گنجور

بخش ۱ - سر‌آغاز

شنیدم که در وقت نزع روان
به هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطر‌نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس
نیاید به نزدیک دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیّت بوَد تاجدار
رعیّت چو بیخند و سلطان درخت
درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکُن تا توانی دل خلق ریش
وگر می‌کُنی می‌کَنی بیخ خویش
اگر جاده‌ای بایدت مستقیم
ره پارسایان امید است و بیم
طبیعت شود مرد را بخردی
به امّید نیکی و بیم بدی
گر این هر دو در پادشه یافتی
در اقلیم و مُلکش پنه یافتی
که بخشایش آرَد بر امّیدوار
به امّید بخشایش کردگار
گزند کسانش نیاید پسند
که ترسد که در مُلکش آید گزند
وگر در سرشت وی این خوی نیست
در آن کشور آسودگی‌بوی نیست
اگر پای‌بندی رضا پیش گیر
وگر یک‌سواری سر خویش گیر
فراخی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیّت ز شاه
ز مستکبران دلاور بترس
از آن کاو نترسد ز داور بترس
دگر کشور آباد بیند به خواب
که دارد دل اهل کشور خراب
خرابی و بدنامی آید ز جور
رسد پیش‌بین این سخن را به غور
رعیّت نشاید به بیداد کُشت
که مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان کن از بهر خویش
که مزدور خوش‌دل کند کار بیش
مروّت نباشد بدی با کسی
کز او نیکویی دیده باشی بسی
شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت
بر آن باش تا هرچه نیّت کنی
نظر در صلاح رعیّت کنی
الا تا نپیچی سر از عدل و رای
که مردم ز دستت نپیچند پای
گریزد رعیّت ز بیدادگر
کُنَد نام زشتش به گیتی سمر
بسی بر‌نیاید که بنیاد خوَد
بکَند آن که بنهاد بنیاد بد
خرابی کُنَد مرد شمشیر‌زن
نه چندان که دود دل طفل و زن
چراغی که بیوه‌زنی برفروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
از آن بهره‌ورتر در آفاق کیست
که در ملکرانی به انصاف زیست
چو نوبت رسد زین جهان غربتش
ترحّم فرستند بر تربتش
بد و نیک مردم چو می‌بگذرند
همان به که نامت به نیکی برند
خداترس را بر رعیّت گمار
که معمار مُلک است پرهیزگار
بد‌اندیش توست آن و خون‌خوار خلق
که نفع تو جوید در آزار خلق
ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دست‌ها بر خداست
نکوکارپرور نبیند بدی
چو بد پروری خصم خون خودی
مکافات موذی به مالش مکُن
که بیخش برآورد باید ز بن
مکُن صبر بر عامل ظلم‌دوست
که از فربهی بایدش کَند پوست
سر گرگ باید هم اوّل بُرید
نه چون گوسفندان مردم دَرید
چه خوش گفت بازارگانی اسیر
چو گِردش گرفتند دزدان به تیر
چو مردانگی آید از رهزنان
چه مردان لشکر، چه خیل زنان
شهنشه که بازارگان را بخَست
در خیر بر شهر و لشکر ببَست
کی آن‌جا دگر هوشمندان روند
چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟
نکو بایدت نام و نیکی قبول
نکو دار بازارگان و رسول
بزرگان مسافر به جان پرورند
که نام نکویی به عالم برند
تبه گردد آن مملکت عن‌قریب
کز او خاطر‌آزرده آید غریب
غریب‌آشنا باش و سیّاح‌دوست
که سیّاح جلّاب نام نکوست
نکو دار ضیف و مسافر عزیز
وز آسیبشان بر حذر باش نیز
ز بیگانه پرهیز کردن نکوست
که دشمن توان بود در زیِّ دوست
غریبی که پر فتنه باشد سرش
میازار و بیرون کن از کشورش
تو گر خشم بر وی نگیری رواست
که خود خوی بد دشمنش در قفاست
وگر پارسی باشدش زاد و بوم
به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
هم آن‌جا امانش مده تا به چاشت
نشاید بلا بر دگر کس گماشت
که گویند برگشته باد آن زمین
کز او مردم آیند بیرون چنین
قدیمان خود را بیفزای قدر
که هرگز نیاید ز پرورده غدر
چو خدمتگزاریت گردد کهُن
حق سالیانش فرامش مکُن
گر او را هرم دست خدمت ببست
تو را بر کرم همچنان دست هست
شنیدم که شاپور دم در‌کشید
چو خسرو به رسمش قلم در‌کشید
چو شد حالش از بی‌نوایی تباه
نبشت این حکایت به نزدیک شاه
چو بذل تو کردم جوانی خویش
به هنگام پیری مرانم ز پیش
عمل گر دهی مرد منعم شناس
که مفلس ندارد ز سلطان هراس
چو مفلس فرو‌بُرد گردن به دوش
از او بر‌نیاید دگر جز خروش
چو مشرف دو دست از امانت بداشت
بباید بر او ناظری بر گماشت
ور او نیز در‌ساخت با خاطرش
ز مشرف عمل بر‌کن و ناظرش
خدا‌ترس باید امانت‌گزار
امین کز تو ترسد امینش مدار
امین باید از داور اندیشناک
نه از رفع دیوان و زجر و هلاک
بیفشان و بشمار و فارغ نشین
که از صد یکی را نبینی امین
دو همجنس دیرینه را هم‌قلم
نباید فرستاد یک جا به هم
چه دانی که همدست گردند و یار
یکی دزد باشد، یکی پرده‌دار
چو دزدان ز هم باک دارند و بیم
روَد در میان کاروانی سلیم
یکی را که معزول کردی ز جاه
چو چندی برآید ببخشش گناه
بر‌آوردن کام امّیدوار
به از قید بندی شکستن هزار
نویسنده را گر ستون عمل
بیفتد، نبُرَّد طناب امل
به فرمانبران بر شه دادگر
پدروار خشم آورد بر پسر
گهش می‌زند تا شود دردناک
گهی می‌کُند آبش از دیده پاک
چو نرمی کنی خصم گردد دلیر
وگر خشم گیری شوند از تو سیر
درشتی و نرمی به هم در به است
چو رگ‌زن که جرّاح و مرهم‌نه است
جوان‌مرد و خوش‌خوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
نیامد کس اندر جهان کاو بماند
مگر آن کز او نام نیکو بماند
نمرد آن که مانَد پس از وی به جای
پل و خانی و خان و مهمان‌سرای
هر آن کاو نماند از پسش یادگار
درخت وجودش نیاورد بار
وگر رفت و آثار خیرش نماند
نشاید پس مرگش الحمد خواند
چو خواهی که نامت بود جاودان
مکُن نام نیک بزرگان نهان
همین نقش بر‌خوان پس از عهد خویش
که دیدی پس از عهد شاهان پیش
همین کام و ناز و طرب داشتند
به آخر برفتند و بگذاشتند
یکی نام نیکو ببُرد از جهان
یکی رسم بد ماند از او جاودان
به سمع رضا مشنو ایذای کس
وگر گفته آید به غورش برس
گنهکار را عذر نسیان بنه
چو زنهار خواهند زنهار ده
گر آید گنهکاری اندر پناه
نه شرط است کُشتن به اوّل گناه
چو باری بگفتند و نشنید پند
بده گوشمالش به زندان و بند
وگر پند و بندش نیاید بکار
درختی خبیث است بیخش برآر
چو خشم آیدت بر گناه کسی
تأمل کنش در عقوبت بسی
که سهل است لعل بدخشان شکست
شکسته نشاید دگرباره بست

