بخش ۵۰ - انجامش اقبالنامه
چو گوهر برون آمد از کان کوه
ز گوهرخران گشت گیتی ستوه
میان بسته هر یک به گوهرخری
خریدارِ گوهر بود گوهری
من آن گوهر آورده از ناف سنگ
به گوهر فروشی ترازو به چنگ
نه از بهر آن کاین چنین گوهری
فروشم به گنجینهٔ کشوری
به قارونی قفلداران گنج
طمع دارم اندازهٔ دسترنج
فروماندن از بهر کم بیش نیست
بلی ماه با مشتری خویش نیست
نیوشندهای باز جویم به هوش
کزو نشکند نام گوهرفروش
کمرخوانیِ کوه کردن چو دیو
همان چون ددان بر کشیدن غریو
به سیلاب در گنج پرداختن
جواهر به دریا در انداختن
از آن به که بر گوش تاریکمغز
گشادن در داستانهای نغز
سخن را نیوشنده باید نخست
گهر بیخریدار ناید درست
مرا مشتری هست گوهرشناس
همان گوهر افشاندن بیقیاس
ولیکن ز سنگآزمایان کوه
پی من گرفتند چندین گروه
چو لعل شبافروزم آمد به چنگ
ز هر منجنیقی گشادند سنگ
که ما را دِه این گوهر شبچراغ
وگر نی گرانی برون بر ز باغ
بر آشفتم از سختی کارشان
ز بیوَزنی بیع بازارشان
که بیّاعی دُر نه سرهنگیست
پسند نوا درهم آهنگیست
ز دُر درگذر بیع دریاست این
بها کو که بیعی مهیّاست این
چو در بیع دریا نشیند کسی
خزینه به دریاش باید بسی
به دریا کند بیع دریا پدید
که دریا به دریا تواند خرید
هر آوازه کان شد به گیتی بلند
از اندازهای بود گیتیپسند
چو بیوَزنیای باشد اندازه را
بلندی کجا باشد آوازه را
درین نکته کز گل برد رنگ را
جوابیست پوشیده فرهنگ را
وگرنه منِ دُر به تاراج ده
کمردزد را دانم از تاجده
نه زانست چندین سخن راندنم
همان آیت فاقه برخواندنم
که با من جهان سختیای میکند
ستورم سبک رختیای میکند
تهی نیست از ترهٔ خوان من
ز ناتندرستیست افغان من
چو پرگار بنیت نباشد درست
قلم چون نگردد ز پرگار سست
غرابی که با تندرستی بود
همه دانَش انجیر بُستی بود
بلی گرچه شد سال بر من کهن
نشد رونق تازگیم از سخن
هنوزم کهن سرو دارد نوی
همان نقره خنگم کند خوش روی
هنوزم به پنجاه بیت از قیاس
صد اندر ترازو نهد حقشناس
هنوزم زمانه به نیروی بخت
دهد دُر به دامان دیبا به تخت
ولی دارم اندیشهٔ سربلند
که بر صید شیران گشایم کمند
چو شیر افکنم صید و خود بگذرم
خورد سینه روباه و من خون خورم
چو سرسینه را گربه از دیگ برد
چه سود ار عجوزه کند سینه خرد
جهانی چنین در غلط باختن
سپهری چنین در کج انداختن
به شصت آمد اندازهٔ سال من
نگشت از خود اندازهٔ حال من
همانم که بودم به ده سالگی
همان دیو با من به دلالگی
گذشته چنان شد بادی به دشت
فرومانده هم زود خواهد گذشت
درازی و کوتاهی سال و ماه
حساب رسن دارد و دلو و چاه
چو دلو آبی از چَه نیارد فراز
رسن خواه کوتاه و خواهی دراز
من این گفتم و رفتم و قصه ماند
به بازی نمیباید این قصه خواند
نیوشنده به گر غم خود خورد
که او نیز از این کوچگه بگذرد
نگوید که او چون گذشت از جهان
کند چارهٔ خویش با همرهان
یکی روز من نیز در عهد خویش
سخن یاد میکردم از عهد پیش
غم رفتگان در دلم جای کرد
