدید است، ای ترک، آتش مینا را بیاور.
آن آتش مشگبوی کن روشن
تا دیده عقل را کنی بینا
هوش مصنوعی: این شعله خوشبو را روشن کن تا چشم و عقل تو به روشنایی و درک حقیقت بینا و آگاه شود.
آن شعله همچو لاله مینو
افروز بزیر حقه مینا
هوش مصنوعی: آن شعله مانند لالهای زیبا در زیر پوشش مینا میدرخشد.
شنگرف بسای در دل مشکو
سیماب زدند کوه را سیما
هوش مصنوعی: شنگرف را در دل آسیاب کن، چون سیمای کوه را با جیوه تغییر شکل دادهاند.
بردست بگیر ساتکین می
بنمای چو موسی آن ید بیضا
هوش مصنوعی: چنگی به کار بزن و همچون موسی، معجزهای را نشان بده که همه را حیرتزده کند.
تا خلق برند پی بدین برهان
بر آتش طور و سینه سینا
هوش مصنوعی: مردم به خاطر این دلیل و استدلال، به سوی کوه طور و دل سینا حرکت میکنند.
از گرمی می برودت بهمن
تبدیل کنند مردم دانا
هوش مصنوعی: افراد آگاه و با تجربه میتوانند از گرمای حالت تو را به سردی و آرامش برسانند.
در گردش ساغری چو ماه نو
از پنجه ترکی آفتاب آسا
هوش مصنوعی: در حال نوشیدن شرابی به زیبایی ماه نو هستم که از دستان زیبا و دلربا همچون تابش آفتاب میدرخشد.
چو نشاهدمن که گونه خورشید
میتابد و نیست چو نرخش رخشا
هوش مصنوعی: وقتی که میبینم چهره خورشید چگونه میدرخشد و هیچچیز دیگری درخشانی آن را ندارد.
بت روی منا تو شاهد چینی
یا شاه بتان خلخ و یغما
هوش مصنوعی: دختر زیبای من، تو مانند چهرهی معصوم از رنگ و عطر هستی و از طرفی به عنوان محبوبترین بتها در میان دیگر زیبارویان شناخته میشوی.
ای گونه لعل و خط زنگارت
جام سحر و صحیفه خضرا
هوش مصنوعی: ای زیبایی مانند لعل و خط تو مانند رنگ زنگار، تو همچون جام سحر و کتابی سبز هستی.
با قد تو قد سرو ناموزون
باروی تو روی ماه نازیبا
هوش مصنوعی: با قامت تو که همچون سرو است، چهرهات بر خلاف ماه زیبایی دارد.
قد تو که آفتاب گردونی
چون تیر بود بترکش جوزا
هوش مصنوعی: قد و قامت تو همچون آفتاب در آسمان میدرخشد و مانند تیر به سمت نقطهای درخشان جلوهگری میکند.
تیریکه مهش کمان بود پنهان
مشتاب چو تیر تا شود پیدا
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که اگرچه به نظر میرسد حقیقت یا چیزی پنهان است، اما مانند یک تیر که در کمان قرار دارد، در زمان مناسب و با صبر بروز خواهد کرد. نباید عجله کرد تا زمانی که آن حقیقت خود را نشان دهد.
گویند که مشک تر همی زاید
در تاتر و ناف آهوی صحرا
هوش مصنوعی: میگویند که بویی خوش از مشک در تاتر ایجاد میشود و همچنین در ناحیهای که آهوهای صحرا زندگی میکنند.
مشکوی مراست تا تری ترکی
کش مشگ دمد ز لاله حمرا
هوش مصنوعی: بوی خوش مشک مرا میسوزاند، تا جایی که عطر گل لاله سرخ هم به مشام میرسد.
نشگفت که مشگ سوزد از آتش
میسوزم من ب آتش سودا
هوش مصنوعی: تعجبی نیست که مشک به دلیل آتش بسوزد؛ من هم از آتش عشق میسوزم.
