برگردان به زبان ساده
مغنی ره باستانی بزن
مغانه نوای مغانی بزن
خنیاگرا! یاد باستان کن و به آیین مُغان آهنگ مُغانی بنواز.
من بینوا را به آن یک نوا
گرامی کن و گرمتر کن هوا
من بینوا را با آن آهنگ گرامی دار و هوای دلم را گرمتر کن.
گزین فیلسوف جهانآزمای
سخن را چنین کرد برقعگشای
دانشمند برگزیدهٔ جهان دیده، پرده سخن را چنین گشوده است:
که قبطی زنی بود در مُلک شام
ز میری پدر ماریهاش کرده نام
در سرزمین شام زنی قبطی بود که پدرش او را ماریه نامیده بود.
بسی قلعهٔ نامور داشته
ز بیداد بدخواه بگذاشته
[در آنجا] قلعههای نامآوری داشته که از ستم بدخوهان آنها را رها کرده است.
بدو گشته بدخواه او چیرهدست
به کارش درآورده گیتی شکست
بدخواه بر او چیره گشته و جهان را به کامش تلخ کرده است.
چو کارش ز دشمن به جان آمده
به درگاه شاهِ جهان آمده
چون از دست دشمن جانش به لب رسیده، به پیشگاه شاهِ جهان آمده است.
بدان تا بخواهد ز شه داد خویش
شود خرم از ملک آباد خویش
برای اینکه از پادشاه داد بخواهد و از آباد شدن سرزمین خود شاد گردد،
به دُستورِ شه برد خود را پناه
بدان داوری گشت ازو دادخواه
به دُستورِ (=وزیر) شاه پناه برد و سپس از او دادخواهی کرد.
چو دیدش که دُستورِ دانشپژوه
دهد درس دانش به چندین گروه
هنگامی که دید وزیر (=دُستور) دانشپژوه به چند گروه دانش میآموزد،
از آن دادخواهی هراسان شده
بر او دانشآموزی آسان شده
از دادخواهی پشیمان شد و آموختن دانش برایش آسان گردید.
دل از قصهٔ داد و بیداد شست
به تعلیم دانش کمر بست چست
از داستان ستم و دادخواهی دل کند و به آموختن دانش کمر همت بست.
به خدمتگری پیش دانای دهر
پرستندهای گشت گستاخ بهر
در خدمت به دانای زمان، خدمتکاری بیپروا شد.
ز دیگر کنیزان پایین پرست
جز او کس نشد محرم آب دست
از دیگر کنیزان خدمتکار، کسی جز او محرم آبدست نبود [جز او کسی محرم ریختن آب بر دستان او نبود]. (در گذشته، پیش و پس از غذا، از آفتابه لگن برای شستن دستها استفاده میشده است.)
ز پرهیزگاری که بود استاد
نظر بست هر گه که او رخ گشاد
از آنجا که استاد پرهیزگار بود، هرگاه که ماریه رخ میگشود، او چشم میبست.
ز دستی چنان کاب از او میچکید
جز آبی که بر دستش آمد ندید
[بنابراین] از دستی که آب بر دستانش میریخت، جز آب چیزی نمیدید.
چو زن دید کهاستاد پرهیزگار
ز کافور او گشت کافورخوار
چون زن پرهیزگاری او را دید، از سردیاش سرد شد. (انگار که استاد کافور بود!)
ز میلی که باشد زنان را به مرد
هوای دلش گشت یکباره سرد
کاملا دلش از آن گرایشی که زنان به مردان دارند، سرد شد.
منش داد در دانش آموختن
به سامان شد از دانش اندوختن
دل به آموختن دانش داد و از اندوختن دانش سامان گرفت.
ارسطوی دانا بدان دلنواز
در دانش خویش بگشاد باز
[استاد همچون] ارستوی دانا، دروازه دانش خود را به روی آن دلنواز گشود.