دو چشم مرا اشکپیمای کرد
شب آمد یکی زان غریقان آب
چنین گفت با من به هنگام خواب
غم ما بدان شرط خوردن توان
که باشی تو بیرون ازین همرهان
چو با کاروانی درین تاختن
همی کار خود بایدت ساختن
از آن شب بسیچ سفر ساختم
دل از کار بیهوده پرداختم
که ایمن بود مرد بیدارهش
ز غوغای این باد قندیلکُش
به ار در خُم می فرو شد خزم
چو می جامهای را به خون میرزم
گر از پشت گوران ندارم کباب
ز گور شکم هم ندارم عذاب
وگر نیست پالودهٔ نغز پیش
کنم مغز پالوده را قوت خویش
و گر خشک شد روغنم در ایاغ
به بیروغنی جان کنم چون چراغ
چو از نان طبلی تهی شد تنم
چو طبل از طپانچه خوری نشکنم
گرم بشکند گردش سال و ماه
مرا مومیائی بس اقبال شاه
خدایا تو این عقد یک رشته را
برومند باغ هنر کشته را
به بییاری اندر جهان یار باش
شب و روزش از بد نگهدار باش
به پایان شد این داستان دَری
به فیروز فالی و نیک اختری
چو نام شهش فال، مسعود باد
وزین داستان شاه، محمود باد
دُری بود ناسفته من سفتمش
به فرخترین طالعی گفتمش
از آنجا که بر مقبلان نقش بست
عجب نیست گر مقبل آمد به دست
چو برخواند این نامه را شهریار
خرد یاورش باد و فرهنگ یار
همین داستان باد از او سربلند
هم او باد ازین داستان بهرهمند
نظامی بدو عالی آوازه باد
به نظمی چنین نام او تازه باد
بدو باد فرخنده چون نام او
از آغاز او تا به انجام او
سرش سبز باد و دلش شادمان
از او دور چشم بد بدگمان
جهانش مطیع و زمانش به کام
فلک بنده و روزگارش غلام
اطلاعات
وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
چو گوهر برون آمد از کان کوه
ز گوهرخران گشت گیتی ستوه
هوش مصنوعی: وقتی که جواهر از معدن کوه بیرون آمد، دنیا از جواهریابان پر شد و به همین خاطر بر آن سختیها فائق آمد.
میان بسته هر یک به گوهرخری
خریدارِ گوهر بود گوهری
هوش مصنوعی: در هر کجا که کسی به چیز ارزشمندی دست مییابد، خریدار و ارزشمند آن چیز هم پیدا میشود.
من آن گوهر آورده از ناف سنگ
به گوهر فروشی ترازو به چنگ
هوش مصنوعی: من گوهری ارزشمند آوردهام که از دل سنگ استخراج شده است و اکنون با دقت و تیزبینی آن را برای سنجش و عرضه در بازار دارم.
نه از بهر آن کاین چنین گوهری
فروشم به گنجینهٔ کشوری
هوش مصنوعی: من به خاطر هیچ چیز، حتی برای فروش این گوهر ثمین، حاضر نیستم آن را به گنجینهای در کشور دیگری بدهم.
به قارونی قفلداران گنج
طمع دارم اندازهٔ دسترنج
هوش مصنوعی: من به ثروت و گنجینههایی که افراد خودخواه و خسیس دارند، امیدوارم، اما به اندازهٔ تلاش و زحمتی که کشیدهام.
فروماندن از بهر کم بیش نیست
بلی ماه با مشتری خویش نیست
هوش مصنوعی: مدت زیادی را به خاطر چیزهای جزئی از زندگی خود خارج نمانید، زیرا ماه هرگز با ستاره مشتری نمیماند.
نیوشندهای باز جویم به هوش
کزو نشکند نام گوهرفروش
هوش مصنوعی: من به دنبال کسی هستم که با آگاهی و دقت سخن بگوید، کسی که با کلامش بتواند ارزش گوهر را نشکند یا از بین ببرد.
