گنجور

بخش ۱۴ - قول سیزدهم- اندر حدث عالم

هر چند که اندر درست کردن انفعال جسم اثبات حدث عالم جسمی کردیم، خواهیم که قولی تمام مفرد اندر حدث (عالم) بگوییم تا نفوس راه جویان را سوی علم حقیقت دلیلی باشد و توفیق بر آن از خدای تعالی خواهیم – جل و علا - .

پس گوییم که اختلاف (اندر) میان مردمان اندر قدیمی و محدثی عالم رونده است (و) چو دو تن یک چیز را به دو صفت متضاد بگویند ناچاره یکی از ایشان دروغ زن (باشد.) و حد راست گفتن آن است که مر چیز را به صفت او گویی و حد دروغ گفتن بر عکس آن است، چنانکه مر چیز را جز به صفت او گویی. (و حق) اعتقادی است که چو مر او را به قول بگذاری، آن قول راست باشد و باطل بر عکس ان است و آن اعتقادی باشد که چو مر او را به قول (بگذاری،) آن قول دروغ باشد. و خلق به جملگی اندر قول و اعتقاد به میان (راست) و حق و دروغ و باطل (به دو) فرقت شده اند و راست گویان و محققان را نام مومنان است و دروغ زنان و مبطلان را نام کافران است، چنانکه خدای تعالی همی گوید، قوله: (ذلک بان الله هو الحق و ان ما یدعون من دونه هو البطل) ، و دیگر جای همی گوید (،قوله) : (ذلک بان الذین کفروا اتبعوا البطل و ان الذین امنوا اتبعوا الحق من ربهم کذلک یصرب الله للناس امثلهم). و اندر سلب صفتی (از چیزی) که ایجاب حدث باشد مر او را، چنانکه درست کنیم که عالم قدیم نیست ثابت شود که محدث است. و اندر سلب قدیم از او ایجاب حدث باشد مر او را، و چو درست کنیم که محدث است قدیمی را از او نفی کرده باشیم. و خواهیم که اندر این قول به هر دو روی ثابت کنیم که عالم محدث است. و بدانچه از این معنی گوییم صلاح دین حق جوییم، از بهر آنکه اندر اثبات حدث عالم قوت توحید و ضعف تعطیل است و اندر توحید صلاح است و اندر تعطیل فساد است. و الله الموفق و المعین.

گوییم که این عالم جسمی است به کلیت خویش. اگر درست کنیم که (جسم) محدث است، عالم محدث باشد، از بهر آنکه صورت عالم بر جسم است. پس گوییم که جسم که موجود است، از دو بیرون نیست: یا همیشه موجود بوده است و این صفت چیز قدیم است، یا موجود شده است سپس از آنکه نبوده است و این صفت محدث است. و جسم یا متحرک باشد یا ساکن، و هر جسمی که متحرک باشد، از حالی به حالی دیگر گردنده باشد و جسمی که بجنبد، مر او را حالی نو شود که پیش از آن مر او را آن حال نبوده باشد تا بدان سبب بجنبد. و دلیل بر درستی این قول آن است که ما مر جسم آرمیده را ببینیم که بجنبد، پس بدانیم که مر او را کاری نو شد تا بدان بجنبید و اگر مر او را حالی نو نشدی هم بر آن حال که بود بماندی. و چو مر او را از آن حرکت که پدید آمد بر حالی دیگر یافتیم، از آن دلیل گرفتیم بر آنکه حادثی افتاد. و (چو) حرکت به حدث باشد هر متحرکی محدث باشد، پس عالم که جسم متحرک است محدث است. و نیز ما مر جسم را هم موجود همی گوییم و هم متحرک، و ظاهر است که حرکت جسم ذات جسم نیست – چه اگر حرکت ذات جسم بودی، چو وجود (جسم ثابت شدی حرکت او با او ثابت شدی و ظاهر حال نه چنین است - ، پس درست شد که حرکت مر جسم را به حادثی باشد) که سپس از وجود او پدید آید مر او را. و هم این است سخن اندر سکون که او نیز حادث است اندر جسم. نبینی (که به وجود جسم وجود سکون او لازم نیاید؟ و) چو این هر دو صفات حادثان اند و جسم از ایشان خالی نیست، درست شد که جسم پیش از این دو حادث نبوده است ( و با ایشان برابر موجود) شده است. و آنچه (او) از محدثی بیش تر نبوده باشد قدیم نباشد و آنچه قدیم نباشد محدث باشد. (پس جسم محدث باشد.)

و چو درست کردیم که حرکت مر جسم (را به حدث لازم) آید نه به ذات، اکنون بیان کنیم که روا نیست که حرکت قدیم باشد. و برهان بر این قول آن است که گوییم: مر جسم را حرکت نیست جز به گشتن (او از مکانی به مکانی) دیگر، (و اگر روا باشد که مر جسم را حرکت باشد جز به گشتن او از مکانی با مکانی دیگر،) پس روا باشد که جسم از مکانی به مکانی (دیگر) شود بی آنکه مر او را حرکتی باشد. و اگر این محال باشد، آن نیز محال باشد که حرکت (جسم جز به گشتن او) باشد از مکانی به مکانی دیگر. و به مکانی دیگر شدن نباشد مر جسم را مگر از مکان نخستین خویش، از بهر آنکه گفتیم که حرکت جسم (به انتقال باشد) و انتقال گشتن باشد از مکانی به مکانی دیگر. پس حرکت جسم به ضرورت محدث باشد، از بهر آنکه او پیش از آن حرکت اندر (مکان نخستین) بوده باشد تا به مکانی دیگر شود. و اگر کسی گوید که مر جسم را حرکت نیز به گشتن حال و صورت او باشد، مر آن حرکت را هم این حدث (لازم) آید، از بهر آنکه جسم سوی صورتی از صورتی آید که پیش از آن حرکت بر آن بوده باشد، پس این حرکت نیز محدث بوده باشد به انتقال (از حالی) به حالی دیگر، و این جز به حدث نباشد.

آن گاه گوییم: اگر جسم قدیم است، همیشه بوده است و اگر حرکت او محدث نیست، پس همیشه متحرک بوده است، (و اگر) چنین بوده است، (پس) همیشه حرکات موجود بوده است. (و اگر گوید: حرکات همیشه موجود نبوده است و موجود شده است، گفته باشد که جسم متحرک نبوده است) و باز متحرک شده است و به حدث جسم اقرار کرده باشد. و حرکات معدود است پس (یکدیگر و) محال است قول آن کس که گوید: حرکت یکی است و قدیم است، از بهر آنکه حرکت به گشتن باشد مر جسم را از جایی به جایی دیگر یا از حالی و صورتی (به حالی) و صورتی دیگر، و این به حدثی ظاهر باشد. پس واجب آید که گوید: حرکات همیشه و بسیار است و بی نهایت نه یکی است. و چو مر جسم را (قدیم گوید) و حرکات را قدیم گوید، باید که حرکات همیشه موجود باشد. و روا نباشد که مر حرکات قدیم را نخستینی باشد یا حرکتی باشد که (پیش از او) حرکتی نبوده باشد، از بهر آنکه اگر حرکتی باشد که پیش از او حرکتی نبوده باشد، به ضرورت آن حرکت محدث باشد و هر چه پس از او باشد، آن حرکات نیز محدث باشد. و چو حرکات (را) اولی باشد و مر او را اولی نباشد و هر یکی از آن پیش از دیگری پدید آمده باشد، هر (یکی از آن) محدثی باشد. و محال باشد گفتن که چیزهاست قدیم که هر یکی از آن محدث است. و برهان بر این قول آن است که به ضرورت عقل معلوم است که (روا) نیست که چیزهایی باشد موجود کز آن بعضی هنوز موجود همی شود و او خود قدیم باشد، از بهر آنکه این چیزهای قدیم از دو بیرون نیست: یا هر یکی از آن پیش تر از دیگری موجود شده است، یا هر یکی از آن سپس از دیگری موجود شده است. اگر گوید: (هر) یک از این حرکات قدیم پیش از وجود دیگری موجود شده است، این محال باشد، از بهر آنکه آن گاه همه یک حرکت باشد و همه نخستین باشد، و اگر چنین باشد، همه محدث باشد. و اگر گوید: هر یکی از این حرکات سپس از دیگری موجود شده است، نیز همه محدث باشد. و به هر دو روی همه حرکات محدث باشد، از بهر آنکه درست کردیم که اگر حرکت را آغازی بود محدث بود و اگر آغازش نبود، (چو) بسیار بود و پس یکدیگر بود، واجب آید که مر هر یکی را (وجود سپس دیگری بود، و حد محدث آن است که وجود او سپس از وجود دیگری باشد. و چو ظاهر است که حرکات بسیار است و هر یکی) از آن محدث است، قول آن کس که گوید (که حرکات که هر یکی از آن محدث است) قدیم است، باطل باشد.

(و چو درست کردیم که حرکات محدث است، محال است قول) کسی که (او) گوید: جسم همیشه متحرک بود، از بهر آنکه اگر جسم متحرک قدیم باشد حرکات او قدیم باشد و چو درست شد که حرکات قدیم نیست درست شد که متحرک قدیم نست، و گفتن که حرکات محدث است و متحرک قدیم است، قولی محال است و قولی که محال را لازم آرد محال باشد. وهم این است سخن اندر سکون جسم، و روا نباشد که گوید: جسم همیشه ساکن بود، از بهر آنکه امروز متحرک است و آنچه حال او به ضد آنکه بر آن باشد بدل شود قدیم نباشد. و اگر گوید: هر حرکتی از جملگی حرکات پیش از دیگری بود، تا مر جملگی حرکات را قدیم گفته باشد، جواب او آن است که گوییم: هر حرکتی که موجود است، پیش از حرکتی بود که هنوز موجود نشده بود، و لیکن سپس از حرکتی بود که موجود شده بود و قدیم مر موجود را گویند نه مر معلوم را، پس لازم آید بر تو بر این دعوی که هر حرکتی از حرکات سپس از حرکتی موجود بود، و چو چنین باشد همه محدث باشد. و چو حرکت امروزین مر فلک را محدث است بدانچه سپس آن دیگر حرکتی است، هر حرکتی که سپس از حرکتی بود نیز محدث بود. و اگر از جملگی حرکات یک حرکت بود که آن سپس از دیگری نبود، لازم آید که آن حرکت محدث بود بدانچه آغاز حرکات بود، و نه محدثی آن حرکت که تو همی گویی که قدیم بود، همه حرکات محدث باشد، وز این مساله مر دهری را رهایش نیست. و اگر عالم قدیم است، حال او از دو بیرون نیست و نبوده است: یا هرگز مر گشتن احوال و حوادث را نپذیرفته است، و یا خود حوادث (و) برگشتن احوال او قدیم بوده است. و آنچه ما امروز همی یابیم اندر عالم از گشتن حال ها و حوادثی که آن هرگز نبوده است و اکنون همی باشد، دلیل است بر آنکه نه حوادث با عالم قدیم بوده است و نه عالم حوادث ناپذیر بوده است. پس درست کردیم که عالم قدیم نیست، از بهر آنکه حوادث قدیم نیست و عالم پذیرای حوادث است و آنچه او پیش از حوادث نبوده باشد محدث باشد، پس عالم محدث است.