بسی دُر بر آن دُر ناسفته سفت
بسی گفتنیهای ناگفته گفت
گوهر خام او را با گوهر خود جلا داد و گفتنیهای ناگفته را به او گفت.
از آن علم کهآسان نیاید به دست
یکایک خبر دادش از هرچه هست
از دانشی که آسان به دست نمیآید، هرچه که بود، در اختیار او گذاشت.
زن دانشآموز دانش سرشت
چو لوحی ز هر دانشی درنبشت
زن آموزنده دانش که سرشت دانش داشت، مانند لوحی [خام] از هر دانش بهره گرفت.
سوی کشور خویشتن کرد رای
که رسم نیا را بیارد به جای
بر آن شد که به سوی کشور خود برگردد و آیین نیاکان را به جای آورد.
بدان داوری دستگاهی نداشت
به آیین خود برگ راهی نداشت
برای انجام چنین کاری، سرمایهای نداشت و برای راه توشهای. (به استناد لغتنامه دهخدا 1-معنی دیگر «داوری» عبارت است از «کار و امر» 2-«دستگاه» به معنی «سرمایه» و «توانایی» نیز آمده است.)
چو دُستورِ دانا چنین دید کار
که بی گنج نتوان شدن شهریار
چون وزیر زیرک کار را چنین دید که [زن] بدون گنج نمیتواند شهریار شود،
بر آن جوهر انداخت اکسیر زر
به اکسیر خود کردش اکسیرگر
بر گوهر او اکسیر زر ریخت و او را با اکسیر خود، اکسیرگر کرد.
بدان کیمیا ماریه میر گشت
لقبنامهٔ علم اکسیر گشت
ماریه با آن کیمیا، شهریار شد و دارندهٔ فرمانِ دانش اکسیر.
چو از دانش خویش دُستورِ شاه
به گنجی چنان دادش آن دستگاه
چون وزیر شاه با چنان گنجی از دانش خود، سرمایه لازم را به او داد،
به دَستوری شه سوی کشورش
فرستاد با گنج و با لشگرش
به دَستور شاه، او را همراه با لشگر و گنج، به سوی سرزمینش فرستاد.
شتابنده چون سوی کشور شتافت
به آهستگی مملکت بازیافت
شتابان سوی کشورش رفت و آرام آرام به بازسازی آن پرداخت.
چنان گشت مستغنی از ساو و باج
که برداشت از کشور خود خراج
چنان بینیاز از باج و خراج شد که مالیات را از کشورش برداشت.
به اکسیرکاری چنان شد تمام
که کردی زر پخته از سیم خام
چنان در اکسیرکاری سرآمد شد که سیمِ خام (نقرهٔ خام) را به زر تبدیل میکرد.
ز بس زر که آن سیمتن ساز کرد
در گنج بر خاکیان باز کرد
آن سیمتن، از بس زر فراهم آورد که دروازه گنج را بر خاکیان گشود.
چه زر در ترازوی آن کس چه سنگ
که آرد زر بیترازو به چنگ
کسی که بدون نیاز به ترازو، زر به دست می آورد، زر و سنگ برایش یکی است.
ز لشگرگهش کس نیامد به دست
که بر بارگی نعلی از زر نبست
از لشگریانش کسی نبود که نعل اسب او زر نباشد.
به درگاه او هر که سر داشتی
اگر خر بدی زینِ زر داشتی
راه هرکس به درگاهش میافتاد، پالان خرش نیز زر میشد!
ز بس زر که بر زیور انباشتند
سگان را به زنجیر زر داشتند
از بس زر روی زر انباشته بودند که زنجیر سگان نیز از زر بود.
گروهی حکیمان دانش پرست
ز اسباب دنیا شده تنگدست
گروهی از حکیمان دانشپژو که دچار تنگدستی شده بودند،
از آن گنج پنهان خبر یافتند
به دیدار گنجینه بشتافتند
از آن گنج پنهان آگاه شدند و به دیدن آن گنجینه شتافتند.