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

شنیدم که در وقت نزع روان
به هرمز چنین گفت نوشیروان
شنیدم که انوشیروان به هنگام مرگ، با هرمز اینگونه سخن گفت.
که خاطر‌نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
باید به فکر دیگران، به ویژه درویشان و نیازمندان باشی و نه فقط به فکر آسایش خودت.
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس
اگر تنها به فکر آرامش و آسایش خود باشی، هیچ‌کس در سرزمینت آرامش نمی‌یابد.
نیاید به نزدیک دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند
انسان دانا پسندیده نمی‌داند که چوپان خوابیده و گرگ به گوسفندانش حمله کرده باشد.
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیّت بوَد تاجدار
برو و مراقب درویش نیازمند باش، زیرا شاه از رعیت خود تاج به سر دارد.
رعیّت چو بیخند و سلطان درخت
درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
فرمانروا مانند درختی‌ست که مردم ریشهٔ آن هستند. ای پسر، استحکام درخت از ریشه‌اش است.
مکُن تا توانی دل خلق ریش
وگر می‌کُنی می‌کَنی بیخ خویش
تا می‌توانی مردم را نیازار، چرا که با این کار، ریشهٔ حکومت خویش را از جا می‌کنی.
اگر جاده‌ای بایدت مستقیم
ره پارسایان امید است و بیم
باید راه درست و راست را پیش بگیری و آن راه این است که به خدا امیدوار باشی و از تنبیه و کیفر او بترسی.
طبیعت شود مرد را بخردی
به امّید نیکی و بیم بدی
با امید به خوبی و ترس از بدی، خردمندی در فطرت و سرشت انسان راه می‌یابد.
گر این هر دو در پادشه یافتی
در اقلیم و مُلکش پنه یافتی
آن‌گاه که این دو خصلت (امید و بیم) را در پادشاهی ببینی، سرزمین وی می‌تواند محل امن تو باشد و در آن‌جا می‌توانی با آرامش زندگی کنی.
که بخشایش آرَد بر امّیدوار
به امّید بخشایش کردگار
زیرا که پادشاه آن سرزمین به امید بخشوده‌شدن توسط خدا، از گناه رعیتِ امیدوار به عفو پادشاهشان می‌گذرد.
گزند کسانش نیاید پسند
که ترسد که در مُلکش آید گزند
او آزار و آسیب به مردم را نمی‌پسندد، چرا که از آسیب به کشور و مملکتش می‌ترسد.
وگر در سرشت وی این خوی نیست
در آن کشور آسودگی‌بوی نیست
و اگر در ذات او این ویژگی (خداترسی و پاسداری مردم) نباشد، در سرزمینش هیچ نشانی از آرامش و آسایش نخواهد بود.
اگر پای‌بندی رضا پیش گیر
وگر یک‌سواری سر خویش گیر
اگر در آن کشور پای‌بندی و ناگزیر به اقامت در آن‌جا هستی، به هرچه هست راضی باش و اگر مجرد و تنهایی، آن‌جا را ترک و به سرزمین دیگر کوچ کن و برو.
فراخی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیّت ز شاه
در آن سرزمین که مردم از پادشاه آزرده‌اند، به دنبال وسعت رزق و خوشی نگرد، چون نخواهی دید.
ز مستکبران دلاور بترس
از آن کاو نترسد ز داور بترس
از گردنکشان دلیر و بی‌باک (از فرمان خدا) بترس، همان‌هایی که از خدا هم نمی‌ترسند.
دگر کشور آباد بیند به خواب
که دارد دل اهل کشور خراب
پادشاهی که دل رعیت را پریشان و آزرده سازد، جز در خواب و رویا، کشورش را آباد نخواهد دید.
خرابی و بدنامی آید ز جور
رسد پیش‌بین این سخن را به غور
از ظلم و ستم، ویرانی کشور و بدنامی شاه حاصل می‌شود. شخص عاقبت‌اندیش در این سخن تأمل می‌کند.
رعیّت نشاید به بیداد کُشت
که مر سلطنت را پناهند و پشت
کشتن رعیت به ستم، شایسته نیست؛ زیرا آن‌ها اساس و پشتیبان سلطنت هستند.
مراعات دهقان کن از بهر خویش
که مزدور خوش‌دل کند کار بیش
به خاطر خودت به کشاورز و روستایی احترام بگذار؛ زیرا کارگرِ مزدبگیرِ دل‌شاد، در کار تلاش بیشتری خواهد کرد.
مروّت نباشد بدی با کسی
کز او نیکویی دیده باشی بسی