و نیز دلیل بر محدثی عالم آن است که اجسام طبیعی هر یکی از ضد خویش گریزنده اند به طبع و چو (این) اضداد اندر اجسام جمع اند و به طبع از یکدیگر گریزنده اند و گریختن با جمع شدن ضدان اند، این حال دلیل است بر آنکه فراز آمدن ایشان به قهر قاهری است و قهر سپس از طبع باشد و آنچه او سپس از چیزی دیگر باشد محدث باشد. پس آنچه مر طبایع را نپذیرفته است – اعنی مفردات را – و آن جسم است، محدث است.

ونیز گوییم که اجسام عالم – از خاک و باد و آب و آتش – جزوهای عالم اند و اندر این جزوها فساد رونده است، چنانکه گرم سرد همی شود و تر خشک همی شود و جز آن. و حکم اندر جزو چیز هم چو حکم باشد (اندر کل) آن چیز، مگر اندر اندکی و بسیاری تفاوت باشد میان ایشان. پس رفتن فساد اندر اجزای عالم همی حکم کند که (فساد) اندر کلیت عالم نیز رونده است و لیکن بدانچه اجسام عالم بزرگ است – از افلاک و اجرام و جز آن – وز ما دور است، مر آن نقصان ها را که اندر آن همی آید اندر نمی یابیم. و نیز چو فساد اندر آن (به زمان دراز) همی آید، به سبب بزرگی آن اجسام گروهی را از مردمان همی گمان اوفتدکه کل عالم فساد پذیر نیست، و لیکن فساد اندر او به حکم (این فساد که) اندر اجزای او ظاهر است واجب است و درازی مدت و پدید ناآمدن آن فساد به مدتی اندک، مر او را از حکم فساد پذیرفتن (بیرون نبرد و آنچه فساد پذیر باشد محدث باشد. پس عالم محدث است.)

(و اهل طبایع مر عالم را ازلی گفتند و گویند که چیزها از این) چهار طبع همی بوده شود (چو گرمی و سردی و تری) و خشکی، بی آنکه تدبیری و تقدیری از جز ایشان همی بدیشان پیوندد، و همی ننگرند که این چهار چیز که یاد کردیم، صفت ها اند و مر صفت را از موصوف چاره نیست تا بر او پدید آید و آن موصوف که مر این چهار را بر گرفته است جسم است که مر او را حرکت قسری است و گشتن احوال است و مکان گیر است و قسمت پذیر است، پس این چیزی باشد بردارنده چهار صفت، نه مفردات طبایع باشد. آن گاه گوییم کز این موصوف که مر این چهار صفت را بر گرفته است، آن چیز دانای گویای فاعل باخواست که مردم است چرا مرکب باشد چو اندر (این) پنج چیز که یاد کردیم – و شما همی دعوی کنید که این متحرک فی الاصل (که) مردم است با این صفات عجایب که مر او راست از آن چیز ترکیب یافته است که او مر آن صفات را برگرفته است – مر آن صفات را با این صفات هیچ مناسبتی نیست و اندر آن چیز از این صفات که او علم و ارادت و نطق و عقل است، هیچ چیز نیست؟ و اگر مر آن صفت پذیر را که مر آن چهار صفت (را) پذیرفته است مدبری و مقدری نیست، آن جسم صفت پذیر به شکل ها و صورت های بسیار و مختلف چرا قسمت پذیرفت؟ و چو بعضی از این چیز که مرگرمی و سردی و تری و خشکی را بر گرفته است، جمع شد وز او مرغی بی عقل و بی نطق و پرنده آمد و بعضی هم از این چیز جمع شد (وز او مردی عاقل و سخن گوی و رونده آمد و بعضی هم از این چیز جمع شد) وز او گل خوش بوی و نرگس مشکین آمد و بعضی هم از او جمع شد وز او زهرگیا و زاک ناخوش بوی آمد، دانستیم که این معانی مختلف اندر این مصورات نه از این صورت پذیر آمد، بل (که) از مدبری آمد. و اگر این جوهر که مر این چهار صفت را بر گرفته بود، به ذات خویش قسمت پذیرفت، چندین تفاوت اندر این صورت ها کز او پدید آمد از کجا آمد؟ بل (که) بایستی که همه به یک صورت آمدندی بی هیچ دیگرگونگی. و اگر تفاوت اندر مصورات به کمی (و) بیشی مادت آمدی، بایستی که همه موالید بر یک صورت بودندی، آن گاه یکی خردتر و دیگری بزرگ تر و یکی دراز تر و دیگری کوتاه تر آمدندی (پس از آنکه همه به یک صورت بودندی.) و چو یکی گرم و خشک و تیزمژه و گنده آمد چو سیر، و دیگری گرم و خشک و تلخ و خوش بوی آمد چو مشک، و یکی سرد و خشک آمد چو کافور، و دیگری سرد و خشک امد چو افیون – (و هم این) اختلاف و تفاوت که اندر چیزهای بوییدنی است اندر چیزهای خوردنی هست تا یکی گرم ونرم چو شکر (است) و دیگر گرم و نرم چو پیاز (است) – این حال دلیل است که تفاوت اندر مصورات از بردارنده این چهار طبع به صنع مقدری و مصوری حکیم است.

آن گاه گوییم که معلوم است که مر این طبایع را این جوهر پذیرفته است که جسم است، و روا نباشد که چیزی که او مر معنی ها را پذیرفته (باشد) ازلی باشد، از بهر آنکه (این) صفات اندر این جوهر بدانچه از جایی به جایی همی گردد – چنانکه چیز گرم سرد همی شود و چیز خشک تر همی شود – گواهی همی دهد که این جوهر پذیرنده این صفات نبوده است و سپس از آن به حدث مر این صفات (را) پذیرنده شده است، و هر کسی داند که پذیرفتن چیز مر چیزی را جز سپس از ناپذیرندگی او نباشد مر آن را. و پدید آمدن بعض های این جوهر با این معنی ها و بدین صفت ها و صورت ها که یاد کردیم، امروز باز برخاستن این معنی ها و صورت ها از (آن همی گواهی دهد که هنگامی بود کز این معنی ها و صورت ها چیزی بر این جواهر پذیرنده پدید نیامده بود و باز پدید آمد، از بهر آنکه آنچه امروز همی پدید آید از بعض های این جوهر با این صفت ها و صورت ها، پیش از این بوده است و این پدید آمدن باز پسین است مر این پدید آمدن ها را که پیش از این بوده است. و آنچه مر عدد گشتن حال های او را باز پسین) باشد، مر آن گشتن ها (را) نوبتی بیشتر باشد، از بهر آنکه اگر مر نوبت های حال گشتن او را اولی نباشد (بی نهایت باشد و آنچه به آخر رسد) مر او را نهایت باشد و امروز حوادث به آخر رسد. پس پیدا آوردیم که مر عدد پذیرفتن این جوهر که جسم است (مر این معنی ها) و صورت ها را نهایت است و آن نهایت این حوادث و معانی است که امروز بر اوست. و آنچه او مر حوادثی (را) که بر او پدید (آمده باشد) به عددی متناهی پذیرفته باشد، ازلی نباشد. پس جسم و طبایع ازلی نیست.

و نیز گوییم که نه اندر این طبایع و نه اندر این جوهر که مر این را پذیرفته است عقل و علم و نطق هست، و نه اندر حرکت که این جوهر صورت همی بدو پذیرد این معنی ها هست. و محال باشد که چیزهایی که مر ایشان را قدرت و علم و نطق و خواست نباشد، به ذات ایشان چیزی آید که مر آن را این معنی های شریف باشد که هر یکی از آن جز یار خویش است و جز نه اعراض است آن چیزی که مر او را از این معانی شریف چیزی نیست البته. آن گاه گوییم که مردم – که او جسمی است نفسانی که مر آن نفس را زندگی و خواست و تمیز و نطق و جز آن است – کمال است مر آن جسم را که او مر گرمی و سردی و تری و خشکی را بر گرفته است، از بهر آنکه (از این) تمام تر از آن جسم چیزی نیامده است. پس پدید آمد که مردم علت تمامی جسم است و آنچه مر او را علت باشد او معلول باشد و آنچه معلول باشد محدث باشد. پس جسم محدث است. و اگر مر کسی را اندر این قول که گفتیم: هر چه مر او را علت باشد محدث باشد، شکی اوفتد و گوید: این قول نه درست است، باید که سخن به عکس این قول درست باشد. پس گوییم که آنچه مر او را علت نباشد محدث باشد، و لیکن این محال است، از بهر آنکه خدای است – سبحانه و تعالی – آنکه مر او را علت نیست. و چو این قول محال است، آن قول که گفتیم: هر چه مر او را علت است محدث است، درست است. و اندر این قول هم اثبات حدث جسم است و هم اثبات صانع حکیم است.