نمودند خواهش بدان کان گنج
که درویشی آورد ما را به رنج
به دارنده گنج گفتند که از تنگدستی رنج میبرند.
ندانیم چون دیگران پیشهای
مگر در جهان کردن اندیشهای
ما [برخلاف] دیگران در جهان، پیشهای نمیدانیم مگر اندیشیدن.
ز کسب جهان دامن افشاندهایم
به قوت یکی روز درماندهایم
کار و پیشهای نداریم و به نان شب نیازمندیم.
تواند که بانوی عاجز نواز
گشاید به ما بر، درِ گنج باز
بانوی تنگدستنواز میتواند درِ گنج را به روی ما بگشاید.
درآموزد از رای و تدبیر خویش
به ما چیزی از علم اکسیر خویش
[میتواند] با رای و تدبیر خود، چیزی از دانش اکسیر به ما بیاموزد.
جهان را چنین گنج گوهر بسیست
کلید در گنج با هر کسیست
جهان پر است از چنین گنجهای زر و کلید هر گنج در دست کسی.
مگر قوت را چاره سازی کنیم
ز خلق جهان بی نیازی کنیم
برای نان شب چاره باید کرد و از خلق جهان بینیاز شد.
زن کار پیرای روشن ضمیر
بدان خواسته گشت خواهشپذیر
زن کار پیرای و روشن اندیش، خواهش آنها را پذیرفت.
یکی منظری بود با آب و رنگ
مقرنس برآورده از خاره سنگ
جلوهگاه زیبایی بود با گنبدی برآمده از سنگ خارا.
عروسانه برشد بر آن جلوهگاه
پرندی سیه بسته بر گرد ماه
مانند یک عروس، با ابریشمی سیاه بر گِرد رخسار، در آن جلوهگاه حاضر شد.
برآموده چون نرگس و مشک و بید
به موی سیه مهرههای سپید
گیسوی سیاه را همچون نرگس، مشک و بید، به مهرههای سفید آراسته بود.
صلیبی دو گیسوی مشگین کمند
در آن مهره آورده با پیچ و بند
کمند دو گیسوی سیاه را با پیچ و تاب در آن مهرهها به شکل صلیب درآورده بود.
به نظارگان گفت گیسوی من
ببینید در طاق ابروی من
به حاضران گفت: «گیسوی مرا در کمان ابرویم نگاه کنید.
نمودار اکسیر پنهانیام
ببینید در صبح پیشانیام
نشان اکسیر پنهانم را از پیشانی روشنم ببینید!»
نیوشندگان را در آن داوری
غلط شد زبان زآن زبانآوری
شنوندگان جلوهگاه، از آن سخنوری به اشتباه افتادند.
یکی گفت اشارت بدان مهره بود
که شفاف و تابنده چون زهره بود
یکی میگفت که [آن زن] اشاره داشت به مهرهای که چون زهره شفاف و درخشان بود.
یکی راز پوشیده از موی جست
که آن مهره با موی دید از نخست
یکی، راز نهان را در گیسویی جستجو میکرد که آنرا در کنار مهره دیده بود.
گرفتند هر یک پی آن پیشه را
خلافی پدید آمد اندیشه را
همه، با برداشتی نادرست، پیگیر آن کار شدند.
از آن قصه هر یک دمی میشمرد
به فرهنگ دانا کسی پی نبرد
هر کس از آن داستان چیزی برداشت میکرد و کسی به ژرفنای آن پی نبرد.
دگر روز خواهش برآراستند
در آن باب فصلی دگر خواستند
روز دیگر، با خواهش جمعی، فصل دیگری در آن مورد گشودند.
پریروی بر طاق منظر نشست
نشاند آن تنی چند را زیر دست
آن پریروی در بارگاه نشست و تنی چند را پایین
دست خود نشاند.
سخن راند از گنج درخواسته
چو سربسته گنجی برآراسته
از گوهر خواسته شده، چون گنجی سربسته سخن به میان آورد.
