گنجور

بخش ۹ - اندر قول هشتم- اندر هیولی

چو ثابت کردیم که صنعت مر نفس راست و پذیرنده صنعت هیولی است، سخن سپس از اثبات نفس بر هیولی (واجب) آمد گفتن. و هیولی نخستین آن است که مر صورت های نخستین را که آن طول و عرض و عمق است، او برگرفته (است.) و گروهی از حکما گفته اند که هیولی جوهری قدیم است و صورت مر او را به منزلت عرض است، و ما اندر قولی که اندر جسم گفتیم، از این معنی طرفی یاد کردیم (پیش از این) و بیان کردیم که صورت به جوهریت اولی تر است از هیولی، از بهر آنکه فعل از صورت همی آید نه از هیولی و صورت مر این مرکب را که جسم است حد کننده است و پدید آرنده اوست مر هیولی را و مر هیولی اولی بی صورت ناموجود است و صورت بی هیولی اندر نفس موجود است به مجرد خویش و هیولی فعل پذیر است و صورت مر هیولی را از حال او گرداننده است، پس آنکه او گرداننده حال است به جوهریت سزاوارتر باشد از آنچه او حال پذیرد، پس جسم جوهری است فعل پذیر و محسوس و نفس جوهری است فاعل و معقول و جسم مرکب است از هیولی و صورت. و چو نفس معدن صورت هاست، پیدا شد که مر هیولی را این صورت های نخستین که جسمیت جسم بدان است نفس داده است که او صورتی آراسته است از بهر پدید آوردن صورت های دیگر اندر صنعت عالم و موالید (او به تقدیر باری- سبحانه-. مسخر بودن جسم مر نفس را بدانچه از او) مر صورت های جزوی (را همی پدید آرد اندر موالید و)پذیرفته است اندر امهات (و به) تصرف نفس اندر او از حال به حال همی (گردد، گواهی) همی دهد بر خویشتن که او- که جسم است- مر این صورت های نخستین را- که طول و عرض و عمق است- نیز از نفس یافته است و مر هیولی را بدین صورت ها از حال نامحسوسی به حال محسوسی نفس آروده است به تدبیر (باری)- سبحانه- که مبدل عقل و نفس اوست- جل و تعالی عن صفات المبدعات و المخلوقات-. پس گوییم که آنچه نفس و عثل مر او را نپذیرد، مر او را وجود نباشد، و عقل مر چیز را به صورت شناسد و آنچه مر او را صورتی نباشد، عقل مر او را ثابت نکند، و هیولی بی صورت صورتی ندارد، پس مر او را وجود نیست و مر صورت را بی هیولی اندر عقل وجود است. پس پیدا شد که صورت معروف کننده هیولی است از مجهولی او و مادت مطلق اندر وهم آینده نیست، مگر که نفس به یاری عقل (از نخست) مر او را به میانجی (صورت) ثابت کند، آن گه مر صورت را به وهم از او برآهنجد و مجهولی ثابت کندش (بی آن صورت و صورت را به هم آرد و او را به مجردی ثابت کندش.)

فصل

اصحاب هیولی چو ایران شهری و محمد زکریای رازی و جز (از) ایشان گفتند که هیولی جوهری قدیم است. و محمد زکریا پنچ قدیم ثابت کرده است: یکی هیولی و دیگر زمان و سه دیگر مکان و چهارم نفس و پنجم باری- سبحانه-، و تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا. (او گفته است که هیولی مطلق جزوها بوده است نامتجزی، چنانکه مر هر یکی را از او عظمی بوده است، از بهر آنکه آن جزوها که مر هر یکی را از او عظمی نباشد، به فراز آمدن آن چیزی نباشد که مر او را عظم باشد، و نیز مر هر جزوی را از او عظمی روا نباشد کز آن خردتر عظمی روا باشد که باشد، چه اگر مر جزو هیولی را جزو باشد، او خود جسم مرکب باشد، نه هیولی مبسوط باشد و هیولی که مر جسم را مادت است مبسوط است. پس گفته است اندر قول اندر هیولی که ترکیب اجسام از آن اجزای نامتجزی است و گشاده شدن ترکیب اجسام عالم سوی آن جزو باشد به آخر کار عالم و هیولی مطلق آن است.)

(و گفته است: و قدیم است، از بهر آنکه روا نیست که چیزی قایم به ذات چیز که جسم است باشد و از چیزی موجود شود که عقل مر این سخن را نپذیرد. و گفته است: از آن جزوهای هیولی آنچه سخت فراز آمده است از او، جوهر زمین آمده است و آنچه گشاده تر فراز آمده است از او، جوهر آب آمده است و آنچه از او نیز گشاده تر فراز آمده است، جوهر هوا آمده است و آنچه از جوهر هوا گشاده تر فراز آمده است، جوهر آتش آمده است. و گفته است که از آب آنچه فراز هم تر آید از آنکه هست، زمین گردد و از او آنچه گشاده تر از آن شود که جوهر اوست، هوا گردد و از جوهر هوا آنچه فراز هم تر از ان شود که هست، آب گردد و آنچه گشاده تر از آن شود که هست، آتش گردد. آن گاه بدین سبب است که چو مر آهن را به سنگ برزنند، آتش پدید آید، از بهر آنکه هوا که به میان سنگ و آهن اندر است همی گشاده و دریده شود و نادان همی پندارد که از سنگ و آهن همی آتش پدید آید. و اگر از سنگ و آهن آتش بودی، مر آهن و سنگ را هم چو خویشتن گرم و روشن کردی، از بهر آنکه خاصیت آتش آن است که چیز را کاندر او باشد، به حال خویش گرداند.)

(آن گاه گفته است که ترکیب جرم فلک هم از آن جزوهای هیولی است، و لیکن آن ترکیب به خلاف این ترکیب است. و دلیل بر درستب این قول آن است که مر فلک را حرکت نه سوی میانه عالم است و نه سوی حاشیت عالم است، از بهر آنکه جسم او سخت فراز آمده نیست چو جوهر زمین تا مر جای تنگ را بجوید- چنانکه زمین جسته است- و نیز سخت گشاده نیست چو جوهر آتش و جوهر هوا تا از جای تنگ بگریزد کاندر او نگنجد، و حرکت مستقیم جز بر این دو جهت نیست و علت این دو حرکت از این دو است که گفتیم که مر جرم طبیعی را از حرکت طبیعی چاره نیست، پس چو مر فلک را ترکیب جز این دو ترکیب بود، چو بجنبد حرکت او به استدارت آید و تا این ترکیب با اوست حرکت او هم چنین آید، از بهر آنکه مر او را جایی از جای دیگر درخوردتر نیست، چنانکه مر جرم سخت را جای تنگ درخورد است و مر جرم گشاده را جای گشاده درخورد است. آن گاه گفته است که چگونگی های اجسام از گرانی و سبکی و تاریکی و روشنی و جز آن، به سبب اندکی خلا و بیشتری آن است که هیولی آمیخته است، تا چیزی سبک است و چیزی گران است و چیزی روشن است و چیزی تاریک است، از بهر آنکه چگونگی عرض است و عرض محمول باشد بر جوهر و جوهر هیولی است.)

(این جمله که یاد کردیم، مغز سخن محمد زکریای رازی است اندر هیولی. و برهان کرده است محمد زکریا بر آنکه هیولی قدیم است و روا نیست که چیزی پدید آید نه از چیزی، بدانچه گفته است: ابداع- اعنی چیزی کردن نه از چیزی- به مقصود کننده چیزی نزدیک تر است از ترکیب. یعنی اگر خدای مردم را ابداع کردی تمام به یک بار، مقصود او زودتر از آن به حاصل شدی که به مهل مر او را همی ترکیب کند، و این مقدمه است. آن گاه گوید که صانع حکیم از کاری که آن به مقصود او نزدیک تر باشد، سوی کاری که آن از مقصود او دورتر باشد میل نکند، مگر آن گاه که از وجه آسان تر و نزدیک تر متعذر باشد، و این دیگر مقدمه است. آن گاه گوید: نتیجه از این دو مقدمه آن آید که واجب آید که وجود چیزها از صانع عالم به ابداع باشدنه ترکیب. و چو ظاهر حال به خلاف این است و وجود چیزها به ترکیب است نه به ابداع، لازم آید که ابداع متعذر است، از بهر آنکه هیچ چیز از هیچ چیز اندر عالم همی پدید نیاید مگر به ترکیب از این امهات که اصل آن هیولی است. و گوید که اسقرای کلی برابر برهان باشد و چو هیچ چیز در عالم پدید نیاید مگر از چیزی دیگر، واجب آید که پدید آمدن طبایع از چیزی بوده است که آن چیز قدیم بوده است و آن هیولی بوده است، پس هیولی قدیم است و همیشه بوده است و لیکن مرکب نبوده است، بل که گشاده بوده است. و دلیل بر درستی این قول آن است که گوید که چو اصل جسم یک چیز است که آن هیولی است و اندر این جسم کلی که عالم است جزوهای هیولی بر یکدیگر اوفتاده است و بعضی از جسم برتر است و بعضی فروتر است، این حال دلیل است بر آنکه هیولی مقهور نبوده است پیش از ترکیب عالم، و چو مقهور نبوده است و قهرش به ترکیب اوفتاده است، گشاده بوده است پیش از ترکیب و به آخر کار که عالم برخیزد، هیولی هم چنانکه بوده است گشاده شود و همیشه گشاده بماند. و نیز گفته است که اثبات صانع قدیم بر ما بدان واجب است که مصنوع ظاهر است، پس دانستیم که صانع او پیش از او بوده است و مصنوع هیولی است مصور، پس چرا صانع پیش از مصنوع به دلالت مصنوع ثابت شد و هیولی پیش از مصنوع به دلالت مصنوع که بر هیولی است ثابت نشد؟ و چو جسم مصنوع است از چیزی به قهر قاهری، هم چنانکه قاهر قدیم ثابت است پیش از قهر آنچه قهر بر او افتاده است، نیز واجب است که قدیم باشد و ثابت باشد پیش از قهر و آن هیولی باشد، پس هیولی قدیم است. این جمله قول این فیلسوف است اندر قدیمت هیولی.)

و قول ما اندر این معنی آن است که گوییم: این اعتقادی فاسد است و بنیادی سست و نااستوار و قاعده ای ضعیف (است،) به دو سبب: (یکی بدان سبب) که خلاف قول خدای است و آنچه از گفتارها به خلاف قول خدای باشد، آفرینش که آن فعل خدای است بر درستی آن گواهی ندهد و قولی را که آفرینش بر درستی آن گواه نباشد عقل نپذیرد، و دیگر بدان سبب که بعضی از این دعوی ها که این مرد کرده است، مر دیگر بعض های (خویش) را (همی) باطل کند.

و این اعتقاد به خلاف قول خدای از آن است که خدای تعالی مر خویشتن را (همی) پدید آرنده آسمان و زمین گوید به ابداع، نه از چیزی، بدین قول (، قوله): « بدیع السموت و الارض » و دیگر جای همی گوید (مردمان را نه از چیزی آفریدم،) بدین قول (، قوله): « ام خلقوا من غیر شی ام هم الخلقون » و هر که مر قول خدای را- سبحانه- که به میانجی (محمد) مصطفی (ص) به خلق رسید رد کند، مر قول خویش را رد کرده باشد، (از بهر آنکه هر که مر قول پیغامبر خدای را به قول خویش رد کند، پیغامبری مر خویشتن را دعوی کرده باشد پس منکر شدن او مر رسالت را مقر آمدن او باشد بدان، و چو انکار او مر نبوت را اقرار او باشد بدان، اصل نبوت به اقرار او ثابت باشد و چو نبوت ثابت شد، آن کس که خلق به جملگی اندر طاعت و عصیان او به دو بهره شدند- و صلاح یک بهره از طاعت او بدیشان پیوست و فساد اندر دیگر بهره اندر عصیان او پدید آمد به کشتن و فروختن) و بیشتر از خلق بر احکام و مثال های او قرار گرفتند و راست گویان و کم آزاران و حلال خواران و امینان و بی خیانتان متابعان اویند- به نبوت که آن ثابت است سزاوارتر از آن کس باشد که جز بدفعلان و مستحیلان و فتنه جویان و دروغ زنان و خاینان و مفسدان و بی قولان مر او را نپذیرند. پس دین حق و گفتار راست آن است که گوییم: خدای یکی است و هر چه جز هویت اوست همه آفریده اوست، هیولی با صورت جفت کرده اوست نه از چیزی البته، مبدع حق است و ابداع مر او راست و خالق است و خلق تقدیر اوست، و صنع او بر دو روی است: یکی پدید آوردن چیزی که چیزها از او آید و آن جسم است نه از چیزی، و دیگر تقدیر کردن چیزها چو موالید از چیزی که آن جسم است، هم چنانکه دو گونه خلق مر او راست: یکی لطیف و زنده به ذات خویش چو نفس، و دیگر کثیف و زنده شونده بدانچه او به ذات خویش زنده است چو جسم. و اکنون به بیان و برهان این قول مشغول شویم و به حجت های اقناعی و برهان های عقلی و دلیل های علمی درست کنیم (فساد) اعتقاد پسر زکریا (و نا استواری بنیاد قول و سستی قاعده سخن او. بتوفیق الله تعالی.)

(گوییم که محمد زکزیای رازی دعوی کرده است که هیولی قدیم است و آن جزوها بوده است به غایت خردی و بی هیچ ترکیبی، و باری- سبحانه- مر اجسام عالم را از آن جزوها مرکب کرده است به پنچ ترکیب از خاک و آب و هوا و آتش و فلک، و همی گوید: از اجسام آنچه سخت تر است تاریک تر است و ترکیب همه اجسام از اجزای هیولی است با جزوهای خلا- یعنی مکان مطلق- و اندر ترکیب خاک جزوهای هیولی بیشتر از آن است که اندر ترکیب آب است و جزوهای خلا اندر خاک کمتر است و اندر آب بیشتر است و از آن است که آب سبکتر از خاک است و آب نرم و روشن است و خاک سخت و تاریک است، و هم چنین به ترتیب جزوهای هیولی اندر آب بیشتر از آن است که اندر هواست و جزوهای خلا اندر هوا بیشتر از آن است که اندر آب است و جزوهای هیولی اندر هوا بیشتر از آن است که اندر آتش است و جزوهای خلا اندر آتش بیشتر از آن است که اندر هواست، و تفاوتی که هست میان این اجسام اندر سبکی و گرانی و روشنی و تیرگی، به سبب تفاوت اجزای این دو جوهر است اندر ترکیب ایشان. این دعوی های خصم ماست که یاد کردیم.)