کت مشک سیاه می نیفروزد
با آنکه ب آتش افکنی عمدا
هوش مصنوعی: کت مشکی که به فروش نمیرسد، حتی اگر عمداً آن را به آتش بزنی.
اندام و دلت بنرمی و سختی
دارند چنو که خاره و خارا
هوش مصنوعی: بدن و دل تو هم ویژگیهای نرمی و سختی دارند، مانند خار و سنگ که هر کدام خصوصیات خاص خود را دارند.
در سینه یکی حکایت از سندان
در جامه یکی شکایت از دیبا
هوش مصنوعی: در دل یکی داستانی از سختی و طاقتفرسا بودن گذاشته شده، و در پوشش دیگری ناله و شکایتی از نرمی و زیبایی وجود دارد.
بر سرو دمیده بینمت سنبل
برسیم سپید عنبر سارا
هوش مصنوعی: بر درخت سرو، تو را میبینم که گلی زیبا و سفید رنگ همچون سنبل و عبیر درخشان چیدهای.
در عنبر تست لاله نعمان
در سنبل تست عبهر شهلا
هوش مصنوعی: در بوی خوش عطر، زیباییهای لاله و سنبل تو را در خود پیچیده است، همچون دریای آرام و دلپذیر.
با آنکه نشسته در دل و جانی
ای جان و دلم بدیدنت دروا
هوش مصنوعی: با وجود اینکه تو در دلم و جانم حضور داری، دیدن تو برایم بسیار اهمیت دارد.
عشق تو نشسته بر سر برزن
وصل تو نهفته در پر عنقا
هوش مصنوعی: عشق تو در گوشه و کنار دیده میشود و وصل تو در بالای پرندهای افسانهای پنهان است.
من دست زنم درین فرا پستی
بر دامن شاه عالم بالا
هوش مصنوعی: من دستم را به این مقام ناآشنا در دامن شاهی که در عالم بالا قرار دارد میزنم.
از بحر نخست گوهر هشتم
دریای چهار لؤلؤی لالا
هوش مصنوعی: از اعماق دریا، گوهری ارزشمند و بینظیر پیدا شده که همچون لؤلؤهایی زیبا و درخشان در دل دریا وجود دارد.
گردون چهار اختر خاتم
کاین چار چو گوهرند و او دریا
هوش مصنوعی: آسمان چهار ستاره را مانند انگشتر درخشان میبیند که این چهار ستاره مانند گوهرهایی در دل دریا هستند.
دارای نه آسمان تو در تو
دارنده هفت ارض تا بر تا
هوش مصنوعی: تو صاحب آسمانهای بیپایان و دارندهی هفت زمین هستی.
سلطان سمای روح وارض تن
قیوم چهار ام و هفت آبا
هوش مصنوعی: ای پادشاه آسمانهای روح و پادشاه زمینهای جسم، بر پایه چهار اصل و هفت پدر قدیم.
او جان و جمیع ما سوی پیکر
او کل و تمام کائنات اجزا
هوش مصنوعی: او روح و جان است و همه چیزهای دیگر جز جسم او، جزء و بخش کوچکی از کائنات هستند.
بگذشته از آن که علم الانسان
مالم یعلم ستایمش زان سا
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که اگرچه دانش انسان محدود و ناقص است و او بسیاری از چیزها را نمیداند، اما من به خاطر وجود این محدودیتها و نادانیها او را ستایش میکنم.
اسمای خدا بذات او قائم
قیوم و قدیر و حی و بی همتا
هوش مصنوعی: نامهای خداوند شامل صفاتی همچون مستقل، پابرجا، توانا و زنده است و او یگانه و بینظیر میباشد.
دائر بوی است بی وی این اوصاف
قائم بوی است بی وی این اسما
هوش مصنوعی: بوی و عطری وجود دارد که بدون وجود او باقی میماند و این اوصاف و نشانهها نیز بدون او معنا نمییابند.
