گنجور

بخش ۹ - اندر هیئت و خاصه و رسم و حد

زحال هیئت وز خاصه و ز رسم وز حد
خبر چه داری و چه شنیده ای؟ بگوی و بیار

ا‌ندرین بیت چهار سؤال است: یکی از هیئت، دیگر از خاصه، و سه دیگر از رسم، و چهارم از حد، و این همه سؤالها منطقیانه است و این نامها ست نهاده ارسططا‌لیس خداوند منطق، و اکنون اهل این شریف صناعت مر این نامها را کار همی بندد، مر تمامی صناعت خویش را، چنانک اهل صناعت نحو را نیز نامهاست‌اندر آن صناعت و تعلیم آن مر متعلمان را از رفع و نصب و جر و جزم و جز آن و اهل صناعت عروض را‌اندر آن صناعت، نیز نامهاست. مر ارکان را و بحرها شعر را چو طویل و مدید و بسیط و جز آن، وچو سبب ووتد مجموع ووتد مقرون و جز آن. و غرض این مرد ازین مسائل، اظهار معرفت خویش بودست بعلم منطق، که آن قوی‌تر آلتی ا‌ست مر اطلاع را بر علم توحید، که آن عظیم تر و واجب تر علمی ا‌ست، و ما پیش ازین بر شرح هیئت سخن گفته ایم بآغاز شرح این قصیده، و اکنون (در) هر یکی ازین چهار سؤال بر حسب کفایت سخن گوییم:

اما هیئت آنست که اشخاص بدان از یکدیگر جداست، خاصه‌اندر مردم، با انک بصورت همه یکی‌اند، چنانک زید و عمرو با آنک هر دو بر صورت مردم‌اند بهیئتها، مختلف که یا‌فته‌اند از یکدیگر جدا‌اند، و‌اندرین حکمتی عظیم ا‌ست، چه اگر این هیئتهاء مختلف نبودی، و همه مردم بر یک هیئت بودندی، چنانک بمثل دامان‌اند، شرهاء بسیار بودی بمیان مردم پس تقدیر عزیز علیم چنان رفت که مر ایشان را بهیئت از یکدیگر جدا کرد، تا بشنا‌سند یکدیگر را با آنک همه بیک صورت‌اند، چنانک گفت: قوله«یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلنا کم شعوبا و قبائل لتعارفوا.» و پیش ازین گفتم و اکنون نیز می گویم که علت این اختلاف هیئتها باتفاق صورت میان مردم، نخست انست که نوع را صورتی ا‌بداعی ا‌ست و مر شخص ها را صورت تولیدی ا‌ست، اعنی نخست از هر نوع جفتی نر و ماده بوده ا‌ست، از مردم و جز مردم جفتان ابداعی بی زایش از آن صورت ابداعی‌اندر آمده است بعالم، و عقل بضرورت مقر ا‌ست بجفتان ابداعی بی زایش. و (از) حجت هاء عقلی بر اثبات جفت ابداعی بخاصه از مردم یکی آنست که امروز همی بینیم که از مردم یکی آنست که مر او را فرزند ا‌ست و او خود فرزند کسی ا‌ست، این وا‌سطه مردست‌اندر تولید، و دیگر آنست از مردم کو فرزند کسی ا‌ست ولیکن مر اورا فرزند نیست، و این آخر مردست‌اندر تولید. پس (از) تقسیم عقلی لازم آمد: جفتی که ایشان فرزند کس نبودند و مر ایشان را فرزند بود و این آغاز مردم باشد‌اندر تولید، و این جفت که ما یاد کردیم آنست که مر ایشان را همی آدم و حوا گویند، و این قا‌عده دینی بر حدی منطقی ا‌ست چنین که گفتیم، که این را رد نیست البته.

و گروهی از فلاسفه گفته‌اند که مردم ابداعی یک جفت بیش بوده است و با بداع مقرند، و هر عاقلی بداند که چون این فرزند که مادر و پدر دارد و فرزند ندارد، آخر زایش است، آن جفت که اول مردم درین (عالم) باشند که فرزند (دارند) ومادرو پدر ندارند، بخلاف این فرزند باز پسین که مر اورا ست.پس مر آن جفت ا‌بداعی صورت ابداعی بوده است و ابداع از حال نگردد، بدین سبب صورتها همه همان است و مر آن جفت ابداعی را انبذقلس الحکیم «انسان کلی» گفتست باقی و ا‌بدی، و چو این اشخاص تولیدند هیئتها دیگر آمده است، و هم بدین سبب اشخاص مردم کمتر و بیشتر همی شود و نوع هرگز کم و بیش نشود. و دیگر حجت ها بر اختلاف هیئتها و سبب ایجاب آن از اختلاف مادتها و مکانها و زمانهاء کلی و جزوی پیش ازین گفته ایم، آنرا بتکرار نگوییم تا کتاب دراز نشود.

اما خاصه نامیست از پنج نام که‌اندر صناعت منطق رونده ا‌ست اعنی: جنس و نوع و فصل و خاصه و عرض. معنی خاصه چیزیست که بدان چیز نوعی از دیگر انواع جنس خویش جدا شود کآن چیز مر آن نوع را خاصه باشد، و خاصه بر دو روی باشد: یکی آن باشد که‌اندر نوع باشد بجملگی و بهر وقتی، چنانک خنده مردم را خاصه است از جملگی حیوان و همه مردم را هست و بهر وقتی هست. و دیگر آنست که‌اندر جملگی نوع مردم هست و لیکن بهر وقتی نیست، و آن سپید شدن موی است که مردم را خاصه ا‌ست و لیکن جز بوقت پیری نیست. وسیم خاصه ئی نیز هست مردم را، ولیکن آن خاصه‌اندر همه مردم نیست چو گریه چشمی که این مردم راست خاصه، ولیکن چو همه مردم را نیست، این (را) منطقیان ار اعراض لازم نهادند.از خاصه ئی که مردم را هست ولیکن دیگر حیوان را با او‌اندر آن شرکت است، بدو پای رفتن است که مرغ نیز بدو پای رود.