انصاف نیست با آن که از او خوبی بسیار دیده‌ای، بدی کنی.
شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت
شنیدم که خسرو پرویز به هنگام مرگ به فرزندش شیرویه گفت…
بر آن باش تا هرچه نیّت کنی
نظر در صلاح رعیّت کنی
بکوش همیشه در تصمیم‌هایت به خیر و صلاح مردم توجه داشته باشی.
الا تا نپیچی سر از عدل و رای
که مردم ز دستت نپیچند پای
آگاه باش و دریاب که از عدالت و دادگری رو نتابی تا مردم از کشور تو به سرزمین دیگر کوچ نکنند.
گریزد رعیّت ز بیدادگر
کُنَد نام زشتش به گیتی سمر
رعیت از ستمگر می‌گریزند و نام او را به بدی و زشتی مشهور می‌کنند.
بسی بر‌نیاید که بنیاد خوَد
بکَند آن که بنهاد بنیاد بد
دیری نمی‌پاید که آن‌کس که بنیاد زشت‌کاری را می‌گذارد، اساس خود را نابود کند.
خرابی کُنَد مرد شمشیر‌زن
نه چندان که دود دل طفل و زن
جنگ و شمشیرکشی سپاه، آسیب و زیان می‌رساند؛ اما زاری دل کودک و زن بیش از آن در اساس مملکت ویرانی می‌آورد.
چراغی که بیوه‌زنی برفروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
همانا بسیار دیده‌ای چراغ آه و نالهٔ دل زنی بیوه، چگونه کشوری را آتش می‌زند.
از آن بهره‌ورتر در آفاق کیست
که در ملکرانی به انصاف زیست
هیچ‌کس از پادشاهی که در میان مردم به انصاف زندگی می‌کند، کامیاب‌تر نیست.
چو نوبت رسد زین جهان غربتش
ترحّم فرستند بر تربتش
زمانی که مرگ آن فرمانروا فرا می‌رسد، مردم  از خداوند برای او طلب آمرزش و رحمت خواهند کرد.
بد و نیک مردم چو می‌بگذرند
همان به که نامت به نیکی برند
چون تمام انسان‌ها – خوب و بد – خواهند مرد، بهتر آن است که نام تو به نیکی و خوبی مشهور گردد.
خداترس را بر رعیّت گمار
که معمار مُلک است پرهیزگار
هوش مصنوعی: کسی که از خدا می‌ترسد را به عنوان مسئول مردم انتخاب کن، زیرا او کسی است که می‌تواند به درستی جامعه را بسازد و نگه دارد.
بد‌اندیش توست آن و خون‌خوار خلق
که نفع تو جوید در آزار خلق
هوش مصنوعی: شخصی که به فکر منافع خود است، حتی اگر به بهای آزار دیگران باشد، در واقع یک فرد بداندیش است و به ضرر مردم عمل می‌کند.
ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دست‌ها بر خداست
هوش مصنوعی: زعیمیت و رهبری در دستان افرادی ناپسند است که در عمل و کردار خود وابسته به قدرت الهی نیستند و فقط به دست‌های انسان‌ها تکیه دارند.
نکوکارپرور نبیند بدی
چو بد پروری خصم خون خودی
هوش مصنوعی: نیازمندان و نیکوکاران اگر راه درست را برگزینند، بدی را نخواهند دید. چرا که دشمنی که خود بدی را پرورش دهد، به خود آسیب می‌زند.
مکافات موذی به مالش مکُن
که بیخش برآورد باید ز بن
هوش مصنوعی: اگر به بدی یا آسیب زدن ادامه بدهی، ممکن است در نهایت مشکلاتی بزرگتر برایت به وجود بیاید. بهتر است از ریشه این بدی ها جلوگیری کنی تا کار به جاهای خطرناک نکشد.
مکُن صبر بر عامل ظلم‌دوست
که از فربهی بایدش کَند پوست
هوش مصنوعی: به کسانی که ظلم و ستم را دوست دارند و بر آن ادامه می‌دهند، نباید صبر کرد، زیرا نهایتاً خودشان به آسیب خواهند رسید و پوست از جسمشان جدا خواهد شد.
سر گرگ باید هم اوّل بُرید
نه چون گوسفندان مردم دَرید
هوش مصنوعی: برای مقابله با چالش‌ها و مشکلات، باید ابتدا با قدرت و قاطعیت اقدام کرد و نه مانند دیگران که به سادگی تسلیم می‌شوند یا آسیب می‌بیند. در واقع، برای حفظ امنیت و منافع خود، باید پیشگام بود و از راه حل‌های فعالانه استفاده کرد.
چه خوش گفت بازارگانی اسیر
چو گِردش گرفتند دزدان به تیر
هوش مصنوعی: بازرگانی که گرفتار شده و دزدان او را محاصره کرده‌اند، به زیبایی سخن می‌گوید.
چو مردانگی آید از رهزنان