کمرخوانیِ کوه کردن چو دیو
همان چون ددان بر کشیدن غریو
هوش مصنوعی: تنش و نعرهای که از کوه بلند میشود، مانند نعره دیوانهها و جانوران وحشی است.
به سیلاب در گنج پرداختن
جواهر به دریا در انداختن
هوش مصنوعی: سرمایه و گنج را صرف کارهای بیفایده کردن، مانند این است که جواهرات را به دریا بیندازیم.
از آن به که بر گوش تاریکمغز
گشادن در داستانهای نغز
هوش مصنوعی: بهتر است که به جای پرداختن به شناخت و درک عمیق داستانهای زیبا، صرفاً گوش سپردن به آنها و لذت بردن از زیباییهایش را در نظر بگیریم.
سخن را نیوشنده باید نخست
گهر بیخریدار ناید درست
هوش مصنوعی: برای اینکه سخن به درستی شنیده و درک شود، ضروری است که آن سخن از ارزش واقعی برخوردار باشد و بدون این ارزش، نمیتوان انتظار داشت که به خوبی پذیرفته شود.
مرا مشتری هست گوهرشناس
همان گوهر افشاندن بیقیاس
هوش مصنوعی: من مشتریای دارم که به ارزش گوهرها آگاه است و به همین دلیل، بدون اندازهگیری، گوهرها را افشانی میکند.
ولیکن ز سنگآزمایان کوه
پی من گرفتند چندین گروه
هوش مصنوعی: اما گروههای زیادی به کوه از سنگ آزمایان پیوستهاند.
چو لعل شبافروزم آمد به چنگ
ز هر منجنیقی گشادند سنگ
هوش مصنوعی: مثل جواهری که شب را روشن میکند، با دست خودم تیری شلیک کردم که مانند سنگی از منجنیق پرتاب میشود.
که ما را دِه این گوهر شبچراغ
وگر نی گرانی برون بر ز باغ
هوش مصنوعی: ما را از این گوهر شبچراغ ببخشاید و اگر گرانبهاتر از آن به باغ عرضه شود.
بر آشفتم از سختی کارشان
ز بیوَزنی بیع بازارشان
هوش مصنوعی: من از سختی کار آنها نگران شدم، زیرا که بازار آنها به خاطر بیپولی و فقر آسیبپذیر است.
که بیّاعی دُر نه سرهنگیست
پسند نوا درهم آهنگیست
هوش مصنوعی: بیتوجهی به سرپرستی و کلاهبرداری، موسیقی و هماهنگی واقعی را تحت تأثیر قرار میدهد.
ز دُر درگذر بیع دریاست این
بها کو که بیعی مهیّاست این
هوش مصنوعی: به این دریای عظیم نباید به سادگی توجه کرد، زیرا قیمت واقعی آن را نمیتوان به راحتی یافت؛ تنها کسی میتواند به این ارزش پی ببرد که شرایط و بستر مناسب برای معاملهاش فراهم باشد.
چو در بیع دریا نشیند کسی
خزینه به دریاش باید بسی
هوش مصنوعی: هرگاه کسی در دریا تجارت کند، باید آماده باشد که سرمایهاش را در خطر بیندازد و دریا ممکن است خسارتهای زیادی به او وارد کند.
به دریا کند بیع دریا پدید
که دریا به دریا تواند خرید
هوش مصنوعی: افراد میتوانند از یکدیگر برای کارهایی که به منابع و امکانات طبیعی وابسته است، بهرهبرداری کنند، زیرا تنها منابع مشابه میتوانند با یکدیگر مبادله شوند.
هر آوازه کان شد به گیتی بلند
از اندازهای بود گیتیپسند
هوش مصنوعی: هر صدای که در دنیا به گوش میرسد، به اندازهای از زیبایی و پسندیدهگی بوده که مورد توجه مردم قرار گرفته است.
چو بیوَزنیای باشد اندازه را
بلندی کجا باشد آوازه را
هوش مصنوعی: وقتی کسی به اندازه کافی توانایی نداشته باشد، دیگر نمیتواند در میان دیگران شناخته و مشهور شود.