(و ما گوییم: اندر رد این قول که دعوی این مرد است بدانچه همی گوید: هیولی قدیم است، همی رد کند مر دیگر دعوی او را که همی کند بدانچه همی گوید: این اعراض اندر هیولی به سبب این ترکیب آمده است. از بهر آنکه قدیم آن باشد که زمان او متناهی باشد و اگر زمان هیولی اندر بی ترکیبی نامتناهی بودی سپری نشدی و اگر آن زمان بر وی برنگذشتی به ترکیب نرسیدی و چاره ای نیست از آنکه اول زمان ترکیب هیولی آخر زمان بی ترکیبی او بود، پس زمان بی ترکیبی او بی نهایت نبود، بل که نهایت زمان بی ترکیبی او آن ساعت بود که آغاز ترکیب او اندر آن بود. و اگر زمان بی ترکیبی هیولی را آغاز نبودی، به انجام نرسیدی، از بهر آنکه زمان به اقرار محمد زکریا مدت است و مدت کشیدگی باشد و کشیدگی اگر از آغازی نرود، به انجامی نرسد. و چو مدت بی ترکیبی هیولی به اقرار خصم ما سپری شد، این سخن دلیل است بر آنکه مر آن مدت را آغازی بود. پس مر زمان هیولی را آغاز و انجام بود، و آنچه مر او را آغاز و انجام زمانی باشد. محدث باشد، پس هیولی به اقرار محمد زکریا محدث است. و درست کردیم که بعضی از دعوی او را که آن ترکیب پذیرفتن هیولی است پس از بی ترکیبی و سپری شدن زمان بی ترکیبی اوست، همی باطل کند مر بعضی از دعاوی او را که همی گوید: هیولی قدیم است، یعنی مر زمان او را آغاز و انجام نیست. پس گوییم که اگر قول این مرد بدانچه گفت: هیولی قدیم است- و قدیم آن باشد که مر زمان او را نهایت نباشد- درست است، این تراکیب و این اعراض محدث نه بر هیولی است و هیولی بر حال خویش است گشاده و بی ترکیب و زمان او سپری نشده است. و اگر قول این مرد بدانچه گفت: مر اعراض و تراکیب را هیولی برگرفته است، درست است، پس هیولی محدث است که مر حوادث را برگرفته است و زمان آن حال که مر او را پیش از ترکیب بود بر او گذشته است و زمان این حال که دارد بر او همی گذرد. پس ظاهر کردیم سوی عقلا که این دعوی که این مرد کرده است اندر قدیمی هیولی و گذشتگی زمان او، متناقض است و متناقض دروغ باشد و مشاهدات عالم مر آن را گواهی ندهند.)

(و اما سخن ما اندر رد آن قول که این مرد گفته است که گرانی و سبکی و تاریکی و روشنی و دیگر اعراض که اندر اجسام است به سبب آن تفاوت است که هست اندر تراکیب اجسام از اجزای هیولی و جوهر خلا، آن است که گوییم: به دعوی این مرد هر جسمی که آن گران تر است، اندر او اجزای هیولی بیشتر است و جوهر خلا اندر او کمتر است، و همی گوید که جستن خاک- که اندر او جوهر خلا کمتر است- مر این جای تنگ را که میانة عالم است بدین سبب است، و علت تاریکی جسم را همی کمتری اجزای خلا نهد اندر او- چنانکه ما مر قول این مرد را یاد کردیم پیش از این که همی گوید: چو مر آهن را به سنگ برزنند از آن زخم همی گشاده شود و خلا بدان جایگه بیشتر شود و روشنی آتش بدان جای همی از آن پدید آید-، و اگر این قاعده استوار بودی که ترکیب همه مکونات از اجزای هیولی و جوهر خلا بودی، واجب آمدی که هر چه گران و سخت است تاریک بودی و هر چه سبک و نرم است روشن بودی، و لیکن مشاهدت عالم بر درستی این قول همی گواهی ندهند، از بهر آنکه سیماب از خاک گران تر است و لیکن از او روشن تر است و نرم تر است، و اگر ما پاره ای بلور و پاره ای شبه را بساییم تا به مساحت هر دو به یک اندازه شوند، بلور از شبه سخت تر و روشن تر و گران تر باشد، و به قول این مرد گرانی و تیرگی و سختی از هیولی است و سبکی و روشنی و نرمی از جوهر خلاست، پس بدانچه بلور گران تر از شبه است، واجب آید که اندر بلور اجزای هیولی بیشتر از آن است که اندر شبه است و بدانچه شبه تاریک است، واجب آید که اندر شبه اجزای هیولی بیشتر از آن است که اندر بلور است و این محال باشد، و نیز بدانچه بلور روشن تر است از شبه، واجب آید که اجزای خلا اندر بلور بیشتر از آن است که اندر شبه است و لیکن بدانچه شبه سبک تر از بلور است، واجب آید که اندر شبه اجزای خلا بیشتر از آن است که اندر بلور است و این نیز محال باشد، و قاعده ای که آن مر بازجوینده را از آن بر محال دلیلی کند، محال باشد. پس ظاهر کردیم که قاعده سخن این مرد به گزاف و سست است.)

(و اگر متابعان محمد زکریا گویند که او این سخن اندر اجسام چهارگانه گفته است نه اندر موالید،) جواب ما مر ایشان را آن است که گوییم: این مرد همی گوید: جز اجزای هیولی و خلا چیزی نیست که جسم از آن (مرکب شده) است، و طبایع که اجسام نام طبایعی بدو یافته است، گرمی و سردی و تری و خشکی است که فعل مر این صورت ها راست- چنانکه پیش از این (اندر این کتاب) یاد کردیم- و چو (این مرد مر این) اصول را منکر است و همی گوید که (این اصول چیزی نیست مگر آمیزش) اجزای هیولی با (خلا، پس) مر دیگر اعراض را هم این گفته باشد. و همین اعراض که اندر امهات است اندر موالید رونده است، با این قیاس که گفته است: اندر امهات (نیز) مستمر نیست، از بهر آنکه اگر آتش مر این گرم و سوزنده را همی گوید که به هیزم اندر آویزنده است، این تیره تر است از هوا، نبینی که (این آتش) همی حجاب کند مر دیدار را و هوا مر دیدار را حجاب کننده نیست؟ و هوا روشن تر ازآب نیست، از بهر آنکه از اصل مر این هر دو جوهر (را) خود نور نیست، بل (که هر دو) نورپذیرانند و آب مر نور را پذیرنده تر است از هوا، نبینی که نور از آب همی بازگردد و مر چیز دیگر را همی روشن (کند) و هو ا مر نور را همی نپذیرد مگر انکه مر صورت ها را به میانجی نور بنماید؟ و اگر به نام آتش مر آتش اثیر را همی خواهد که برتر از هواست، (آن) آتش نه گرم است و نه روشن. اما دلیل بر آنکه آن آتش گرم نیست، آن است که او مر کره هوا و آب و زمین را گرد گرفته است و مساحت او بسیار است و هیچ گرمی از آن همی به زمین نرسد و گرمی آفتاب که او از کره آتش به مسافتی بسیار برتر است اینجا رسیده است و اهل علم هندسه دانند که هر چند کره آفتاب عظیم است، اگر مر کره اثیر را جمع کنند، بسیار بارها بزرگ تر از کره آفتاب (آید) به مساحت، پس چگونه روا باشد کز آفتاب کو به مساحت کمتر است از آتش اثیر چندین گرمی همی به عالم رسد، وز اثیر که همیشه گرد عالم گرفته است گرمی (همی) به ما نرسد و سرماهای صعب زیر او به جای های معلوم ثابت است؟ و نیز دلیل برآنکه آتش اثیر گرم نیست، آن است که روشن نیست و هر چه مر او را روشنایی نیست از آتش، گرمی ندارد. و دلیل برآنکه (آتش) اثیر روشن نیست آن است که مر روشنایی های ستارگان خرد را حجاب نکند و مافلک را به رای العین تاریک همی نبینیم و زمین را تاریک همی بینیم، پس آتشی که مر (او را) به نزدیک او جسمی باشد- و آن آسمان است- و فرود از او (نیز) جسمی باشد- و آن زمین است- و او نه مر آن جسم را روشن کند که به نزدیک اوست (و) نه مر این جسم را کز او دور است، مر او را روشنایی نباشد. و چو درست کردیم که مر آتش اثیر را روشنی و گرمی نیست، قول این مرد که گفت: ترکیب آتش از اجزای هیولی و جوهر خلاست و جوهر خلا اندر او بیشتر از آن است که اندر جوهر هواست، باطل باشد . هر قولی که اعیان عالم بر درستی آن گوایی ندهند، دروغ باشد.

فصل

(گوییم که اندر قول این مرد که همی گوید: ترکیب اجسام از اجزای هیولی و جوهر خلاست، تناقض بر او پوشیده شده است با بزرگی و پیدایی او. و تناقض اندر این سخن بدان روی است که چو همی گوید: مر جسم را اجزای هیولی اصل است و روا نیست که پدید آمدن جسم نه از چیزی باشد، و مر هیولی را اجزای نامتجزی همی نهد بی هیچ ترکیب و اقرار همی کند که آن اجزا هر چند نامتجزی است چنان نیست که مر هر جزوی را از آن هیچ بزرگی نیست، از بهر آنکه مر جسم را عظم است و روا نباشد که از آن اجزای بی هیچ عظمی چیزی آید که مر او را عظم باشد، و چو مقر است که هر جزوی را از آن اجزای نامتجزی عظمی است، این از او اقرار باشد که هر جزوی از آن به ذات خویش اندر مکانی است، و چو مر جسم را ترکیب از آن اجزا باشد که هر یکی از آن اندر مکانی است، آن جسم که از آن اجزای ترکیب یابد، به جملگی خویش اندر آن مکان های خود باشد که اجزای او اندر آن بودند و اکنون اندر جملگی آن است، و شکی نیست اندر آن که مر جسم را به یک مکان بیش حاجت نیست، پس باز چرا همی گوید که جسم اندر خلاست؟ و این چنان باشد که مکان اندر مکان باشد و هر کسی داند که مکان را به مکان حاجت نیست. پس قول او که همی گوید: مر اجسام عالم را ترکیب از اجزای هیولی و جوهر خلاست، متناقض است، از بهر آنکه آن جزو نامتجزی که او همی گوید آن هیولی است، چیزی نیست مگر متمکن اندر مکانی، پس اگر این جزو که او خود با خلا یک چیز بود با خلا نیامیخته است، واجب آید که دو خلا باشند با یکدیگر آمیخته، و اگر اندر یکدیگر آمیزند و یک چیز شوند، پس ایشان خلا نباشند که اجسام باشند، از بهر آنکه آمیختن و مجاورت و مخالطت مر اجسام راست با یکدیگر اندر خلا و چو خلا به دعوی او مکان است و جسم با جسم اندر خلا آمیزنده است و روا نیست که خلا جسم باشد، روا نباشد که خلا با خلا بیامیزد.)

(و این غلط مر این مرد را و دیگر کسان را که خلا را جوهری ثابت گفته اند بدان افتاده است که مر هیولی را اجزای مکان گیر نهاده اند و مر آن خلا را که گفته اند که جزو هیولی اندر اوست، مکان جزوی گفتند و مر آن مکان را که جسم مرکب اندر اوست، مکان مطلق کلی گفتند تا قولشان چنان آمد که خلا اندر خلاست، و هر کسی داند که مکان را به مکان حاجت نیست. حاجنمند مکان متمکن است نه مکان، و چو اندر مکان سخن گوییم اندر این کتاب، استقصا اندر آن به واجبی بکنیم.)

(و اکنون گوییم که آن جزو نامتجزی که او به نزدیک این مرد هیولی است، به اقرار این مرد عظمی دارد، و آنچه مر او را عظمی باشد مکان گیر باشد، مکان نباشد، بل که مکان از او تهی شونده باشد و مکان دیگر از او پرشونده باشد. پس اگر عظم آن جزو، خود مکان اوست و آن جزو چیزی نیست مگر عظمی بی جزو، واجب آید که آن جزو خود مکانی باشد نه مکان گیری، و این متناقض باشد. مگر گوید که آن جزو نامتجزی را به دو مکان حاجت است: یکی آنکه ذات او اندر آن است و آن مکان هرگز از او خالی نشود، و دیگر آنکه به گرد آن جزو اندر آمده است، و محال است قول آن کس که گوید: بل جزو را به دو مکان حاجت است. و نیز گوییم که اگر اجسام عالم چیزی نیستند مگر اجزای هیولی با جوهر خلا آمیخته، روا نباشد که جسمی مر جسمی را ضد باشد چنانکه آب و آتش هستند ضدان، از بهر آنکه به دعوی این مرد اندر جوهر آتش که او روشن و سبک است، جوهر خلا بیشتر از آن است که اندر جوهر آب است، و اندر جوهر آب اجزای هیولی بیشتر از آن است که اندر جوهر آتش است، پس این چنان باشد که همی گوید: اندر جوهر آتش جای تهی است بی جای گیر و جوهر آب جای گیر است، و شکی نیست اندر آنکه جای مر جای گیر را موافق است نه مخالف، پس واجب آمدی که چو مر آب را به آتش برریختندی، آتش مر اب را به خویشتن اندر کشیدی، چنانکه خلا مر جسم را همی به خویشتن اندر کشد، و چو حال ظاهر به میان این دو جوهر به خلاف این است که حکم این مرد بر آن است، ظاهر شد که آنچه او گفته است هذیانی بی برهان است چو طبایع اجسام مر او را منکر است، و قولی که اعیان عالم مر او را منکر شوند دروغ باشد.)

پس گوییم که صانع حکیم مر جوهر آتش را از دو طبع مخالف ترکیب کرده است نه از دو طبع ضد، و خلاف مر خلاف را پذیرنذه باشد و ضد از ضد گریزنده باشد و گرمی و خشکی مر یکدیگر را خلافند، از آن است ک هیک چیز شده اند و به یکدیگر اندر آویخته اند. و مر آب را نیز از دو طبع مخالف ترکیب کرده است که هر یکی از آن دو طبع که اندر آتش است خلاف است مر طبعی را که اندر آب است و ضد است مر آن دیگر طبع را که اندر آب است، (چنانکه گرمی که اندر آتش است خلاف است مرتری را که اندر آب است) و ضد است مر سردی را که اندر آب است و خشکی که اندر آتش(است) خلاف است مر سردی را که اندر آب است و ضد است مر تری را که اندر آب است، تا بدان طبایع خلافی آب از (آتش گرم همی شود و بدان طبایع ضدی آب از آتش همی گریزد و مقصود صانع حکیم به گرم شدن آب) و بر شدن او بدان گرمی از (مرکز عالم سوی حاشیت عالم) حاصل (همی) آید.

و اما سخن ما اندر آن قول که این مرد گفته است که دلیل بر آنکه اندر جوهر آتش اجزای هیولی کمتر است و خلا بیشتر است آن است که چو مر هوا را به سنگ و آهن بزنیم گشاده شود و آتش از او پدید آید، (آن است که) گوییم: اگر این قول درست است و آتش از هوا همی بدان پدید آید که ما به سنگ و آهن مر هوا را (همی) بدریم و گشاده کنیم، واجب آید که چو مر هوا را اندر پوستی کنیم و مر آن را سخت فرا افشاریم آب گردد، از بهر آنکه هوا به میان آب و آتش ایستاده است و مر هوا را به لطافت بر آب همان فضل است (که مر آتش را بر هوا،) و چو ما مر هوا را فروفشاریم و آب نگردد، روا نیست که گوییم که آتش اندر هوا همی از آن پدید آید که ما مر هوا گشاده کنیم و بردریمش با آنکه آن آتش کز میان سنگ و آهن همی پدید آید رنگین و حجاب کننده است مر دیدار را و آتش اثیر که این مرد همی گوید: مرکب است از هیولی و خلا، رنگین و حجاب کننده نیست. و اگر اثیر مانند آن آتش بودی که همی از آتش زنه پدید آید، همیشه همه زمین روشن و گرم بودی و ما مر این آفتاب و ستارگان را ندیدمانی. و اگر (از آن) آتش کز آتش زنه جهد، هوا گشاده شده بودی، نبایستی که حجاب کننده بودی مر دیدار ما را، از بهر آنکه هوا که از او بسته تر است به قول این مرد، حجاب همی نکند دیدار ما را،پس چرا (چو) گشاده تر شد، حجاب کرد؟ این قولی محال است. و چو آب بدانچه ما مر او را فرا افشاریم همی خاک نشود و نه از خاک بدانچه مر او را گشاده کنند و آب آید و نه هوا به فرافشردن (همی) آب شود، پیدا آمد که آتش از گشاده کردن هوا (همی) پدید نیاید، (قولی که استقرای کلی بر درستی آن گواهی ندهد، سست و بی معنی باشد.)