چه مردان لشکر، چه خیل زنان
هوش مصنوعی: زمانی که شجاعت و مردانگی از دزدان و راهزنان به وجود بیاید، تفاوتی نمی‌کند که این مردان در سپاه باشند یا زنان در گروه‌های دیگر.
شهنشه که بازارگان را بخَست
در خیر بر شهر و لشکر ببَست
هوش مصنوعی: شاهی که به بازرگانان کمک می‌کرد، بر بازار و لشکر خود خیری فراوان آورد و آنها را به هم پیوند زد.
کی آن‌جا دگر هوشمندان روند
چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟
هوش مصنوعی: کیست که در آن‌جا، افرادی که باهوش و دانا هستند، به سمت آن‌جا بروند، وقتی که خبرهای بدی را بشنوند؟
نکو بایدت نام و نیکی قبول
نکو دار بازارگان و رسول
هوش مصنوعی: باید نام نیکو و شهرت خوب خود را حفظ کنی، زیرا این ویژگی‌ها در بازار و در مقام پیام‌رسان بسیار مهم هستند.
بزرگان مسافر به جان پرورند
که نام نکویی به عالم برند
هوش مصنوعی: بزرگان و بزرگان مسافر در دل خود می‌پرورانند که نام نیکی از خود به جای بگذارند و در دنیا بماند.
تبه گردد آن مملکت عن‌قریب
کز او خاطر‌آزرده آید غریب
هوش مصنوعی: به زودی آن کشور نابود خواهد شد که در آن، غریبان آزرده خاطر می‌شوند.
غریب‌آشنا باش و سیّاح‌دوست
که سیّاح جلّاب نام نکوست
هوش مصنوعی: آشنا با غریبه‌ها باش و به wanderers محبت کن، زیرا مسافر خوب، شخصی با نام نیک است.
نکو دار ضیف و مسافر عزیز
وز آسیبشان بر حذر باش نیز
هوش مصنوعی: مهمان و مسافر را گرامی بدار و از آسیب رساندن به آن‌ها پرهیز کن.
ز بیگانه پرهیز کردن نکوست
که دشمن توان بود در زیِّ دوست
هوش مصنوعی: از نزدیکی با بیگانگان پرهیز کردن خوب است، زیرا ممکن است که دشمنت در لباس دوست قرار بگیرد.
غریبی که پر فتنه باشد سرش
میازار و بیرون کن از کشورش
هوش مصنوعی: اگر کسی در دیار تو باعث دردسر و فتنه می‌شود، او را آزار نده و از سرزمینت دور کن.
تو گر خشم بر وی نگیری رواست
که خود خوی بد دشمنش در قفاست
هوش مصنوعی: اگر بر او خشم نگیری، درست است، چون خود او با خوی بدش در بند دشمنی خود است.
وگر پارسی باشدش زاد و بوم
به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
هوش مصنوعی: اگر او زادگاهش پارسی باشد، به خاطر توانایی‌ها و هنرهایش، او را به سرزمین‌های دیگر مانند صنعاء، سقلابه و روم بفرستید.
هم آن‌جا امانش مده تا به چاشت
نشاید بلا بر دگر کس گماشت
هوش مصنوعی: او را در آن‌جا تنها نگذار، زیرا در هنگام صبح نمی‌توان او را از مشکلات دیگران دور نگاه داشت.
که گویند برگشته باد آن زمین
کز او مردم آیند بیرون چنین
هوش مصنوعی: می‌گویند آن روزی خواهد آمد که زمین به حالتی برگردد که مردم از آن برخیزند و بیرون بیایند.
قدیمان خود را بیفزای قدر
که هرگز نیاید ز پرورده غدر
هوش مصنوعی: در گذشته به خود ارزش بده و قدر خودت را بشناس، زیرا هیچگاه نمی‌توان به کسی که تربیت شده و بزرگ شده، خیانت کرد.
چو خدمتگزاریت گردد کهُن
حق سالیانش فرامش مکُن
هوش مصنوعی: وقتی کسی به خدمت تو درآید و پس از سال‌ها خدمت به تو وفادار بماند، هرگز فراموشش نکن.
گر او را هرم دست خدمت ببست
تو را بر کرم همچنان دست هست
هوش مصنوعی: اگر او با دست‌های خدمت به او نزدیک شود، تو نیز به همان اندازه از کرم و بخشش او نصیب خواهی برد.
شنیدم که شاپور دم در‌کشید
چو خسرو به رسمش قلم در‌کشید
هوش مصنوعی: شنیدم که شاپور به محض اینکه خسرو قلم را به رسم و ادب برداشت، او نیز در کنار در حاضر شد.
چو شد حالش از بی‌نوایی تباه
نبشت این حکایت به نزدیک شاه
هوش مصنوعی: زمانی که حالش به خاطر فقر و تنگدستی خراب شد، این داستان را برای شاه نوشت.
چو بذل تو کردم جوانی خویش
به هنگام پیری مرانم ز پیش