درین نکته کز گل برد رنگ را
جوابیست پوشیده فرهنگ را
هوش مصنوعی: این نکته که از گل رنگ گرفته، پاسخی پنهان دارد که به فرهنگ اشاره میکند.
وگرنه منِ دُر به تاراج ده
کمردزد را دانم از تاجده
هوش مصنوعی: اگر چنین نباشد، من میدانم که دزد را از تاج و شکوه دزدی که به سر میگذارد، شناسایی کنم.
نه زانست چندین سخن راندنم
همان آیت فاقه برخواندنم
هوش مصنوعی: من به خاطر اینکه زیاد صحبت کنم نیست، بلکه به خاطر این است که آیات فقر را بخوانم.
که با من جهان سختیای میکند
ستورم سبک رختیای میکند
هوش مصنوعی: کسی که در زندگی با من سختی میکشد، به آرامی و به آسانی از بار این مشکلات رها میشود.
تهی نیست از ترهٔ خوان من
ز ناتندرستیست افغان من
هوش مصنوعی: میگوید سفرهام از ناتوانی و درد و غم خالی نیست.
چو پرگار بنیت نباشد درست
قلم چون نگردد ز پرگار سست
هوش مصنوعی: اگر نقشه و برنامهریزی صحیحی نداشته باشی، نوشتن و انجام کارها بهدرستی ممکن نخواهد بود و نتیجه خوبی نخواهی گرفت.
غرابی که با تندرستی بود
همه دانَش انجیر بُستی بود
هوش مصنوعی: غرابی که در سلامت و تندرستی بود، همهی دانش و آگاهیاش را در یادگیری و کسب تجربیات به کار گرفته است.
بلی گرچه شد سال بر من کهن
نشد رونق تازگیم از سخن
هوش مصنوعی: بله، اگرچه سالها بر من گذشته و به پیری رسیدهام، اما تازهبودن و شوق زندگیام از گفتار و کلامم کاسته نشده است.
هنوزم کهن سرو دارد نوی
همان نقره خنگم کند خوش روی
هوش مصنوعی: هنوز هم همان درخت قدیمی با شاخ و برگهای جدید و زیبا وجود دارد که همچنان با زیبایی خود مدهوشم میکند.
هنوزم به پنجاه بیت از قیاس
صد اندر ترازو نهد حقشناس
هوش مصنوعی: هنوز هم به اندازهی پنجاه بیت از سنجش صد بیت در ترازوی حقشناسی برخوردار است.
هنوزم زمانه به نیروی بخت
دهد دُر به دامان دیبا به تخت
هوش مصنوعی: هنوز هم زمانه بر اساس شانس و بخت، به من قدرت و جایگاه میدهد و مرا به شکوه و زیبایی میرساند.
ولی دارم اندیشهٔ سربلند
که بر صید شیران گشایم کمند
هوش مصنوعی: اما من در اندیشهام که با افتخار بر شکار شیران کمند بیفکنم.
چو شیر افکنم صید و خود بگذرم
خورد سینه روباه و من خون خورم
هوش مصنوعی: وقتی که مانند یک شیر به شکار میپردازم و حواسم به شکار است، خودم از آن میگذرم و تنها بر روی خون روباه میخورم.
چو سرسینه را گربه از دیگ برد
چه سود ار عجوزه کند سینه خرد
هوش مصنوعی: اگر گربه سر سینه را از دیگ بردارد، چه فایدهای دارد اگر زن پیر سینه را خرد کند؟
جهانی چنین در غلط باختن
سپهری چنین در کج انداختن
هوش مصنوعی: جهان به گونهای در حال اشتباه و باختن است، و آسمان نیز به طرز عجیبی کج و نامنظم به نظر میآید.
به شصت آمد اندازهٔ سال من
نگشت از خود اندازهٔ حال من
هوش مصنوعی: به شصت سالگی رسیدم، اما نتوانستم خودم را به خوبی بشناسم و حالتم را درک کنم.