و ما گوییم که آتش اندر هوا از میان دو جسم چو سنگ و آهن و جز آن، (بدان) همی پدید آید که جوهر آتشی است به حد قوت از آنکه گرم و تر است و چو سنگ را اندر او به آهن برزنند، جزوی از هوا به میان ایشان گرفتار آید. بدان حرکت که آنجا پدید آید، گرمی آن جزو که (به) میان آن دو جسم ناگه گرفتار آید زیادت شود تا مر آن تری را که با آن جزو آمیخته است خشک کندو چو آن جزو گرم و خشک شود آتش گردد و اندر آویزد بدان تری ضعیف گشته که بر آن جزو باشد که هم پهلوی او باشد، و آن تری ضعیف چو هیزمی شود مر آن نطفه آتش را و رنگ سرخ بر آن آتش اندک به سبب تری همی پدید آید که آن آتش همی بدو اندر آویزد. نبینی که هر چند هیزم تر تر باشد آتش او سرخ تر باشد یا چو هیزم سخت تر باشد آتش او سیاه تر نماید و آتش چراغ کز بخار خشک اندر آویزد سپید باشد؟ پس آتش اثیر چو از هیچ بخاری اندر نیاویخته است، هیچ رنگ و روشنایی ندارد تا چو بخار خشک کز زمین برشود بدو رسد، (آتش اثیر بدو و اندر آویزد و با) او برهنجار (او دور برود و بسوزدش ، و چو اندر آن بخار آویزد) روشنایی دهد و عامه مردم پندار که ستاره همی برود.

و دلیل (بر آنکه هوا به حد قوت) آتش است، آن است که چو ما دم به آتش دمیم یا باد به آتش فروگذرد، آتش قوی تر شود، از بهر آنکه هوا همی بدین آتش که به حد فعل است آتش گردد و به حد فعل آید از قوت خویش. و اگر کسی گوید: اگر این سخن راست بودی نبایستی که باد مر آتش را (هرگز) بکشتی، جواب او آن است که گوییم: (باد) مر آتش را محل غذاست مر غذا پذیر را و غذا بر اندازه باید تا غذا پذیر قوی شود. و اگر اندر آنچه گفتیم: باد غذای آتش است، شک است، اندر آنکه گویی: هیزم غذای آتش است، شکی نیست و اگر کسی چوبی سخت بزرگ را بر آتش (چراغدانی) نهد، آتش (آن چراغ) مر آن غذا را نتواند پذیرفتن و بمیرد، پس همین است حال باد قوی با آتش ضعیف.

و نیز گوییم که بدانچه جسم متجزی است، لازم نیاید که گوییم: ترکیب جسم از اجزاست و اجزا پیش از جسم پراکنده بوده اند. و یافتن ما مر جسم را با اجزا دلیل نیست برآنکه مر جسم را از جزو ها کرده اند، و نیاید ما را گوییم: اگر مر جسم را از جزوها نکرده اند چرا اندر (او) جزوهاست؟ از بهر آنکه اندر آفرینش چیزهاست که آن بر نهادهایی است کز آن بیرون نشود (البته)، چنانکه آب تر است و آتش گرم است، و نیاید ما را که گوییم: چرا ما مر آتش (را)همی خشک یابیم اگر نه مر او را از چیزی خشک کرده اند و چرا آب تر است اگر نه مر او را از چیزی تر کرده اند؟ و خود همین مرد همی دعوی کند (که آتش) که ضد آب است، (هم) از آن هیولی و خلاست که آب از آن است. پس اگر آتش که گرم و خشک است و روشن است، رواست کز چیزی باشد کز او سردتر و تاریک تر باشد، چرا روا نباشد که جسم با جزو نه از جزوها باشد؟ و مثال این حال چنان باشد که (چو) ما مربعی بینیم (که به دو مثلث قسمت شود) و هر قسمی از او باز به دو مثلث دیگر قسمت شود و هم چنین همیشه هر یکی از آن مثلثات به دو مثلث دیگر قسمت همی پذیرد بی هیچ خلافی و جز به مثلثات قسمت نپذیرد آن مربع البته، گوییم که مر این مربع را از این مثلثات ترکیب کرده اند (و بحث آریم بر این قول بدانچه گوییم: اگر نه این مربع را از این مثلثات ترکیب کرده اند) چرا اندر او مثلثات است؟ و این حجتی سست و باطل باشد، از بهر آنکه ما مربع توانیم کردن بی آنکه از نخست دو مثلث باشد تا مر آن مربع را از دو مثلث ترکیب کنیم، و بدانچه کسی مر این مربع را به خطی کز قطر او به قطری دیگر کشد به دو مثلث قسمت کند و مر آن را برهان سازد برآنکه ما این مربع را از این دو مثلث کردیم، حجت او درست نشود. پس هم چنین است حال جسم که صانع حکیم (مر او را) متجزی آفریده است تا از او (به دفعات بی نهایت صورت ها همی آید. و قول آن کسی که تجزیت جسم را دلیل گیرد بر آنکه اجزای نامتجزی قدیم بوده است ، هم چو قول آن کس است که مر یافتن مثلثات را اندر مربع بر آنکه مثلثات قدیم است دلیل گیرد بی هیچ تفاوتی. وچو نهاد جسم از آفرینش) بر آن است که او متناهی است و تناهی او عجز صانع (حکیم دلیل نیست از نا آفریدن) مر او را نامتناهی، بل وضع جسم بر تناهی است، نیز چو صانع حکیم چیزی پدید آورده است که بر او صورت های بسیار بر یکدیگر همی تواند کردن، (پدید نا آوردن) او مر صورتی را نه از این چیز که مر آن را از بهر پدید آوردن صورت ها از او پدید آورده است، بر عجز او از ابداع دلیل نباشد، بل وضع پدید آوردن چیزهای مولودی نیز بر این است که یاد کردیم. و حکمت اندر آنکه مر جسم را اجرای خرد آمد آن است تا از او صورت های خرد و بزرگ بیاید و بشاید کردن از سر پیل تا پای مور و پشه. و جاهلان مر حکمتی را بدین بزرگی بر عجز قدرت از ابداع حمل کرده اند، تعالی الله عما یقول الظالمون علوا کبیرا.

(اما) جواب ما مر محمد زکریا را از آنچه گفت: پدید آوردن صانع حکیم مر چیزها را به ترکیب از اجزای عالمی دلیل است بر آنکه ابداع متعذر است، آن است که گوییم: خردمند آن است که اندر آنچه گوید اندر اقاویل اندر علوم الهی و بر آن کتب سازد، مر تامل و تانی را کاربندد تا حال را از محال بشناسدو مر نابودن محال را عجز و تعذر قدرت نام ننهد. از بهر آنکه هر که مر او را اندک مایه عقل است داند که مر محال را سوی عجز و امتناع نسبتی نیست بر صانع حکیم و این قولی است مانند قول آنکه گویید: خدای عاجز است از نرم کردن (مر) آهن را به آب، و ما دانیم که این قولی محال است. (و) اگر بودش ممتنع روا بودی، امتناع خود واجب بودی نه امتناع، و اگر چنین بودی، آن گاه محال ممکن بودی و ممکن محال بودی. و قول آن کس که بدانچه نبیند که اندر چیزی از چیزها جسمی پدید آید به ابداع نه از چیزی، دلیل گیرد بر تعذر ابداع و عجز صانع، چو قول آن کس باشد که بر عجز خدای از نرم شدن آهن به آب دلیل گیرد بدانچه هرگز ندید که خدای مر آهن را به آب نرم کرد بی هیچ تفاوتی، و این هر دو محال است و مر محال را به نابودن بر عجز قدرت او از آن دلیل نشاید گرفتن که جهل باشد. و هم چنانکه نرم کردن آهن به آب محال است اندر این عالم، به ابداع نیز جسمی پدید آوردن محال است، و لیکن مر این راه باریک را آن بیند که خدای تعالی به نور دین حق دل او را روشن کرده باشد، « و من لم یجعل الله له نور افما له من نور ».

پس گوییم اندر برهان این قول، که معلوم است اهل خرد را که این عالم جسم است به کلیت خویش که اندر او هیچ مکانی خالی نیست و تا جزوی از این اجسام از مکان خویش نرود، جزوی دیگر جای او نگیرد، نبینی که چو کوزه تنگ سر را به آب فرو بری، هوا به تدریج از او همی برآید و آب همی بدو فرو شود تا (چو) همه هوا از او برآید پر آب شود و آن هوا کز کوزه برآید به جای آن (آب) همی بایستد کز حوض یا دریا به (آن) کوزه فرو شود؟ و اگر مر سنگی را از آب به هوا برآری، آن سنگ اندر هوا بدان سبب جای یابد که آب به برکشیدن آن سنگ از او همی فرو نشیند؟ و ژرف بینان را معلوم است که اندر این عالم هیچ جای خالی نیست. و چو حال این است، محال باشد گفتن که چرا صانع حکیم به ابداع شخصی همی پدید نیارد، همی دانیم که ابداع متعذر است، بل (که) باید گفتن که ابداع-اعنی پدید آوردن جسمی نه از این اجسام- اندر این عالم محال است، از بهر آنکه اندر این عالم مر جسمی را به جز این که هست جای نیست، از بهر آنکه جسم جوهری میانه نیست البته، و اگر خدای تعالی چیزی جسمی (به ابداع) پدید آرد، آن چیز اندر این عالم جای نباید و اگر چیزی دیگر اندر این عالم گنجد، لازم (آید) که اندر مکان یک جسم دو جسم بگنجد، و این هم چنان است اندر محالی که نرم کردن آهن است به آب، بل (که) از آن محال تر است. و چو ظاهر کردیم که روا نیست که جسمی مبدع اندر این عالم گنجد، پیدا شد که ابداع اندر این عالم که ملاست محال است، پس گوینده این قول محال جوی است و محال جوی جاهل باشد.

و چو صانع حکیم مر این جوهر متجزی را مایه پدید آوردن صورت های متفاوت المقادیر ساخته است (و مر چیزهای بودشی را به ترکیب از او همی پدید آرد و این تراکیب به گشتن این دایره عظیم و این دست افزارهای بلند بر شده همی پدید آید) و این دایره عظیم با آنچه (اندر اوست نیز مرکب است، خرد همی گواهی) دهد که ترکیب (آن مرکبات برین و این امهات فرودین نه چنین بوده است) که ترکیب موالید است. و چو این تراکیب که به حرکات افلاک و افعال امهات است از (چیزی است به زمان، دلیل است) که آن تراکیب به ابداع بوده است نه از چیزی، از بهر آنکه دانیم که مر افلاک و نجوم و طبایع را نه به افلاکی و نجومی و طبایعی دیگر ترکیب کرده اند، چنین که همی مر (موالید را) ترکیب کنند، و چو آن نه چنین بود و این تراکیب چنان است که چیز نامرکب پیش از مرکب حاصل است، این حال دلیل است برآنکه (پیش) از وجود این اصل ها و آلت ها که مرکبات زمانی به میانجی ایشان همی حاصل آیند، (اصلی و آلتی) موجود نبود، بل (که) آن صنع به ابداع بود که افلاک و طبایع بدان پدید آمد و این صنع که بر هیولی (همی) پدید آید بدین آلت های مختلف است پس از آن ابداع. پس درست کردیم سوی عاقل که هیولی (پیش) از آن صنع ابداعی موجود نبود، و طاعت هیولی امروز مر صانع را و آراسته بودن او مر پذیرفتن صورت های مولودی را، گواست برآنکه صانع حکیم مر او را از بهر این صنع پدید آورده است. و قولی نیست سوی دانا از آن زشت تر که کسی گوید: جزوهایی بود که اندر او هیچ معنی نبود و مر او را هیچ صورتی و فعلی نبود قدیم و ازلی، از بهر آنکه این مرداری باشد بی هیچ معنی و اگر مرداری بی هیچ معنی قدیم روا باشد چو هیولی، پس زنده ای با چندین مناقب و معانی محال باشد که قدیم باشد که صانع عالم است، از بهر آنکه دو قدیم اندر مقابله یکدیگر آید به صفات و هیولی های صنایع که بر آن مر صورت های صنایعی را پدید همی آرند که آن صورت ها جز بدین هیولی ها پدید نیاید. و ساختن مردم مر آن هیولی های شایسته پذیرفتن آن صورت ها، چنانکه مر پنبه را همی ریسمان کند به صورت او تا شایسته شود مر پذیرفتن صورت کرباس را تا کرباس (نیز) هیولی باشد مر صورت پیرهن را، گواست برآنکه صانع حکیم مر امهات طبایع (را) هیولی ساخته است و مر او را شایسته پذیرفتن صورت های مولودی کرده است به قصد و عمد. چنانکه جز از کرباس یا چیزی بافته چو دیبا و جز آن یا پوستی نرم کرده لباس نیاید مر جسد حیوان را، جسد حیوان که متحرک است به ارادت نیز جز (از) این اجسام به موالید نیاید. پس صانع مر هیولی نخستین را شایسته یی پدید آورد مر پذیرفتن طبایع متضاد را تا هم از او مر گرمی و خشکی را پذیرفت و هم از او مر سردی و تری را پذیرفت. و گواهی بر درستی این قول که می گوییم: مر این جوهر را که هیولی است از بهر این صنع موجود کرده اند که بر او پدید آمده است، گواهی تر از پذیرفتن او نیست مر این صورت ها (را) که بر او پدید آمده است اندر امهات و پدید همی آید اندر موالید. و این بیانی شافی است (مر اهل) تمیز و بصیرت را، وز این قول گذشتیم.

