گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۱۸

پیرانه سر همای سعادت به من رسید
وقت زوال سایه دولت به من رسید
فردی نمانده بود ز مجموعه حواس
در فرصتی که نوبت عشرت به من رسید
پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت
بعد از هزار دور که نوبت به من رسید
بی آسیا ز دانه چه لذت برد کسی
دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید
شد مهربان سپهر به من آخر حیات
در وقت صبح خواب فراغت به من رسید
صافی که بود قسمت یاران رفته شد
درد شرابخانه قسمت به من رسید
شد سینه چاک همچو صدف استخوان من
تا قطره ای ز ابر مروت به من رسید
زان خنده ای که بر رخ من کرد روزگار
پنداشتم که صبح قیامت به من رسید
صیاد بی کمین به شکاری نمی رسد
این فیضها ز گوشه عزلت به من رسید
چون چشم یار از نفسم گرد سرمه خاست
تا گوشه ای ز عالم وحشت به من رسید
مجنون غبار دامن صحرای غیب بود
روزی که درد وداغ محبت به من رسید
از زهر سبز شد پروبالم چو طوطیان
تا گرد کاروان حلاوت به من رسید
هر نشأه ای که در جگرخم ذخیره داشت
یک کاسه کرد عشق چونوبت به من رسید
این خوشه های گوهر سیراب همچو تاک
صائب ز فیض اشک ندامت به من رسید

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

پیرانه سر همای سعادت به من رسید
وقت زوال سایه دولت به من رسید
هوش مصنوعی: در سن کهنسالی، خوشبختی ناگهان به سراغ من آمد، در زمانی که دیگر دوران خوشی و قدرت به پایان نزدیک شده بود.
فردی نمانده بود ز مجموعه حواس
در فرصتی که نوبت عشرت به من رسید
هوش مصنوعی: در زمانی که فرصت خوشی و لذت برای من پیش آمد، هیچ کس از میان همه حواس و احساسات باقی نمانده بود.
پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت
بعد از هزار دور که نوبت به من رسید
هوش مصنوعی: پیمانه‌ام که نشانه‌ای از عمر و زندگی‌ام است، به خاطر لرزش‌های ناشی از پیری به زمین افتاد. این اتفاق پس از گذشت هزار سال که زمان من فرارسید، رخ داد.
بی آسیا ز دانه چه لذت برد کسی
دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید
هوش مصنوعی: هیچ کس از دانه بدون آسیاب، لذتی نبرد؛ زیرا که دندانی برای این کار باقی نمانده بود. وقتی نعمت به من رسید.
شد مهربان سپهر به من آخر حیات
در وقت صبح خواب فراغت به من رسید
هوش مصنوعی: در نهایت زندگی‌ام، آسمان به من لطف کرد و در صبحی زیبا، لحظه‌ای آرامش و آسودگی را تجربه کردم.
صافی که بود قسمت یاران رفته شد
درد شرابخانه قسمت به من رسید
هوش مصنوعی: دوستانی که قبلاً در کنار من بودند، دیگر در دسترس نیستند و حالا این غم و اندوه مانند شرابی تلخ، نصیب من شده است.
شد سینه چاک همچو صدف استخوان من
تا قطره ای ز ابر مروت به من رسید
هوش مصنوعی: سینه‌ام مانند صدف پاره‌پاره شده است تا اینکه حتی یک قطره از باران محبت به من برسد.
زان خنده ای که بر رخ من کرد روزگار
پنداشتم که صبح قیامت به من رسید
هوش مصنوعی: به خاطر لبخندی که روزگار بر چهره‌ام زد، فکر کردم که روز قیامت برایم فرا رسیده است.
صیاد بی کمین به شکاری نمی رسد
این فیضها ز گوشه عزلت به من رسید
هوش مصنوعی: اگر صیاد بدون تله و دام باشد، نمی‌تواند به شکار خود برسد. این برکات و نعمت‌ها از دوری و تنهایی به من رسید.
چون چشم یار از نفسم گرد سرمه خاست
تا گوشه ای ز عالم وحشت به من رسید
هوش مصنوعی: وقتی که چشم محبوبم از جانم تاثیر گرفت و سرمه‌گون شد، به من گوشه‌ای از عالم وحشت رسید.
مجنون غبار دامن صحرای غیب بود
روزی که درد وداغ محبت به من رسید
هوش مصنوعی: مجنون در روزی که احساس درد و رنج عشق به دلش افتاد، غبار دامن بیابان نامرئی را بر دوش داشت.
از زهر سبز شد پروبالم چو طوطیان
تا گرد کاروان حلاوت به من رسید
هوش مصنوعی: من از تلخی‌ها و سختی‌ها به شیرینی و خوشی رسیدم، مثل طوطیانی که از سبزی و زهر زندگی سرسبز شده‌اند و به کاروان خوشبختی ملحق شدند.
هر نشأه ای که در جگرخم ذخیره داشت
یک کاسه کرد عشق چونوبت به من رسید
هوش مصنوعی: هر مرحله‌ای که در دل من انباشته شده بود، عشق را در یک ظرف قرار داد و زمانی که نوبت به من رسید، آن را به من داد.
این خوشه های گوهر سیراب همچو تاک
صائب ز فیض اشک ندامت به من رسید
هوش مصنوعی: این خوشه‌های باارزش مانند انگور صائب، از برکت اشک‌های پشیمانی به من رسیدند.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۸۳ به خوانش پری ساتکنی عندلیب
غزل شمارهٔ ۴۳۱۸ به خوانش دکتر عاطفه باقری