هوش مصنوعی: وقتی که جوانی و بهترین لحظات خود را برای تو بخشیدم، در دوران پیری مرا نرنجان و از خود دور نکن.
عمل گر دهی مرد منعم شناس
که مفلس ندارد ز سلطان هراس
هوش مصنوعی: اگر به کسی کمک کنی و عمل نیک انجام دهی، او را به عنوان فردی شایسته و با موقعیت بشناس؛ زیرا انسان فقیر و بی‌پول از قدرت و ظلم سلطان نمی‌ترسد.
چو مفلس فرو‌بُرد گردن به دوش
از او بر‌نیاید دگر جز خروش
هوش مصنوعی: زمانی که کسی وضع مالی بسیار بدی دارد و از نظر پولی، توانی برای انجام کاری ندارد، تنها چیزی که از او برمی‌آید، صدای فریاد و ناله است.
چو مشرف دو دست از امانت بداشت
بباید بر او ناظری بر گماشت
هوش مصنوعی: وقتی که کسی مسئولیت امانتی را بر عهده می‌گیرد، ضروری است که برای نظارت بر او فردی تعیین شود.
ور او نیز در‌ساخت با خاطرش
ز مشرف عمل بر‌کن و ناظرش
هوش مصنوعی: اگر او نیز با ذهن خود در کارها دخالت کند، از انجام کارهایی که تحت نظر اوست، خودداری کن.
خدا‌ترس باید امانت‌گزار
امین کز تو ترسد امینش مدار
هوش مصنوعی: انسانی که از خدا می‌ترسد و به او ایمان دارد، باید امانت‌دار و معتبر باشد؛ زیرا تنها کسی که از خدا ترس دارد، شایسته اعتماد و امانت‌داری است.
امین باید از داور اندیشناک
نه از رفع دیوان و زجر و هلاک
هوش مصنوعی: امین باید نگران قضاوت و نظارت خداوند باشد، نه این که فقط به فکر جبران خطاها یا عذاب و نابودی مردم باشد.
بیفشان و بشمار و فارغ نشین
که از صد یکی را نبینی امین
هوش مصنوعی: بپاش و بشمار، راحت بنشین، چون از میان صد نفر، یکی هم را نمی‌توانی پیدا کنی که مورد اعتماد باشد.
دو همجنس دیرینه را هم‌قلم
نباید فرستاد یک جا به هم
هوش مصنوعی: دو موجود هم‌جنس و قدیمی را نباید به یکجا فرستاد تا با هم باشند.
چه دانی که همدست گردند و یار
یکی دزد باشد، یکی پرده‌دار
هوش مصنوعی: تو چه می‌دانی که ممکن است دو نفر هم‌دست شوند و یکی از آن‌ها دزد باشد و دیگری کسی که رازها را پنهان می‌کند؟
چو دزدان ز هم باک دارند و بیم
روَد در میان کاروانی سلیم
هوش مصنوعی: وقتی دزدان از یکدیگر نگران و ترسان باشند، در میان یک کاروان سالم و بی‌خطر قابل نفوذ نیستند.
یکی را که معزول کردی ز جاه
چو چندی برآید ببخشش گناه
هوش مصنوعی: وقتی کسی را از مقام و موقعیتش برکناری، پس از مدتی ممکن است او را ببخشی و گناهانش را فراموش کنی.
بر‌آوردن کام امّیدوار
به از قید بندی شکستن هزار
هوش مصنوعی: بهتر است که آرزوهای کسی را برآورده کنیم تا اینکه بخواهیم هزاران بند را بشکنیم.
نویسنده را گر ستون عمل
بیفتد، نبُرَّد طناب امل
هوش مصنوعی: اگر نویسنده در کار خود دچار مشکل شود و نتواند به درست انجام دادن آن ادامه دهد، امید و آرزوی او نیز از بین نخواهد رفت.
به فرمانبران بر شه دادگر
پدروار خشم آورد بر پسر
هوش مصنوعی: فرماندهان و ستمگران به پادشاه عادل، همچون پدری که بر فرزندش خشم می‌گیرد، خشم و نارضایتی می‌آورند.
گهش می‌زند تا شود دردناک
گهی می‌کُند آبش از دیده پاک
هوش مصنوعی: گاهی انسان را به شدت دچار درد و رنج می‌کند و گاهی هم می‌کوشد تا اشک و غم را از چشمانش پاک کند.
چو نرمی کنی خصم گردد دلیر
وگر خشم گیری شوند از تو سیر
هوش مصنوعی: اگر نرمش و مهربانی کنی، دشمن تو شجاع و سرسخت می‌شود و اگر خشمگین باشی، از تو بیزار خواهند شد.
درشتی و نرمی به هم در به است
چو رگ‌زن که جرّاح و مرهم‌نه است
هوش مصنوعی: خشن بودن و نرم بودن در کنار هم لازم است، مثل کسی که هم زخم می‌زند و هم به Healing و التیام می‌پردازد.
جوان‌مرد و خوش‌خوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