اطلاعات

منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو ثابت کردیم که صنعت مر نفس راست و پذیرنده صنعت هیولی است، سخن سپس از اثبات نفس بر هیولی (واجب) آمد گفتن. و هیولی نخستین آن است که مر صورت های نخستین را که آن طول و عرض و عمق است، او برگرفته (است.) و گروهی از حکما گفته اند که هیولی جوهری قدیم است و صورت مر او را به منزلت عرض است، و ما اندر قولی که اندر جسم گفتیم، از این معنی طرفی یاد کردیم (پیش از این) و بیان کردیم که صورت به جوهریت اولی تر است از هیولی، از بهر آنکه فعل از صورت همی آید نه از هیولی و صورت مر این مرکب را که جسم است حد کننده است و پدید آرنده اوست مر هیولی را و مر هیولی اولی بی صورت ناموجود است و صورت بی هیولی اندر نفس موجود است به مجرد خویش و هیولی فعل پذیر است و صورت مر هیولی را از حال او گرداننده است، پس آنکه او گرداننده حال است به جوهریت سزاوارتر باشد از آنچه او حال پذیرد، پس جسم جوهری است فعل پذیر و محسوس و نفس جوهری است فاعل و معقول و جسم مرکب است از هیولی و صورت. و چو نفس معدن صورت هاست، پیدا شد که مر هیولی را این صورت های نخستین که جسمیت جسم بدان است نفس داده است که او صورتی آراسته است از بهر پدید آوردن صورت های دیگر اندر صنعت عالم و موالید (او به تقدیر باری- سبحانه-. مسخر بودن جسم مر نفس را بدانچه از او) مر صورت های جزوی (را همی پدید آرد اندر موالید و)پذیرفته است اندر امهات (و به) تصرف نفس اندر او از حال به حال همی (گردد، گواهی) همی دهد بر خویشتن که او- که جسم است- مر این صورت های نخستین را- که طول و عرض و عمق است- نیز از نفس یافته است و مر هیولی را بدین صورت ها از حال نامحسوسی به حال محسوسی نفس آروده است به تدبیر (باری)- سبحانه- که مبدل عقل و نفس اوست- جل و تعالی عن صفات المبدعات و المخلوقات-. پس گوییم که آنچه نفس و عثل مر او را نپذیرد، مر او را وجود نباشد، و عقل مر چیز را به صورت شناسد و آنچه مر او را صورتی نباشد، عقل مر او را ثابت نکند، و هیولی بی صورت صورتی ندارد، پس مر او را وجود نیست و مر صورت را بی هیولی اندر عقل وجود است. پس پیدا شد که صورت معروف کننده هیولی است از مجهولی او و مادت مطلق اندر وهم آینده نیست، مگر که نفس به یاری عقل (از نخست) مر او را به میانجی (صورت) ثابت کند، آن گه مر صورت را به وهم از او برآهنجد و مجهولی ثابت کندش (بی آن صورت و صورت را به هم آرد و او را به مجردی ثابت کندش.)
هوش مصنوعی: ما ثابت کرده‌ایم که نفس، ذات است و هیولی، پذیرای این ذات می‌باشد. اکنون باید درباره‌ی اثبات نفس در هیولی (که واجب است) صحبت کنیم. هیولی همان موجود اولیه‌ای است که اشکال ابتدایی مانند طول، عرض و عمق را به وجود می‌آورد. برخی حکما بر این باورند که هیولی جوهری قدیمی است و صورت، در مقام عرض به آن تعلق دارد. ما پیش‌تر در مورد جسم صحبت کردیم و اشاره کردیم که صورت، از هیولی جوهری‌تری است. این به این خاطر است که فعل از صورت ناشی می‌شود و نه از هیولی. صورت، جسم را شکل می‌دهد و هیولی بدون صورت، وجودی ندارد. همچنین صورت، به‌تنهایی وجود دارد و هیولی قادر است پذیرای تغییرات صورت باشد. بنابراین، آنچه تغییر می‌کند، از نظر جوهری مقام بالاتری دارد نسبت به آنچه تغییر را می‌پذیرد. پس جسم، جوهری است که قابل حس و پذیرش فعل می‌باشد و نفس، جوهری فعال و معقول است. جسم ترکیبی از هیولی و صورت است. وقتی که نفس، منبع اشکال است، این مشخص می‌شود که هیولی، اشکال ابتدایی را که جسمیت را شکل می‌دهند، از نفس پذیرفته و این اشکال به‌طور خاص برای ایجاد اشکال دیگر در عالم طراحی شده‌اند. بنابراین می‌توان گفت هر چیزی که نفس و عقل آن را نپذیرد، وجود ندارد و عقل تنها به چیزهایی که صورت دارند، می‌تواند شناخت بدهد. هیولی بدون صورت هیچ وجودی ندارد، اما صورت بدون هیولی در عقل وجود دارد. بنابراین، صورت، هیولی را از حالت ناشناخته به حالت شناخته تغییر می‌دهد و مادۀ مطلق در وهم وجود ندارد مگر اینکه نفس به کمک عقل آن را ثابت کند. در نهایت، صورت به شناساندن و تثبیت هیولی کمک می‌کند و باعث می‌شود آن را از حالت نامشخص به حالت مشخص درآورد.
اصحاب هیولی چو ایران شهری و محمد زکریای رازی و جز (از) ایشان گفتند که هیولی جوهری قدیم است. و محمد زکریا پنچ قدیم ثابت کرده است: یکی هیولی و دیگر زمان و سه دیگر مکان و چهارم نفس و پنجم باری- سبحانه-، و تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا. (او گفته است که هیولی مطلق جزوها بوده است نامتجزی، چنانکه مر هر یکی را از او عظمی بوده است، از بهر آنکه آن جزوها که مر هر یکی را از او عظمی نباشد، به فراز آمدن آن چیزی نباشد که مر او را عظم باشد، و نیز مر هر جزوی را از او عظمی روا نباشد کز آن خردتر عظمی روا باشد که باشد، چه اگر مر جزو هیولی را جزو باشد، او خود جسم مرکب باشد، نه هیولی مبسوط باشد و هیولی که مر جسم را مادت است مبسوط است. پس گفته است اندر قول اندر هیولی که ترکیب اجسام از آن اجزای نامتجزی است و گشاده شدن ترکیب اجسام عالم سوی آن جزو باشد به آخر کار عالم و هیولی مطلق آن است.)
هوش مصنوعی: اصحاب هیولی، مانند ایرانیان باستان و محمد زکریای رازی، بر این باورند که هیولی یا ماده اولیه، جوهری است که از زمان‌های بسیار قدیم وجود داشته است. زکریا پنج اصل بنیادی را معرفی کرده است: هیولی، زمان، مکان، نفس و باریتعالی. او معتقد است که هیولی یک جوهر مطلق و ناگسستنی است که هر جزو از آن به عنوان یک کل به حساب می‌آید. به این معنا که اگر بخواهیم جزئی از هیولی را بگوییم، آن بخش باید ویژگی‌هایی را دارا باشد که آن را از کل جدا کند. همچنین، از آنجایی که هیولی بستر اجسام را تشکیل می‌دهد، ترکیب اجسام نیز از اجزاء غیرقابل تجزیه ناشی می‌شود و نهایتاً هیولی مطلق، به عنوان پایه و اساس عالم، همواره وجود دارد.
(و گفته است: و قدیم است، از بهر آنکه روا نیست که چیزی قایم به ذات چیز که جسم است باشد و از چیزی موجود شود که عقل مر این سخن را نپذیرد. و گفته است: از آن جزوهای هیولی آنچه سخت فراز آمده است از او، جوهر زمین آمده است و آنچه گشاده تر فراز آمده است از او، جوهر آب آمده است و آنچه از او نیز گشاده تر فراز آمده است، جوهر هوا آمده است و آنچه از جوهر هوا گشاده تر فراز آمده است، جوهر آتش آمده است. و گفته است که از آب آنچه فراز هم تر آید از آنکه هست، زمین گردد و از او آنچه گشاده تر از آن شود که جوهر اوست، هوا گردد و از جوهر هوا آنچه فراز هم تر از ان شود که هست، آب گردد و آنچه گشاده تر از آن شود که هست، آتش گردد. آن گاه بدین سبب است که چو مر آهن را به سنگ برزنند، آتش پدید آید، از بهر آنکه هوا که به میان سنگ و آهن اندر است همی گشاده و دریده شود و نادان همی پندارد که از سنگ و آهن همی آتش پدید آید. و اگر از سنگ و آهن آتش بودی، مر آهن و سنگ را هم چو خویشتن گرم و روشن کردی، از بهر آنکه خاصیت آتش آن است که چیز را کاندر او باشد، به حال خویش گرداند.)
هوش مصنوعی: نویسنده بیان کرده که چیزی نمی‌تواند به طور مستقل وجود داشته باشد و هر وجودی باید از چیزی دیگر نشأت بگیرد. او ادامه می‌دهد که اجزای مختلف ماده را بر اساس ویژگی‌هایشان دسته‌بندی کرده است: جوهر زمین از مواد سخت تشکیل می‌شود، جوهر آب از مواد نرم‌تر، جوهر هوا از مواد بازتر و جوهر آتش از مواد بیشتر گشوده. همچنین، توضیح می‌دهد که چگونه هر یک از این اجزا می‌توانند به یکدیگر تبدیل شوند؛ به‌طور مثال، آب می‌تواند به زمین و یا به هوا تبدیل شود. سپس، به پدیده ایجاد آتش از برخورد آهن و سنگ اشاره می‌کند، و توضیح می‌دهد که این آتش از تعامل بین هوا و این دو ماده به وجود می‌آید، نه به خاطر ویژگی خود سنگ و آهن. در نهایت، اشاره می‌کند که اگر حقیقتاً آتش از سنگ و آهن نشأت می‌گرفت، باید آن‌ها نیز مانند آتش داغ و درخشان می‌شدند.
(آن گاه گفته است که ترکیب جرم فلک هم از آن جزوهای هیولی است، و لیکن آن ترکیب به خلاف این ترکیب است. و دلیل بر درستب این قول آن است که مر فلک را حرکت نه سوی میانه عالم است و نه سوی حاشیت عالم است، از بهر آنکه جسم او سخت فراز آمده نیست چو جوهر زمین تا مر جای تنگ را بجوید- چنانکه زمین جسته است- و نیز سخت گشاده نیست چو جوهر آتش و جوهر هوا تا از جای تنگ بگریزد کاندر او نگنجد، و حرکت مستقیم جز بر این دو جهت نیست و علت این دو حرکت از این دو است که گفتیم که مر جرم طبیعی را از حرکت طبیعی چاره نیست، پس چو مر فلک را ترکیب جز این دو ترکیب بود، چو بجنبد حرکت او به استدارت آید و تا این ترکیب با اوست حرکت او هم چنین آید، از بهر آنکه مر او را جایی از جای دیگر درخوردتر نیست، چنانکه مر جرم سخت را جای تنگ درخورد است و مر جرم گشاده را جای گشاده درخورد است. آن گاه گفته است که چگونگی های اجسام از گرانی و سبکی و تاریکی و روشنی و جز آن، به سبب اندکی خلا و بیشتری آن است که هیولی آمیخته است، تا چیزی سبک است و چیزی گران است و چیزی روشن است و چیزی تاریک است، از بهر آنکه چگونگی عرض است و عرض محمول باشد بر جوهر و جوهر هیولی است.)
هوش مصنوعی: در این متن گفته شده است که ترکیب جسم آسمانی نیز از اجزای اولیه تشکیل شده است، اما این ترکیب با ترکیب اجسام دیگر متفاوت است. دلیل این موضوع این است که حرکت جسم آسمانی نه به سمت مرکز عالم و نه به سمت حاشیه آن است. این بدان دلیل است که ماده آن به اندازه ماده زمین به زمین نزدیک نمی‌شود تا به دنبال مکان تنگ برود و همچنین به اندازه مواد مانند آتش و هوا هم گشاده نیست تا بتواند از مکان تنگ رهایی یابد. حرکت مستقیم تنها در این دو جهت قابل تصور است و دلیل این دو حرکت نیز به نوع ماده طبیعی آن برمی‌گردد. بنابراین، اگر ترکیب جسم آسمانی از این دو ترکیب متفاوت باشد، وقتی که به حرکت درآید، حرکت آن در خلاف جهت قرار می‌گیرد و تا زمانی که این ترکیب با آن همراه باشد، حرکت آن نیز به همین صورت خواهد بود. به همین ترتیب، گفته می‌شود ویژگی‌های اجسام مانند سنگینی، سبکی، تاریکی و روشنی ناشی از وجود مقدار کم یا زیاد خالی در آن‌ها است که به صورت ترکیب با اجزای اولیه وجود دارد. به این ترتیب، وزن و ویژگی‌های دیگر نیز به توازن میان اجزای تشکیل‌دهنده‌ی یک جسم وابسته است.
(این جمله که یاد کردیم، مغز سخن محمد زکریای رازی است اندر هیولی. و برهان کرده است محمد زکریا بر آنکه هیولی قدیم است و روا نیست که چیزی پدید آید نه از چیزی، بدانچه گفته است: ابداع- اعنی چیزی کردن نه از چیزی- به مقصود کننده چیزی نزدیک تر است از ترکیب. یعنی اگر خدای مردم را ابداع کردی تمام به یک بار، مقصود او زودتر از آن به حاصل شدی که به مهل مر او را همی ترکیب کند، و این مقدمه است. آن گاه گوید که صانع حکیم از کاری که آن به مقصود او نزدیک تر باشد، سوی کاری که آن از مقصود او دورتر باشد میل نکند، مگر آن گاه که از وجه آسان تر و نزدیک تر متعذر باشد، و این دیگر مقدمه است. آن گاه گوید: نتیجه از این دو مقدمه آن آید که واجب آید که وجود چیزها از صانع عالم به ابداع باشدنه ترکیب. و چو ظاهر حال به خلاف این است و وجود چیزها به ترکیب است نه به ابداع، لازم آید که ابداع متعذر است، از بهر آنکه هیچ چیز از هیچ چیز اندر عالم همی پدید نیاید مگر به ترکیب از این امهات که اصل آن هیولی است. و گوید که اسقرای کلی برابر برهان باشد و چو هیچ چیز در عالم پدید نیاید مگر از چیزی دیگر، واجب آید که پدید آمدن طبایع از چیزی بوده است که آن چیز قدیم بوده است و آن هیولی بوده است، پس هیولی قدیم است و همیشه بوده است و لیکن مرکب نبوده است، بل که گشاده بوده است. و دلیل بر درستی این قول آن است که گوید که چو اصل جسم یک چیز است که آن هیولی است و اندر این جسم کلی که عالم است جزوهای هیولی بر یکدیگر اوفتاده است و بعضی از جسم برتر است و بعضی فروتر است، این حال دلیل است بر آنکه هیولی مقهور نبوده است پیش از ترکیب عالم، و چو مقهور نبوده است و قهرش به ترکیب اوفتاده است، گشاده بوده است پیش از ترکیب و به آخر کار که عالم برخیزد، هیولی هم چنانکه بوده است گشاده شود و همیشه گشاده بماند. و نیز گفته است که اثبات صانع قدیم بر ما بدان واجب است که مصنوع ظاهر است، پس دانستیم که صانع او پیش از او بوده است و مصنوع هیولی است مصور، پس چرا صانع پیش از مصنوع به دلالت مصنوع ثابت شد و هیولی پیش از مصنوع به دلالت مصنوع که بر هیولی است ثابت نشد؟ و چو جسم مصنوع است از چیزی به قهر قاهری، هم چنانکه قاهر قدیم ثابت است پیش از قهر آنچه قهر بر او افتاده است، نیز واجب است که قدیم باشد و ثابت باشد پیش از قهر و آن هیولی باشد، پس هیولی قدیم است. این جمله قول این فیلسوف است اندر قدیمت هیولی.)