حدیث سر کوه و مردم گیا
که سازند از او زیرکان کیمیا
از حدیث سر کوه و مهرگیاه گفت که زیرکان از آن کیمیا میسازند.
همان سنگ اعظم که کان زرست
سخن بین که چون کیمیا پرورست
همان سنگ بزرگی که کان زر میباشد. زهی سخن که چون کیمیاست!
به پوشیدگی کرد رمزی پدید
در او آهنین قفل زرین کلید
[بدین ترتیب] رمزی پوشیده پدید آورد با قفلی آهنین و کلیدی زرین.
به دانا رسید این سخن گنج یافت
به نادان رسید انده و رنج یافت
دانا از این سخن به گنج دست یافت و نادان به رنج.
گر آن کیمیا را گهر در گیاست
گیای قلم گوهر کیمیاست
اگر آن کیمیا گوهرش در گیاه است، گیاه قلم گوهر کیمیا به شمار میآید. (اشاره به آموختن دانش و ارزش قلم)
از آن کیمیا با همه چربدست
دریغی نه چندانکه خواهند هست
در کیمیا، با آن همه دلفریبی، درد سری هست نه چندان خوشآیند:
کسی را بود کیمیا در نورد
که او عشوهٔ کیمیاگر نخورد
کسی شایسته کیمیاست که فریب کیمیاگر نخورَد!
شنیدم خراسانییی بود چست
به بغداد شد چون شدش کار سست
شنیدم که خراسانی زرنگی بود که چون بازارش خراب شد به بغداد رفت.
دمی چند بر کار کرد ای شگفت
خراسانی آمد دمش در گرفت
حیلهای چند بر کار کرد شگفت و حیلههای خراسانی گرفت و موفق شد.
از آن دم که اهل خراسان کنند
به بغدادیان بازی آسان کنند
از آن حیلهها که اهالی خراسان بلدند و اهالی بغداد را آسان فریبند.
هزارش عدد بود مصری چو موم
زری کهآنچنان زر نباشد به روم
هزار سکه طلای ناب و نرم مصری داشت که چنان طلایی حتی در روم یافت نشود.
به سوهان یکایک همه خُرد سود
بر آمیختش با گِل سرخ زود
با سوهان همه را یکیک سود و خرد کرد و با گِل قرمز مخلوط کرد.
وزان سرخ گِل مهرهای چند ساخت
به آن مهرهها بین که چون مهره باخت
از آن گِل سرخ، مُهره و توپ ساخت بشنو و ببین با آن مهرهها چه حیلهای زد.
به عطاری آن مهرهها برشمرد
به مُهر خود آن مهره او را سپرد
آن مهرهها را نزد عطار شمرد، مُهر کرد و به او سپرد.
که این مهره در حُقهای نِه بهراز
زهی مهره دزد و زهی مهره باز
که این مهرهها را در کیسهای پنهان کن. آه از مهرهدزد و دریغ از مهرهباز! (در لغتنامه دهخدا، «زهی» به دو معنی آمده است: «آفرین، احسنت» و «افسوس، آه، دریغا» که دومین معنی با این بیت سازگار میباشد.)
به دیناری این بر تو بفروختم
وزو کیسه سود بردوختم
این کیسه را ارزان و به دیناری به تو میفروشم که از آن سودها کردهام.
چو وقت آید این را که داری بهرنج
به ده بازخرم زهی کان گنج
این را که رنج نگهداریاش میکشی، وقتش که برسد به ده برابر میخرم.
بپرسید عطار کاین را چه نام
بگفتا طبریک سخن شد تمام
عطار که نام آن را پرسید، به او گفت: «طبریک، همین»
ز دکان عطار چون بازگشت
به افسونگری کیمیاساز گشت
وقتی دکان عطار را ترک کرد به افسونگری خود را «کیمیاساز» معرفی کرد.
به دارالخلافه خبر باز داد
که اکسیرییی آمدهست اوستاد
به دربار خلیفه خبر داد که یک استاد اکسیری آمده است.