همانم که بودم به ده سالگی
همان دیو با من به دلالگی
هوش مصنوعی: من همان فردی هستم که در ده سالگی بودم، همان شیطانی که با من مانند دلال رفتار میکند.
گذشته چنان شد بادی به دشت
فرومانده هم زود خواهد گذشت
هوش مصنوعی: گذشته به اندازهای دور است که مانند روزهای بیخبر از حال، به زودی فراموش خواهد شد.
درازی و کوتاهی سال و ماه
حساب رسن دارد و دلو و چاه
هوش مصنوعی: طول و عرض سال و ماه به اندازهای که حساب شده و قابل اندازهگیری باشد به سیستم رسن و دلو وصل است؛ یعنی برای سنجش زمان و اندازهگیری مسائل، ما باید از ابزارها و معیارهای مشخصی استفاده کنیم.
چو دلو آبی از چَه نیارد فراز
رسن خواه کوتاه و خواهی دراز
هوش مصنوعی: چون سطل آبی نمیتواند بالا برود، به هر اندازه که طناب کوتاه یا بلند باشد، نیازی به نگرانی نیست.
من این گفتم و رفتم و قصه ماند
به بازی نمیباید این قصه خواند
هوش مصنوعی: من این را گفتم و رفتم و داستان باقی ماند. نباید این داستان را به صورت جدی و رسمی بیان کرد.
نیوشنده به گر غم خود خورد
که او نیز از این کوچگه بگذرد
هوش مصنوعی: شخصی که به خوبی گوش میدهد، به خود میگوید که او نیز باید از این مرحله گذر کند.
نگوید که او چون گذشت از جهان
کند چارهٔ خویش با همرهان
هوش مصنوعی: نگو که او بعد از اینکه از این دنیا رفت، با رفقایش تدبیر و چارهای برای خود خواهد اندیشید.
یکی روز من نیز در عهد خویش
سخن یاد میکردم از عهد پیش
هوش مصنوعی: روزی من نیز در زمان خودم درباره زمانهای گذشته صحبت میکردم.
غم رفتگان در دلم جای کرد
دو چشم مرا اشکپیمای کرد
هوش مصنوعی: غم از دست دادن عزیزان در دل من جا گرفته و چشمانم را پر از اشک کرده است.
شب آمد یکی زان غریقان آب
چنین گفت با من به هنگام خواب
هوش مصنوعی: شب که شد، یکی از آن غرقشدگان آب، در حین خواب، این را به من گفت.
غم ما بدان شرط خوردن توان
که باشی تو بیرون ازین همرهان
هوش مصنوعی: غم ما به قدری سخت است که تنها کسی میتواند آن را تحمل کند که از همصحبتی با دیگران فاصله بگیرد.
چو با کاروانی درین تاختن
همی کار خود بایدت ساختن
هوش مصنوعی: اگر در این سفر به جلو حرکت میکنی، باید به کارهای خودت رسیدگی کنی و آنها را سازماندهی کنی.
از آن شب بسیچ سفر ساختم
دل از کار بیهوده پرداختم
هوش مصنوعی: از آن شب به سفرهای زیادی رفتم و دل خود را از کارهای بیهوده دور کردم.
که ایمن بود مرد بیدارهش
ز غوغای این باد قندیلکُش
هوش مصنوعی: مرد بیدار و هوشیار از درگیریها و مشکلات دور است و مانند چراغی در این طوفان، در امان میماند.
به ار در خُم می فرو شد خزم
چو می جامهای را به خون میرزم
هوش مصنوعی: در حالتی شاداب و سرمست، سرم را خم کردهام و همچون جامهای که با شراب رنگین شده، در دل عشق غرق شدهام.
گر از پشت گوران ندارم کباب
ز گور شکم هم ندارم عذاب
هوش مصنوعی: اگر از پشت قبرها نتوانم لذت ببرم، پس از شکم هم عذاب نخواهم داشت.