هوش مصنوعی: این متن به بررسی اندیشه‌های محمد زکریای رازی در مورد هیولا و قوام وجود اشیا می‌پردازد. رازی بر این عقیده است که هیولا باید قدیم باشد و هیچ چیزی نمی‌تواند بدون وجود چیزی دیگر به وجود آید. او بر اساس این استدلال می‌گوید که اگر خداوند انسان را به طور بی‌واسطه و یکباره خلق کند، به مراتب نزدیک‌تر به هدف خود است تا اینکه بخواهد ابتدا اجزا را ترکیب کند. او همچنین نتیجه می‌گیرد که وجود اشیا باید از طریق ابداع یافت شود و نه ترکیب، و اگر وجود اشیا به شکل ترکیب است، عدم امکان ابداع ثابت می‌شود. رازی بر این باور است که هیولا بر خلاف اجزا و ترکیب‌ها، همیشه وجود داشته و همواره گشوده بوده است. او برای اثبات این نظریه به اشیای مادی اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر چیزی به وجود آمده، نشان می‌دهد که صانعی قبل از آن وجود داشته و بنابراین هیولا نیز باید قدیم باشد. به این ترتیب، رازی در نهایت به این نتیجه می‌رسد که هیولا به عنوان اصلی که بر اساس آن اشیا شکل می‌گیرد، قدیم است و در طول زمان ثابت باقی مانده است.
و قول ما اندر این معنی آن است که گوییم: این اعتقادی فاسد است و بنیادی سست و نااستوار و قاعده ای ضعیف (است،) به دو سبب: (یکی بدان سبب) که خلاف قول خدای است و آنچه از گفتارها به خلاف قول خدای باشد، آفرینش که آن فعل خدای است بر درستی آن گواهی ندهد و قولی را که آفرینش بر درستی آن گواه نباشد عقل نپذیرد، و دیگر بدان سبب که بعضی از این دعوی ها که این مرد کرده است، مر دیگر بعض های (خویش) را (همی) باطل کند.
هوش مصنوعی: ما به این مسئله اعتقاد داریم که این نظر نادرست است و پایه‌اش سست و ضعیف است. دو دلیل برای این امر داریم: اول این که این نظر با گفته‌های خداوند متناقض است و هر چیزی که با گفته‌های خدا در تضاد باشد، نمی‌تواند مورد تأیید آفرینش که عمل خداست قرار گیرد. بنابراین عقل هم نمی‌تواند چنین نظری را بپذیرد. دوم این که برخی از ادعاهای این فرد باعث باطل شدن دیگر ادعاهای خودش می‌شود.
و این اعتقاد به خلاف قول خدای از آن است که خدای تعالی مر خویشتن را (همی) پدید آرنده آسمان و زمین گوید به ابداع، نه از چیزی، بدین قول (، قوله): « بدیع السموت و الارض » و دیگر جای همی گوید (مردمان را نه از چیزی آفریدم،) بدین قول (، قوله): « ام خلقوا من غیر شی ام هم الخلقون » و هر که مر قول خدای را- سبحانه- که به میانجی (محمد) مصطفی (ص) به خلق رسید رد کند، مر قول خویش را رد کرده باشد، (از بهر آنکه هر که مر قول پیغامبر خدای را به قول خویش رد کند، پیغامبری مر خویشتن را دعوی کرده باشد پس منکر شدن او مر رسالت را مقر آمدن او باشد بدان، و چو انکار او مر نبوت را اقرار او باشد بدان، اصل نبوت به اقرار او ثابت باشد و چو نبوت ثابت شد، آن کس که خلق به جملگی اندر طاعت و عصیان او به دو بهره شدند- و صلاح یک بهره از طاعت او بدیشان پیوست و فساد اندر دیگر بهره اندر عصیان او پدید آمد به کشتن و فروختن) و بیشتر از خلق بر احکام و مثال های او قرار گرفتند و راست گویان و کم آزاران و حلال خواران و امینان و بی خیانتان متابعان اویند- به نبوت که آن ثابت است سزاوارتر از آن کس باشد که جز بدفعلان و مستحیلان و فتنه جویان و دروغ زنان و خاینان و مفسدان و بی قولان مر او را نپذیرند. پس دین حق و گفتار راست آن است که گوییم: خدای یکی است و هر چه جز هویت اوست همه آفریده اوست، هیولی با صورت جفت کرده اوست نه از چیزی البته، مبدع حق است و ابداع مر او راست و خالق است و خلق تقدیر اوست، و صنع او بر دو روی است: یکی پدید آوردن چیزی که چیزها از او آید و آن جسم است نه از چیزی، و دیگر تقدیر کردن چیزها چو موالید از چیزی که آن جسم است، هم چنانکه دو گونه خلق مر او راست: یکی لطیف و زنده به ذات خویش چو نفس، و دیگر کثیف و زنده شونده بدانچه او به ذات خویش زنده است چو جسم. و اکنون به بیان و برهان این قول مشغول شویم و به حجت های اقناعی و برهان های عقلی و دلیل های علمی درست کنیم (فساد) اعتقاد پسر زکریا (و نا استواری بنیاد قول و سستی قاعده سخن او. بتوفیق الله تعالی.)
هوش مصنوعی: این متن به بیان اعتقادات اسلامی در مورد آفرینش و خالق می‌پردازد. خداوند خود را خالق آسمان‌ها و زمین معرفی می‌کند و اشاره می‌کند که این آفرینش از هیچ چیز دیگری نیست. در اینجا به دو آیه قرآن اشاره می‌شود که بر این نکته تأکید دارند. همچنین بر اهمیت پذیرش پیامبر محمد (ص) و سخنان او در راستای شناخت خدا تأکید می‌شود. هر کس سخنان پیامبر را رد کند، در واقع نبوت او را انکار کرده است. متن به ویژگی‌های دین حق اشاره کرده و آن را مبتنی بر وحدت خدا و آفرینش از هیچ می‌داند. در نهایت، نویسنده به تشریح و برهان این اعتقادات می‌پردازد و به نقد باورهای نادرست دیگران اشاره می‌کند.
(گوییم که محمد زکزیای رازی دعوی کرده است که هیولی قدیم است و آن جزوها بوده است به غایت خردی و بی هیچ ترکیبی، و باری- سبحانه- مر اجسام عالم را از آن جزوها مرکب کرده است به پنچ ترکیب از خاک و آب و هوا و آتش و فلک، و همی گوید: از اجسام آنچه سخت تر است تاریک تر است و ترکیب همه اجسام از اجزای هیولی است با جزوهای خلا- یعنی مکان مطلق- و اندر ترکیب خاک جزوهای هیولی بیشتر از آن است که اندر ترکیب آب است و جزوهای خلا اندر خاک کمتر است و اندر آب بیشتر است و از آن است که آب سبکتر از خاک است و آب نرم و روشن است و خاک سخت و تاریک است، و هم چنین به ترتیب جزوهای هیولی اندر آب بیشتر از آن است که اندر هواست و جزوهای خلا اندر هوا بیشتر از آن است که اندر آب است و جزوهای هیولی اندر هوا بیشتر از آن است که اندر آتش است و جزوهای خلا اندر آتش بیشتر از آن است که اندر هواست، و تفاوتی که هست میان این اجسام اندر سبکی و گرانی و روشنی و تیرگی، به سبب تفاوت اجزای این دو جوهر است اندر ترکیب ایشان. این دعوی های خصم ماست که یاد کردیم.)
هوش مصنوعی: محمد زکزیای رازی ادعا کرده است که ماده اولیه یا هیولی، قدیمی است و این ماده از اجزای بسیار کوچک تشکیل شده که هیچ گونه ترکیب خاصی ندارد. او بر این باور است که خداوند اجسام جهان را از این اجزاء به ترتیب و به نحو خاصی ترکیب کرده است که شامل خاک، آب، هوا، آتش و عالم افلاک می‌شود. زکزیای رازی همچنین می‌گوید که اجسام سخت‌تر، معمولاً تاریک‌تر هستند و ترکیب اجسام از اجزای هیولی و فضایی (خلا) تشکیل می‌شود. او بیان می‌کند که در ترکیب خاک، اجزای هیولی بیشتر از ترکیب آب است و به همین دلیل، خاک سنگین‌تر و سخت‌تر و آب سبکتر و نرم‌تر است. از این رو، آب روشن‌تر و خاک تاریک‌تر به نظر می‌رسد. به همین ترتیب، در آب نسبت به هوا، اجزای هیولی بیشتر است و در هوا نسبت به آتش اجزاء هیولی بیشتری وجود دارد. به همین دلیل، تفاوت میان اجسام در سبکی، سنگینی، روشنی و تیرگی به خاطر تفاوت اجزای این دو ماده اساسی است. این موارد را به عنوان ادعای مخالفان خود بیان کرده است.
(و ما گوییم: اندر رد این قول که دعوی این مرد است بدانچه همی گوید: هیولی قدیم است، همی رد کند مر دیگر دعوی او را که همی کند بدانچه همی گوید: این اعراض اندر هیولی به سبب این ترکیب آمده است. از بهر آنکه قدیم آن باشد که زمان او متناهی باشد و اگر زمان هیولی اندر بی ترکیبی نامتناهی بودی سپری نشدی و اگر آن زمان بر وی برنگذشتی به ترکیب نرسیدی و چاره ای نیست از آنکه اول زمان ترکیب هیولی آخر زمان بی ترکیبی او بود، پس زمان بی ترکیبی او بی نهایت نبود، بل که نهایت زمان بی ترکیبی او آن ساعت بود که آغاز ترکیب او اندر آن بود. و اگر زمان بی ترکیبی هیولی را آغاز نبودی، به انجام نرسیدی، از بهر آنکه زمان به اقرار محمد زکریا مدت است و مدت کشیدگی باشد و کشیدگی اگر از آغازی نرود، به انجامی نرسد. و چو مدت بی ترکیبی هیولی به اقرار خصم ما سپری شد، این سخن دلیل است بر آنکه مر آن مدت را آغازی بود. پس مر زمان هیولی را آغاز و انجام بود، و آنچه مر او را آغاز و انجام زمانی باشد. محدث باشد، پس هیولی به اقرار محمد زکریا محدث است. و درست کردیم که بعضی از دعوی او را که آن ترکیب پذیرفتن هیولی است پس از بی ترکیبی و سپری شدن زمان بی ترکیبی اوست، همی باطل کند مر بعضی از دعاوی او را که همی گوید: هیولی قدیم است، یعنی مر زمان او را آغاز و انجام نیست. پس گوییم که اگر قول این مرد بدانچه گفت: هیولی قدیم است- و قدیم آن باشد که مر زمان او را نهایت نباشد- درست است، این تراکیب و این اعراض محدث نه بر هیولی است و هیولی بر حال خویش است گشاده و بی ترکیب و زمان او سپری نشده است. و اگر قول این مرد بدانچه گفت: مر اعراض و تراکیب را هیولی برگرفته است، درست است، پس هیولی محدث است که مر حوادث را برگرفته است و زمان آن حال که مر او را پیش از ترکیب بود بر او گذشته است و زمان این حال که دارد بر او همی گذرد. پس ظاهر کردیم سوی عقلا که این دعوی که این مرد کرده است اندر قدیمی هیولی و گذشتگی زمان او، متناقض است و متناقض دروغ باشد و مشاهدات عالم مر آن را گواهی ندهند.)
هوش مصنوعی: ما می‌گوییم: در رد ادعای او که هیولی قدیم است، می‌توانیم به این نکته اشاره کنیم که تغییرات در هیولی به دلیل ترکیب آن رخ داده است. زیرا آنچه قدیم است، زمان آن باید محدود باشد و اگر زمان هیولی هرگز با ترکیب آغاز نمی‌شد، به بی‌نهایتی می‌رسید. بنابراین، زمان ترکیب هیولی باید در نهایت به زمان بی‌ترکیبی آن برمی‌گردد و زمان بی‌ترکیبی نیز باید محدود و دارای آغاز و انجام باشد. از آنجا که مدت زمان به اذعان محمد زکریا، همواره نسبت به یک آغاز و انجام است و وقتی زمان بی‌ترکیبی هیولی گذشته است، نشان‌دهنده آن است که این مدت زمانی آغاز داشته است. بنابراین، هیولی زمانی دارد که باید به آن آغاز و انجام تعلق بگیرد و این بدان معناست که هیولی مخلوق است. ما ثابت کردیم که بخشی از ادعای او مبنی بر پذیرش ترکیب هیولی به پس از بی‌ترکیبی و گذشت زمان بی‌ترکیبی تعلق دارد، که از این رو، بعضی از ادعاهای او مبنی بر این که هیولی قدیم است، باطل است. بنابراین، اگر ادعای او مبنی بر هیولی قدیم درست باشد که زمان او نامحدود است، پس این ترکیب و تغییرات در واقع بر هیولی تأثیر نمی‌گذارد و هیولی بی‌تغییر مانده است. و اگر ادعای او مورد پذیرش باشد که هیولی تغییرات و ترکیبات را می‌پذیرد، در آن صورت هیولی جدید به حساب می‌آید که وقایع را می‌پذیرد و زمان موجود بر او گذشته است. بنابراین، ما به عقلای جامعه نشان داده‌ایم که ادعای او درباره قدیم بودن هیولی و گذشتن زمان به وضوح متناقض است و هر ادعای متناقضی دروغ محسوب می‌شود و مشاهدات دنیا نیز این را تأیید نمی‌کنند.
(و اما سخن ما اندر رد آن قول که این مرد گفته است که گرانی و سبکی و تاریکی و روشنی و دیگر اعراض که اندر اجسام است به سبب آن تفاوت است که هست اندر تراکیب اجسام از اجزای هیولی و جوهر خلا، آن است که گوییم: به دعوی این مرد هر جسمی که آن گران تر است، اندر او اجزای هیولی بیشتر است و جوهر خلا اندر او کمتر است، و همی گوید که جستن خاک- که اندر او جوهر خلا کمتر است- مر این جای تنگ را که میانة عالم است بدین سبب است، و علت تاریکی جسم را همی کمتری اجزای خلا نهد اندر او- چنانکه ما مر قول این مرد را یاد کردیم پیش از این که همی گوید: چو مر آهن را به سنگ برزنند از آن زخم همی گشاده شود و خلا بدان جایگه بیشتر شود و روشنی آتش بدان جای همی از آن پدید آید-، و اگر این قاعده استوار بودی که ترکیب همه مکونات از اجزای هیولی و جوهر خلا بودی، واجب آمدی که هر چه گران و سخت است تاریک بودی و هر چه سبک و نرم است روشن بودی، و لیکن مشاهدت عالم بر درستی این قول همی گواهی ندهند، از بهر آنکه سیماب از خاک گران تر است و لیکن از او روشن تر است و نرم تر است، و اگر ما پاره ای بلور و پاره ای شبه را بساییم تا به مساحت هر دو به یک اندازه شوند، بلور از شبه سخت تر و روشن تر و گران تر باشد، و به قول این مرد گرانی و تیرگی و سختی از هیولی است و سبکی و روشنی و نرمی از جوهر خلاست، پس بدانچه بلور گران تر از شبه است، واجب آید که اندر بلور اجزای هیولی بیشتر از آن است که اندر شبه است و بدانچه شبه تاریک است، واجب آید که اندر شبه اجزای هیولی بیشتر از آن است که اندر بلور است و این محال باشد، و نیز بدانچه بلور روشن تر است از شبه، واجب آید که اجزای خلا اندر بلور بیشتر از آن است که اندر شبه است و لیکن بدانچه شبه سبک تر از بلور است، واجب آید که اندر شبه اجزای خلا بیشتر از آن است که اندر بلور است و این نیز محال باشد، و قاعده ای که آن مر بازجوینده را از آن بر محال دلیلی کند، محال باشد. پس ظاهر کردیم که قاعده سخن این مرد به گزاف و سست است.)