هوش مصنوعی: بمان جوانمرد و مهربان و سخاوتمند، وقتی که خداوند نعمت‌هایی به تو عطا کرد، تو هم آن نعمت‌ها را با دیگران تقسیم کن.
نیامد کس اندر جهان کاو بماند
مگر آن کز او نام نیکو بماند
هوش مصنوعی: هیچ کس در این دنیا نمانده است که همیشه زندگی کند، جز افرادی که نام نیک و یاد خوبی از خود بر جا گذاشته‌اند.
نمرد آن که مانَد پس از وی به جای
پل و خانی و خان و مهمان‌سرای
هوش مصنوعی: کسی که بعد از او یاد و نامش در دل‌ها باقی بماند، واقعاً مرده نیست. یاد او همچون پل، خانه، مهمان‌خانه و دیگر آثارش در زندگی انسان‌ها باقی می‌ماند.
هر آن کاو نماند از پسش یادگار
درخت وجودش نیاورد بار
هوش مصنوعی: هر کسی که پس از خود هیچ نشانه‌ای به جا نگذارد، مانند درختی است که ثمره‌ای به بار نیاورده باشد.
وگر رفت و آثار خیرش نماند
نشاید پس مرگش الحمد خواند
هوش مصنوعی: اگر شخصی از دنیا برود و هیچ نشانه‌ای از خوبی‌ها و آثار مثبت او باقی نماند، پس شایسته نیست که مرگش را به خوبی یاد کنیم.
چو خواهی که نامت بود جاودان
مکُن نام نیک بزرگان نهان
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی نامت همیشه در یادها بماند، باید از نام نیک بزرگان استفاده نکنی و آن را در خفا نگه‌داری.
همین نقش بر‌خوان پس از عهد خویش
که دیدی پس از عهد شاهان پیش
هوش مصنوعی: این جمله به تصویر کشیدن یک وضعیت و تغییرات زمانی اشاره دارد. شاعر درباره‌ی تأثیرات و تغییرات ناشی از نسل‌ها و دوره‌های مختلف صحبت می‌کند. به وضوح می‌توان دریافت که پس از گذشت زمان و به‌ویژه پس از یک‌سری پیمان‌ها و عهدها، دگرگونی‌هایی در اوضاع و احوال به وجود آمده است. این تغییرات به‌وضوح در تاریخ نمایان است و نشان‌دهنده‌ی تحولات و وقایع متفاوتی است که تا اکنون ادامه دارد.
همین کام و ناز و طرب داشتند
به آخر برفتند و بگذاشتند
هوش مصنوعی: آن‌ها در تمام لحظات از خوشی و لذت بهره‌مند بودند، اما در نهایت همه چیز به پایان رسید و آن‌را ترک کردند.
یکی نام نیکو ببُرد از جهان
یکی رسم بد ماند از او جاودان
هوش مصنوعی: یک نفر با داشتن یک نام نیکو و خوبی که از او به یادگار مانده است، به یاد می‌آید و اثر مثبت او در طول زمان باقی می‌ماند، در حالی که کسی که کارهای بد و زشت کرده، نامش به عنوان یک رسم بد و زشت در خاطره‌ها باقی می‌ماند.
به سمع رضا مشنو ایذای کس
وگر گفته آید به غورش برس
هوش مصنوعی: به حرف دیگران گوش نده، و اگر کسی درباره تو چیزی گفت، عمیقاً به موضوع فکر کن و خودت را در این مسئله درگیر نکن.
گنهکار را عذر نسیان بنه
چو زنهار خواهند زنهار ده
هوش مصنوعی: اگر کسی اشتباه کرده باشد، عذر او را به خاطر فراموشی قبول کن و وقتی که از تو خواهش می‌کند، به او کمک کن و از او حمایت کن.
گر آید گنهکاری اندر پناه
نه شرط است کُشتن به اوّل گناه
هوش مصنوعی: اگر گنهکاری به پناه شما بیاید، نباید او را به خاطر اولین گناهش تنبیه کنید.
چو باری بگفتند و نشنید پند
بده گوشمالش به زندان و بند
هوش مصنوعی: وقتی کسی به خاطر صحبت‌هایش پند نمی‌گیرد، باید برایش پیامدهای سختی در نظر گرفت تا درس عبرتی برایش شود و متوجه اشتباهاتش شود.
وگر پند و بندش نیاید بکار
درختی خبیث است بیخش برآر
هوش مصنوعی: اگر نصیحت و آموزش اثر نداشته باشد، درختی ناسالم است که باید آن را از ریشه کند.
چو خشم آیدت بر گناه کسی
تأمل کنش در عقوبت بسی
هوش مصنوعی: وقتی از رفتار نادرست کسی ناراحت می‌شوی، به عواقب آن فکر کن و بر آن تأمل کن.
که سهل است لعل بدخشان شکست
شکسته نشاید دگرباره بست
هوش مصنوعی: شکستن لعل بدخشان کار سختی نیست، اما نمی‌توان آن را دوباره به حالت قبلی برگرداند.