و اما رسم لفظی کوتاه باشد که گفته شود بر چیزی کآن لفظ مر آن چیز را از دیگر چیزی جدا کند، و آن لفط دلیل باشد بر ذات آن چیز بعرض، و رسم را از جنس چیز گیرند وز خاصه او، چنانک گوییم رسم مردم آنست که او زنده خندنده است یا زنده گرینده چشم. پس زنده، رسم او باشد گرفته از جنس او کآن حیوان است، و خندیدن آنست که مردم را خاصه است، و این رسم باشد مردم را؛ و رسم بحد نزدیکست مگر آنکه رسم را خاصیت آنست که بوهم او را برشاید گرفتن، بی آنک آن چیز که رسم مر او را باشد، برخیزد؛ چنانک گریه چشمی را بوهم بر توان گرفتن از مردم، بی آنک مردم برخیزد. فرق اینست میان رسم و حد.

و اما حد قولی است که گفته شود بر چیزی، چنانک مر آن چیز را آن حد گرد بگیرد تا نه چیزی‌اندر (او) بیفزاید، و نه چیزی از وی بیرون شود، بر آن مثال که زمینی را از دیگر زمینها بحد جدا کنند، و مر حد را منطقیان حد نهایت نهاده‌اند بدانچ گفتند: حد هر چیزی قولی است محدود کنند بر شناخت چیزها بحقیقت. و گفتند که حد قولی است که بر چیزی گفته شود (که) از افزونی آن محدود نقصان کند، و اگر از آن قول چیزی نقصان کرده شود آن نقصان بر آن محدود بیفزاید، و مثال این چنان باشد که حد مردم آنست که گوییم: زنده ایست سخن گوی میرنده. اکنون اگر برین حد چیزی بیفزاییم چنانک گوییم: مردم زنده ایست میرنده نویسنده، برین که‌اندر مردم نویسنده را بیفزودیم، بسیاری از مردم کم شود از بهر آنک مر نا نویسندگان را بدین سخن از حد مردمی بیرون کرده باشیم. پس اگر ازین حد منطقی که مردم راست چیزی کم کنیم و گوییم: مردم زنده ایست میرنده، مر همه حیوانات را از ستور و مرغ و جز آن مردم گفته باشیم، چون سخنگوی از حد او (کم) بکنیم.

اینست جواب این سوالات که این مرد کرده است‌اندرین بیت که یاد کردیم. و اهل تایید گفتند مردم را هفت خصلت ستوده بباید تا مر اورا حکیم شاید خواندن: نخست آنک فعلش بحکم باشد، و دیگر آنک صنعتش بی عیب باشد، و سه دیگر آنک سخنانش راست باشد، و چهارم آنک خویهایش نیکو باشد، و پنجم آنک تدبیرش درست باشد، و ششم آنک کارهاش پاکیزه باشد، و هفتم آنک عملش حقیقت باشد.

و اکنون خواهیم کزین جایگاه از حقایق چیزها طرفی یاد کنیم، از بهر آنک چیزها را بحقیقت از حدها انها توان شناختن، و سخن ما بدین جای ازین کتاب جواب حد و رسم است مرین مرد را که ما بشرح جواب سوالات او مشغولیم و نیز جایی دیده ایم از قول این مرد اعنی ابو ا‌لهیثم ا‌لجرجانی سخنانی بر بعض ازین معانی، و این حقایق را که یاد کنیم نسبت بخازن علم حقیقی است علیه السلام، و ما آنچ گوییم‌اندر هدایت ا‌هل ا‌ستهدا بفرمان و دستوری او گوییم.

پس گوییم که شناخت مر چیزها را بحقیقت بشناخت حدود آن چیزها باشد، از بهر انک چیزها همه بدو نوع است و بیش نیست اعنی یا بسایط است یا مرکبات است، و مرکبات را بحقیقت آنگاه توان شناختن که آن چیزها که ترکیب مرکب از ان باشد، شناخته شود، و بسایط را بدان توان شناختن که صفتهاء خاص آن شناخته شود یکان یکان. و مثال آن از مرکبات چنان است که گوییم: اگر کسی گوید حقیقت «گل» چیست؟ گوییم: آب (با) خاک آمیختست. اگر گوید: حقیقت «سکنگبین» چیست؟ گوییم: سرکه است با ا‌نگبین آمیخته. اگر گوید: حقیقت «تخت» چیست؟ گوییم: چوبست با صورت تخت یکی شده، و همچنین حد «حیوان» نفس است بجسد مقرون شده.