وگر نیست پالودهٔ نغز پیش
کنم مغز پالوده را قوت خویش
هوش مصنوعی: اگر چیزی باارزش و خوشایند ندارم، لااقل نیروی خود را به کار میگیرم و از درونم بهره میبرم.
و گر خشک شد روغنم در ایاغ
به بیروغنی جان کنم چون چراغ
هوش مصنوعی: اگر روغن من در چربی تمام شود، مانند چراغی که بیروغن میماند، جانم از شدت ابهت و تنهایی میرود.
چو از نان طبلی تهی شد تنم
چو طبل از طپانچه خوری نشکنم
هوش مصنوعی: وقتی بدنم از نان خالی میشود، مانند طبل بیصدا میماند و نمیتوانم با ضرباتی که میزنم، آن را بشکنم.
گرم بشکند گردش سال و ماه
مرا مومیائی بس اقبال شاه
هوش مصنوعی: اگر زمان و روزگار بر من سخت بگذرد، من همچون مومیایی از بخت و اقبال به سرنوشت خود فخر میفروشم.
خدایا تو این عقد یک رشته را
برومند باغ هنر کشته را
هوش مصنوعی: خدایا، تو این پیوند را مانند یک رشته درختی که در باغ هنر رشد کرده است، محکم و استوار کن.
به بییاری اندر جهان یار باش
شب و روزش از بد نگهدار باش
هوش مصنوعی: در این دنیا همیشه حامی و همراه دیگران باش و در طول شب و روز مراقب و نگهبان از آنها باش تا از مشکلات و بدیها در امان بمانند.
به پایان شد این داستان دَری
به فیروز فالی و نیک اختری
هوش مصنوعی: این داستان به پایان رسید و به خوش یمنی و شانس خوبی اشاره دارد.
چو نام شهش فال، مسعود باد
وزین داستان شاه، محمود باد
هوش مصنوعی: هنگامی که نام پادشاه مسعود به میان میآید، این داستان به شاه محمود ارتباط دارد.
دُری بود ناسفته من سفتمش
به فرخترین طالعی گفتمش
هوش مصنوعی: من دری را بیپرده میدیدم و با خوشبختی به آن سفر کردم و به آن صحبت کردم.
از آنجا که بر مقبلان نقش بست
عجب نیست گر مقبل آمد به دست
هوش مصنوعی: چون که بر چهره زیبایانی اثر گذاشته شد، جای تعجب نیست اگر دلبر نیز به دست بیاید.
چو برخواند این نامه را شهریار
خرد یاورش باد و فرهنگ یار
هوش مصنوعی: وقتی که این نامه را پادشاه بخواند، باشد که خرد و فهم به یاری او بیاید.
همین داستان باد از او سربلند
هم او باد ازین داستان بهرهمند
هوش مصنوعی: این داستان در مورد بادی است که از ناشناسی بلند میشود و خود باد از این داستان بهرهمند میشود. به عبارت دیگر، داستان و تجربهای که شکل میگیرد، هم بر فرد ایجادکنندهاش تأثیر میگذارد و هم خود داستان زندگی خاصی به آن میبخشد.
نظامی بدو عالی آوازه باد
به نظمی چنین نام او تازه باد
هوش مصنوعی: نظامی بنگر که آوازهاش به کجا رسیده است؛ نیکو باشد که چنین نظمی، نام او را همواره تازه و درخشان نگه دارد.
بدو باد فرخنده چون نام او
از آغاز او تا به انجام او
هوش مصنوعی: به او باد مبارکی بوزد، زیرا نام او از ابتدا تا انتها خوشبخت است.
سرش سبز باد و دلش شادمان
از او دور چشم بد بدگمان
هوش مصنوعی: سرش سبز و خرم است و دلش شاد و خوشحال؛ اما از دور، کسی با نیت بد و بدبینی به او نگاه میکند.
جهانش مطیع و زمانش به کام
فلک بنده و روزگارش غلام
هوش مصنوعی: جهان در اختیار اوست و زمان به خواستهاش پیش میرود، در حالی که او بر سرنوشت و روزگارش تسلط دارد.

نظامی