خوانش ها

سر آغاز - بخش اول تا پایان بیت ۲۱ به خوانش حمیدرضا محمدی
سر آغاز - بخش دوم از بیت ۲۲ تا ۳۸ به خوانش حمیدرضا محمدی
سر آغاز - بخش سوم از بیت ۳۹ تا ۵۹ به خوانش حمیدرضا محمدی
سر آغاز - بخش چهارم از بیت ۶۰ تا آخر به خوانش حمیدرضا محمدی
بخش ۱ - سر آغاز به خوانش فرید حامد
بخش ۱ - سر آغاز به خوانش عندلیب
بخش ۱ - سر آغاز به خوانش فاطمه زندی
بخش ۱ - سر آغاز به خوانش امیر اثنی عشری

حاشیه ها

1392/04/13 12:07
شکوه

از بوم ، بومیه را داریم یعنی خاکی و زمینی

1392/04/13 12:07
شکوه

خانی هم معنی امیری میدهد هم نوعی زر و سکه سره و هم دختری داشته دارا به نام خانی که همان همایونی است که خامی شده و خمانی و در آخر خانی

1392/04/13 12:07
شکوه

با پوزش منظور همای بوده و نه همایونی

1392/08/28 03:10
تاوتک

برای ملاحظهو مراعات پاس زیباست مثلا اینجا پاس درویش را داشتن یعنی نگاه داشت و ملاحظه کردن آن

1392/08/28 04:10
تاوتک

در لغت نامه دهخدا خوانده ام که اقلیم را کشور و مملکت معنی کرده اند اما فکر میکنم هر قسمتی از کره زمین که اوضاع طبیعی و شرایط آب و هوایی و جوی اش با دیگر قسمتها متفاوت باشد اقلیم باشد

1392/08/28 04:10
تاوتک

سمر به معنی افسانه و مشهور به کار رفته

1392/08/28 04:10
تاوتک

پای پیچیدن را سر تافتن از خدمت خوانده بودم اما گریختن در نظر بهتر می آید چرا که پای میپیچد نه سر !

1392/08/28 04:10
تاوتک

نیکو قبول را برای مقبولیت عام و حسن شهرت استفاده کرده است

1393/06/10 14:09
Reza

پرسش من اینست که شما از کدام نسخه برای این سایت استفاده می کنید؟ چراکه در بیت
ندیمان خود را بیفزای قدر ، اولاً شما بجای ندیمان قدیمان نوشتید ، ثانیاً پنج بیت قبل از این بیت را حذف کردید و خلاصه اشعار را پس و پیش کرده اید

1395/02/13 11:05
فرهاد

جالب است که سعدی در سرآغاز بوستان از پند انوشیروان میگوید.
در متنهای پهلوی قطعه ای به نام "اندرز خسرو قبادان" (انوشیروان) هست که البته شباهت چندانی با گفتار سعدی ندارد مگر انکه میگویند انوشیران آن را در هنگام مرگ گفته است. خواندن بخشهایی از آن خالی از لطف نیست، که از نوشته های انگشت شمار مانده از پارسی میانه پیش از اسلام است:
اندرز خسرو قبادان (انوشیروان)
ایدون گویند که انوشه روان خسرو قبادان پیش از آنکه جان از تن جدا بود، به اندرز به جهانیان گفت که هنگامی که این جان از تن من جدا شود، این تخت مرا بردارید و به اسپانور برید و در میان جهانیان بانگ کنید که مردمان، از گناه کردن به پرهیزید و به کرفه (ثواب) ورزی کوشا باشید، و مال گیتی به خوار دارید، زیرا این همان تن است که تا دیروز به جز این تن بود. به هر گاه اهلایی (کار نیک) و خیر گیتی (مال دنیا) بیفزود، که امروذ به سبب ریمنی (نجاست) هرکه دست بر او نهد به برشنوم به باید شستن (غسل بر او واجب میشود). تا دیروز به سبب شکوه فرمانروایی دست به کسی نداد، که امروز به سبب ریمنی کسی دست بر او نه نهد.
...
در دهشن درویشان سپوز (تاخیر) و بستاری (سرسختی) مکنید. بنگرید که چگونه فرمانروایی از بین برود، خواسته بشود، مال ستبر و دوشرم (عشق) و دشواری و درویشی به گذرد.
ایدر (اینجا) زندگی اندک (عمر کوتاه)، و آنجا راه دور، و همیمال (رقیب) سخت و دادور راست است. کرفه به وام نه یابند، درود (رفاه) و پارک (رشوه) کار نه کند، و تن و روان نه پذیرند، جز اینکه بس کرفه کرده باشد (ثواب زیاد داشته باشد) به چینود پل (پل صراط) فراز نتوان گذشتن زیرا آنجا دادور راست چون مهر روشن است.
...
این نیز گفته شده است که هر کس به باید دانستن که از کجا آمده ام، و چرا ایدر (اینجا) هستم، و من باز به کجا باید شدن، و از من چه خواهند.
که من این را دانم که از پیش هرمزد خدای بیامدم و برای به ستوه آوردن دروج (دروغ) ایدر هستم و باز به پیش هرمزد خدای باید شدن، و از من اهلایی (کار نیک) خواهند و خویشکاری (پی روی) دانایان، آموزش خرد، و ویرایش خیم (نفس).
انوشه روان باد خسرو قبادان شاه شاهان که این اندرز کرد و این فرمان را داد. ایدون باد.
فرجام یافت به درود و شادی.

1395/02/13 20:05
امین کیخا

به به فرهاد نیک دَم

1396/06/22 19:09
ساسانی

درود فراوان بر همه پارسی دوستان و به خصوص دوستداران استاد سخن پارسی مان شیخ اجل سعدی شیراز. استاد سخن در چند صد سال قبل اثار بی نظیر و ارزشمندی از خود به یادگار گذاشتند که نه تنها از بهترین مراجع أخلاق، أدب و معرفت و اثار اثرگذار برای ما فارسی زبانان است بلکه غیرپارسیان نیز از سعدی و اثار خوب ایشان یاد کرده اند.
درود بر همه حامیان سعدی و سعدی صفتان . بدون هیچ غرض و مرض درخصوص این بهترین شخصیت پارسی صحبت کنید و زمان و زمانه سعدی را نیز درنظر گرفته و صدد نشر اثار خوب این استاد سخن باشیم. درود

1396/10/24 18:12
۷

چراغی که بیوه زنی برفروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
یادآور این بیت ابوسعید :
هر آن شمعی که ایزد برفروزد
کسی کش پف کند سبلت بسوزد
که بیشتر اینچنین شنیده ایم:
چراغی را که ایزد برفروزد
هر آن کس پف کند ریشش بسوزد
درباره ریشه این مثل بیت:
ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکنده » تکه ۲۷