و اما بسایط را که آن مبدع است و مرکب نیست از چیزهاء دیگر، حقایق آنرا از صفات خاص آن توان یافتن، و مثال این چنان باشد، اگر کسی گوید: حقیقت «هیولی» چیست؟ گوییم: جوهری بسیط است پذیرای صورت. اگر گوید: حقیقت «صورت» چیست؟ گوییم صورت هر چیزی آنست که هستی آن چیز بدانست اگر گوید:«جوهر» چیست؟ گوییم: چیزی است بذات خویش قایم و پذیرای صفات متضاد اگر گوید: حقیقت «صفت» چیست؟ گوییم: صفت عرضی است که‌اندر جوهر فرود آید، و نه از جوهر باشد. اگر گوید: حقیقت «چیز» چیست، یعنی نام چیز بر چه افتد؟ گوییم: بر آن معنی ا‌فتد نام چیز که ممکن باشد اورا، دانستن وزو خبر دادن. اگر گوید: حقیقت «موجود» چیست؟ گوییم که موجود آنست که یا حاستی از پنج حاست مر او را ‌اندر یابد، یا وهم مر اورا تصور کند، یا چیزی برو دلیل کند اگر گوید: «وجود» چیست؟ گوییم: آنک نام او هستست اگر گوید: «عدم» چیست؟ گوییم: آنک نام او نیستست اگر گوید: حقیقت «قدیم» چیست؟ گوییم: آنک نیستی او ممکن نباشد اگر گوید: حقیقت «محدث» چیست؟ گوییم: آنچ دیگری سازنده باشد مر اورا اگر گوید: حقیقت «علت» چیست؟ گوییم: آنچ او سبب بودش چیزی دیگر باشد، چنانک آفتاب علت روز است، که بودش روز را سبب اوست.اگر گوید: حقیقت «معلول» چیست؟ (گوییم) : آنچ او را سببی باشد، او معلول باشد اگر (گوید) : حد «علم» چیست؟ گوییم: علم تصوریست از ما مر چیزی را بحقیقت آن اگر گوید: حد «دانا» چیست؟ گوییم: دانا آنست که مر چیزی را بحقیقت او تصور کند. اگر گوید: «زنده» چیست؟ گوییم: آنک ازو فعلها آید، زنده است اگر گوید: حقیقت «حیوان» چیست؟ گوییم: هر جسدی که با نفس مقرون است حیوان است اگر گوید: حد «قادر» چیست؟ گوییم: انک هر گه که خواهد فعل کند او قادر است اگر گوید: «فعل» چیست؟ گوییم: اثری است از فاعل‌اندر مفعول، یا اثر کننده ‌اندر اثر پذیر اگر گوید: «خواست» چیست؟ گوییم: اشارتی وهمی است میان دو کار که بخلاف یکدیگر باشند و بودش آن ممکن باشد اگر گوید: «خدا» چیست؟ گوییم: او آنست که همه اوست، و مسبب هر موجودی اوست، و کردن چیز نه از چیز، فعل اوست و آغاز کننده و تمام کننده چیزها اوست، بر‌اندازه قبول هر چیزی مر تمامی خویش را اگر گوید: «توانای بر پدید آوردن فعل» (کیست؟ گوییم....) اگر گوید حد «صنعت» چیست؟ گوییم: نهادن صورت‌ اندر هیولی اگر گوید: «صانع» کدامست؟ گوییم: آنک صورت را از قوت بیرون ارد و مر آن را‌اندر هیولی نهد، چنانک درودگر صانع (است که) صورت تخت را ازحد قوت بیرون آرد و‌اندر هیولی و چوب پوشدش و جز آن از صنایع دیگر اگر گوید: «مصنوع» چیست؟ گوییم: آنک مرکب است از هیولی و صورت مصنوع است اگر گوید: «عقل فعال» چیست؟ گوییم او نخستین مبدعی است که خدای او را ابداع کرده است، و آن جوهریست بسیط و نورانی که صورت همه چیزها‌اندروست اگر گوید: «نفس» چیست؟ گوییم: جوهریست بسیط و روحانی و زنده است بذات و داناست بقوت، فاعل است بطبع، و او صورتی است از صورتهاء عقل فعال اگر گوید:حد «جنس طبیعی» چیست؟ گوییم: جماعتی است که صورتهاشان مختلف است و همه بر یک معنی‌اند، چوحیوان و ستور ومرغ و مردم بصورتهاء مختلف و همه زندگان‌اند. اگر گوید حد «نوع طبیعی» چیست؟ گوییم: یک صورت است‌اندر اشخاص بسیار اگر گوید: حد «شخص» چیست؟ گوییم: هر چ آن بیک بخش است و اشارت برو ا‌فتد شخص است اگر گوید: حد فصل «منطقی» چیست؟ گوییم سخنی است که گفته شود در بسیاری که مختلف باشند بانواع،‌اندر جواب «کدام» چنانک چون کسی گوید: حیوان، پس گویندش: کدام حیوان؟ او گوید: پرنده این فصلی باشد که بدو پرنده از جملگی جانوران جدا شود، و پرنده نیز بسیار نوع هاست از عقاب و کبک و زاغ و گنجشک و جز آن اگر گوید: «عرض» چیست؟ گوییم حد عرض چیزیست که‌اندر چیزی باشد که چو از آن چیز بیرون شود آن چیز باطل نشود، چنانک سیاهی‌اندر موی عرض است، اگر سیاهی ازو برخیزد (و) سپید شود، موی باطل نشود. اگر گوید: حد (نور) چیست؟ گوییم: جوهری بسیط است که مر او را همی بدو بینند و چیزها را هم بدو بینند.اگر گوید: «ظلمت» چیست؟ گوییم: ظلمت نیستی نور است. اگر گوید: حد «روز» چیست؟ گوییم: حاضری آفتاب کز عالم جانب آفتاب روز است.اگر گوید: حد «شب» چیست؟ گوییم: سایه زمین است. اگر گوید «فلک» چیست؟ گوییم جسمی محیط است بر عالم. اگر گوید: «عالم» چیست: گوییم: جملگی آنچ در میان فلک (است) عالم است. اگر گوید: حد «ستاره» چیست؟ گوییم جسمی نورانی است گرد با نور فشرده. اگر گوید: «آتش» چیست؟گوییم: جسم روان است بگرد زمین. اگر گوید:«زمین» چیست؟ گوییم: درشتر جسمی است‌اندر مرکز عالم ایستاده. اگر گوید: «زمان» چیست؟ گوییم: عدد حرکات فلک است نزدیک فلاسفه. و گروهی گفتند: بل زمان مدتی است بحرکت فلک شمرده و پیموده. اگر گوید: «مکان» چیست؟ گوییم: نهایت جسم است. اگر گوید: «حرارت» چیست؟ گوییم: فشردگی جزوهاء هیولی است. اگر گوید: «خشکی» چیست؟ گوییم: فراز آمدگی اجزاء هیولی است. اگر گوید: حد «تری» چیست؟ گوییم بخاریست با چگونگی کز جسمهاء معدنی و نباتی و حیوانی بیرون آید.اگر گوید: حد «بانگ» چیست؟ گوییم: بانگ جز از بیرون جستن هوا بمیان دو جسم کز یکدیگر مفاجا جدا شوند، حاصل نشود؛ چنانک سنگی را که بسنگی بر زنند تا سنگی بخودی خویش بشکا‌فد و هوا بمیان او‌اندر جهد.

