برگردان به زبان ساده
بیا ساقی آن می نشان ده مرا
از آن داروی بیهشان ده مرا
بیا ای ساقی، آن شراب را به من بده، آن شراب و باده که داروی بیهشان است.
بدان داروی تلخ بیهش کنم
مگر خویشتن را فرامُش کنم
با آن داروی تلخ، مرا بیهوش و بیخود بگردان شاید دمی خود را فراموش کنم.
نظامی بس این صاحبآوازگی
کهن گشتن و همچنان تازگی
ای نظامی از این شهرت و صاحبآوازگی دست بردار؛ و دست بردار در پیری و کهنسالی دم از جوانی زدن.
چو شیران سرپنجه بگشای چنگ
چو روبه میارای خود را به رنگ
همچون شیران قوی حمله کن و خود را همچون روباه به رنگ میارای و حیله را کنار بگذار.
شنیدم که روباه رنگین به روس
خود آرای باشد به رنگ عروس
شنیدهام که روباهان رنگی در سرزمین روس؛ همچون عروس خود را خوشرنگ میکند.
چو باران بوَد روز یا باد و گرد
برون ناورَد موی خویش از نورد
در روزهای بارانی و یا باد و گرد و غبار، از لانه بیرون نمیآید. (نورد یعنی طومار یا چیزی که بپیچند)
به کنجی کند بیعلف جای خویش
نلیسد مگر دست با پای خویش
در کنجی و بدون غذا مینشیند و تنها کاری که میکند ایناست که دست و پای خود را میلیسد.
پی پوستی خون خود را خورد
همه کس تن، او پوست را پرورد
برای داشتن پوستینی زیبا و رنگآمیز، خون خود را میخورد بر عکس دیگران که همه، تن را پرورش میدهند او پوست را میپرورد.
سرانجام کاید اجل سوی او
وبال تن او شود موی او
در نهایت همان پوستین، بلای جان و مرگ و اجل او میشود.
بدان موینه قصد خونش کنند
به رسوایی از سر برونش کنند
برای آن پشم و پوست او را شکار میکنند و با رسوایی از سر او در میآورند.
بساطی چه باید بر آراستن
کزو ناگزیر است برخاستن
چرا آدمی بساطی را بیاراید که بهناچار و بهاجبار باید برجای بگذارد و برود؟
هر آن جانور کاو خودآرای نیست
طمع را بر آزار او رای نیست
هر جانوری که خودآرایی نمیکند هیچکس بهآزار و صدمه رساندن به او طمع نمیکند.
برون آی از این پردهٔ هفت رنگ
که زنگی بود آینه زیر زنگ
پس تو نیز از این حجاب و پرده هفترنگ و هفتقلم بیرون بیا زیرا آینه در زیر زنگار، کدر و زنگی میشود.
بس این جادوییها برانگیختن
چو جادو به کس درنیامیختن
این حیلهها را بس کن؛ که همچون فسون و جادو از آدمیان دور گشتهای.
نه گوگرد سرخی نه لعل سپید!
که جوینده باشد ز تو ناامید
تو نه گوگرد سرخ و کمیاب هستی، و نه گوهر و جواهر سپید نادر که هیچکس امید دسترسی بهتو را نداشتهباشد.
به مردم درآمیز اگر مردمی
که با آدمی خوگرست آدمی
با آدمیان و مردم معاشرت کن اگر آدمی هستی زیرا آدمی، موجودی است اجتماعی.
اگر کان گنجی چو نایی بهدست
بسی گنج از اینگونه در خاک هست
اگر خود کان و معدن گنج و گوهر هستی وقتی که بهدست نمیآیی (چه فایده؟) که از این گنجها زیاد در خاک و دل زمین هست.
چو دور افتد از میوهخور میوهدار
چه خرما بوَد نخلبن را چه خار!
وقتی که درخت میوهدار دور از دست باشد چه خرما بدهد چه خار!
جوانی شد و زندگانی نماند
جهان گو ممان چون جوانی نماند
جوانی و شور رفت و با او زندگانی و خوشی نیز رفت؛ بود و نبود جهان، بیجوانی یکیاست.
جوانی بوَد خوبی آدمی
چو خوبی رود کی بود خرمی؟
آنچه آدمی را خوب میکند جوانی است وقتی که خوبی رفت کی خوشی و شادی میماند؟
چو پی سست و پوسیده گشت استخوان
دگر قصه سخترویی مخوان
سخترویی کنایه است از پُررویی
غرور جوانی چو از سر نشست
ز گستاخکاری فروشوی دست
وقتی که غرور و سرزندگی جوانی رفت تو نیز از گستاخکاری و بیپروایی دست بردار.
بهی چهرهٔ باغ چندان بوَد
که شمشاد با لاله خندان بود
باغ تا وقتی زیباست که قامت شمشاد و لالهٔ سرخ و خندان هست.
چو باد خزانی درآید به باغ
زمانه دهد جای بلبل به زاغ
وقتی که باد پاییز به باغ میرسد دست روزگار جای بلبل را به زاغ میدهد.