هوش مصنوعی: ما در اینجا در حال بحث درباره نظری هستیم که مطرح شده، مبنی بر اینکه ویژگی‌هایی مانند سنگینی، سبکی، تاریکی و روشنی در اجسام به دلیل ترکیب اجزای آن‌ها از هیولا و جوهر خلاست. به گفته این نظریه، هر جسمی که سنگین‌تر است، اجزای هیولایی بیشتری دارد و جوهر خلا در آن کمتر است. همچنین، این نظریه ادعا می‌کند که خاک که جوهر خلا کمتری دارد، می‌تواند در یک فضای تنگ قرار گیرد و علت تاریکی در اجسام به دلیل کمتری اجزای خلاست. اما اگر بخواهیم این نظریه را درست بپنداریم، پس باید بپذیریم که اجسام سنگین و سخت باید تاریک‌تر باشند و اجسام سبک و نرم باید روشن‌تر باشند، در حالی که واقعیت‌های مشاهده‌شده این ادعا را تایید نمی‌کند. به عنوان مثال، جیوه از خاک سنگین‌تر است اما روشن‌تر و نرم‌تر است. همچنین اگر بلور و شبه را بساییم و به اندازه‌های یکسان برسانیم، بلور هم از نظر سختی و هم از نظر روشنی، از شبه برتری دارد. بر اساس این نظریه، باید نتیجه بگیریم که بلور اجزای هیولایی بیشتری نسبت به شبه دارد و شبه باید اجزای هیولایی بیشتری نسبت به بلور داشته باشد که این به تناقض و محال می‌انجامد. در نهایت، مشخص می‌شود که این نظریه نه تنها ناکافی است بلکه از نظر منطقی هم سست و بی‌اساس به نظر می‌رسد.
(و اگر متابعان محمد زکریا گویند که او این سخن اندر اجسام چهارگانه گفته است نه اندر موالید،) جواب ما مر ایشان را آن است که گوییم: این مرد همی گوید: جز اجزای هیولی و خلا چیزی نیست که جسم از آن (مرکب شده) است، و طبایع که اجسام نام طبایعی بدو یافته است، گرمی و سردی و تری و خشکی است که فعل مر این صورت ها راست- چنانکه پیش از این (اندر این کتاب) یاد کردیم- و چو (این مرد مر این) اصول را منکر است و همی گوید که (این اصول چیزی نیست مگر آمیزش) اجزای هیولی با (خلا، پس) مر دیگر اعراض را هم این گفته باشد. و همین اعراض که اندر امهات است اندر موالید رونده است، با این قیاس که گفته است: اندر امهات (نیز) مستمر نیست، از بهر آنکه اگر آتش مر این گرم و سوزنده را همی گوید که به هیزم اندر آویزنده است، این تیره تر است از هوا، نبینی که (این آتش) همی حجاب کند مر دیدار را و هوا مر دیدار را حجاب کننده نیست؟ و هوا روشن تر ازآب نیست، از بهر آنکه از اصل مر این هر دو جوهر (را) خود نور نیست، بل (که هر دو) نورپذیرانند و آب مر نور را پذیرنده تر است از هوا، نبینی که نور از آب همی بازگردد و مر چیز دیگر را همی روشن (کند) و هو ا مر نور را همی نپذیرد مگر انکه مر صورت ها را به میانجی نور بنماید؟ و اگر به نام آتش مر آتش اثیر را همی خواهد که برتر از هواست، (آن) آتش نه گرم است و نه روشن. اما دلیل بر آنکه آن آتش گرم نیست، آن است که او مر کره هوا و آب و زمین را گرد گرفته است و مساحت او بسیار است و هیچ گرمی از آن همی به زمین نرسد و گرمی آفتاب که او از کره آتش به مسافتی بسیار برتر است اینجا رسیده است و اهل علم هندسه دانند که هر چند کره آفتاب عظیم است، اگر مر کره اثیر را جمع کنند، بسیار بارها بزرگ تر از کره آفتاب (آید) به مساحت، پس چگونه روا باشد کز آفتاب کو به مساحت کمتر است از آتش اثیر چندین گرمی همی به عالم رسد، وز اثیر که همیشه گرد عالم گرفته است گرمی (همی) به ما نرسد و سرماهای صعب زیر او به جای های معلوم ثابت است؟ و نیز دلیل برآنکه آتش اثیر گرم نیست، آن است که روشن نیست و هر چه مر او را روشنایی نیست از آتش، گرمی ندارد. و دلیل برآنکه (آتش) اثیر روشن نیست آن است که مر روشنایی های ستارگان خرد را حجاب نکند و مافلک را به رای العین تاریک همی نبینیم و زمین را تاریک همی بینیم، پس آتشی که مر (او را) به نزدیک او جسمی باشد- و آن آسمان است- و فرود از او (نیز) جسمی باشد- و آن زمین است- و او نه مر آن جسم را روشن کند که به نزدیک اوست (و) نه مر این جسم را کز او دور است، مر او را روشنایی نباشد. و چو درست کردیم که مر آتش اثیر را روشنی و گرمی نیست، قول این مرد که گفت: ترکیب آتش از اجزای هیولی و جوهر خلاست و جوهر خلا اندر او بیشتر از آن است که اندر جوهر هواست، باطل باشد . هر قولی که اعیان عالم بر درستی آن گوایی ندهند، دروغ باشد.
هوش مصنوعی: اگر پیروان محمد زکریا بگویند که او این سخن را درباره اجسام چهارگانه گفته و نه در مورد مخلوقات، پاسخ ما به آن‌ها این است که او می‌گوید: جز اجزای ماده و فضا چیز دیگری نیست که جسم از آن تشکیل شده است. و خواص جسمی که به آن اجسام اطلاق می‌شود، شامل گرمی، سردی، تری و خشکی است که عمل این اشکال خصوصیات آن‌هاست. اگر او منکر این اصول باشد و بگوید که این اصول چیزی جز ترکیب اجزای ماده با فضا نیست، بنابراین دیگر ویژگی‌ها را هم باید همین‌طور تلقی کند. این ویژگی‌ها که در موارد اصلی وجود دارند، در مخلوقات جاری هستند و از این نظر که در موارد اصلی هم ثابت نیستند، می‌توان چنین گفت: اگر آتش گرم و سوزان است و به چوب متصل است، این امر از هوا تیره‌تر است، چرا که آتش مانع مشاهده می‌شود، در حالی که هوا مانع مشاهده نیست. هوا از آب روشن‌تر نیست، زیرا هیچ‌کدام از این دو جوهر خود نور نیستند، بلکه هر دو نوری گیرند و آب نور را بهتر از هوا جذب می‌کند. اگر از آتش بگوییم که برتر از هواست، این آتش نه گرم است و نه روشن. دلیل بر این که آتش گرم نیست این است که فضای آن هوا، آب و زمین را در بر گرفته و هیچ حرارتی به زمین نمی‌رسد و گرمای خورشید که از کره آتش به میزان بیشتری منتقل می‌شود به اینجا می‌رسد. دانشمندان هندسه می‌دانند که اگر فضای آتش را جمع کنیم، بسیار بزرگ‌تر از کره خورشید خواهد بود، پس چگونه ممکن است که گرمای آفتاب با فضایی کوچکتر از آتش به ما برسد، اما از فضای آتش که همیشه ما را احاطه کرده، حرارتی به ما نرسد و سرماهای شدید در زیر آن در نقاط معین ثابت بمانند؟ همچنین دلیل بر این که آتش روشن نیست این است که جلوه ستارگان کوچک را نمی‌پوشاند و در آسمان تاریکی را می‌بینیم و زمین هم تاریک است. اگر آتش به چیزی نزدیک باشد که همان آسمان است، و چیزی پایین‌تر از آن یعنی زمین باشد، نه می‌تواند آن جسم نزدیک را روشن کند و نه جسم دور را. بنابراین وقتی که مشخص کردیم آتش فضای اثیری نه گرمی دارد و نه روشنی، گفته این مرد درباره ترکیب آتش از اجزای ماده و جوهر فضا نادرست است. هر نظری که آثار جهان بر درستی آن صحه نگذارد، دروغ است.
(گوییم که اندر قول این مرد که همی گوید: ترکیب اجسام از اجزای هیولی و جوهر خلاست، تناقض بر او پوشیده شده است با بزرگی و پیدایی او. و تناقض اندر این سخن بدان روی است که چو همی گوید: مر جسم را اجزای هیولی اصل است و روا نیست که پدید آمدن جسم نه از چیزی باشد، و مر هیولی را اجزای نامتجزی همی نهد بی هیچ ترکیب و اقرار همی کند که آن اجزا هر چند نامتجزی است چنان نیست که مر هر جزوی را از آن هیچ بزرگی نیست، از بهر آنکه مر جسم را عظم است و روا نباشد که از آن اجزای بی هیچ عظمی چیزی آید که مر او را عظم باشد، و چو مقر است که هر جزوی را از آن اجزای نامتجزی عظمی است، این از او اقرار باشد که هر جزوی از آن به ذات خویش اندر مکانی است، و چو مر جسم را ترکیب از آن اجزا باشد که هر یکی از آن اندر مکانی است، آن جسم که از آن اجزای ترکیب یابد، به جملگی خویش اندر آن مکان های خود باشد که اجزای او اندر آن بودند و اکنون اندر جملگی آن است، و شکی نیست اندر آن که مر جسم را به یک مکان بیش حاجت نیست، پس باز چرا همی گوید که جسم اندر خلاست؟ و این چنان باشد که مکان اندر مکان باشد و هر کسی داند که مکان را به مکان حاجت نیست. پس قول او که همی گوید: مر اجسام عالم را ترکیب از اجزای هیولی و جوهر خلاست، متناقض است، از بهر آنکه آن جزو نامتجزی که او همی گوید آن هیولی است، چیزی نیست مگر متمکن اندر مکانی، پس اگر این جزو که او خود با خلا یک چیز بود با خلا نیامیخته است، واجب آید که دو خلا باشند با یکدیگر آمیخته، و اگر اندر یکدیگر آمیزند و یک چیز شوند، پس ایشان خلا نباشند که اجسام باشند، از بهر آنکه آمیختن و مجاورت و مخالطت مر اجسام راست با یکدیگر اندر خلا و چو خلا به دعوی او مکان است و جسم با جسم اندر خلا آمیزنده است و روا نیست که خلا جسم باشد، روا نباشد که خلا با خلا بیامیزد.)
هوش مصنوعی: این متن به بررسی تناقضاتی می‌پردازد که در سخن مردی وجود دارد که ادعا می‌کند اجسام از اجزای طبیعی و جوهر خالی تشکیل می‌شوند. نویسنده به این نکته اشاره می‌کند که زمانی که این مرد می‌گوید اجزای جسم، اصل آن هستند و نمی‌توان جسمی بدون چیزی وجود داشته باشد، در واقع تناقضی را بیان می‌کند. او همچنین به این موضوع می‌پردازد که اگر جزء طبیعی، بدون ترکیب و فشردگی وجود داشته باشد، هر جزئی بایستی دارای جایی باشد. در نتیجه، جسمی که از این اجزا تشکیل می‌شود، باید در مکان‌های خاص خود قرار گیرد و این موضوع نشان می‌دهد که جسم تنها به یک مکان نیاز دارد. بنابراین ادعای او مبنی بر اینکه اجسام در خالی بودن وجود دارند، منطقی نیست، چون به همین دلیل نمی‌توان مکان‌ها را در مکان‌های دیگر تصور کرد. در نهایت، این ادعا که اجسام از اجزای هیولی و جوهر خالی ترکیب می‌شوند، داخل تناقض است زیرا اگر اجزا در جوهر خالی باشند، دیگر نمی‌توانند به معنای واقعی خود وجود داشته باشند.
(و این غلط مر این مرد را و دیگر کسان را که خلا را جوهری ثابت گفته اند بدان افتاده است که مر هیولی را اجزای مکان گیر نهاده اند و مر آن خلا را که گفته اند که جزو هیولی اندر اوست، مکان جزوی گفتند و مر آن مکان را که جسم مرکب اندر اوست، مکان مطلق کلی گفتند تا قولشان چنان آمد که خلا اندر خلاست، و هر کسی داند که مکان را به مکان حاجت نیست. حاجنمند مکان متمکن است نه مکان، و چو اندر مکان سخن گوییم اندر این کتاب، استقصا اندر آن به واجبی بکنیم.)
هوش مصنوعی: این اشتباه این افراد، از جمله این مرد، ناشی از این است که آنها ماده اولیه (هیولا) را به اجزای مکان تقسیم کرده‌اند و بر این اساس، خلأ را که می‌گویند جزئی از هیولاست، به عنوان مکان جزئی معرفی کرده‌اند. در حالی که مکان را که جسم مرکب در آن قرار دارد، به عنوان مکان مطلق و کلی در نظر گرفته‌اند. این‌گونه ادعا می‌شود که خلأ درون خلأ است، در حالی که هر کسی می‌داند که مکان به مکان نیاز ندارد. نیاز به مکان مخصوص به موجودات است، نه مکان به خودی خود. بنابراین، وقتی در این کتاب درباره مکان صحبت می‌کنیم، باید به نکات ضروری و دقیق توجه کنیم.
(و اکنون گوییم که آن جزو نامتجزی که او به نزدیک این مرد هیولی است، به اقرار این مرد عظمی دارد، و آنچه مر او را عظمی باشد مکان گیر باشد، مکان نباشد، بل که مکان از او تهی شونده باشد و مکان دیگر از او پرشونده باشد. پس اگر عظم آن جزو، خود مکان اوست و آن جزو چیزی نیست مگر عظمی بی جزو، واجب آید که آن جزو خود مکانی باشد نه مکان گیری، و این متناقض باشد. مگر گوید که آن جزو نامتجزی را به دو مکان حاجت است: یکی آنکه ذات او اندر آن است و آن مکان هرگز از او خالی نشود، و دیگر آنکه به گرد آن جزو اندر آمده است، و محال است قول آن کس که گوید: بل جزو را به دو مکان حاجت است. و نیز گوییم که اگر اجسام عالم چیزی نیستند مگر اجزای هیولی با جوهر خلا آمیخته، روا نباشد که جسمی مر جسمی را ضد باشد چنانکه آب و آتش هستند ضدان، از بهر آنکه به دعوی این مرد اندر جوهر آتش که او روشن و سبک است، جوهر خلا بیشتر از آن است که اندر جوهر آب است، و اندر جوهر آب اجزای هیولی بیشتر از آن است که اندر جوهر آتش است، پس این چنان باشد که همی گوید: اندر جوهر آتش جای تهی است بی جای گیر و جوهر آب جای گیر است، و شکی نیست اندر آنکه جای مر جای گیر را موافق است نه مخالف، پس واجب آمدی که چو مر آب را به آتش برریختندی، آتش مر اب را به خویشتن اندر کشیدی، چنانکه خلا مر جسم را همی به خویشتن اندر کشد، و چو حال ظاهر به میان این دو جوهر به خلاف این است که حکم این مرد بر آن است، ظاهر شد که آنچه او گفته است هذیانی بی برهان است چو طبایع اجسام مر او را منکر است، و قولی که اعیان عالم مر او را منکر شوند دروغ باشد.)