و اهل مذهب دهر که مر عالم را قدیم گویند، همی گویند که صانع موالید – از نبات و حیوان و مردم – نجوم و افلاک است. (و ما اندر رد این قول، به حق سخن گوییم. و گوییم که این قول از ایشان اقرار است به اثبات صانع، و خلاف اندر مصنوع است که ایشان همی گویند : مصنوع جز موالید نیست، و ما همی گوییم که جملگی عالم جسم با هر چه اندر اوست مصنوع است. پس گوییم که عالم به کلیت خویش این جسم مدور است که همی گردد و از حاشیت او که آن سطح بیرونی فلک الاعظم است تا بدان نقطه مرکز که آن میانه این فلک است که یاد کردیم، با هر چه اندر اوست و هر شخصی از اشخاص نبات و حیوان و هر جزوی از اجرای آن، از عالم است. پس اگر صانع موالید افلاک و نجوم است و عالم با موالید خویش عالم است، به جملگی لازم آید که بعضی از عالم به قول ایشان مصنوع خویش باشد. و محال باشد که قدیمی باشد که بعضی از او محدث باشد و بعضی از او نه محدث. و چو معلوم است که این بعض از عالم که او موالید است محدث است، آن دیگر بعض نیز محدث باشد. و اگر عالم صانع بعضی از ذات خویش باشد، این صانع اندر ازل ناقص بوده باشد و آنچه اندر ازل ناقص باشد همیشه ناقص باشد و آنچه همیشه ناقص باشد روا نباشد که وقتی نه ناقص باشد، و عالم امروز که موالید با اوست ناقص نیست. پس پیدا شد که عالم همیشه نبوده است. و چو ظاهر است که بعضی از عالم مصنوع است و عالم همه جز بعض های خویش چیزی نیست، دلیل است بر آنکه همگی عالم مصنوع باشد، از بهر آنکه آنچه تمامی او به بعضی از او باشد که آن بعض جز مصنوع نباشد، ناچاره او مصنوع باشد، چنانکه چو اندر پایه های تخت تمامی تخت است و پایه های تخت جز مصنوع نیست، تخت نیز منصوع است.)

(و نیز گوییم که عالم جسم است و با صورت است. و مر جسم را صورت به دو گونه باشد : یکی آن باشد که مر صورت او را سبب سپری شدن مادت او باشد و بس، و آنچه از اجسام بر این صورت باشد، از او فعلی نیاید که آن فعل از او جز بدان صورت نیاید، چو پاره ای سنگ یا سفال یا جز آن که مر او را صورتی است که فعلی اندر آن صورت بسته نیست، پس دانیم که مر این سنگ پاره را بر این صورت کسی به قصد ننهاده است. و دیگر آن است از جسم که مر او را صورتی است کز او بدان صورت فعلی آید کز آن مادت جز بدان صورت آن فعل نیاید، چو پاره ای آهن که مر او را دراز و تنگ کرده باشند و بر جانب های او دندانه ها بریده و مر او را به دو سر دست ها بر نهاده تا بدو مر چوب سطبر را ببرند و آن اره است که آن فعل از آن آهن جز بدان صورت نیاید، پس بدانیم که مر این مادت را بدین صورت کسی به قصد کرده است.)

(و اکنون به سر سخن خویش باز شویم) و گوییم که مر عالم را به جملگی صورتی است و شکلی که آن به تمام تر صورتی و استوارتر شکلی است و آن (شکل) مستدیر است که محکم تر شکلی است و معتدل تر شکلی، از بهر آنکه اندر دایره جایی فراخ تر از جایی نباشد، چنانکه اندر دیگر شکل ها زاویه باشد که گوشه ای از او تنگ باشد و آنچه جایی (از) او تنگ باشد و جایی فراخ باشد معتدل نباشد، پس از شکل ها شکل مستدیر است که معتدل است و بس. (و) دلیل بر آنکه شکل مستدیر محکم تر شکلی است، از خایه مرغ توان گرفتن که پوست بیرونی او سخت ضعیف است و چو شکلش مستدیر است، اگر چه قوی مردی مر او را به فراز فشردن خواهد که بشکند نتواند شکستن، و اگر از آن پوست ضعیف چیزی جز به شکل مستدیر باشد، به اندک مایه فشردن بشکند.

و اجسام چهارگانه اندر این شکل مستدیر معتدل محکم به ترتیب حکیمی نهاده شده است، چنانکه سخت تر جسمی که مایه موالید است و آن خاک است، به میانه عالم است و آب کز او برتر است و با او آمیزنده است، با او هم پهلو است تا نبات و حیوان از ایشان حاصل همی آید و مر نبات را سر اندر این جوهر سخت که زمین است استوار همی شود از بهر غذا کشیدن و دیگر سرش سوی این جوهر نرم که هواست همی برآید تا مر بارها و برگ های او را هوای نرم نگاه دارد و به بار آرد و اشخاص نبات و حیوان اندر این ( جوهر همی افزاید و همی بالد، و برتر از هوا آتش است که او مر آب را و خاک را گرم کند و مر نبات را سوی خویش برکشد و مر آب را به بخار ) بر انگیزد تا اندر هوا سپس (از تلخی و شوری خوش و گوارنده بباشد. و حکمت ها اندر ترکیب عالم و اجسام او بسیار است که اگر به شرح او) مشغول شویم، کتاب دراز شود وز مقصود خویش فرومانیم. پس این همه صورت ها و شکل ها و ترتیب هایی است (اندر این جسم کلی که این معانی) که ظاهر است، از این (جسم) کلی بدین شکل ها و ترتیب ها همی حاصل آید. و این احوال ما را دلیل است بر آنکه مر این جسم را بر این صورت ها صانعی (نهاده است) قادر و حکیم به قصد خویش، چنانکه مر آن پاره آهن را بدان صورت که یاد کردیم، صانعی به قصد خویش کرده است تا آن فعل از او بدان صورت قصدی (همی) بیاید. و چرا دهری مر قصد آهنگر را اندر آن پاره آهن به سبب آن فعل کز آن همی بدان صورت آید که بر اوست، منکر نشود و مر قصد آن حکیم را که مر این (جسم کلی را بدین) صورت ها بنگاشته است که چندین فعل های شگفت بدین صورت ها از آن همی بیاید، منکر شده است؟ و اگر محال باشد که آهن پاره ای از ذات خویش به صورت اره ای شود تا دندانه ها کند و مر چوبی را ببرد، محال تر آن باشد که این جسم بدین عظیمی (را) کسی (گوید) که او به ذات خویش بدین قسم ها منقسم شده است و هر یکی از آن اقسام صورتی دیگر یافته است کز هر یکی بدان صورت که یافته است کاری همی (آید) که از دیگر یاران او (آن کار) همی نیاید، بی آنکه کسی مر او را بدان قسم ها کرد و بدین صورت ها مر او را بنگاشت.

و چو مر صورت قصدی را اندر (عالم) تقدیر کردیم، گوییم: قصد اندر چیزی مر خداوند خواست را باشد و خواست سپس از ناخواست باشد و آنچه بودش او سپس از چیزی باشد محدث باشد، پس عالم که (او) به خواست سپس از ناخواست بوده شده است محدث است (و خواست سپس از ناخواست جز زنده را نباشد) و مر عالم را زندگی نیست. و دلیل بر درستی این (قول) آن است که این طبایع سه گانه که نزدیک ما اند – از خاک و آب و باد – (همی) بی زندگی اند، پس همی دانیم که این دیگر اجسام که برترند و فعل از (همگنان) به یاری یکدیگر همی آید، هم چنین نازنده اند و آنچه او زنده نباشد، مر او را فعل به حقیقت نباشد، بل (که) فعل مر زنده را باشد و فاعل قدیم باشد و زنده، و آنچه زنده نباشد محدث باشد و بی فعل، پس عالم که نه فاعل است و نه زنده است محدث است.

و قول مجمل اندر حدث عالم آن است که عالم جسم است و جسم منفعل به فعل است – چنانکه پیش از این اندر فاعل و منفعل گفتیم – و فاعل پیش از منفعل باشد و آنچه پیش از (دیگری) باشد قدیم او باشد و آنچه سپس از چیزی دیگر باشد قدیم نباشد، پس عالم قدیم نیست بدانچه جسم است و جسم منفعل است و منفعل سپس از فاعل است. و این خواستیم که بیان کنیم اندر این قول. ولله الحمد.

بخش ۱۳ - قول دوازدهم- اندر فاعل و منفعل: بر این جای از این کتاب سخن اندر کارکن و کارپذیر واجب آمد گفتن، از بهر آنکه ترکیب بر مرکَّب از مرکِب پدید آید و مرکِّب فاعل است و مرکَّب منفعل است. و این (از کتاب های خدای است – سبحانه - ، از بهر آنکه چو جوهری فعل پذیر ظاهر است، این جوهر همی ثابت کند سوی ما مر) جوهری را که فاعل است، از بهر آنکه انفعال اندر او ثابت است. وز بهر آن گفتیم که این از نبشته های خدای است (که نبشته گفتاری باشد از نویسنده) که آن گوینده مر آن گفتار را جز بدان عبارت نگوید، چنین که صانع حکیم بدانچه جوهری منفعل پدید آورده است مر آن را نبشته (کرده است که بدان) نبشته همی گوید که فاعلی هست که فعل حق مر او راست، تا چو خردمندان اندر جوهر منفعل نگرند، غرض نویسنده او را به اثبات (فاعل از) او بر خوانند، و ما به جای خویش (از این کتاب) اندر کتاب خدای (تعالی) سخن در (شرح) گوییم.بخش ۱۵ - قول چهاردهم- اندر اثبات صانع: پس از آنکه سخن اندر حدث عالم به قدر کفایت گفته شد، قول اندر اثبات صانع حکیم واجب آمد گفتن. و هر چند که اندر بیان حدث عالم، ایجاب صانع مر عقلا را ظاهر کردیم، خواهیم که قولی شافی اندر اثبات صانع بگوییم به تصریح، تا چو خردمندان بر این قول مطلع بباشند، دامن دین حق را به دست اعتقاد درست بگیرند وز مکر و کید و دام معطلان بپرهیزند و بدانند که آن کس ها که مر حکمت را از رسول (حق) نیاموختند، پس از آنکه خدای تعالی گفته بود (، قوله) : ( ویعلمهم الکتب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلل مبین ) ، و از ذات ناقص خویش سخنان بی اصل الفغدند و مر آن را اندر تعطیل و تهمیل مرتب کردند تا مر ضعفای خلق را بدان (صید خویش گرفتند و اندر هلاک و رنج جاویدی افکندند، مانند عنکبوتان بودند، از بهر آنکه عنکبوت خانه ضعیف را از ذات خویش پدید آرد و بسازد بی هیچ اصلی تا بدان مر جانوران ضعیف را از) مگس و پشه صید کند و به هلاک اندر (افکندشان. و خدای تعالی اندر این گروه همی گوید) بدین آیت، قوله : ( مثل الذین اتخذوا من دون الله اولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت لو کانوا یعلمون ).