او نیست خداست قل هوالواحد
کاین پست ز خویش رست و شد والا
هوش مصنوعی: او را نمیتوان خدا دانست، بلکه او باید بگوید که تنها یک است و از پستیها رهایی یافته و به مرتبهای بلند و والا دست یافته است.
وارست ز طبع و نفس و عقل و جان
بر سر خفا رسید بل اخفی
هوش مصنوعی: او از ویژگیهای طبیعی، نفس، عقل و جان خود رهایی یافته و به مرحلهای عمیق و پنهان از وجود خود دست یافته است.
انسان شد و این خزانه عرشی
الاست چو یافت نقد گنج لا
هوش مصنوعی: انسان به مقام والایی نائل آمد و هنگامی که به گنجینه غنی و ارزشمندی دست یافت، آن را شناخت و قدرش را دانست.
از خویش و ز غیر خویش شد فانی
باقیست باو فلیس هو الا
هوش مصنوعی: این بیت به بیان این مفهوم میپردازد که انسان باید خود را از تعلقات و وابستگیها رهایی بخشد. در حقیقت، وقتی که انسان از خود و دیگران فاصله بگیرد و به حقیقت هستی نزدیک شود، باقی میماند. در نهایت، نشان میدهد که تنها حقیقت وجود، وجودی است که فراتر از همه چیز است و هیچ چیز دیگری نیست جز آن.
سلطان گه ولایت مطلق
کو هست مدیر کن فکان تنها
هوش مصنوعی: سلطان که دارای اختیار کامل است، همان کسی است که در همه امور سرپرستی و هدایت میکند و به تنهایی بر همه چیز مدیریت دارد.
میر ملکوتیان روشن دل
پیر جبروتیان جان پیرا
هوش مصنوعی: پیر دانای ملکوت که دلش روشن است، روح پاک و مقدسی دارد.
مجموع وجود پیشگاهستش
من ملک ندیده ام بدین پهنا
هوش مصنوعی: وجود او مانند یک پیشگاه وسیع است که هیچ ملکی را در این وسعت ندیدهام.
او شخص وجود و هیکل موجود
عرش و فلک و ملک همه اعضا
هوش مصنوعی: او شخصیتی است که وجود و هیکتش موجب تداوم و تشکیل عرش و آسمان و ملک است و تمامی اجزا و عناصر هستی به او بستگی دارند.
در نقطه خاک مرکز هستی
پیدا شد و شد چو نقطه پا برجا
هوش مصنوعی: در محل خاک که مرکز همه چیز است، نقطهای مشخص پدیدار شد و آن نقطه ثابت و پایدار باقی ماند.
نه دائره سپهر از آن دائم
گردند بگرد مرکز غبرا
هوش مصنوعی: دائره آسمان همیشگی نیست و به دور مرکز خود میچرخد، مانند گردویی که پیرامون میانهاش میچرخد.
آن نقطه رضاست کز سر کلکش
بر لوح قضا قدر کند انشا
هوش مصنوعی: نقطهای که رضایت در آن است، از زمانی که سر مقدّر او بر لوح سرنوشت قرار میگیرد، تقدیر آن نوشته میشود.
افشا کند از قضای اجمالی
سر قدر از قضا شود افشا
هوش مصنوعی: وقتی مقدرات کلی به طور ناخواسته فاش شود، سرنوشت خاص هم آشکار خواهد شد.
احیا کند این نفوس انسانی
انفاس شه از اماته احیا
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که نفسهای انسانی، با نفسهای پاک و الهی احیا میشوند و از مرگ به زندگی برمیگردند. و این فرآیند احیا شدن، به وسیلهی نفسی است که از سوی مقدسین و الهی به انسانها هدیه میشود.
هر نفس باختیار مرد از خود
در پای ولی ولیش کرد احیا
هوش مصنوعی: هر لحظه مرد باید خود را در اختیار ولی و رهبرش قرار دهد و بدین ترتیب به زندگی و حیات واقعی دست یابد.