هوش مصنوعی: اکنون باید بگوییم که آن جزو نامتجزی که به نزدیک این مرد هیولی است، توسط او به عنوان یک چیز عظیم شناخته می‌شود. اگر آن جزو مکان خود را به عنوان چیزی که عظیم و صورت‌ناپذیر است، بپندارد، این به این معنا است که آن جزو باید خود مکانی باشد و نه اینکه مکانی برای جای‌گیری داشته باشد، که این تناقض دارد. مگر اینکه گفته شود که آن جزو نامتجزی به دو مکان نیاز دارد: یکی که ذات او در آن است و هرگز از او خالی نمی‌شود، و دیگری که به دور آن جزو قرار دارد. به علاوه، اگر اجسام جهان تنها از اجزای هیولی و جوهر خلا تشکیل شده‌اند، پس نمی‌توانند به صورت ضد یکدیگر باشند، مانند آب و آتش. زیرا بر اساس گفتار این مرد، جوهر آتش که سبک و روشن است، باید جوهر خلا بیشتری نسبت به جوهر آب داشته باشد. پس این چنین است که او می‌گوید: در جوهر آتش جاهای خالی وجود دارد و جوهر آب دارای مکان است. ولی روشن است که مکان باید با جایی که در آن قرار می‌گیرد، همخوانی داشته باشد نه تضاد. بنابراین اگر آب را بر آتش بریزید، آتش آب را به خود جذب می‌کند، همانطور که خلا جسم را به خود می‌کشاند. با توجه به مواجهه این دو جوهر، معلوم می‌شود که نظرات این مرد بی‌اساس و بدون دلیل است، زیرا ویژگی‌های طبیعی اجسام آن را انکار می‌کند و ادعاهای وی اظهار دروغینی است که واقعیات عالم آن را رد می‌کند.
پس گوییم که صانع حکیم مر جوهر آتش را از دو طبع مخالف ترکیب کرده است نه از دو طبع ضد، و خلاف مر خلاف را پذیرنذه باشد و ضد از ضد گریزنده باشد و گرمی و خشکی مر یکدیگر را خلافند، از آن است ک هیک چیز شده اند و به یکدیگر اندر آویخته اند. و مر آب را نیز از دو طبع مخالف ترکیب کرده است که هر یکی از آن دو طبع که اندر آتش است خلاف است مر طبعی را که اندر آب است و ضد است مر آن دیگر طبع را که اندر آب است، (چنانکه گرمی که اندر آتش است خلاف است مرتری را که اندر آب است) و ضد است مر سردی را که اندر آب است و خشکی که اندر آتش(است) خلاف است مر سردی را که اندر آب است و ضد است مر تری را که اندر آب است، تا بدان طبایع خلافی آب از (آتش گرم همی شود و بدان طبایع ضدی آب از آتش همی گریزد و مقصود صانع حکیم به گرم شدن آب) و بر شدن او بدان گرمی از (مرکز عالم سوی حاشیت عالم) حاصل (همی) آید.
هوش مصنوعی: صانع حکیم، جوهر آتش را از دو طبع مخالف تشکیل داده است، نه از دو طبع متضاد. همچنین، در اینجا اشاره می‌شود که گرمی و خشکی یکدیگر را مخالفت می‌کنند، اما در عین حال به هم پیوسته‌اند و یک پدیده واحد را تشکیل می‌دهند. آب نیز از دو طبع مخالف تشکیل شده است، به طوری که هر طبع موجود در آتش با طبع موجود در آب، و بالعکس، در تضاد است. برای مثال، گرمی موجود در آتش با رطوبت موجود در آب در تضاد است و همچنین سردی و خشکی در آب و آتش نیز چنین وضعیتی دارند. این به این معناست که آب از طبع گرم آتش تشکیل می‌شود و در عین حال از آن دوری می‌کند، و هدف صانع حکیم این است که آب به وسیله گرمی به وجود آید و به سمت حاشیه عالم حرکت کند.
و اما سخن ما اندر آن قول که این مرد گفته است که دلیل بر آنکه اندر جوهر آتش اجزای هیولی کمتر است و خلا بیشتر است آن است که چو مر هوا را به سنگ و آهن بزنیم گشاده شود و آتش از او پدید آید، (آن است که) گوییم: اگر این قول درست است و آتش از هوا همی بدان پدید آید که ما به سنگ و آهن مر هوا را (همی) بدریم و گشاده کنیم، واجب آید که چو مر هوا را اندر پوستی کنیم و مر آن را سخت فرا افشاریم آب گردد، از بهر آنکه هوا به میان آب و آتش ایستاده است و مر هوا را به لطافت بر آب همان فضل است (که مر آتش را بر هوا،) و چو ما مر هوا را فروفشاریم و آب نگردد، روا نیست که گوییم که آتش اندر هوا همی از آن پدید آید که ما مر هوا گشاده کنیم و بردریمش با آنکه آن آتش کز میان سنگ و آهن همی پدید آید رنگین و حجاب کننده است مر دیدار را و آتش اثیر که این مرد همی گوید: مرکب است از هیولی و خلا، رنگین و حجاب کننده نیست. و اگر اثیر مانند آن آتش بودی که همی از آتش زنه پدید آید، همیشه همه زمین روشن و گرم بودی و ما مر این آفتاب و ستارگان را ندیدمانی. و اگر (از آن) آتش کز آتش زنه جهد، هوا گشاده شده بودی، نبایستی که حجاب کننده بودی مر دیدار ما را، از بهر آنکه هوا که از او بسته تر است به قول این مرد، حجاب همی نکند دیدار ما را،پس چرا (چو) گشاده تر شد، حجاب کرد؟ این قولی محال است. و چو آب بدانچه ما مر او را فرا افشاریم همی خاک نشود و نه از خاک بدانچه مر او را گشاده کنند و آب آید و نه هوا به فرافشردن (همی) آب شود، پیدا آمد که آتش از گشاده کردن هوا (همی) پدید نیاید، (قولی که استقرای کلی بر درستی آن گواهی ندهد، سست و بی معنی باشد.)
هوش مصنوعی: در اینجا گفته می‌شود که یک فرد ادعا کرده است که دلیل بر وجود اجزای کمتری در جوهر آتش و فضای بیشتری در آن، این است که وقتی هوای محبوس شده را با سنگ و آهن آزاد کنیم، آتش ایجاد می‌شود. در پاسخ به این ادعا، مطرح می‌شود که اگر این نظر صحیح باشد و آتش از هوای آزاد شده به وجود آید، پس باید وقتی هوای محبوس را درون یک محفظه سخت قرار دهیم، آب ایجاد شود. زیرا هوای لطیف در میان آب و آتش قرار دارد و اگر ما هوای محبوس را بفشاریم و به آب تبدیل نشود، نمی‌توان گفت که آتش از گشوده شدن هوا به وجود می‌آید. همچنین اگر آتش تا این حد از هوا و فضای آزاد شده ناشی می‌شود، چرا آتش‌های دیگر مثل آتش زنه نمی‌توانند به همین طریق حجاب کننده و مانع دیدار ما باشند؟ بدین ترتیب، این ادعا غیر منطقی به نظر می‌رسد. در نهایت، نتیجه می‌گیرد که اگر آب را تحت فشار قرار دهیم، خاک نخواهد شد و هوای فشرده نیز به آب تبدیل نخواهد شد، بنابراین، آتش از گشوده شدن هوا به وجود نمی‌آید و باید احتیاط کرد در پذیرش این نوع استدلال‌ها که فاقد پایه و اساس منطقی هستند.
و ما گوییم که آتش اندر هوا از میان دو جسم چو سنگ و آهن و جز آن، (بدان) همی پدید آید که جوهر آتشی است به حد قوت از آنکه گرم و تر است و چو سنگ را اندر او به آهن برزنند، جزوی از هوا به میان ایشان گرفتار آید. بدان حرکت که آنجا پدید آید، گرمی آن جزو که (به) میان آن دو جسم ناگه گرفتار آید زیادت شود تا مر آن تری را که با آن جزو آمیخته است خشک کندو چو آن جزو گرم و خشک شود آتش گردد و اندر آویزد بدان تری ضعیف گشته که بر آن جزو باشد که هم پهلوی او باشد، و آن تری ضعیف چو هیزمی شود مر آن نطفه آتش را و رنگ سرخ بر آن آتش اندک به سبب تری همی پدید آید که آن آتش همی بدو اندر آویزد. نبینی که هر چند هیزم تر تر باشد آتش او سرخ تر باشد یا چو هیزم سخت تر باشد آتش او سیاه تر نماید و آتش چراغ کز بخار خشک اندر آویزد سپید باشد؟ پس آتش اثیر چو از هیچ بخاری اندر نیاویخته است، هیچ رنگ و روشنایی ندارد تا چو بخار خشک کز زمین برشود بدو رسد، (آتش اثیر بدو و اندر آویزد و با) او برهنجار (او دور برود و بسوزدش ، و چو اندر آن بخار آویزد) روشنایی دهد و عامه مردم پندار که ستاره همی برود.
هوش مصنوعی: آتش در هوا زمانی ایجاد می‌شود که دو جسم، مانند سنگ و آهن، به یکدیگر برخورد کنند. این برخورد موجب می‌شود که ذرات آتشین از قدرت لازم برای گرم شدن و رطوبت کافی برخوردار شوند. وقتی که سنگ به آهن برخورد می‌کند، جزئی از هوا بین آن‌ها محبوس می‌شود. این حرکت آتش‌زا باعث افزایش حرارت آن جزئ می‌شود تا جایی که رطوبتی که با آن مخلوط شده، خشک گردد. زمانی که این جزئی گرم و خشک شود، به آتش تبدیل می‌شود و به رطوبت ضعیفی که در کنار آن وجود دارد، متصل می‌شود. این رطوبت کم‌کم به دانه‌های آتش تبدیل می‌شود و رنگ قرمز آتش به دلیل وجود همان رطوبت به وجود می‌آید. به همین ترتیب، هر چه چوبی که برای آتش استفاده می‌شود مرطوب‌تر باشد، آتش سرخ‌تر خواهد بود و اگر چوب سخت‌تری باشد، آتش سیاه‌تر به نظر می‌رسد. همچنین آتش چراغی که بخار خشک تولید می‌کند، رنگ سفیدی دارد. اما آتش بدون بخار هیچ رنگ و روشنی نخواهد داشت؛ تا زمانی که بخار خشک از زمین بالا بیاید و به آن ملحق شود. در این مرحله، آتش روشنایی خود را نشان می‌دهد و مردم فکر می‌کنند که ستاره‌ای در حال حرکت است.
و دلیل (بر آنکه هوا به حد قوت) آتش است، آن است که چو ما دم به آتش دمیم یا باد به آتش فروگذرد، آتش قوی تر شود، از بهر آنکه هوا همی بدین آتش که به حد فعل است آتش گردد و به حد فعل آید از قوت خویش. و اگر کسی گوید: اگر این سخن راست بودی نبایستی که باد مر آتش را (هرگز) بکشتی، جواب او آن است که گوییم: (باد) مر آتش را محل غذاست مر غذا پذیر را و غذا بر اندازه باید تا غذا پذیر قوی شود. و اگر اندر آنچه گفتیم: باد غذای آتش است، شک است، اندر آنکه گویی: هیزم غذای آتش است، شکی نیست و اگر کسی چوبی سخت بزرگ را بر آتش (چراغدانی) نهد، آتش (آن چراغ) مر آن غذا را نتواند پذیرفتن و بمیرد، پس همین است حال باد قوی با آتش ضعیف.
هوش مصنوعی: دلیل اینکه هوا زمانی که به حد قوت برسد، می‌تواند آتش را تقویت کند این است که وقتی ما روی آتش دم می‌زنیم یا هوای تازه به آن می‌رسد، آتش قوی‌تر می‌شود. این به این دلیل است که هوا به آتش کمک می‌کند تا به حد فعل خود برسد و قوتش افزایش یابد. اگر کسی به این موضوع ایراد بگیرد و بگوید که اگر این درست باشد، نباید باد هرگز آتش را خاموش کند، پاسخ این است که باد مانند غذایی برای آتش عمل می‌کند، و غذا باید به اندازه کافی باشد تا آتش قوی شود. اگر در مورد اینکه باد غذای آتش است، شک وجود داشته باشد، اما در مورد چوب‌های خشک که غذای آتش هستند، شکی وجود ندارد. اگر کسی چوبی بزرگ و سخت روی آتش بگذارد، آتش دیگر نمی‌تواند آن را ببلعد و خاموش می‌شود. بنابراین، این مثال نشان می‌دهد که چگونه باد قوی می‌تواند به آتش ضعیف کمک کند.
و نیز گوییم که بدانچه جسم متجزی است، لازم نیاید که گوییم: ترکیب جسم از اجزاست و اجزا پیش از جسم پراکنده بوده اند. و یافتن ما مر جسم را با اجزا دلیل نیست برآنکه مر جسم را از جزو ها کرده اند، و نیاید ما را گوییم: اگر مر جسم را از جزوها نکرده اند چرا اندر (او) جزوهاست؟ از بهر آنکه اندر آفرینش چیزهاست که آن بر نهادهایی است کز آن بیرون نشود (البته)، چنانکه آب تر است و آتش گرم است، و نیاید ما را که گوییم: چرا ما مر آتش (را)همی خشک یابیم اگر نه مر او را از چیزی خشک کرده اند و چرا آب تر است اگر نه مر او را از چیزی تر کرده اند؟ و خود همین مرد همی دعوی کند (که آتش) که ضد آب است، (هم) از آن هیولی و خلاست که آب از آن است. پس اگر آتش که گرم و خشک است و روشن است، رواست کز چیزی باشد کز او سردتر و تاریک تر باشد، چرا روا نباشد که جسم با جزو نه از جزوها باشد؟ و مثال این حال چنان باشد که (چو) ما مربعی بینیم (که به دو مثلث قسمت شود) و هر قسمی از او باز به دو مثلث دیگر قسمت شود و هم چنین همیشه هر یکی از آن مثلثات به دو مثلث دیگر قسمت همی پذیرد بی هیچ خلافی و جز به مثلثات قسمت نپذیرد آن مربع البته، گوییم که مر این مربع را از این مثلثات ترکیب کرده اند (و بحث آریم بر این قول بدانچه گوییم: اگر نه این مربع را از این مثلثات ترکیب کرده اند) چرا اندر او مثلثات است؟ و این حجتی سست و باطل باشد، از بهر آنکه ما مربع توانیم کردن بی آنکه از نخست دو مثلث باشد تا مر آن مربع را از دو مثلث ترکیب کنیم، و بدانچه کسی مر این مربع را به خطی کز قطر او به قطری دیگر کشد به دو مثلث قسمت کند و مر آن را برهان سازد برآنکه ما این مربع را از این دو مثلث کردیم، حجت او درست نشود. پس هم چنین است حال جسم که صانع حکیم (مر او را) متجزی آفریده است تا از او (به دفعات بی نهایت صورت ها همی آید. و قول آن کسی که تجزیت جسم را دلیل گیرد بر آنکه اجزای نامتجزی قدیم بوده است ، هم چو قول آن کس است که مر یافتن مثلثات را اندر مربع بر آنکه مثلثات قدیم است دلیل گیرد بی هیچ تفاوتی. وچو نهاد جسم از آفرینش) بر آن است که او متناهی است و تناهی او عجز صانع (حکیم دلیل نیست از نا آفریدن) مر او را نامتناهی، بل وضع جسم بر تناهی است، نیز چو صانع حکیم چیزی پدید آورده است که بر او صورت های بسیار بر یکدیگر همی تواند کردن، (پدید نا آوردن) او مر صورتی را نه از این چیز که مر آن را از بهر پدید آوردن صورت ها از او پدید آورده است، بر عجز او از ابداع دلیل نباشد، بل وضع پدید آوردن چیزهای مولودی نیز بر این است که یاد کردیم. و حکمت اندر آنکه مر جسم را اجرای خرد آمد آن است تا از او صورت های خرد و بزرگ بیاید و بشاید کردن از سر پیل تا پای مور و پشه. و جاهلان مر حکمتی را بدین بزرگی بر عجز قدرت از ابداع حمل کرده اند، تعالی الله عما یقول الظالمون علوا کبیرا.