اطلاعات

منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

هر چند که اندر درست کردن انفعال جسم اثبات حدث عالم جسمی کردیم، خواهیم که قولی تمام مفرد اندر حدث (عالم) بگوییم تا نفوس راه جویان را سوی علم حقیقت دلیلی باشد و توفیق بر آن از خدای تعالی خواهیم – جل و علا - .
هوش مصنوعی: اگرچه در مورد ایجاد انفعال جسم، وقوع حدث در جهان مادی را ثابت کرده‌ایم، تصمیم داریم که سخنی جامع در مورد وقوع (عالم) بیان کنیم تا بتواند دلیلی برای جویندگان علم حقیقت باشد و از خداوند متعال در این زمینه کمک و توفیق خواهیم خواست.
پس گوییم که اختلاف (اندر) میان مردمان اندر قدیمی و محدثی عالم رونده است (و) چو دو تن یک چیز را به دو صفت متضاد بگویند ناچاره یکی از ایشان دروغ زن (باشد.) و حد راست گفتن آن است که مر چیز را به صفت او گویی و حد دروغ گفتن بر عکس آن است، چنانکه مر چیز را جز به صفت او گویی. (و حق) اعتقادی است که چو مر او را به قول بگذاری، آن قول راست باشد و باطل بر عکس ان است و آن اعتقادی باشد که چو مر او را به قول (بگذاری،) آن قول دروغ باشد. و خلق به جملگی اندر قول و اعتقاد به میان (راست) و حق و دروغ و باطل (به دو) فرقت شده اند و راست گویان و محققان را نام مومنان است و دروغ زنان و مبطلان را نام کافران است، چنانکه خدای تعالی همی گوید، قوله: (ذلک بان الله هو الحق و ان ما یدعون من دونه هو البطل) ، و دیگر جای همی گوید (،قوله) : (ذلک بان الذین کفروا اتبعوا البطل و ان الذین امنوا اتبعوا الحق من ربهم کذلک یصرب الله للناس امثلهم). و اندر سلب صفتی (از چیزی) که ایجاب حدث باشد مر او را، چنانکه درست کنیم که عالم قدیم نیست ثابت شود که محدث است. و اندر سلب قدیم از او ایجاب حدث باشد مر او را، و چو درست کنیم که محدث است قدیمی را از او نفی کرده باشیم. و خواهیم که اندر این قول به هر دو روی ثابت کنیم که عالم محدث است. و بدانچه از این معنی گوییم صلاح دین حق جوییم، از بهر آنکه اندر اثبات حدث عالم قوت توحید و ضعف تعطیل است و اندر توحید صلاح است و اندر تعطیل فساد است. و الله الموفق و المعین.
هوش مصنوعی: اختلاف نظر در مورد مسائل علمی میان مردم وجود دارد. وقتی دو نفر یک چیز را به دو ویژگی کاملاً متضاد توصیف کنند، یکی از آن‌ها ناچار دروغ می‌گوید. راست‌گویی به این معناست که چیزی را به ویژگی واقعی‌اش توصیف کنیم و دروغ‌گویی برعکس آن است، یعنی ویژگی‌ای غیر از ویژگی واقعی آن چیز را بگوییم. اعتقاد حقیقی اعتقادی است که اگر آن را بیان کنیم، آن بیان درست باشد و برعکس، اعتقاد دروغ، این است که بیان ما نادرست باشد. همه مردم از نظر گفته‌ها و اعتقادات به دو دسته راست‌گو و دروغ‌گو تقسیم می‌شوند؛ راست‌گویان را مؤمن و دروغ‌گویان را کافر می‌نامند. خداوند در قرآن نیز به این موضوع اشاره کرده است که حق همان واقعیت است و باطل چیزی است که به آن اشاره نمی‌شود. اگر از چیزی صفت قدیم بودن را بگیریم، به این معناست که آن متغیر است و اگر بگوییم که متغیر است، باید ویژگی قدیم بودن را از آن بگیریم. ما در تلاشیم تا به هر دو جانب ثابت کنیم که جهان متغیر است. آنچه از این مباحث برداشت می‌کنیم، در پی اثبات حقیقت دین و تقویت توحید است، چرا که در اثبات تغییر در جهان به قدرت توحید و از بین بردن تفکر تعطیل می‌انجامد و در توحید نیز صلاح وجود دارد.
گوییم که این عالم جسمی است به کلیت خویش. اگر درست کنیم که (جسم) محدث است، عالم محدث باشد، از بهر آنکه صورت عالم بر جسم است. پس گوییم که جسم که موجود است، از دو بیرون نیست: یا همیشه موجود بوده است و این صفت چیز قدیم است، یا موجود شده است سپس از آنکه نبوده است و این صفت محدث است. و جسم یا متحرک باشد یا ساکن، و هر جسمی که متحرک باشد، از حالی به حالی دیگر گردنده باشد و جسمی که بجنبد، مر او را حالی نو شود که پیش از آن مر او را آن حال نبوده باشد تا بدان سبب بجنبد. و دلیل بر درستی این قول آن است که ما مر جسم آرمیده را ببینیم که بجنبد، پس بدانیم که مر او را کاری نو شد تا بدان بجنبید و اگر مر او را حالی نو نشدی هم بر آن حال که بود بماندی. و چو مر او را از آن حرکت که پدید آمد بر حالی دیگر یافتیم، از آن دلیل گرفتیم بر آنکه حادثی افتاد. و (چو) حرکت به حدث باشد هر متحرکی محدث باشد، پس عالم که جسم متحرک است محدث است. و نیز ما مر جسم را هم موجود همی گوییم و هم متحرک، و ظاهر است که حرکت جسم ذات جسم نیست – چه اگر حرکت ذات جسم بودی، چو وجود (جسم ثابت شدی حرکت او با او ثابت شدی و ظاهر حال نه چنین است - ، پس درست شد که حرکت مر جسم را به حادثی باشد) که سپس از وجود او پدید آید مر او را. و هم این است سخن اندر سکون که او نیز حادث است اندر جسم. نبینی (که به وجود جسم وجود سکون او لازم نیاید؟ و) چو این هر دو صفات حادثان اند و جسم از ایشان خالی نیست، درست شد که جسم پیش از این دو حادث نبوده است ( و با ایشان برابر موجود) شده است. و آنچه (او) از محدثی بیش تر نبوده باشد قدیم نباشد و آنچه قدیم نباشد محدث باشد. (پس جسم محدث باشد.)
هوش مصنوعی: در اینجا بیان می‌شود که جهان از جنس جسم است و اگر جسمی به وجود آمده باشد، پس جهان نیز محدث است زیرا شکل آن بر اساس جسم است. جسمی که وجود دارد می‌تواند یا همیشه موجود بوده باشد که در این صورت قدیم است، یا اینکه از عدم به وجود آمده که در این صورت محدث است. هر جسم ممکن است متحرک یا ساکن باشد. جسم متحرک از یک حالت به حالت دیگر تغییر می‌کند و وقتی جسمی حرکت می‌کند، لازم است که حالتی جدید برای آن به وجود آید که قبلاً نداشته است. برای مثال، وقتی جسمی که در حال سکون است، حرکت می‌کند، نشان می‌دهد که تغییری در آن به وجود آمده است و در نتیجه این نشان می‌دهد که حادثه‌ای رخ داده است. اگر حرکتی جدید وجود داشته باشد، پس باید هر متحرکی محدث باشد و از این رو، جهان که جسم متحرک است نیز محدث است. همچنین، وجود جسم به خودی خود نمی‌تواند دلیل بر حرکت آن باشد، چون اگر حرکت جزء ذات جسم بود، با ثابت بودن جسم، حرکت همواره با آن باقی می‌ماند. از این رو، حرکت و سکون هر دو حوادثی هستند که بر جسم اثر می‌گذارند. بنابراین بیان می‌شود که جسم پیش از این دو ویژگی حادث نبوده و با آن‌ها به وجود آمده و چون چیزی که تازه به وجود آمده نمی‌تواند قدیم باشد، بنابراین جسم نیز محدث است.
و چو درست کردیم که حرکت مر جسم (را به حدث لازم) آید نه به ذات، اکنون بیان کنیم که روا نیست که حرکت قدیم باشد. و برهان بر این قول آن است که گوییم: مر جسم را حرکت نیست جز به گشتن (او از مکانی به مکانی) دیگر، (و اگر روا باشد که مر جسم را حرکت باشد جز به گشتن او از مکانی با مکانی دیگر،) پس روا باشد که جسم از مکانی به مکانی (دیگر) شود بی آنکه مر او را حرکتی باشد. و اگر این محال باشد، آن نیز محال باشد که حرکت (جسم جز به گشتن او) باشد از مکانی به مکانی دیگر. و به مکانی دیگر شدن نباشد مر جسم را مگر از مکان نخستین خویش، از بهر آنکه گفتیم که حرکت جسم (به انتقال باشد) و انتقال گشتن باشد از مکانی به مکانی دیگر. پس حرکت جسم به ضرورت محدث باشد، از بهر آنکه او پیش از آن حرکت اندر (مکان نخستین) بوده باشد تا به مکانی دیگر شود. و اگر کسی گوید که مر جسم را حرکت نیز به گشتن حال و صورت او باشد، مر آن حرکت را هم این حدث (لازم) آید، از بهر آنکه جسم سوی صورتی از صورتی آید که پیش از آن حرکت بر آن بوده باشد، پس این حرکت نیز محدث بوده باشد به انتقال (از حالی) به حالی دیگر، و این جز به حدث نباشد.
هوش مصنوعی: حرکت یک جسم تنها زمانی ممکن است که از مکانی به مکان دیگر منتقل شود و این انتقال به معنای تغییر موقعیت است. اگر چه ممکن است بگوییم که جسم می‌تواند بدون حرکت و تنها با تغییر شکل حرکت کند، اما این تغییر شکل نیز به ذات خود یک نوع حرکت است و نیازمند وقوع یک تغییر است. بنابراین، اگر بخواهیم بپذیریم که حرکت واقعی وجود ندارد مگر این‌که جسم از مکانی به کیانی دیگر برود، در این صورت محال است که جسم بتواند بدون تغییر مکان حرکت کند. به عبارتی، حرکت جسمی باید به لحاظ موقعیت و تغییر مکان توجیه‌پذیر باشد و بنابراین، هر حرکتی در واقع یک حادثه محسوب می‌شود.