این قلعه کفر را کند بنیان
وز شهر الوهی آورد بنا
هوش مصنوعی: این جمله به معنای این است که بنیان و اساس کفر و گمراهی را نابود میکند و در عوض، بنای یک شهر توحیدی و الهی را بنا میسازد.
خشت آوردش ز قالب وحدت
سنگ آوردش ز کوه استغنا
هوش مصنوعی: او با قالب یکتایی، آجرهایی به دست آورد و از کوه بینیازی، سنگی آورد.
آبش همه آب صفوت آدم
خاکش همه خاک طینت یحیی
هوش مصنوعی: آب او از پاکی و صفا برخوردار است و خاکش از نوع خاک آدمی است، مانند خاک یحیی.
سقف و در و بام او ز هم ریزد
سقف و در و بام تازه آرد تا
هوش مصنوعی: سقف و در و بام او فروریخته و از نو ساخته میشود.
شهریش کند مکان کروبی
خلوتگه یار و خالی از اعدا
هوش مصنوعی: شهر او همچون مکانی است که فرشتگان در آن حضور دارند، جایی که محبوب در آن است و از دشمنان تهی شده است.
مانند خلیل خانه ئی سازد
سر حلقه دین و قبله دنیا
هوش مصنوعی: شخصی همچون خلیل (ابراهیم) در تلاش است تا خانهای بسازد که محور دین و نقطه عطف جهان باشد.
آراسته تر ز نیر اعظم
پیراسته تر ز ذروه اعلی
هوش مصنوعی: بزرگتر از نیر عظیم و زیباتر از اوج بلند است.
ای پادشهی که هست درویشت
دارای گه سکندر و دارا
هوش مصنوعی: ای پادشاهی که درویشی در اختیارت دارد و به اندازه سکندر و دارا ثروتمند است.
زان سنگ که سود سم شهپایت
ترصیع کنند افسر کسری
هوش مصنوعی: از سنگی که به خاطر زیبایی و ارزشش، برای تزئین تاج کسری (پادشاه ساسانی) استفاده میشود، میتوان فهمید که چه ارزش و اهمیت بالایی دارد.
معلول نخست بود عقل کل
از خاک در تو کرد استشفا
هوش مصنوعی: عقل کل به خاطر تو از خاک تو را درمان کرد و تو را به وجود آورد.
نفس اول بود طفل ابجد خوان
عشق تو معارفش نمود القا
هوش مصنوعی: نفس نخستین به مانند کودکی است که در عشق تو الفبای دانایی را فرا میگیرد و معانی عمیق را از تو دریافت میکند.
همواره تمام حظ لاهوتی
از دفتر عشق کرد استیفا
هوش مصنوعی: همیشه تمام لذتهای معنوی و الهی از توفیق و بهرهمندی از عشق به دست میآید.
فرمان وجود تست گر هستی
سلطان شهود باشدش طغرا
هوش مصنوعی: اگر وجود تو فرمانروایی است، پس در عالم معقولات و حقایق، او باید نشانی از قدرت و عظمت تو باشد.
سر عطسه آدم صفی عیسی
سر خیل مجردان تن فرسا
هوش مصنوعی: عطسه آدم مانند صفای عیسی است و بیانگر این است که او در جمع مجردان تاثیرگذار و خاضع است.
واماند ز بندگان اسرارت
در سیر ببند چادر ترسا
هوش مصنوعی: به دیگران اجازه نده که رازهایت را فاش کنند، و در مسیر خود با احتیاط پیش برو.
خورشید ترا سماست قیومی
عیسی است بر آستانه خورشا
هوش مصنوعی: خورشید تو همانند آسمان است و قیومیت عیسی به مثابه برکتی بر درگاه خورشید میباشد.
گر خاتم خاص احمدش خواند
بترائی از فطانت بترا
هوش مصنوعی: اگر خاتم مخصوص پیامبر(ص) را بشناسی، با زیرکی و دقت بیشتری به حقیقت پی ببری.