حاشیه ها

1391/12/10 17:03
اکبر معینی

ابیاتی از این غزل ذکر نشده که در ذیل غزل را به صورت کامل اورده ایم
پـیرانه سـر همـای سـعـادت بـه مـن رسـید
وقــت زوال ســایـه دولــت بــه مـن رســیـد
فـردی نـمـانـده بــود ز مـجــمـوعــه حــواس
در فرصتـی که نوبـت عشرت بـه من رسـید
پـیمـانه ام ز رعـشـه پـیری بـه خـاک ریخـت
بـعـد از هـزار دور کـه نـوبـت بـه مـن رسـیـد
بــی آســیـا ز دانـه چــه لـذت بــرد کـسـی
دندان نمانده بـود چـو نعـمت بـه من رسـید
شـد مـهـربــان سـپـهـر بـه مـن آخـر حـیـات
در وقت صـبـح خـواب فراغـت بـه من رسـید
صـافـی کـه بـود قـسـمـت یاران رفـتـه شـد
درد شـرابــخـانـه قـسـمـت بــه مـن رسـیـد
شد سینه چاک همچو صدف استـخوان من
تــا قـطـره ای ز ابــر مـروت بــه مـن رســیـد
زان خــنـده ای کــه بــر رخ مـن کــرد روزگـار پـنداشـتـم که صـبـح قـیامت بـه من رسـید
صـیاد بـی کـمـین بـه شـکـاری نمـی رسـد
این فـیضـها ز گـوشـه عـزلـت بـه من رسـید
چون چشم یار از نفسم گرد سرمه خاست
تـا گوشه ای ز عالم وحـشت بـه من رسید
مـجـنـون غـبــار دامـن صـحـرای غـیـب بــود
روزی کـه درد وداغ مـحـبـت بـه مـن رسـیـد
از زهـر سـبــز شـد پـروبــالـم چـو طـوطـیـان
تــا گــرد کــاروان حــلــاوت بــه مـن رســیـد
هر نشأه ای که در جـگرخـم ذخـیره داشـت
یک کاسه کرد عشق چونوبت به من رسید
این خـوشه های گوهر سـیراب همچـو تـاک صـائب ز فـیض اشـک ندامت بـه من رسـید