شود برگ ریزان ز شاخ بلند
دل باغبانان شود دردمند
برگهای درخت از شاخههای بلند بر زمین فرو میافتد و دل باغبان را پردرد و غمگین میسازد.
ریاحین ز بستان شود ناپدید
در باغ را کس نجوید کلید
گلها از بوستان رخت میبندند و دیگر کسی تمایل به رفتن به باغ را ندارد.
بنال ای کهنبلبل سالخورد
که رخساره سرخ گل گشت زرد
ای بلبل پیر و سالخورده بنال و ناله غم سر بده؛ زیرا چهره زیبای گل سرخ، زرد و افسرده گشت.
دوتا شد سهی سرو آراسته
کدیور شد از سایه برخاسته
قامت زیبا و آراسته سرو خم شد و پرنده خوشخوان کدیور دیگر در سایه سرو به آوازخوانی نمیپردازد.
چو تاریخ پنجه درآمد به سال
دگرگونه شد بر شتابنده حال
وقتی که عمرم به پنجاه رسید و حال شتابنده و تیزرو تغییر کرد و عوض شد.
سر از بار سنگین درآمد به سنگ
جمازه به تنگ آمد از راه تنگ
و سر (من) از سنگینی بار زندگی بهسنگ درآمد و شتر جوانی(ام) در راه سخت و دشوار خسته شد.
فروماند دستم ز می خواستن
گران گشت پایم ز بر خاستن
و دست من از بادهنوشی و می خواستن و شادی فروماند و پایم از برخاستن ضعیف گشت.
تنم گونهٔ لاجوردی گرفت
گلم سرخی انداخت زردی گرفت
تن من گویی تیره و لاجوردی گشت و رخ من از سرخی به زردی گرایید.
هیون رونده ز ره مانده باز
به بالینگه آمد سرم را نیاز
هیون تیزپا و روندهام از راه رفتن بازماند و به بالین و خواب نیاز پیدا کردهام.
همان بور چوگانیِ بادپای
به صد زخم چوگان نجنبد ز جای
همان اسب بور و تیزتک که مخصوص چوگان بود و همچون باد میتاخت اکنون با صد زخم و زحمت از جای نمیجنبد.
طرب را به میخانه گم شد کلید
نشان پشیمانی آمد پدید
کلید در شادی و طرب را در میخانه گمکردم و نشان غم و پشیمانی در من ظاهر گشتهاست.
برآمد ز کوه ابرِ کافوربار
مزاج زمین گشت کافورخوار
زمستان پیری فرا رسید و ابرهای سپید بر فراز کوه برآمدهاند (منظور سپیدی موی است) و مزاج زمین سرد و کافورخوار گشته است.
گهی دل به رفتن نیاید به گوش
صراحی تهی گشت و ساقی خموش
هوش مصنوعی: گاهی دل به رفتن راضی نمیشود، اما حالا که شرایط تغییر کرده و صراحی (کوزه شراب) خالی شده و ساقی هم سکوت کرده است.
سر از لهو پیچید و گوش از سماع
که نزدیک شد کوچگه را وداع
سر از شادیها رویگردان شده و گوش از شنیدن سماع خستهشده زیرا که زمان کوچ و وداع فرارسید.
به وقتی چنین، کنج بهتر ز کاخ
که دوران کند دست یازی فراخ
در چنین روزی گوشه تنهایی بهتر از کاخ است زیرا دست روزگار بسیار دستیازی میکند.
تماشای پروانه چندان بود
که شمع شبافروز خندان بود
لذت سیر و خوشی پروانه تا زمانیاست که شمع شبافروز افروخته و خندان است.
چو از شمع خالی کنی خانه را
نبینی دگر نقش پروانه را
وقتی که معشوق را از عاشق بگیری دیگر عاشق را نیز نخواهی دید و او را نیز رفته بهحساب بیاور.
به روز جوانی و نوزادگی
زدم لاف پیری و افتادگی
در دوران جوانی و نوجوانیام، لاف پیری و تواضع میزدم.
کنون گر به غم شادمانی کنم
به پیرانهسر چون جوانی کنم؟
اکنون اگر در زمان غم شادینمایم، جوانی در زمان پیری چگونه بهدست میآید؟
چو پوسیدهچوبی که در کنج باغ
فروزنده باشد به شب چون چراغ
همچون چوبی پوسیده که در شبی تاریک در گوشهای از باغ بسوزد.
شبافروز کرمی که تابد ز دور
ز بینوریِ شب زند لاف نور
و یا همچون کرم شبتابی که از دور بتابد و در تاریکی خود را خورشید میپندارد و لاف خورشیدی میزند.
اگر دیدمی در خود افزایشی
طلب کردمی جای آسایشی
هوش مصنوعی: اگر در درون خود احساس افزایش و بهبودی را ببینم، به دنبال جایگاهی برای آرامش و آسایش میگردم.