منم واصل کیمیا در نهفت
به گوهرشناسی کسم نیست جفت
من نهانی به کیمیا دست یافتهام و در گوهرشناسی همتا ندارم.
عملهای من چون درآید به کار
یکی ده کند ده صد و صد هزار
به کارگیری فنهای من، یک را ده میکند، ده را صد و صد را هزار.
درستی صدم داد باید نخست
که گردد هزار از من آن صد درست
ابتدا صد سکه تمام لازم دارم که با کیمیای من از آن صد سکه، هزار سکه به دست آید.
همان استواران مردم شناس
به من برگمارند و دارند پاس
و راستگویان مردمشناس بر من برگمارند و پاس دهند [ببیند که راست میگویم یا نه]
گر آید ز من دستکاری شگرف
نیارند با من در این کار حرف
اگر این هنر شگرف از من ساخته شد ایرادی بر من نگیرند.
وگر خواهم از راستی درگذشت
ز من خون و سر وز شما تیغ و تشت
اگر خطا کردم و این ادعای من، راست از کار در نیامد این سر من و این تیغ و شمشیر شما!
خلیفه چو اکسیر سازی شنید
به عشوه زری داد و زرقی خرید
هنگامی که نام کیمیاگری را شنید فریب خورد؛ زر داد و فریبی را خرید!
به افسون روباهی آن شیرمرد
زر پخته را بر می خام خورد
آن شیرمرد با افسون و حیله روباهی سکهها را گرفت و خرج تفریح و می خام کرد.
چو ده گانهای ماند ازان زر به جای
در آن دستکاری بیفشرد پای
وقتی که ده تا از سکهها باقی ماند آمد که هنر خود را نشان دهد
یکی کورهای ساخت چون زرگران
ز هر دارویی کرد چیزی در آن
کورهای ساخت شبیه کوره زرگرها که از هر دارویی چیزی در آن ریخت
فرستاد در شهر بالا و پست
طبریک طلب کرد و نامد به دست
افراد را فرستاد که در شهر بگردند و «طبریک» بیابند اما به دست نیامد.
هم آخر رقیبان آن کارگاه
به عطار پیشینه بردند راه
دست آخر نگهبانان آن کارگاه به عطار نامبرده رسیدند.
گِل سرخ او را به دینار زرد
خریدند و بردند نزدیک مرد
گِل سرخ او را با طلا خریدند و به نزد مرد خراسانی بردند.
خراسانی آن مهرهها کرد خرد
نمود آشکارا یکی دستبرد
خراسانی آن مهرهها را سایید و خرد کرد و یک دستبرد نشان داد
به کوره درافکند و آتش دمید
به جا ماند زر وآن دگرها رمید
در کوره ریخت و آتش دمید و از آن داروها و چیزهای دیگر فقط زر و طلا به جا ماند
سبیکه فرو ریخت در نای تنگ
برآمد زر سرخ یاقوت رنگ
گداخته در نای تنگ فرو ریخت و زر یاقوت رنگ پدیدار شد.
به گوش خلیفه رسید این سخن
که نقد نو آمد ز کان کهن
به گوش خلیفه رسید که از یک معدن قدیمی گنج نوی پیدا شده است.(یعنی از فن کیمیا)
زری دید با سود همره شده
در آن کدخدایی یکی ده شده
زری دید که سود شده و از آن بزرگی و کدخدایی ده برابر شده است.
به امید گنجی چنان گوهری
بسی کرد با او نوازشگری
به امید و طمع گنجی چنان ارزشمند با آن مرد خراسانی بسیار لطف کرد.
از آن مغربی زر مصری عیار
فرستاد نزدیک او ده هزار
از سکههای مغربی که از طلای مصری بود برای او دههزار سکه فرستاد.
که این را به کار آور ای نیکرای
که من حق آن با تو آرم به جای
که این را به کار ببر (و دهبرابر کن) که من مزد تو را میدهم و جبران میکنم.