فرقست میان عیسی و احمد
وز اشیا تا بمنتهی الاشیا
هوش مصنوعی: تفاوتی وجود دارد بین عیسی و احمد، همانطور که اختلافی هست میان چیزها و بالاترین موجودات.
بر زمره اولیای ختمیین
تو خاتم و هفت باب و چار ابنا
هوش مصنوعی: در میان دستهای از اولیا که به مقام خاتمیت رسیدهاند، تو به عنوان آخرین و کاملترین آنها هستی و مانند هفت در و چهار نسل از فرزندان در بینشان قرار داری.
بر پیکر جمله خلعت لولاک
بر تارک جمله تاج کرمنا
هوش مصنوعی: بر تن همه موجودات، لباس زیبای توست و بر سر همه، تاج کرم و سخاوت تو میدرخشد.
بر دست جمیع از ابد ساغر
در ساغر جمله از ازل صهبا
هوش مصنوعی: در دستان همه، از آغاز تا ابد، جامی وجود دارد که در آن از ابتدا نوشیدنی سرخرنگی وجود دارد.
بالای تمام هیکل وحدت
کز صرف وجودشان بود بالا
هوش مصنوعی: در بالای همه موجودات، که به وجود خود برتری دارند، وحدتی وجود دارد.
این چارده نور پاک یک نورند
از مختمشان گرفته تا مبدا
هوش مصنوعی: این چهارده معصوم، در واقع یک نور واحد هستند که از مکانی خاص به وجود آمدهاند و در اصل همگی به یک منبع متصلاند.
در وحدت عین آخرست اول
از چشم صفا ببین که بینی ها
هوش مصنوعی: در اصل وحدت، یکی شدن همه چیز نهفته است و اگر با چشم پاک و بیآلایش به آن بنگری، همه چیز را به شکل واحدی مشاهده خواهی کرد.
از دیده دوست میتوان دیدن
حسن رخ دوست بی من و بی ما
هوش مصنوعی: از نگاه محبوب میتوان زیبایی چهره دوست را مشاهده کرد، حتی بدون وجود من و ما.
دجال نبرد راه بر مهدی
خورشید ندید کور مادرزا
هوش مصنوعی: دجال، که نماد فتنه و نفاق است، در برابر مهدی (علیهالسلام) که تجلی نور و هدایت است، به جایی نمیرسد و همچون فردی نابینا هیچگاه موفق به دیدن حقیقت و واقعیت نمیشود.
جان سالک و راه دور و شب تاریک
ای برق بجه ز جانب صنعا
هوش مصنوعی: ای جان مسافر، با راهی طولانی و شبی تاریک، ای برق، از جانب صنعا روشنایی ببخش.
تا بگذرد این تجلی برقی
سالک بسر سلوک بنهد پا
هوش مصنوعی: قبل از اینکه این نور و روشنی ناپایدار بگذرد، سالک باید قدم در مسیر سلوک بگذارد.
ای شمس حقیقت رضا سر زن
از غرب سمای سر جابلسا
هوش مصنوعی: ای حقیقت روشن، با خوشحالی و شادی به سمت غربی برو که به آنجا نور و زیبایی خاصی بخشیدهای.
کز نور تو آفتاب جان گردد
ذرات زمین جسم جابلقا
هوش مصنوعی: از نور تو، جان آفتاب میشود و ذرات زمین به شکل جابلقا درمیآیند.
این ساخته سرمه صفاهانی
ای عقل بکش بدیده حورا
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و فکری عمیق اشاره دارد. شاعر به عقل و تفکر اشاره میکند و از آن میخواهد که زیباییهای خاصی را ببیند. در واقع، به نظر میرسد خواستهاست که عقل و درک را به مشاهده زیباییهایی که فراتر از ظاهرند، ترغیب کند. به نوعی دعوت به جستجوی عمق و حقیقت در جهان اطراف دارد.
تا دیده حور آشنا گردد
با خاک قدوم عروه الوثقی
هوش مصنوعی: تا زمانی که چشم زیبا و لطیف حور با خاک پای عروه الوثقی آشنا شود.