به آسودگی عمر نو کردمی
جهان را به شادی گرو کردمی
به آسودگی و آرامش دوباره زندگی میکردم و چیزی جز شادی در پیش نمیگرفتم.
چو روز جوانی به پایان رسید
سپیدهدم از مشرق آمد پدید
وقتی که روز جوانی بهپایان رسید و سپیدهدم روز پیری از مشرق سر برآورد.
به تدبیرِ آنم که سر چون نهم ؟
چگونه پی از کار بیرون نهم ؟
در این اندیشه هستم که چگونه سر بر بالین بگذارم و چگونه قدم از این کار بیرون بگذارم.
سری کاو سزاوار باشد به تاج
سَرینگاه او مشک باید نه عاج
سری شایسته تاج و شاهی است که بالین او باید مشک باشد نه عاج. (در اینجا نیز مشک منظور موی سیاه و جوانی است و عاج یعنی پیری و سپیدمویی)
از آن پیش کاین هفت پرگار تیز
کند خط عمر مرا ریز ریز
پیش از آنکه پرگار قضا و قدر این هفت فلک، عمر مرا ریزریز کند.
درآرم به هر زخمهای دست خویش
نگهدارم آوازهٔ هست خویش
به هر نوا و زخمهای دست میزنم که آوازه هست خود را نگهدارم.
به هر مهرهای حقهبازی کنم
به واماندِ خود چارهسازی کنم
به هر فن و ترفندی و چارهای دست میزنم که تا با آنچه از عمرم مانده چهکنم؟
چو رهوار گیلیم ازین پل گذشت
به گیلان ندارم سر بازگشت
وقتی که رهوار گیلی و رونده من از این پل بگذرد دیگر قصد برگشت به گیلان دنیا را نخواهم کرد.
در این ره چو من خوابَنیده بسیست
نیارد کسی یاد که آنجا کسیست
در این راه، خفتگان و درگذشتگان همچون من بسیارند و در آنجا کسی از کسی یاد نمیکند.
به یادآور ای تازه کبک دری
که چون بر سر خاک من بگذری
ای جوان و ای کبک خوشخوان و ای شاعر پارسیگو، بیاد داشتهباش وقتی که بر خاک من میگذری.
گیا بینی از خاکم انگیخته
سرین سوده پایین فروریخته
خواهی دید که از قبر من گیاه روییده و بخشی از مزار من کهنه گشته و قسمتی فروریخته است.
همه خاک فرش مرا برده باد
نکرده ز من هیچ همعهد یاد
خاک مزار مرا باد برده و یارانم مرا فراموش کردهاند.
نهی دست بر شوشه خاک من
به یاد آری از گوهر پاک من
دست خود را بر سنگ مزار من مینهی و از گوهر و جان پاک من یاد کنی.
فشانی تو بر من سرشکی ز دور
فشانم من از آسمان بر تو نور
تو از راه دور بر من اشک میریزی و من از آسمان بر تو نور میافشانم.
دعای تو بر هر چه دارد شتاب
من آمین کنم تا شود مستجاب
دعای تو را بر هرچه که شتاب دارد و خواهش دارد، آمین بگویم تا مستجاب شود.
درودم رسانی رسانم درود
بیایی بیایم ز گنبد فرود
به من درود و آفرین و سلامی رسانی و من به تو درود رسانم و از آسمان فرود بیایم.
مرا زنده پندار چون خویشتن
من آیم به جان گر تو آیی به تن
مرا زنده بپندار همچون خود؛ وقتیکه تو به مزار من بیایی من با جان بهدیدار تو میآیم.
مدان خالی از همنشینی مرا
که بینم تو را گر نبینی مرا
مپندار که همنشین تو نیستم؛ زیرا من تو را میبینم اگر تو مرا نمیبینی.
لب از خفتهای چند خامش مکن
فروخفتگان را فرامش مکن
لب را از چند خفته خاموش مکن؛ و درگذشتگان را فراموش مکن.
چو آنجا رسی می درافکن به جام
سوی خوابگاه نظامی خرام
وقتیکه آنجا رسیدی در جام، باده و می بریز و بهسوی آرامگاه نظامی برو.
نپنداری ای خضر پیروزپی
که از می مرا هست مقصود می
ای یار و ای همراه ِ پیروز سرانجام، مپندار که منظور من از می و مستی، باده و شراب است.
از آن می همه بیخودی خواستم
بدان بیخودی مجلس آراستم
از آن باده که نوشیدم قصد من بیخویشی بود و با آن بیخودی، مجلسآرایی کردم.
مرا ساقی از وعده ایزدیست
صبوح از خرابی می از بیخودیست
ساقی من از قول و عهد خدای است و صبوح من از خرابی و باده من از بیخویشتنی.
وگرنه به یزدان که تا بودهام
به می دامن لب نیالودهام
وگرنه به یزدان سوگند که تا بودهام به می و شراب لب نزدهام.
گر از می شدم هرگز آلودهکام
حلال خدایست بر من حرام
اگر هرگز می نوشیدهام حلال خدا بر من حرام است.