کشند استواران ما از تو دست
که نزدیک ما استواریت هست
استواران و راستیآزمایان ما مزاحم تو نمیشوند زیرا درستکاری تو بر ما ثابت شده است.
دران آزمایش چو چُست آمدی
به میزان معنی درست آمدی
چون در آن آزمایش، سربلند بیرون آمد و به یک معنی، خود را درستکار نشان داد،
خراسانی آن گنج بستد به ناز
چو هندو کمر بست بر ترکتاز
خراسانی آن گنج را به ناز گرفت و همچون یک هندو، کمر به تاراج بست.
گریزان ره خانه را پی گرفت
شبی چند با عاملان می گرفت
به سرعت راه خانه را در پیش گرفت و چند شب با کارگزارانِ شاه بادهگساری کرد.
بخفت و به خفتن بخسباندشان
چو برخاست بر خاک بنشاندشان
خود را به خواب زد و آنها را خواباند؛ و چون برخاست، به خاکشان نشاند
ستوران تازی غلامان کار
به اندازه بخرید و بر بست بار
به اندازه کافی اسبهای تازی و غلام خریداری کرد و بار خود را بست.
به راهی که دیده نشانش ندید
چنان شد که کس در جهانش ندید
به راهی که کسی از آن نشانی نداشت، چنان رفت که در جهان هیچکس ندیده بود.
خلیفه چو آگاه شد زین فریب
که برد آن خراسانی آن زر و زیب
هنگامی که خلیفه آگاه
شد که آن خراسانی زر و زیور را با فریب برده است،
حدیث طبریک به یاد آمدش
جز آن هر چه بشنید باد آمدش
به یاد ماجرای طبریک افتاد و برایش بجز آن، هرچه میشنید بی ارزش مینمود.
خبر بازجست از طبریک فروش
بخندید کان طنزش آمد به گوش
از طبریکفروش ماجرا را بازجست و وقتی شنید به این طنز خندید.
طبریک چو تصحیف سازد دبیر
بیاموز معنی و معنیش گیر
نگارنده که طبریک را تصحیف کرد، معنی آنرا بگیر و بیاموز.
هر افسون کز افسونگری بشنوی
نگر تا به افسون او نگروی
هر افسون که از هر افسونگر میشنوی، زنهار که فریب نخوری.
در این داوری هیچکس دم نزد
که در بازی کیمیا کم نزد
چون در کار کیمیاگری سستی نکرده بود، کسی از آن سخنی به میان نیاورد!
سکندر به یونان خبردار شد
که بر گنج زر ماریه مار شد
اسکندر در یونان شنید که ماریه بر گنج، مار شده
است.
به شه باز گفتند کان ماده شیر
به صید افکنی گشت خواهد دلیر
به شاه خبر دادند که
آن مادهشیر به گستردنِ دام دلیر خواهد شد.
زنی کاردانست و سامان شناس
نداند کسی سیم او را قیاس
زنی کاردان و سامان شناس است و کسی در ثروت همپای او نیست.
ز پوشیده گنجی خبر داشتهست
به آن گنج گیتی بینباشتهست
از یک گنج نهان خبر داشته و با آن گنج، دنیا را خریده است.
به افسونگری سنگ را زر کند
صدف ریزه را لؤلؤ تر کند
با افسونگری سنگ را زر میکند، و صدفریزه را مروارید درخشان.
از آن بیشتر گنج زر ساختهست
که قارون به خاک اندر انداختهست
گنج او از گنجی که قارون در زیر زمین انداخت، بیشتر است.
گرش سر نبرد سر تیغ شاه
جهان زود گیرد به گنج و سپاه
اگر تیغ شاه سر او را نبرد، بزودی جهان را با گنج و سپاه میگیرد.
سپاه آورد دشمنان را به رنج
سپاهی نگردد مگر گرد گنج
سپاه است که دشمن را از پا درمیآورد؛ و سپاه در پی چیزی نیست جز گنج.