اگر گوید: «حرکت» چندست؟ گوییم حرکت شش نوع است یکی بکون و یکی بفساد و سه دیگر بزیادت و چهارم بنقصان و پنجم باستحالت و ششم از جایی بجایی. اما کون بیرون شدن چیزیست از عدم سوی وجود، و فساد باز شدن چیزیست از وجود سوی عدم. و نیز گفتند که کون پذیرفتن هیولی ا‌ست مر صورتی شریف را و پوشیدن مر صورتی خسیس را.اگر گوید: «زیادت» چیست؟ گوییم: دور شدن نهایت چیزیست از مرکز خویش، و «نقصان» بازگشتن آن که دور شده است بسوی مرکز خویش. اگر گوید: «تغیر» چیست؟ گوییم: بیرون شدن جسم از مکانی بمکان دگر. اگر گوید: «کف» چیست؟ گوییم: (آب) است با هوا ا‌میخته چنانک چو مقداری آب‌اندر شیشه ئی باشد و مر او را سخت و بسیار بجنبانند، آن آب‌اندرو کف گردد سپید بدانچ با آن هوا که‌اندروست بیامیزد. اگر گوید: «بخار» چیست؟ گوییم: آب که با آتش امیخته است.اگر گوید:«دود» چیست گوییم آتش است با خاک آمیخته. اگر گوید: «معادن» چیست؟ گوییم: چیزیست که‌اندر زمین بسته شود از سیماب و گوگرد، و خاک بآن هر دو آمیخته. اگر گوید: «نبات» چیست؟ گوییم: آنچ از زمین بر اید و زیادت پذیرد و آب بر او غالب است. اگر گوید: «حیوان» چیست؟ گوییم: متحرکی است که مر او را حس است و هوا برو غالب است اگر گوید: «فرشته» چیست؟ گوییم: نفسهاء بصلاح و با خیر است، و طبیعت فلک بریشان غالب است. اگر گوید: «دیو» چیست؟ گوییم نفسها بد و با شرست و آتش و خاک بر آن غالب است. اگر گوید: حد «طبیعت» چیست؟ گوییم: قوتی است از قوتهاء نفس،‌اندر ارکان چهار گانه کار کن. اگر گوید: «اثیر» چیست؟ گوییم: هوای گرم است بزیر فلک ماه.اگر گوید«زمهریر»چیست؟ گوییم: هوای سرد است زیر آن کره اثیر. اگر گوید: «ابر» چیست؟ گوییم: مجموع بخارست، و بخار گفتیم که آتش است با آب آمیخته. اگر گوید: «باران» چیست؟ (گوییم) آن آب که از بخار با آتش آمیخته است، چون سرد شود آتش ازو جدا شود، و آب بزمین باز آید، اورا باران گویند.اگر گوید: «برق» چیست؟ گوییم:آتش لطیف که پدید آید از بر یکدیگر زدن بخارات دخانی چو جمع شده باشد‌اندر هوا ا‌گر گوید: «رعد» چیست؟ گوییم بانگ زدن آن بخارات ا‌ست بیکدیگرا‌ندر هوا کآتش برق همی از آن جهد. اگر گوید: «برف» چیست؟ گوییم: چو آب‌اندر هوا بفسرد، پیش از آنکه ازو جدا شود برف باشد که فرود آید.اگر گوید: «ژاله» چیست؟ گوییم: چو آب از بخار جدا شده باشد و پیش از انک بزمین آید،‌اندر هوا بفسرد، ژاله شود. اگر گوید: چشمه ها آب چیست؟ (گوییم) : آبها‌اندر کوههاء بلند از برف و باران جمع شود، آنگاه بزمین فرو شود، و‌اندر شکافهاء سنگ و خاک راه یا‌بد تا جایی بیرون آید، فروتر ار آن جای کآن آب اولی استاده است. اگر گوید: «زلزله» چیست؟ گوییم:‌اندر زمین مکانهاء تهیست، و از آتش کلی (که) گرد زمین گرفتست، بخارات‌اندر آن مکانها جمع شود، و چو در وی نگنجد آن بخار زمین را بجنباند تا بشکافد، و آن بخار ازو بر آید و همه زمین هرگز نجنبد، بل جایی بجنبد کآن معنی آنجا حاصل شده باشد.اگر گوید: «زمین» خود چیست و بر چیست؟ گوییم: جوهری سختست و‌اندرو سوراخها و شکافهاست خرد و بزرگ، و‌اندر میان هوا ایستا‌ده است بفرمان خدای تعالی، هر چ بروست از کوهها بگرد زمین گرفتست بفرمان خدای تعالی از همه جانبها، و فلک بگرد هوا گرفتست از همه جانبها، و مرکز عالم یکی نقطه است‌اندر میان خاک که همه جزوهاء عالم را تکیه بر آن است. اگر گوید: «خیر» چیست؟ گوییم: آنچ بفرمان بر آن‌اندازه که باید، و بدان وقت که باید کردن، و بدان جای که باید، و از بهر آنچ باید، خیرست؛ و آنچ بخلاف اینست «شر» است. اگر گوید: «معروف» چیست؟ گوییم: آنچ که عادت مردم بر آن است و شریعت از آن نهی نکردست معروف است، و آنچ بخلاف اینست «منکر» ست. اگر گوید: «وهم» چیست؟ گوییم: قوتی است از قوتهاء نفس حسی که چیزهاء محسوس را تصور کند. اگر گوید: «فکرت» چیست؟ گوییم: قوتی است از قوتهاء نفس ناطقه که چیزها مانند یکدیگر از یکدیگر جدا کند. اگر گوید: «ایمان» چیست؟ گوییم راست گوی داشتنن شنوده است مر گوینده (را) بآشکار و نهان. اگر گوید: «اسلام» چیست؟ گوییم: طاعت دیگرست بر امید مکافات نیکی. اگر گوید: «کفر» چیست؟ گوییم: پوشیدنست مر حق را بانکار. اگر گوید: «شرک» چیست؟ گوییم: اثبات ا‌لوهیت است مر دو چیز را. اگر گوید: «معصیت» چیست؟ گوییم: بیرون شدن است از طاعت. اگر گوید: «معاد» چیست؟ گوییم: بازگشتن نفس جزوی است بسوی نفس کلی. اگر گوید: «ثواب» چیست؟ گوییم: آنچ نفس بیابد‌اندر معاد خویش از لذت و راحت و شادی، پس از آنک از جسد جدا شده باشد، همه ثواب است. اگر گوید: «عقاب» چیست؟ گوییم: آنچ نفس بیابد سپس از آنک از جسد جدا شود از‌اندوه و درد و رنج و پشیمانی، همه عقاب است.اگر گوید: «سخن» چیست؟ گوییم: هر لفظی که بر معنیی دلیل کند سخنست. اگر گوید: حد «لفظ» چیست؟ گوییم: هر آوازی که مر اورا بتوان نبشتن، لفظ است.اگر گوید: «سخن راست» چیست و کدام است؟ گوییم: صفتی گفتن مر چیز را چنانک اوست، سخن راست است و اگر بخلاف اینست «دروغ» است. اگر گوید: «صواب» چیست و «خطا» چیست؟ گوییم: صواب و خطا‌اندر ضمیر همچون خیر و شر است‌اندر فعل، و همچون حق و باطل است‌اندر احکام، و همچو منفعت و مضرت است‌اندر چیزهاء محسوس.اگر گوید: حقیقت «دنیا» چیست؟ گوییم: مدت بقاء نفس است‌اندر جسد تا بوقت مرگ. (اگر گوید) : «مرگ» چیست؟ گوییم: دست باز داشتن نفس است مر جسد را.اگر گوید: «آخرت» چیست؟ گوییم: بودش دوم است پس از مرگ جسد. اگر گوید: «بهشت» چیست؟ گوییم عالم ارواح است و معدن لذا‌ت است. اگر گوید: دوزخ چیست؟ گوییم: معدن دردها و رنجهاست. اگر گوید: «بعث» چیست؟ گوییم: بیدار شدن نفس است از خواب غفلت. اگر گوید: «قیامت» چیست؟ گوییم: استا‌دن خلق است بفرمان خدای عز وجل. اگر گوید: «حشر» چیست؟ گوییم: جمع شدن نفسهاء جزویست بنزدیک نفس کلی. اگر گوید: «حساب» چیست؟ گوییم: معلوم کردن نفس کلی است مر نفسهاء جزوی را بدانچ کرده باشند از خیر و شر، آنگاه که با اجساد بودند. اگر گوید: «صراط» چیست؟ گوییم: نزدیکتر راهی بسوی خداست و بالله ا‌لعون و ا‌لتوفیق.