1396/11/25 15:01
۷

کی آن جا دگر هوشمندان روند
چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟
بزرگان مسافر به جان پرورند
که نام نکویی به عالم برند
تبه گردد آن مملکت عن قریب
کز او خاطر آزرده آید غریب
حکایت غریب است نازنین حکایت ایران و ایرانیان

1398/01/22 23:03
سلمان آزاد اندیش

قدیمان یعنی بازنشستگان و از کار افتادگان
هَرَم : پیری
دم در کشید : مُرد

1399/01/26 23:03
روح اله دره شیری

چو خدمتگزاریت گردد کهن
حق سالیانش فرامش مکن
گر او را هرم دست خدمت ببست
تو را بر کرم همچنان دست هست
شیخ اجل چه زیبا در سال 655 هجری به حکمرانان و پادشاهان فرموده و به موضوع مقرری برای بازنشستگان اشاره میکند. شیخ میگوید اگر کسی جوانیش را در خدمت تو بود اکنون که به واسطه کهولت سن نمیتواند خدمت تو کند ،تو میتوانی به او کرم کنی.

1399/11/25 17:01
شفیع اسدالله

در بیت شانزدهم " مترس" باید که باشد تا بترس چون اینگونه میشود درست معنی بدهد

1400/04/29 16:06
مهرشاد

سلام خسته نباشید، میخواستم یه سوال در مورد وزن اشعار بپرسم، به طور مثال توی همین شعر نوشته شده که وزن شعر این هست: فعولن فعولن فعولن فعل، وقتی نوشته این عبارت وزن شعر هست یعنی شعر باید بر این عبارت منطبق باشه یا معنای دیگه ای داره؟ چون توی شعر اینجوری نیست، و بعد اینکه جلوی عبارت وزن شعر، نوشته شده: متقارب مثمن محذوف )، این یعنی چی؟ ممنون میشم جواب بدید.

1400/04/30 10:06
همیرضا

در پاسخ به سؤال اول اشتباه می‌کنید تمام ابیات بوستان بر این وزن است (بعضی از دوستانی که با مبحث عروض آشنایی دارند به دلیل وقوع رکن فعول در انتهای بعضی ابیات وزن آنها را جدا به حساب می‌آورند که در کل به لحاظ فلسفه اصلی وزنیابی اشعار که مطالعه آهنگ شعر و مشابه یابی است جدا کردن این دو شکل کمکی نمی‌کند و ارزش افزوده خاصی ایجاد نمی‌کند). در مورد دومی هم این اسم وزن یا به اصطلاح بحر عروضی این شعر است. برای دریافت پاسخ دقیق‌تر در هر دو مورد می‌بایست مبحث عروض را مطالعه کنید که البته نیاز به صرف وقت و احتمالا استفاده از راهنمایی معلمان و اساتید این مبحث دارد که البته در صورتی که در سایت‌هایی مثل آپارات و پلتفرمهای آموزش مجازی بگردید بسته‌های آموزشی خوبی در این زمینه پیدا می‌کنید.

کتاب عروض و قافیه دکتر سیروس شمیسا در این زمینه مرجع آموزشی خوبی است.

1400/04/29 16:06
احمـــدترکمانی

اگر ز باغِ رعیت مَلَک خورد سیبی

برآورند غلامانِ او درخت از بیخ

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد

زنند لشکریانش هزاران مرغ به سیخ

1401/01/04 20:04
امید صادقی

در بیت 38 (سر گرگ باید هم اول برید) معنی هم چیست؟

1401/01/05 07:04
رضا از کرمان

جناب صادقی عزیز سلام 

   سعدی علیه الرحمه میفرمایند اول کار باید سر گرگ را برید نه بعد از اینکه گوسفندان خلق رو پاره کرد  که دیگه فایده نداره وحکم نوشداروی پس از  مرگ سهرابه

1401/01/05 21:04
امید صادقی

با تشکر. بله معنی کل مصراع را فهمیدم. اما معنی واژه‌ی "هم" چیست؟ اگر سعدی می‌گفت سر گرگ باید اول برید چه تفاوتی داشت به لحاظ معنی؟ 

1401/01/05 22:04
رضا از کرمان

سلام جناب صادقی 

   بنظرم هم در اینجا به معنی همان بکار رفته  (همان اول برید)

واقعیت امر من زیاد صناعات ادبی رو نمیدونم شاید هم اشتباه بگم ولی از نظر معنا باید اینجوری باشه

 

1401/01/07 17:04
غزل بختیاری

هم اینجا کاملا اضافه است و فقط جنبه ی پر کردن وزن داره 

اما اگه بخوایید معنایی واسه اش تصور کنید 

اقای کرمان درست می فرمایند هم : همان 

1401/11/29 03:01
امین کیخا

از میان هرمز های ساسانی دست کم پنج نفر دانسته است ، هرمز معروف شاید هرمزیست که در رامهرمز خوزستان است و شاه ارمنستان بوده و مرد دلیری بوده است . هرمزی که مادر چینی داشت در شاهنامه به نیکی ازش یاد نشده است . 

1403/01/20 14:03
نردشیر

این شعر در واقع چهار تا پندنامه است درسته؟

1- انوشیروان به هرمز
2- خسرو پرویز به شیرویه
3- بازارگان اسیر
4- شاپور ندیم و کاتب خسرو پرویز 


1404/01/04 09:04
Jalaladdin Farsi

samar means fasnah or stories and tales told after isha time