به آزار او شه شتابنده گشت
ز گرمی چو خورشید تابنده گشت
شاه آهنگ جنگ او کرد و از خشم همچون خورشید تابان شد.
به تدبیر آن شد کزان جان پاک
به تدبیر دشمن برآرد هلاک
[شاه] بر آن شد که با تجویز دشمن جان پاک او را بگیرد. («تدبیر» در لغتنامه دهخدا به معنی مشورت و تجویز نیز آمده است. این معنی، با مصرع دوم سازگار میباشد.)
چو از آتش خشم شاهنشهی
به دُستورِ دانا رسید آگهی
همینکه از آتش خشم شاهنشاه خبر به وزیر دانا رسید،
بسیچید بر خدمت شهریار
بسی چربی آورد با او به کار
به خدمت شهریار شتافت و با او چرب زبانی به کار آورد:
که آن زن زنی پارسا گوهرست
جهانجوی را کمترین چاکرست
که آن زن گوهرش پارسایی است و در برابر تو، کوچکترین چاکر.
کمر بستهٔ توست در ملک شام
به گوهر کنیز و به خدمت غلام
او در سرزمین شام کمربسته توست و در گنج و خدمتگزاری بندهٔ تو.
بسی گشت چون چاکران گرد من
به چندین هنر گشت شاگرد من
چون چاکران، بسیار گرد من چرخید و در چندین هنر شاگردی کرد.
منش دل به دانش برافروختم
نهانی در او چیزی آموختم
دل او را به دانش روشن کردم و نهانی چیزی آموختم.
که چندان به دست آرد از برگ و ساز
که گردد ز خلق جهان بی نیاز
چندان ساز و برگ به دست بیاورد که از مردم جهان بینیاز شود.
بر او طالعی دیدم آراسته
خبر داده از گنج و از خواسته
در او طالعی بلند دیدم که از گنج و آرزوهایش خبر میداد.
جز او هرکه این صنعت آرد به کار
جوی نارد از گنج او در شمار
هرکس جز او این هنر را به کار گیرد، یک جُو گنج هم به دست نمیآورد.
به هشیاری طالع مال سنج
بجز ماریه کس نشد مارِ گنج
به یاری بخت بلند، کسی جز ماریه، مار گنج نشد.
کنون کان کفایت به دست آمدش
به جای نیاکان نشست آمدش
اکنون که به کفایت دست یافته، بر جای نیاکان خود نشسته است.
چو شه پوزش رای دُستور یافت
دل خویش از آن داوری دور یافت
شاه که از دلیل نظر وزیر آگاه شد، از انجام کار دوی جُست.
چو دُستور گرد از دل شه ربود
سوی ماریه کس فرستاد زود
پس از آنکه وزیر دل شاه را نرم کرد، به سرعت کسی را به سوی ماریه فرستاد.
بفرمود تا عذر شاه آورد
همان قاصدی سر به راه آورد
فرمان داد تا از شاه پوزش بخواهد و پیکی روانه کند.
زن کاردان چون شنید این سخن
گشاد از زر تازه گنج کهن
زن باهوش، با شنیدن این سخن، زر تازه را از گنج کهن جدا کرد.
فرستادهای را برآراست کار
فرستاد گنجی سوی شهریار
فرستادهای را آماده کرد و گنجی برای پادشاه فرستاد که،
که چندین ترازوی گنجینهسنج
به یکجای چندان ندیدهست گنج
چند ترازویِ سنجش گنچ، یکجا چنان گنجی ندیده بود.
چو بر گنج دادن دلش راه برد
هلاک از خود و کینه از شاه برد
چون دلش راضی به دادن گنج شد، هم خودش از مرگ رهایی یافت و هم کینه شاه را از میان برد.
درم دادن آتش کِشد کینه را
نشانَد ز دل خشم دیرینه را
دادن درم، کینه را میسوزاند و خشم دیرینه را فرومینشاند.