خردمند آنست که نیکو بنگرد در خویشتن، تا ببیند کوهم از آن روز باز که نطفه ئی بودست، و‌اندر رحم ما‌در ا‌فتاده است، همی سوی خدا شود، و بدرجه درجه همی آمدست از حالی ضعیفتر بحالی قویتر وز مکانی فروتر بمکانی برتر، تا آنگاه که پیش خدای شود، و شمار او بکند، ولیکن (اگر) از نیکوکاران و مطیعان باشد براحت و لذت و شادی ا‌‌‌بدی رسد، و اگر از بد کرداران و عاصیان باشد برنج و دشواری و‌اندوه بی کرانه رسد، و هم امروز تا فردا او شادمان باشد، و بدان محل شادی نرسد، کز پس آمدن رسولان و کتابها و امرو نهی و وعدو وعید کسی را عذر نخواهد پذیرفتن، چنانک همی گوید: قوله تعالی «هذا یوم لا ینطقون. و لا یوذن لهم فیعتذرون.»

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

زحال هیئت وز خاصه و ز رسم وز حد
خبر چه داری و چه شنیده ای؟ بگوی و بیار
هوش مصنوعی: آیا از وضعیت و ویژگی‌های خاص و همچنین از رسوم و مرزها چیزی می‌دانی یا چیزی شنیده‌ای؟ بگو و به ما نشان بده.
ا‌ندرین بیت چهار سؤال است: یکی از هیئت، دیگر از خاصه، و سه دیگر از رسم، و چهارم از حد، و این همه سؤالها منطقیانه است و این نامها ست نهاده ارسططا‌لیس خداوند منطق، و اکنون اهل این شریف صناعت مر این نامها را کار همی بندد، مر تمامی صناعت خویش را، چنانک اهل صناعت نحو را نیز نامهاست‌اندر آن صناعت و تعلیم آن مر متعلمان را از رفع و نصب و جر و جزم و جز آن و اهل صناعت عروض را‌اندر آن صناعت، نیز نامهاست. مر ارکان را و بحرها شعر را چو طویل و مدید و بسیط و جز آن، وچو سبب ووتد مجموع ووتد مقرون و جز آن. و غرض این مرد ازین مسائل، اظهار معرفت خویش بودست بعلم منطق، که آن قوی‌تر آلتی ا‌ست مر اطلاع را بر علم توحید، که آن عظیم تر و واجب تر علمی ا‌ست، و ما پیش ازین بر شرح هیئت سخن گفته ایم بآغاز شرح این قصیده، و اکنون (در) هر یکی ازین چهار سؤال بر حسب کفایت سخن گوییم:
هوش مصنوعی: این متن شامل چهار سوال است: یکی مربوط به علم هیئت، دیگری به ویژگی‌ها، و سه سوال دیگر به رسم و حد مربوط می‌شود. تمامی این سوالات بر اساس منطق مطرح شده و به نام‌هایی که ارسطو، خدای منطق، به آن‌ها داده، معروف هستند. اکنون، کسانی که در این صنعت مشغول به کارند، این نام‌ها را در فعالیت‌های خود به کار می‌گیرند، همان‌طور که در صنعت نحو نیز نام‌ها برای مسائلی مانند رفع، نصب، جر و جزم و دیگر موارد کاربرد دارد. در صنعت عروض نیز، نام‌ها برای ارکان و انواع شعر، مانند طویل، مدید، بسیط و غیره به کار می‌روند. هدف این فرد از طرح این مسائل، نشان دادن آگاهی‌اش از علم منطق است که ابزار قوی‌تری برای درک علم توحید، که از نظر اهمیت و ضرورت برتر است، می‌باشد. ما پیش از این درباره علم هیئت صحبت کرده‌ایم و اکنون به تفکیک بر اساس هر یک از این چهار سوال توضیح خواهیم داد.
اما هیئت آنست که اشخاص بدان از یکدیگر جداست، خاصه‌اندر مردم، با انک بصورت همه یکی‌اند، چنانک زید و عمرو با آنک هر دو بر صورت مردم‌اند بهیئتها، مختلف که یا‌فته‌اند از یکدیگر جدا‌اند، و‌اندرین حکمتی عظیم ا‌ست، چه اگر این هیئتهاء مختلف نبودی، و همه مردم بر یک هیئت بودندی، چنانک بمثل دامان‌اند، شرهاء بسیار بودی بمیان مردم پس تقدیر عزیز علیم چنان رفت که مر ایشان را بهیئت از یکدیگر جدا کرد، تا بشنا‌سند یکدیگر را با آنک همه بیک صورت‌اند، چنانک گفت: قوله«یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلنا کم شعوبا و قبائل لتعارفوا.» و پیش ازین گفتم و اکنون نیز می گویم که علت این اختلاف هیئتها باتفاق صورت میان مردم، نخست انست که نوع را صورتی ا‌بداعی ا‌ست و مر شخص ها را صورت تولیدی ا‌ست، اعنی نخست از هر نوع جفتی نر و ماده بوده ا‌ست، از مردم و جز مردم جفتان ابداعی بی زایش از آن صورت ابداعی‌اندر آمده است بعالم، و عقل بضرورت مقر ا‌ست بجفتان ابداعی بی زایش. و (از) حجت هاء عقلی بر اثبات جفت ابداعی بخاصه از مردم یکی آنست که امروز همی بینیم که از مردم یکی آنست که مر او را فرزند ا‌ست و او خود فرزند کسی ا‌ست، این وا‌سطه مردست‌اندر تولید، و دیگر آنست از مردم کو فرزند کسی ا‌ست ولیکن مر اورا فرزند نیست، و این آخر مردست‌اندر تولید. پس (از) تقسیم عقلی لازم آمد: جفتی که ایشان فرزند کس نبودند و مر ایشان را فرزند بود و این آغاز مردم باشد‌اندر تولید، و این جفت که ما یاد کردیم آنست که مر ایشان را همی آدم و حوا گویند، و این قا‌عده دینی بر حدی منطقی ا‌ست چنین که گفتیم، که این را رد نیست البته.