آن گاه گوییم: اگر جسم قدیم است، همیشه بوده است و اگر حرکت او محدث نیست، پس همیشه متحرک بوده است، (و اگر) چنین بوده است، (پس) همیشه حرکات موجود بوده است. (و اگر گوید: حرکات همیشه موجود نبوده است و موجود شده است، گفته باشد که جسم متحرک نبوده است) و باز متحرک شده است و به حدث جسم اقرار کرده باشد. و حرکات معدود است پس (یکدیگر و) محال است قول آن کس که گوید: حرکت یکی است و قدیم است، از بهر آنکه حرکت به گشتن باشد مر جسم را از جایی به جایی دیگر یا از حالی و صورتی (به حالی) و صورتی دیگر، و این به حدثی ظاهر باشد. پس واجب آید که گوید: حرکات همیشه و بسیار است و بی نهایت نه یکی است. و چو مر جسم را (قدیم گوید) و حرکات را قدیم گوید، باید که حرکات همیشه موجود باشد. و روا نباشد که مر حرکات قدیم را نخستینی باشد یا حرکتی باشد که (پیش از او) حرکتی نبوده باشد، از بهر آنکه اگر حرکتی باشد که پیش از او حرکتی نبوده باشد، به ضرورت آن حرکت محدث باشد و هر چه پس از او باشد، آن حرکات نیز محدث باشد. و چو حرکات (را) اولی باشد و مر او را اولی نباشد و هر یکی از آن پیش از دیگری پدید آمده باشد، هر (یکی از آن) محدثی باشد. و محال باشد گفتن که چیزهاست قدیم که هر یکی از آن محدث است. و برهان بر این قول آن است که به ضرورت عقل معلوم است که (روا) نیست که چیزهایی باشد موجود کز آن بعضی هنوز موجود همی شود و او خود قدیم باشد، از بهر آنکه این چیزهای قدیم از دو بیرون نیست: یا هر یکی از آن پیش تر از دیگری موجود شده است، یا هر یکی از آن سپس از دیگری موجود شده است. اگر گوید: (هر) یک از این حرکات قدیم پیش از وجود دیگری موجود شده است، این محال باشد، از بهر آنکه آن گاه همه یک حرکت باشد و همه نخستین باشد، و اگر چنین باشد، همه محدث باشد. و اگر گوید: هر یکی از این حرکات سپس از دیگری موجود شده است، نیز همه محدث باشد. و به هر دو روی همه حرکات محدث باشد، از بهر آنکه درست کردیم که اگر حرکت را آغازی بود محدث بود و اگر آغازش نبود، (چو) بسیار بود و پس یکدیگر بود، واجب آید که مر هر یکی را (وجود سپس دیگری بود، و حد محدث آن است که وجود او سپس از وجود دیگری باشد. و چو ظاهر است که حرکات بسیار است و هر یکی) از آن محدث است، قول آن کس که گوید (که حرکات که هر یکی از آن محدث است) قدیم است، باطل باشد.
هوش مصنوعی: اگر جسمی قدیمی باشد، یعنی همواره وجود داشته، و اگر حرکتی که داشته از ابتدا نبوده، پس از ابتدا همواره در حال حرکت بوده است. در این صورت، حرکات نیز همواره موجود بوده‌اند. اگر بگویند حرکات همیشه وجود نداشته و بعدها به وجود آمده‌اند، این به معنای آن است که جسمی که متحرک بوده، در ابتدا وجود داشته؛ پس حرکات جدیدی به وجود آمده‌اند. حرکات محدود و مشخص هستند، بنابراین نمی‌توان گفت که تنها یک حرکت وجود دارد و آن حرکت قدیمی است. حرکت به معنای تغییر مکان یا حالت جسم است و این به خودی خود نشان‌دهنده تحول و تغییر است. پس ضروری است که بگوییم حرکات متعدد و بی‌نهایت هستند و یک نوع حرکات وجود ندارد. اگر جسمی قدیمی و حرکات آن نیز قدیمی باشد، باید حرکات همواره وجود داشته باشند. همچنین نمی‌توان گفت که حرکتی هست که اولین و بدون حرکت پیشین باشد، چرا که این موضوع به وجود آمدن حرکات جدید منجر می‌شود. بنابراین، اگر حرکات همگی پیش از یکدیگر به وجود آمده‌اند، پس هر یک جدید است و نمی‌توان گفت که چیزهای قدیمی وجود دارند در حالی که هر یک از آن‌ها جدید و دارای آغاز باشد. در نتیجه، می‌توان نتیجه گرفت که تمام حرکات جدید هستند و نمی‌توان گفت که حرکات قدیم وجود دارند.
(و چو درست کردیم که حرکات محدث است، محال است قول) کسی که (او) گوید: جسم همیشه متحرک بود، از بهر آنکه اگر جسم متحرک قدیم باشد حرکات او قدیم باشد و چو درست شد که حرکات قدیم نیست درست شد که متحرک قدیم نست، و گفتن که حرکات محدث است و متحرک قدیم است، قولی محال است و قولی که محال را لازم آرد محال باشد. وهم این است سخن اندر سکون جسم، و روا نباشد که گوید: جسم همیشه ساکن بود، از بهر آنکه امروز متحرک است و آنچه حال او به ضد آنکه بر آن باشد بدل شود قدیم نباشد. و اگر گوید: هر حرکتی از جملگی حرکات پیش از دیگری بود، تا مر جملگی حرکات را قدیم گفته باشد، جواب او آن است که گوییم: هر حرکتی که موجود است، پیش از حرکتی بود که هنوز موجود نشده بود، و لیکن سپس از حرکتی بود که موجود شده بود و قدیم مر موجود را گویند نه مر معلوم را، پس لازم آید بر تو بر این دعوی که هر حرکتی از حرکات سپس از حرکتی موجود بود، و چو چنین باشد همه محدث باشد. و چو حرکت امروزین مر فلک را محدث است بدانچه سپس آن دیگر حرکتی است، هر حرکتی که سپس از حرکتی بود نیز محدث بود. و اگر از جملگی حرکات یک حرکت بود که آن سپس از دیگری نبود، لازم آید که آن حرکت محدث بود بدانچه آغاز حرکات بود، و نه محدثی آن حرکت که تو همی گویی که قدیم بود، همه حرکات محدث باشد، وز این مساله مر دهری را رهایش نیست. و اگر عالم قدیم است، حال او از دو بیرون نیست و نبوده است: یا هرگز مر گشتن احوال و حوادث را نپذیرفته است، و یا خود حوادث (و) برگشتن احوال او قدیم بوده است. و آنچه ما امروز همی یابیم اندر عالم از گشتن حال ها و حوادثی که آن هرگز نبوده است و اکنون همی باشد، دلیل است بر آنکه نه حوادث با عالم قدیم بوده است و نه عالم حوادث ناپذیر بوده است. پس درست کردیم که عالم قدیم نیست، از بهر آنکه حوادث قدیم نیست و عالم پذیرای حوادث است و آنچه او پیش از حوادث نبوده باشد محدث باشد، پس عالم محدث است.
هوش مصنوعی: ما وقتی متوجه شدیم که حرکات پدیده‌هایی جدید هستند، به این نتیجه می‌رسیم که نمی‌توانیم بگوییم جسم همیشه در حال حرکت بوده است. زیرا اگر جسم همیشه در حرکت باشد، حرکات آن نیز باید قدیم باشند، در حالی که مشخص شده حرکات قدیم وجود ندارند، بنابراین جسمی که در حال حرکت است نیز نمی‌تواند قدیم باشد. همچنین، اگر کسی بگوید حرکات جدیدی وجود دارند اما جسم قدیم است، این یک گفتار غیرممکن خواهد بود. بنابراین، نمی‌توان گفت جسم همیشه ساکن بوده، چرا که اگر امروز در حال حرکت است، تغییر وضعیت آن نشان می‌دهد که وضعیت قبلی‌اش نمی‌تواند قدیم باشد. اگر کسی ادعا کند که هر حرکتی قبل از حرکتی دیگر وجود داشته، در واقع باید بپذیرد که هر حرکتی که وجود دارد، خود پیش از حرکتی بوده که هنوز به وجود نیامده و به این ترتیب همه حرکات جدید خواهند بود. به همین دلیل، اگر امروز حرکتی جدید در عالم احساس می‌شود، نشان می‌دهد که آن نیز پدیده‌ای نو است. از سوی دیگر، اگر عالم قدیم باشد، دو حالت برای آن وجود دارد: یا هیچ گاه وقایع و تغییرات را نپذیرفته و یا اینکه خود این تغییرات قدیمی بوده‌اند. حال آنچه که ما در دنیا می‌بینیم، یعنی تغییرات و وقایعی که هرگز نبوده و اکنون به وجود آمده‌اند، نشان می‌دهد که این تغییرات با عالم قدیم نبوده و عالم نیز قادر به پذیرش حوادث نیست. از این‌رو می‌توان گفت عالم قدیم نیست و از آنجایی که حوادث قدیم نبوده و عالم نمی‌تواند آن‌ها را نپذیرد، بنابراین عالم نیز پدیده‌ای جدید است.
و نیز دلیل بر محدثی عالم آن است که اجسام طبیعی هر یکی از ضد خویش گریزنده اند به طبع و چو (این) اضداد اندر اجسام جمع اند و به طبع از یکدیگر گریزنده اند و گریختن با جمع شدن ضدان اند، این حال دلیل است بر آنکه فراز آمدن ایشان به قهر قاهری است و قهر سپس از طبع باشد و آنچه او سپس از چیزی دیگر باشد محدث باشد. پس آنچه مر طبایع را نپذیرفته است – اعنی مفردات را – و آن جسم است، محدث است.