هوش مصنوعی: در این متن بیان می‌شود که لازم نیست بگوییم که اجزاء یک جسم قبل از وجود آن پراکنده بوده‌اند. یافتن جسمی که از اجزاء تشکیل شده، به معنای این نیست که آن جسم از اجزاء ساخته شده است. به عنوان مثال، در خلق چیزها، برخی ویژگی‌ها ذاتی آن‌هاست؛ مانند اینکه آب به طور طبیعی تر و آتش گرم است. نمی‌توانیم بگوییم که اگر آتش خشک است، حتماً از چیزی خشک شده، یا اگر آب تر است، از چیزی تر شده. حتی اگر آتش برعکس آب است، اما بوجود آمدن آن نیز به نوعی از همان ماده‌ها بستگی دارد. سپس مثالی زده می‌شود از یک مربع که به مثلث‌هایی تقسیم شده و می‌گوید حتی اگر مربع به مثلث‌ها تقسیم شود، این به این معنا نیست که آن مربع از مثلث‌ها تشکیل شده، زیرا می‌توان گفت مربع مستقل از مثلث‌ها ایجاد شده است. در نهایت، اشاره می‌شود که جسم توسط صانع حکیم به‌گونه‌ای آفریده شده که از آن، بی‌نهایت صورت مختلف به وجود می‌آید. افرادی که وجود اجزاء را دلیل بر قدیم بودن آن‌ها می‌دانند، در واقع چنین اشتباهی را مرتکب می‌شوند که شبیه به این استدلال است که مثلث‌ها قدیمی‌تر از مربع هستند. همچنین، این موضوع که جسم دارای محدودیت است، نشان‌دهنده ناتوانی صانع نیست، بلکه به طبیعت جسم خود برمی‌گردد. در پایان به نادان‌هایی اشاره می‌شود که ضعف قدرت خالق را به اشتباه حکمت تصور کرده‌اند.
(اما) جواب ما مر محمد زکریا را از آنچه گفت: پدید آوردن صانع حکیم مر چیزها را به ترکیب از اجزای عالمی دلیل است بر آنکه ابداع متعذر است، آن است که گوییم: خردمند آن است که اندر آنچه گوید اندر اقاویل اندر علوم الهی و بر آن کتب سازد، مر تامل و تانی را کاربندد تا حال را از محال بشناسدو مر نابودن محال را عجز و تعذر قدرت نام ننهد. از بهر آنکه هر که مر او را اندک مایه عقل است داند که مر محال را سوی عجز و امتناع نسبتی نیست بر صانع حکیم و این قولی است مانند قول آنکه گویید: خدای عاجز است از نرم کردن (مر) آهن را به آب، و ما دانیم که این قولی محال است. (و) اگر بودش ممتنع روا بودی، امتناع خود واجب بودی نه امتناع، و اگر چنین بودی، آن گاه محال ممکن بودی و ممکن محال بودی. و قول آن کس که بدانچه نبیند که اندر چیزی از چیزها جسمی پدید آید به ابداع نه از چیزی، دلیل گیرد بر تعذر ابداع و عجز صانع، چو قول آن کس باشد که بر عجز خدای از نرم شدن آهن به آب دلیل گیرد بدانچه هرگز ندید که خدای مر آهن را به آب نرم کرد بی هیچ تفاوتی، و این هر دو محال است و مر محال را به نابودن بر عجز قدرت او از آن دلیل نشاید گرفتن که جهل باشد. و هم چنانکه نرم کردن آهن به آب محال است اندر این عالم، به ابداع نیز جسمی پدید آوردن محال است، و لیکن مر این راه باریک را آن بیند که خدای تعالی به نور دین حق دل او را روشن کرده باشد، « و من لم یجعل الله له نور افما له من نور ».
هوش مصنوعی: پاسخ ما به محمد زکریا درباره‌ی آنچه گفت این است که آفریدن اشیاء توسط صانع حکیم به ترکیب اجزای جهان، دلیلی بر این است که ابداع غیرممکن است. دلیل این مسأله این است که خردمند باید در گفتار و آثار خود در علوم الهی تأمل و تأمل کند تا حقیقت را از غیرحقیقت تشخیص دهد و نمی‌تواند نسبت به عدم امکان ابداع، عجز و ناتوانی خداوند را بپذیرد. زیرا هر کس که ناآشنا به اندکی از عقل باشد، می‌فهمد که نسبت ناتوانی و امتناع به صانع حکیم نادرست است. این شبیه به این است که بگوییم خداوند نمی‌تواند آهن را با آب نرم کند، که این یک گفتار نادرست است. اگر چنین ناتوانی وجود داشت، امتناع خود مستلزم وجود امتناع دیگری بود، و در این صورت، آنچه محال است به ممکن تبدیل می‌شود و آنچه ممکن است محال خواهد شد. همچنین، اگر کسی به این دلیل که نمی‌تواند در چیزی از چیزها جسمی را بدون ابداع ببیند، ابداع را غیرممکن تصور کند، مانند این است که بر ناتوانی خداوند از نرم کردن آهن به آب استدلال کند، چراکه او هرگز ندیده که خداوند چگونه آهن را به آب نرم می‌کند. اینگونه استدلال‌ها همگی نادرست است. همان‌طور که نرم کردن آهن به آب در این جهان غیرممکن است، ابداع نیز به همین صورت غیرممکن است. اما تنها کسانی می‌توانند این نکته را درک کنند که خداوند به وسیله نور دین حق دل آن‌ها را روشن کرده باشد.
پس گوییم اندر برهان این قول، که معلوم است اهل خرد را که این عالم جسم است به کلیت خویش که اندر او هیچ مکانی خالی نیست و تا جزوی از این اجسام از مکان خویش نرود، جزوی دیگر جای او نگیرد، نبینی که چو کوزه تنگ سر را به آب فرو بری، هوا به تدریج از او همی برآید و آب همی بدو فرو شود تا (چو) همه هوا از او برآید پر آب شود و آن هوا کز کوزه برآید به جای آن (آب) همی بایستد کز حوض یا دریا به (آن) کوزه فرو شود؟ و اگر مر سنگی را از آب به هوا برآری، آن سنگ اندر هوا بدان سبب جای یابد که آب به برکشیدن آن سنگ از او همی فرو نشیند؟ و ژرف بینان را معلوم است که اندر این عالم هیچ جای خالی نیست. و چو حال این است، محال باشد گفتن که چرا صانع حکیم به ابداع شخصی همی پدید نیارد، همی دانیم که ابداع متعذر است، بل (که) باید گفتن که ابداع-اعنی پدید آوردن جسمی نه از این اجسام- اندر این عالم محال است، از بهر آنکه اندر این عالم مر جسمی را به جز این که هست جای نیست، از بهر آنکه جسم جوهری میانه نیست البته، و اگر خدای تعالی چیزی جسمی (به ابداع) پدید آرد، آن چیز اندر این عالم جای نباید و اگر چیزی دیگر اندر این عالم گنجد، لازم (آید) که اندر مکان یک جسم دو جسم بگنجد، و این هم چنان است اندر محالی که نرم کردن آهن است به آب، بل (که) از آن محال تر است. و چو ظاهر کردیم که روا نیست که جسمی مبدع اندر این عالم گنجد، پیدا شد که ابداع اندر این عالم که ملاست محال است، پس گوینده این قول محال جوی است و محال جوی جاهل باشد.
هوش مصنوعی: بنابراین، به وضوح بیان می‌کنیم که عقلای عالم می‌دانند که این جهان مادی به طور کامل پر است و هیچ مکانی خالی از اجسام نیست. تا یک جسم از مکانی خارج نشود، جسم دیگری نمی‌تواند آنجا را پر کند. مانند کوزه‌ای که وقتی سر آن را در آب فرو می‌بری، هوا به تدریج خارج می‌شود و آب جای آن را پر می‌کند. اگر سنگی را از آب به هوا بیاوری، به این خاطر که آب از زیر آن پایین می‌رود، سنگ در فضا جای می‌گیرد. حکمت علمی نیز نشان می‌دهد که در این عالم هیچ جای خالی وجود ندارد. در این شرایط، بیان اینکه چرا خداوند حکیم چیزی را به‌طور کاملاً جدید خلق نمی‌کند، منطقی نیست. در واقع، ما می‌دانیم که خلق چیزی کاملاً جدید، محال است زیرا در این دنیا جایی جز آنچه که وجود دارد برای اجسام نیست. اگر خداوند چیزی جدید خلق کند، آن جسم در این عالم جایی نخواهد داشت و درنتیجه به این می‌رسیم که در یک مکان نمی‌توان دو جسم را در کنار هم گذاشت. این موضوع حتی از نرم‌کردن آهن در آب نیز غیر ممکن‌تر است. بنابراین، واضح است که جسم جدیدی نمی‌تواند در این عالم وجود داشته باشد و در نتیجه، ابداع جسمی در این جهان محال است و کسی که چنین نظری دارد، در واقع به ناممکنی معتقد است و دانسته‌هایش ناقص است.
و چو صانع حکیم مر این جوهر متجزی را مایه پدید آوردن صورت های متفاوت المقادیر ساخته است (و مر چیزهای بودشی را به ترکیب از او همی پدید آرد و این تراکیب به گشتن این دایره عظیم و این دست افزارهای بلند بر شده همی پدید آید) و این دایره عظیم با آنچه (اندر اوست نیز مرکب است، خرد همی گواهی) دهد که ترکیب (آن مرکبات برین و این امهات فرودین نه چنین بوده است) که ترکیب موالید است. و چو این تراکیب که به حرکات افلاک و افعال امهات است از (چیزی است به زمان، دلیل است) که آن تراکیب به ابداع بوده است نه از چیزی، از بهر آنکه دانیم که مر افلاک و نجوم و طبایع را نه به افلاکی و نجومی و طبایعی دیگر ترکیب کرده اند، چنین که همی مر (موالید را) ترکیب کنند، و چو آن نه چنین بود و این تراکیب چنان است که چیز نامرکب پیش از مرکب حاصل است، این حال دلیل است برآنکه (پیش) از وجود این اصل ها و آلت ها که مرکبات زمانی به میانجی ایشان همی حاصل آیند، (اصلی و آلتی) موجود نبود، بل (که) آن صنع به ابداع بود که افلاک و طبایع بدان پدید آمد و این صنع که بر هیولی (همی) پدید آید بدین آلت های مختلف است پس از آن ابداع. پس درست کردیم سوی عاقل که هیولی (پیش) از آن صنع ابداعی موجود نبود، و طاعت هیولی امروز مر صانع را و آراسته بودن او مر پذیرفتن صورت های مولودی را، گواست برآنکه صانع حکیم مر او را از بهر این صنع پدید آورده است. و قولی نیست سوی دانا از آن زشت تر که کسی گوید: جزوهایی بود که اندر او هیچ معنی نبود و مر او را هیچ صورتی و فعلی نبود قدیم و ازلی، از بهر آنکه این مرداری باشد بی هیچ معنی و اگر مرداری بی هیچ معنی قدیم روا باشد چو هیولی، پس زنده ای با چندین مناقب و معانی محال باشد که قدیم باشد که صانع عالم است، از بهر آنکه دو قدیم اندر مقابله یکدیگر آید به صفات و هیولی های صنایع که بر آن مر صورت های صنایعی را پدید همی آرند که آن صورت ها جز بدین هیولی ها پدید نیاید. و ساختن مردم مر آن هیولی های شایسته پذیرفتن آن صورت ها، چنانکه مر پنبه را همی ریسمان کند به صورت او تا شایسته شود مر پذیرفتن صورت کرباس را تا کرباس (نیز) هیولی باشد مر صورت پیرهن را، گواست برآنکه صانع حکیم مر امهات طبایع (را) هیولی ساخته است و مر او را شایسته پذیرفتن صورت های مولودی کرده است به قصد و عمد. چنانکه جز از کرباس یا چیزی بافته چو دیبا و جز آن یا پوستی نرم کرده لباس نیاید مر جسد حیوان را، جسد حیوان که متحرک است به ارادت نیز جز (از) این اجسام به موالید نیاید. پس صانع مر هیولی نخستین را شایسته یی پدید آورد مر پذیرفتن طبایع متضاد را تا هم از او مر گرمی و خشکی را پذیرفت و هم از او مر سردی و تری را پذیرفت. و گواهی بر درستی این قول که می گوییم: مر این جوهر را که هیولی است از بهر این صنع موجود کرده اند که بر او پدید آمده است، گواهی تر از پذیرفتن او نیست مر این صورت ها (را) که بر او پدید آمده است اندر امهات و پدید همی آید اندر موالید. و این بیانی شافی است (مر اهل) تمیز و بصیرت را، وز این قول گذشتیم.
هوش مصنوعی: صانع حکیم، جوهرهای متشکل را به گونه‌ای درست کرده است که شکل‌های مختلفی را ایجاد کند. این ترکیبات به وجود آمدن دایره‌ای بزرگ و ابزارهای پیچیده را ممکن می‌سازد. این دایره بزرگ شامل مواردی است که نشان‌دهنده ترکیب اجزای اولیه و پدید آمدن موجودات است. به همین دلیل، حرکت افلاک و عملکرد طبیعت‌ها شاهدی است بر اینکه این ترکیب از خلاقیت و ابتکار پدید آمده و نه از ترکیب اجزای دیگر. وجود نجوم و طبیعت‌ها نتیجه‌ی ترکیب‌های دیگری نمی‌تواند باشد. بر همین اساس، نشان می‌دهد که موجودات برای تشکیل خود به ابزارهایی نیاز نداشتند، بلکه به واسطه‌ی خلاقیت خداوندی به وجود آمده‌اند. بنابراین، در نهایت می‌توان به این نتیجه رسید که ماده‌ی اولیه وجود نداشته، بلکه این خالق بوده که با ابتکار خود به وجودآورنده‌ی همه چیز است. هیچ دلیلی وجود ندارد که بپنداریم جزوهایی بی‌معنا و قدیم وجود داشته‌اند. اگر چنین باشد، این صرفاً به معنای وجود چیزی بی‌معناست و این با باطل بودن وجود متضاد است. برای ساختن موجودات، ماده‌ای شایسته باید وجود داشته باشد تا به اشکال مختلف تبدیل شود، مانند پنبه‌ای که برای ساخت پارچه به کار می‌رود. بنابراین، خالق تمامی این اجزا را با دقت و هدفمند ساخته است. به همین ترتیب، خالق توانسته است ماده‌ای را طراحی کند که از آن گرمی و سردی و همچنین رطوبت و خشکی بپذیرد. این موضوع، گواهی بر صحت حرف ماست که این ماده به منظور خاصی وجود داشته و برای شکل‌دهی به موجودات به کار می‌رود و بیانی واضح برای فهم عمیق است.