هوش مصنوعی: هیئت به معنای شکل و ظاهر است و در این متن اشاره شده که انسان‌ها به لحاظ ظاهری یکسان هستند، اما از نظر هیئت و ویژگی‌ها با یکدیگر متفاوتند. این تفاوت‌ها در انسان‌ها یک حکمت بزرگ دارد؛ زیرا اگر همه انسان‌ها تنها با یک شکل و هیئت می‌بودند، تعامل و شناخت آن‌ها از یکدیگر دشوار می‌شد. به همین دلیل، خداوند انسان‌ها را به اشکال مختلف خلق کرده تا آن‌ها بتوانند یکدیگر را بشناسند. در این میان، نوع انسانی به صورت کلی و فردی شکل گرفته است. به عبارت دیگر، هر نوع به وسیله جفت نر و ماده تولید شده و این جفت‌ها در واقع عاملی برای تولید نسل بشری هستند. در نهایت، وجود فرزندان و نسل‌ها در این سیستم باعث می‌شود که هر فرد به نوعی از دیگری مرتبط شود و این ارتباطات به شناخت و تعامل انسان‌ها کمک می‌کند.
و گروهی از فلاسفه گفته‌اند که مردم ابداعی یک جفت بیش بوده است و با بداع مقرند، و هر عاقلی بداند که چون این فرزند که مادر و پدر دارد و فرزند ندارد، آخر زایش است، آن جفت که اول مردم درین (عالم) باشند که فرزند (دارند) ومادرو پدر ندارند، بخلاف این فرزند باز پسین که مر اورا ست.پس مر آن جفت ا‌بداعی صورت ابداعی بوده است و ابداع از حال نگردد، بدین سبب صورتها همه همان است و مر آن جفت ابداعی را انبذقلس الحکیم «انسان کلی» گفتست باقی و ا‌بدی، و چو این اشخاص تولیدند هیئتها دیگر آمده است، و هم بدین سبب اشخاص مردم کمتر و بیشتر همی شود و نوع هرگز کم و بیش نشود. و دیگر حجت ها بر اختلاف هیئتها و سبب ایجاب آن از اختلاف مادتها و مکانها و زمانهاء کلی و جزوی پیش ازین گفته ایم، آنرا بتکرار نگوییم تا کتاب دراز نشود.
هوش مصنوعی: برخی از فلاسفه معتقدند که انسان‌ها از یک جفت اولیه به وجود آمده‌اند و این جفت، بی‌نهایت بدیع و خاص بوده‌اند. آنها بر این باورند که هر عقل سلیمی می‌داند که این فرزندان که مادر و پدر دارند، ادامه نسل هستند و از آن جفت اولیه جدا شده‌اند. بنابراین، این جفت اولیه به‌طور کامل و منحصر به فرد بوده و وضعیتشان از اصل خود تغییر نمی‌کند. به همین دلیل، اشکال انسانی همواره یکسان باقی می‌ماند. این جفت اولیه به عنوان «انسان کلی» معرفی شده و به همین دلیل تنوع اشخاص انسانی ممکن است بیشتر یا کمتر شود، اما نوع انسان هرگز کمتر یا بیشتر نخواهد شد. همچنین دلایل بیشتری برای تنوع شکل‌ها و علت‌های آن از تفاوت مواد و مکان‌ها و زمان‌های مختلف بیان شده که تکرار آن‌ها در اینجا ضروری نیست تا متن طولانی نشود.
اما خاصه نامیست از پنج نام که‌اندر صناعت منطق رونده ا‌ست اعنی: جنس و نوع و فصل و خاصه و عرض. معنی خاصه چیزیست که بدان چیز نوعی از دیگر انواع جنس خویش جدا شود کآن چیز مر آن نوع را خاصه باشد، و خاصه بر دو روی باشد: یکی آن باشد که‌اندر نوع باشد بجملگی و بهر وقتی، چنانک خنده مردم را خاصه است از جملگی حیوان و همه مردم را هست و بهر وقتی هست. و دیگر آنست که‌اندر جملگی نوع مردم هست و لیکن بهر وقتی نیست، و آن سپید شدن موی است که مردم را خاصه ا‌ست و لیکن جز بوقت پیری نیست. وسیم خاصه ئی نیز هست مردم را، ولیکن آن خاصه‌اندر همه مردم نیست چو گریه چشمی که این مردم راست خاصه، ولیکن چو همه مردم را نیست، این (را) منطقیان ار اعراض لازم نهادند.از خاصه ئی که مردم را هست ولیکن دیگر حیوان را با او‌اندر آن شرکت است، بدو پای رفتن است که مرغ نیز بدو پای رود.
هوش مصنوعی: در منطق، خاصه یکی از پنج اصطلاح مهم است که شامل جنس، نوع، فصل، خاصه و عرض می‌شود. خاصه به ویژگی‌ای اشاره دارد که یک نوع را از سایر انواع آن جنس متمایز می‌کند. خاصه می‌تواند به دو شکل وجود داشته باشد: یکی آن ویژگی‌ای است که در همه افراد یک نوع در هر زمانی یافت می‌شود، مانند خنده که مختص همه انسان‌هاست و همواره وجود دارد. دیگری ویژگی‌ای است که در کل نوع وجود دارد اما در همه زمان‌ها نیست؛ به عنوان مثال، سپید شدن موها که مختص انسان‌هاست اما فقط در دوران پیری دیده می‌شود. همچنین برخی ویژگی‌ها مثل گریه کردن در انسان‌ها وجود دارد، اما نمی‌توان آن را به همه انسان‌ها نسبت داد. منطقیان این نوع خاصه‌ها را تحت عنوان اعراض حساب کرده‌اند. ویژگی‌هایی که مخصوص انسان‌ها هستند اما در دیگر حیوانات نیز مشترک‌اند مانند راه رفتن، که پرندگان نیز به همین شکل راه می‌روند.
و اما رسم لفظی کوتاه باشد که گفته شود بر چیزی کآن لفظ مر آن چیز را از دیگر چیزی جدا کند، و آن لفط دلیل باشد بر ذات آن چیز بعرض، و رسم را از جنس چیز گیرند وز خاصه او، چنانک گوییم رسم مردم آنست که او زنده خندنده است یا زنده گرینده چشم. پس زنده، رسم او باشد گرفته از جنس او کآن حیوان است، و خندیدن آنست که مردم را خاصه است، و این رسم باشد مردم را؛ و رسم بحد نزدیکست مگر آنکه رسم را خاصیت آنست که بوهم او را برشاید گرفتن، بی آنک آن چیز که رسم مر او را باشد، برخیزد؛ چنانک گریه چشمی را بوهم بر توان گرفتن از مردم، بی آنک مردم برخیزد. فرق اینست میان رسم و حد.