هوش مصنوعی: این متن بیان می‌کند که اجسام طبیعی به طور طبیعی به سمت ضدهای خود می‌گریزند و این تضادها نیز در اجسام جمع شده‌اند. این وضعیت نشان می‌دهد که وجود آن‌ها به صورت اجباری و از روی ضرورت است، و این اجبار خود نشأت‌گرفته از طبیعت آن‌هاست. بنابراین، هر چیزی که از این قوانین طبیعی پیروی نکند، مانند اجسام منفرد، به عنوان محدث یا جدید تعبیر می‌شود.
ونیز گوییم که اجسام عالم – از خاک و باد و آب و آتش – جزوهای عالم اند و اندر این جزوها فساد رونده است، چنانکه گرم سرد همی شود و تر خشک همی شود و جز آن. و حکم اندر جزو چیز هم چو حکم باشد (اندر کل) آن چیز، مگر اندر اندکی و بسیاری تفاوت باشد میان ایشان. پس رفتن فساد اندر اجزای عالم همی حکم کند که (فساد) اندر کلیت عالم نیز رونده است و لیکن بدانچه اجسام عالم بزرگ است – از افلاک و اجرام و جز آن – وز ما دور است، مر آن نقصان ها را که اندر آن همی آید اندر نمی یابیم. و نیز چو فساد اندر آن (به زمان دراز) همی آید، به سبب بزرگی آن اجسام گروهی را از مردمان همی گمان اوفتدکه کل عالم فساد پذیر نیست، و لیکن فساد اندر او به حکم (این فساد که) اندر اجزای او ظاهر است واجب است و درازی مدت و پدید ناآمدن آن فساد به مدتی اندک، مر او را از حکم فساد پذیرفتن (بیرون نبرد و آنچه فساد پذیر باشد محدث باشد. پس عالم محدث است.)
هوش مصنوعی: در این متن گفته می‌شود که اجسام جهان مانند خاک، باد، آب و آتش، اجزای عالم‌اند و در این اجزا فساد و تغییرات دائمی وجود دارد، به این معنا که همواره دماها تغییر می‌کند و حالت‌های مختلفی از رطوبت و خشکی به وجود می‌آید. همچنین بیان می‌شود که چنین تغییراتی که در اجزا رخ می‌دهد، نشان‌دهنده این است که فساد در کل عالم نیز وجود دارد. با این حال، چون اجساد بزرگ مانند کرات آسمانی از ما دور هستند، ما نمی‌توانیم نقصان‌هایی را که در آن‌ها اتفاق می‌افتد مشاهده کنیم. از طرفی، وقتی فساد در این اجزاء به مرور زمان جمع می‌شود، برخی افراد ممکن است گمان کنند که کل عالم فسادپذیر نیست. اما درواقع، این فساد در آن اجزا وجود دارد و تغییرات طولانی‌مدت و عدم ظهور فساد در این اجزا به ما چیزی از این حقیقت نمی‌کاهد. در نهایت، بیان می‌شود که عالم خود مخلوق و متغیر است.
(و اهل طبایع مر عالم را ازلی گفتند و گویند که چیزها از این) چهار طبع همی بوده شود (چو گرمی و سردی و تری) و خشکی، بی آنکه تدبیری و تقدیری از جز ایشان همی بدیشان پیوندد، و همی ننگرند که این چهار چیز که یاد کردیم، صفت ها اند و مر صفت را از موصوف چاره نیست تا بر او پدید آید و آن موصوف که مر این چهار را بر گرفته است جسم است که مر او را حرکت قسری است و گشتن احوال است و مکان گیر است و قسمت پذیر است، پس این چیزی باشد بردارنده چهار صفت، نه مفردات طبایع باشد. آن گاه گوییم کز این موصوف که مر این چهار صفت را بر گرفته است، آن چیز دانای گویای فاعل باخواست که مردم است چرا مرکب باشد چو اندر (این) پنج چیز که یاد کردیم – و شما همی دعوی کنید که این متحرک فی الاصل (که) مردم است با این صفات عجایب که مر او راست از آن چیز ترکیب یافته است که او مر آن صفات را برگرفته است – مر آن صفات را با این صفات هیچ مناسبتی نیست و اندر آن چیز از این صفات که او علم و ارادت و نطق و عقل است، هیچ چیز نیست؟ و اگر مر آن صفت پذیر را که مر آن چهار صفت (را) پذیرفته است مدبری و مقدری نیست، آن جسم صفت پذیر به شکل ها و صورت های بسیار و مختلف چرا قسمت پذیرفت؟ و چو بعضی از این چیز که مرگرمی و سردی و تری و خشکی را بر گرفته است، جمع شد وز او مرغی بی عقل و بی نطق و پرنده آمد و بعضی هم از این چیز جمع شد (وز او مردی عاقل و سخن گوی و رونده آمد و بعضی هم از این چیز جمع شد) وز او گل خوش بوی و نرگس مشکین آمد و بعضی هم از او جمع شد وز او زهرگیا و زاک ناخوش بوی آمد، دانستیم که این معانی مختلف اندر این مصورات نه از این صورت پذیر آمد، بل (که) از مدبری آمد. و اگر این جوهر که مر این چهار صفت را بر گرفته بود، به ذات خویش قسمت پذیرفت، چندین تفاوت اندر این صورت ها کز او پدید آمد از کجا آمد؟ بل (که) بایستی که همه به یک صورت آمدندی بی هیچ دیگرگونگی. و اگر تفاوت اندر مصورات به کمی (و) بیشی مادت آمدی، بایستی که همه موالید بر یک صورت بودندی، آن گاه یکی خردتر و دیگری بزرگ تر و یکی دراز تر و دیگری کوتاه تر آمدندی (پس از آنکه همه به یک صورت بودندی.) و چو یکی گرم و خشک و تیزمژه و گنده آمد چو سیر، و دیگری گرم و خشک و تلخ و خوش بوی آمد چو مشک، و یکی سرد و خشک آمد چو کافور، و دیگری سرد و خشک امد چو افیون – (و هم این) اختلاف و تفاوت که اندر چیزهای بوییدنی است اندر چیزهای خوردنی هست تا یکی گرم ونرم چو شکر (است) و دیگر گرم و نرم چو پیاز (است) – این حال دلیل است که تفاوت اندر مصورات از بردارنده این چهار طبع به صنع مقدری و مصوری حکیم است.
هوش مصنوعی: اهل طبایع بر این باورند که جهان ازلی است و همه چیزها از چهار طبع اصلی که شامل گرمی، سردی، تری و خشکی هستند، شکل می‌گیرند. آن‌ها معتقدند که هیچ تدبیر یا تقدیری فراتر از این چهار طبع وجود ندارد و به این نکته توجه نمی‌کنند که این چهار مورد صفت‌هایی هستند و صفت بدون موصوف نمی‌تواند وجود داشته باشد. موصوف این صفات جسم است که ویژگی‌هایی مانند حرکت، تغییر حالت، مکان و تقسیم‌پذیری دارد. بنابراین، این جسم است که این چهار صفت را برمی‌گیرد، نه اینکه به تنهایی دائماً بر اساس این طبع‌ها تشکیل شده باشد. سپس این سوال مطرح می‌شود که اگر موصوفی که این صفات را دارد، دارای علم، اراده و قدرت تفکر است، چگونه می‌تواند تنها مرکب از این چهار طبع باشد؟ همچنین، اگر آن موصوف هیچ تدبیر یا تقدیری نداشته باشد، چرا جسمی که این چهار صفت را دارد، می‌تواند به فرم‌ها و شکل‌های متفاوت تقسیم شود؟ وجود اشیاء مختلف از جمله پرندگان، انسان‌ها و گیاهان نشان‌دهنده این است که این تنوع بی‌نهایت در اشکال ناشی از یک تدبیر و خلق حکیمانه است. اگر این جوهری که این چهار صفت را دربر دارد، به ذات خود تقسیم‌پذیر باشد، چگونه ممکن است که شکل‌های مختلفی از آن پدید آید؟ در حالی که باید همه به یک شکل و فرم می‌بودند. همچنین اگر تفاوت‌ها ناشی از کمیت و کیفیت ماده باشد، باید همه موجودات دارای یک شکل اولیه می‌بودند و تنها اندازه آن‌ها متفاوت می‌شد. به همین دلیل، تنوع و اختلاف در عطرها و طعم‌ها نیز نشان‌دهنده این است که تفاوت‌ها از قدرت حکیمانه‌ای ناشی می‌شود که بر این چهار طبع نظارت دارد.
آن گاه گوییم که معلوم است که مر این طبایع را این جوهر پذیرفته است که جسم است، و روا نباشد که چیزی که او مر معنی ها را پذیرفته (باشد) ازلی باشد، از بهر آنکه (این) صفات اندر این جوهر بدانچه از جایی به جایی همی گردد – چنانکه چیز گرم سرد همی شود و چیز خشک تر همی شود – گواهی همی دهد که این جوهر پذیرنده این صفات نبوده است و سپس از آن به حدث مر این صفات (را) پذیرنده شده است، و هر کسی داند که پذیرفتن چیز مر چیزی را جز سپس از ناپذیرندگی او نباشد مر آن را. و پدید آمدن بعض های این جوهر با این معنی ها و بدین صفت ها و صورت ها که یاد کردیم، امروز باز برخاستن این معنی ها و صورت ها از (آن همی گواهی دهد که هنگامی بود کز این معنی ها و صورت ها چیزی بر این جواهر پذیرنده پدید نیامده بود و باز پدید آمد، از بهر آنکه آنچه امروز همی پدید آید از بعض های این جوهر با این صفت ها و صورت ها، پیش از این بوده است و این پدید آمدن باز پسین است مر این پدید آمدن ها را که پیش از این بوده است. و آنچه مر عدد گشتن حال های او را باز پسین) باشد، مر آن گشتن ها (را) نوبتی بیشتر باشد، از بهر آنکه اگر مر نوبت های حال گشتن او را اولی نباشد (بی نهایت باشد و آنچه به آخر رسد) مر او را نهایت باشد و امروز حوادث به آخر رسد. پس پیدا آوردیم که مر عدد پذیرفتن این جوهر که جسم است (مر این معنی ها) و صورت ها را نهایت است و آن نهایت این حوادث و معانی است که امروز بر اوست. و آنچه او مر حوادثی (را) که بر او پدید (آمده باشد) به عددی متناهی پذیرفته باشد، ازلی نباشد. پس جسم و طبایع ازلی نیست.
هوش مصنوعی: در این متن بیان می‌شود که مشخص است که ویژگی‌های مختلفی که جسم دارد، نشان‌دهنده این است که این ویژگی‌ها ازلی نیستند. زیرا تغییرات و دگرگونی‌هایی که در جسم رخ می‌دهد، گواهی می‌دهد که این جسم در ابتدا این ویژگی‌ها را نداشته و سپس این ویژگی‌ها به آن اضافه شده‌اند. همچنین، بیان شده که هر چیزی که ویژگی‌های جدیدی را بپذیرد، حتماً باید پیش از آن نداشته باشد، و این نشان‌دهنده نوعی تحول و دگرگونی در آن جسم است. علاوه بر این، وجود تغییرات و حالت‌های گوناگون در جسم، نشان می‌دهد که زمانی این ویژگی‌ها وجود نداشتند و سپس به وجود آمده‌اند. به همین ترتیب، حالاتی که در جسم به وجود می‌آید، نمی‌تواند بی‌نهایت باشد و باید حد و مشخصاتی داشته باشد. بنابراین، نتیجه‌گیری می‌شود که جسم و ویژگی‌های آن به هیچ وجه ازلی نیستند.
و نیز گوییم که نه اندر این طبایع و نه اندر این جوهر که مر این را پذیرفته است عقل و علم و نطق هست، و نه اندر حرکت که این جوهر صورت همی بدو پذیرد این معنی ها هست. و محال باشد که چیزهایی که مر ایشان را قدرت و علم و نطق و خواست نباشد، به ذات ایشان چیزی آید که مر آن را این معنی های شریف باشد که هر یکی از آن جز یار خویش است و جز نه اعراض است آن چیزی که مر او را از این معانی شریف چیزی نیست البته. آن گاه گوییم که مردم – که او جسمی است نفسانی که مر آن نفس را زندگی و خواست و تمیز و نطق و جز آن است – کمال است مر آن جسم را که او مر گرمی و سردی و تری و خشکی را بر گرفته است، از بهر آنکه (از این) تمام تر از آن جسم چیزی نیامده است. پس پدید آمد که مردم علت تمامی جسم است و آنچه مر او را علت باشد او معلول باشد و آنچه معلول باشد محدث باشد. پس جسم محدث است. و اگر مر کسی را اندر این قول که گفتیم: هر چه مر او را علت باشد محدث باشد، شکی اوفتد و گوید: این قول نه درست است، باید که سخن به عکس این قول درست باشد. پس گوییم که آنچه مر او را علت نباشد محدث باشد، و لیکن این محال است، از بهر آنکه خدای است – سبحانه و تعالی – آنکه مر او را علت نیست. و چو این قول محال است، آن قول که گفتیم: هر چه مر او را علت است محدث است، درست است. و اندر این قول هم اثبات حدث جسم است و هم اثبات صانع حکیم است.
هوش مصنوعی: در این متن گفته می‌شود که در طبیعت و جوهرها، عقل، علم و نطق وجود ندارد و همچنین در حرکتی که جوهر صورت می‌گیرد، این معانی وجود ندارند. نمی‌توان تصور کرد که چیزی بدون قدرت، علم و نطق، ویژگی‌های شایسته‌ای داشته باشد. در ادامه، انسان که جسمی دارای نفس است که به آن زندگی، خواست، تمایز و بیان داده می‌شود، به کمال خود می‌رسد زیرا این جسم به ویژگی‌هایی چون گرمی، سردی، تری و خشکی مجهز است. بنابراین، انسان علت تمامی جسم است و آنچه که علت اوست، خود معلول است و معلول نیز نیازمند محدثی است. پس جسم، محدث است. اگر کسی در این بحث شک کند و بگوید که هرچه علت دارد، محدث نیست، در واقع در اشتباه است زیرا خداوند است که علت ندارد. به همین خاطر، آنچه که علت دارد، لازم است محدث باشد. در نهایت، این بحث اثبات می‌کند که جسم محدث است و همچنین وجود یک آفریننده حکیم را تأیید می‌کند.
و اهل مذهب دهر که مر عالم را قدیم گویند، همی گویند که صانع موالید – از نبات و حیوان و مردم – نجوم و افلاک است. (و ما اندر رد این قول، به حق سخن گوییم. و گوییم که این قول از ایشان اقرار است به اثبات صانع، و خلاف اندر مصنوع است که ایشان همی گویند : مصنوع جز موالید نیست، و ما همی گوییم که جملگی عالم جسم با هر چه اندر اوست مصنوع است. پس گوییم که عالم به کلیت خویش این جسم مدور است که همی گردد و از حاشیت او که آن سطح بیرونی فلک الاعظم است تا بدان نقطه مرکز که آن میانه این فلک است که یاد کردیم، با هر چه اندر اوست و هر شخصی از اشخاص نبات و حیوان و هر جزوی از اجرای آن، از عالم است. پس اگر صانع موالید افلاک و نجوم است و عالم با موالید خویش عالم است، به جملگی لازم آید که بعضی از عالم به قول ایشان مصنوع خویش باشد. و محال باشد که قدیمی باشد که بعضی از او محدث باشد و بعضی از او نه محدث. و چو معلوم است که این بعض از عالم که او موالید است محدث است، آن دیگر بعض نیز محدث باشد. و اگر عالم صانع بعضی از ذات خویش باشد، این صانع اندر ازل ناقص بوده باشد و آنچه اندر ازل ناقص باشد همیشه ناقص باشد و آنچه همیشه ناقص باشد روا نباشد که وقتی نه ناقص باشد، و عالم امروز که موالید با اوست ناقص نیست. پس پیدا شد که عالم همیشه نبوده است. و چو ظاهر است که بعضی از عالم مصنوع است و عالم همه جز بعض های خویش چیزی نیست، دلیل است بر آنکه همگی عالم مصنوع باشد، از بهر آنکه آنچه تمامی او به بعضی از او باشد که آن بعض جز مصنوع نباشد، ناچاره او مصنوع باشد، چنانکه چو اندر پایه های تخت تمامی تخت است و پایه های تخت جز مصنوع نیست، تخت نیز منصوع است.)
هوش مصنوعی: اهل مذهب دهر که عقیده دارند عالم همیشه وجود داشته است، می‌گویند که خالق موجودات از قبیل گیاهان، حیوانات و انسان‌ها، نجوم و افلاک هستند. ما در رد این نظر، به درستی بیان می‌کنیم که این دیدگاه در واقع تأییدی است بر وجود خالق و نادرست است به این دلیل که آن‌ها فقط موجودات را به عنوان مخلوقات می‌دانند. ما می‌گوییم که تمام عالم و آنچه در آن وجود دارد، مخلوق است. بنابراین عالم به‌طور کلی جسمی است که در حال چرخش است و از حد خارجی آن تا مرکز خود (که به آن اشاره شد) شامل تمام موجودات است. اگر خالق موجودات افلاک و نجوم باشد و عالم با موجوداتش عالم باشد، بنابراین لازم است که بعضی از عالم به اعتقاد آن‌ها مخلوق باشد. این امکان‌پذیر نیست که بخشی از عالم قدیمی و بخشی دیگر جدید باشد. از آنجایی که واضح است که آن بخش از عالم که موجودات زنده هستند، جدید است، پس دیگر بخش نیز باید جدید باشد. همچنین اگر عالم بخشی از ذات خود را بسازد، این نشان می‌دهد که این خالق در آغاز ناقص بوده و آنچه که در آغاز ناقص باشد، همیشه ناقص خواهد ماند. بنابراین نمی‌تواند کمال یابد. اما عالم امروز که شامل موجودات زنده است، ناقص نیست. به همین دلیل مشخص می‌شود که عالم همیشه وجود نداشته است. با توجه به اینکه بعضی از عالم مخلوق‌اند و عالم بیشتر از اجزای خود چیزی نیست، این خود دلیلی است بر اینکه تمام عالم مخلوق است. به‌غیراز اینکه اگر تمامی عالم به بخشی از آن تعلق داشته باشد و آن بخش مخلوق نباشد، در نتیجه تمام عالم نیز نمی‌تواند مخلوق باشد. مانند اینکه اگر تمام تخت از پایه‌های آن تشکیل شود و پایه‌ها خود مخلوق باشند، در این صورت تخت نیز مخلوق است.
(و نیز گوییم که عالم جسم است و با صورت است. و مر جسم را صورت به دو گونه باشد : یکی آن باشد که مر صورت او را سبب سپری شدن مادت او باشد و بس، و آنچه از اجسام بر این صورت باشد، از او فعلی نیاید که آن فعل از او جز بدان صورت نیاید، چو پاره ای سنگ یا سفال یا جز آن که مر او را صورتی است که فعلی اندر آن صورت بسته نیست، پس دانیم که مر این سنگ پاره را بر این صورت کسی به قصد ننهاده است. و دیگر آن است از جسم که مر او را صورتی است کز او بدان صورت فعلی آید کز آن مادت جز بدان صورت آن فعل نیاید، چو پاره ای آهن که مر او را دراز و تنگ کرده باشند و بر جانب های او دندانه ها بریده و مر او را به دو سر دست ها بر نهاده تا بدو مر چوب سطبر را ببرند و آن اره است که آن فعل از آن آهن جز بدان صورت نیاید، پس بدانیم که مر این مادت را بدین صورت کسی به قصد کرده است.)
هوش مصنوعی: می‌گوییم که جهان از جسم و صورت تشکیل شده است. جسم دارای دو نوع صورت است: اول، صورتی که تنها سبب وجود مادی آن می‌شود و از آن هیچ فعلی خارج نمی‌شود. مانند یک تکه سنگ یا سفال که هیچ فعلی از آن برنمی‌خیزد، زیرا کسی به طور خاص برای ایجاد آن صورت قصد نکرده است. دوم، جسمی که صورتی دارد که از آن فعلی ایجاد می‌شود و این فعل تنها از آن صورت ناشی می‌شود. مانند آهنی که شکل خاصی به خود گرفته، با دندانه‌هایی بر روی آن طراحی شده و به دو سر دستگیره‌اش متصل است تا با آن چوب را برش دهند. در این مورد، به وضوح معلوم است که این ماده با هدف خاصی به این شکل در آمده است.
(و اکنون به سر سخن خویش باز شویم) و گوییم که مر عالم را به جملگی صورتی است و شکلی که آن به تمام تر صورتی و استوارتر شکلی است و آن (شکل) مستدیر است که محکم تر شکلی است و معتدل تر شکلی، از بهر آنکه اندر دایره جایی فراخ تر از جایی نباشد، چنانکه اندر دیگر شکل ها زاویه باشد که گوشه ای از او تنگ باشد و آنچه جایی (از) او تنگ باشد و جایی فراخ باشد معتدل نباشد، پس از شکل ها شکل مستدیر است که معتدل است و بس. (و) دلیل بر آنکه شکل مستدیر محکم تر شکلی است، از خایه مرغ توان گرفتن که پوست بیرونی او سخت ضعیف است و چو شکلش مستدیر است، اگر چه قوی مردی مر او را به فراز فشردن خواهد که بشکند نتواند شکستن، و اگر از آن پوست ضعیف چیزی جز به شکل مستدیر باشد، به اندک مایه فشردن بشکند.
هوش مصنوعی: حالا به موضوع اصلی صحبت خود برگردیم و بگوییم که عالم به طور کلی یک شکل و ظاهر دارد که این شکل، به ویژه، استوانه‌ای و مستدیر است. این شکل به دلیل اینکه در دایره هیچ نقطه‌ای تنگ‌تر از نقطه دیگر نیست، از سایر اشکال که زاویا دارند و برخی نقاطشان باریک‌تر است، متعادل‌تر و محکم‌تر است. به عنوان دلیلی برای این ادعا، می‌توان از تخم مرغ یاد کرد؛ زیرا پوست بیرونی آن بسیار نرم و ضعیف است اما به خاطر مستدیر بودنش، حتی اگر فردی قوی سعی کند آن را بشکند، نمی‌تواند. اما اگر شکل آن چیز دیگری غیر از مستدیر بود، با کمی فشار می‌شکست.
و اجسام چهارگانه اندر این شکل مستدیر معتدل محکم به ترتیب حکیمی نهاده شده است، چنانکه سخت تر جسمی که مایه موالید است و آن خاک است، به میانه عالم است و آب کز او برتر است و با او آمیزنده است، با او هم پهلو است تا نبات و حیوان از ایشان حاصل همی آید و مر نبات را سر اندر این جوهر سخت که زمین است استوار همی شود از بهر غذا کشیدن و دیگر سرش سوی این جوهر نرم که هواست همی برآید تا مر بارها و برگ های او را هوای نرم نگاه دارد و به بار آرد و اشخاص نبات و حیوان اندر این ( جوهر همی افزاید و همی بالد، و برتر از هوا آتش است که او مر آب را و خاک را گرم کند و مر نبات را سوی خویش برکشد و مر آب را به بخار ) بر انگیزد تا اندر هوا سپس (از تلخی و شوری خوش و گوارنده بباشد. و حکمت ها اندر ترکیب عالم و اجسام او بسیار است که اگر به شرح او) مشغول شویم، کتاب دراز شود وز مقصود خویش فرومانیم. پس این همه صورت ها و شکل ها و ترتیب هایی است (اندر این جسم کلی که این معانی) که ظاهر است، از این (جسم) کلی بدین شکل ها و ترتیب ها همی حاصل آید. و این احوال ما را دلیل است بر آنکه مر این جسم را بر این صورت ها صانعی (نهاده است) قادر و حکیم به قصد خویش، چنانکه مر آن پاره آهن را بدان صورت که یاد کردیم، صانعی به قصد خویش کرده است تا آن فعل از او بدان صورت قصدی (همی) بیاید. و چرا دهری مر قصد آهنگر را اندر آن پاره آهن به سبب آن فعل کز آن همی بدان صورت آید که بر اوست، منکر نشود و مر قصد آن حکیم را که مر این (جسم کلی را بدین) صورت ها بنگاشته است که چندین فعل های شگفت بدین صورت ها از آن همی بیاید، منکر شده است؟ و اگر محال باشد که آهن پاره ای از ذات خویش به صورت اره ای شود تا دندانه ها کند و مر چوبی را ببرد، محال تر آن باشد که این جسم بدین عظیمی (را) کسی (گوید) که او به ذات خویش بدین قسم ها منقسم شده است و هر یکی از آن اقسام صورتی دیگر یافته است کز هر یکی بدان صورت که یافته است کاری همی (آید) که از دیگر یاران او (آن کار) همی نیاید، بی آنکه کسی مر او را بدان قسم ها کرد و بدین صورت ها مر او را بنگاشت.
هوش مصنوعی: در این متن گفته شده است که چهار نوع جسم به طور مرتب و حکیمانه در یک شکل دایره‌ای قرار داده شده‌اند. جسمی که سخت‌تر و بنیان‌گذار دیگر اجسام است، خاک نامیده می‌شود و در مرکز جهان قرار دارد. آب که از خاک بالاتر و با آن ترکیب شده، در کنار آن است و باعث رشد گیاهان و حیوانات می‌شود. گیاهان برای تغذیه خود ریشه در خاک دارند و همچنین به هوا نیازمندند تا برگ‌ها و میوه‌هایشان سالم بماند. آتش نیز بالاتر از آب قرار دارد و می‌تواند خاک و آب را گرم کند و گیاهان را به سمت خود جذب نماید. این ترکیب و نظم در ایجاد اشکال و ویژگی‌های مختلف موجودات نشان می‌دهد که یک نیروی هوشمند و قادر به طور عمدی این ساختارها را خلق کرده است، مشابه آنچه که یک آهنگر با آهن انجام می‌دهد. بنابراین، جای تعجب نیست که این دنیای بزرگ و پیچیده توسط یک خالق حکیم طراحی شده باشد.
و چو مر صورت قصدی را اندر (عالم) تقدیر کردیم، گوییم: قصد اندر چیزی مر خداوند خواست را باشد و خواست سپس از ناخواست باشد و آنچه بودش او سپس از چیزی باشد محدث باشد، پس عالم که (او) به خواست سپس از ناخواست بوده شده است محدث است (و خواست سپس از ناخواست جز زنده را نباشد) و مر عالم را زندگی نیست. و دلیل بر درستی این (قول) آن است که این طبایع سه گانه که نزدیک ما اند – از خاک و آب و باد – (همی) بی زندگی اند، پس همی دانیم که این دیگر اجسام که برترند و فعل از (همگنان) به یاری یکدیگر همی آید، هم چنین نازنده اند و آنچه او زنده نباشد، مر او را فعل به حقیقت نباشد، بل (که) فعل مر زنده را باشد و فاعل قدیم باشد و زنده، و آنچه زنده نباشد محدث باشد و بی فعل، پس عالم که نه فاعل است و نه زنده است محدث است.
هوش مصنوعی: هرگاه اراده‌ای را در عالم مقدر کردیم، می‌گوییم: اراده در چیزی بر اساس خواست خداوند است و خواست بعدها از ناخواست می‌آید. آنچه که موجود است، پس از چیزی که محدث شده، به وجود آمده است. بنابراین، عالمی که به خواست و پس از ناخواست به وجود آمده، محدث است و خواست بعد از ناخواست تنها از موجودات زنده برمی‌خیزد. هیچ زندگی در عالم وجود ندارد. دلیل این گفته این است که این سه عنصر که در نزد ما هستند – خاک، آب و باد – هیچ‌کدام زنده نیستند. پس می‌دانیم که دیگر اجسامی که فراتر از این‌ها هستند، نیز به همین صورت زنده نیستند و آنچه زنده نیست، دارای فعل حقیقی نخواهد بود. فعل تنها از موجودات زنده ناشی می‌شود و فاعل باید قدیم و زنده باشد. بنابراین، آنچه زنده نیست، محدث و بی‌فعل است، و چون عالم نه فاعل است و نه زنده، محدث است.
و قول مجمل اندر حدث عالم آن است که عالم جسم است و جسم منفعل به فعل است – چنانکه پیش از این اندر فاعل و منفعل گفتیم – و فاعل پیش از منفعل باشد و آنچه پیش از (دیگری) باشد قدیم او باشد و آنچه سپس از چیزی دیگر باشد قدیم نباشد، پس عالم قدیم نیست بدانچه جسم است و جسم منفعل است و منفعل سپس از فاعل است. و این خواستیم که بیان کنیم اندر این قول. ولله الحمد.
هوش مصنوعی: در این متن بیان شده است که عالم، یعنی موجوداتی که ما در اطراف خود مشاهده می‌کنیم، دارای جسم هستند و این اجسام تحت تأثیر فعالیت‌ها قرار می‌گیرند. همچنین گفته شده که هر فاعلی (فعال) باید قبل از منفعل (مؤثر بر چیز دیگر) وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، آنچه که قبلاً وجود داشته، قدیم و دائمی است، در حالی که آنچه بعد از چیزی دیگر وجود می‌آید، نمی‌تواند دائمی باشد. بنابراین، عالم به خاطر وجود اجسام خود قدیمی نیست، زیرا این اجسام تحت تأثیر فاعل‌ها قرار دارند و این تأثیرات بعد از وجود فاعل‌ها به وجود می‌آید. در انتها، نویسنده بر این نکته تأکید دارد که این توضیح را برای روشن شدن موضوع ارائه کرده است و در نهایت شکرگزاری را ابراز می‌کند.