هوش مصنوعی: تعریف کوتاهی وجود دارد که به وسیله آن چیزی را از سایر چیزها متمایز می‌کنیم. این تعریف به عنوان نشانه‌ای برای ماهیت آن چیز به شمار می‌رود. این تعریف را می‌توان از نوع آن چیز و ویژگی‌های خاص آن استخراج کرد. به عنوان مثال، می‌گوییم رسم مردم این است که زنده‌ای خندان یا زنده‌ای گریان با چشمانش وجود دارد. در اینجا "زنده" به نوع آن موجود اشاره دارد و "خندیدن" ویژگی خاص اوست. بنابراین، این تعریف به مردم تعلق دارد. البته باید توجه داشت که تعریف تا حدی نزدیک به وجود یک چیز است، ولی ویژگی آن این است که می‌توانیم آن را به صورت مفهومی دریافت کنیم، بدون اینکه خود آن چیز وجود داشته باشد. برای مثال، می‌توانیم گریه کردن چشمان یک فرد را به صورت ذهنی درک کنیم، بدون اینکه آن شخص از جای خود بلند شود. به این ترتیب، تفاوتی بین تعریف و ذات وجود دارد.
و اما حد قولی است که گفته شود بر چیزی، چنانک مر آن چیز را آن حد گرد بگیرد تا نه چیزی‌اندر (او) بیفزاید، و نه چیزی از وی بیرون شود، بر آن مثال که زمینی را از دیگر زمینها بحد جدا کنند، و مر حد را منطقیان حد نهایت نهاده‌اند بدانچ گفتند: حد هر چیزی قولی است محدود کنند بر شناخت چیزها بحقیقت. و گفتند که حد قولی است که بر چیزی گفته شود (که) از افزونی آن محدود نقصان کند، و اگر از آن قول چیزی نقصان کرده شود آن نقصان بر آن محدود بیفزاید، و مثال این چنان باشد که حد مردم آنست که گوییم: زنده ایست سخن گوی میرنده. اکنون اگر برین حد چیزی بیفزاییم چنانک گوییم: مردم زنده ایست میرنده نویسنده، برین که‌اندر مردم نویسنده را بیفزودیم، بسیاری از مردم کم شود از بهر آنک مر نا نویسندگان را بدین سخن از حد مردمی بیرون کرده باشیم. پس اگر ازین حد منطقی که مردم راست چیزی کم کنیم و گوییم: مردم زنده ایست میرنده، مر همه حیوانات را از ستور و مرغ و جز آن مردم گفته باشیم، چون سخنگوی از حد او (کم) بکنیم.
هوش مصنوعی: در این متن، به مفهوم حد و تعریف آن اشاره شده است. بیان شده که حد، مرزی است که برای شناسایی و تعیین ویژگی‌های یک چیز بر آن گذاشته می‌شود. این حد باید به گونه‌ای باشد که هیچ ویژگی اضافی به آن چیز اضافه نشود و هیچ ویژگی از آن کاسته نشود. به عنوان مثال، وقتی می‌گوییم فردی "انسان است"، مشخص می‌شود که او زنده و سخن‌گو است. اگر ویژگی‌های دیگری به این تعریف اضافه کنیم، مانند "نویسنده"، ممکن است بعضی از افراد که این ویژگی‌ها را ندارند، از تعریف انسان خارج شوند. بنابراین، اگر بخواهیم تعریف دقیقی ارائه دهیم، باید دقت کنیم که چه اصطلاحی به کار می‌بریم تا محدودیت‌های آن به خوبی مشخص شود و از اشتباه جلوگیری شود.
اینست جواب این سوالات که این مرد کرده است‌اندرین بیت که یاد کردیم. و اهل تایید گفتند مردم را هفت خصلت ستوده بباید تا مر اورا حکیم شاید خواندن: نخست آنک فعلش بحکم باشد، و دیگر آنک صنعتش بی عیب باشد، و سه دیگر آنک سخنانش راست باشد، و چهارم آنک خویهایش نیکو باشد، و پنجم آنک تدبیرش درست باشد، و ششم آنک کارهاش پاکیزه باشد، و هفتم آنک عملش حقیقت باشد.
هوش مصنوعی: این مرد در شعرش به پاسخی برای سؤالات مطرح شده اشاره کرده است. اهل دانایی معتقدند که برای اینکه فردی را حکیم بشناسند، باید دارای هفت ویژگی مثبت باشد: اول اینکه اعمالش بر اساس حکم و قاعده باشد، دوم اینکه مهارت‌هایش بدون عیب و نقص باشد، سوم اینکه سخنانش راست و حقیقت‌گو باشد، چهارم اینکه خوی و شخصیتش نیکو باشد، پنجم اینکه تدبیرش درست و منطقی باشد، ششم اینکه کارهایش پاک و بی‌غلظت باشد، و در نهایت اینکه اعمالش مبتنی بر حقیقت باشد.
و اکنون خواهیم کزین جایگاه از حقایق چیزها طرفی یاد کنیم، از بهر آنک چیزها را بحقیقت از حدها انها توان شناختن، و سخن ما بدین جای ازین کتاب جواب حد و رسم است مرین مرد را که ما بشرح جواب سوالات او مشغولیم و نیز جایی دیده ایم از قول این مرد اعنی ابو ا‌لهیثم ا‌لجرجانی سخنانی بر بعض ازین معانی، و این حقایق را که یاد کنیم نسبت بخازن علم حقیقی است علیه السلام، و ما آنچ گوییم‌اندر هدایت ا‌هل ا‌ستهدا بفرمان و دستوری او گوییم.
هوش مصنوعی: حالا می‌خواهیم از این نقطه به بررسی واقعیات اشیاء بپردازیم، زیرا برای درک درست چیزها باید مرزهای آنها را بشناسیم. در اینجا پاسخی که به سوالات مردی که درباره‌اش صحبت می‌کنیم، را بیان می‌کنیم. همچنین به نقل از این مرد به نام ابو الهیثم الجرجانی، نظراتی درباره برخی از این مفاهیم وجود دارد. این حقایق که ارائه می‌دهیم، به خزانه علم حقیقی که مورد تایید است، مربوط می‌شود، و آنچه که بیان می‌کنیم، براساس هدایت و دستورات اوست.
پس گوییم که شناخت مر چیزها را بحقیقت بشناخت حدود آن چیزها باشد، از بهر انک چیزها همه بدو نوع است و بیش نیست اعنی یا بسایط است یا مرکبات است، و مرکبات را بحقیقت آنگاه توان شناختن که آن چیزها که ترکیب مرکب از ان باشد، شناخته شود، و بسایط را بدان توان شناختن که صفتهاء خاص آن شناخته شود یکان یکان. و مثال آن از مرکبات چنان است که گوییم: اگر کسی گوید حقیقت «گل» چیست؟ گوییم: آب (با) خاک آمیختست. اگر گوید: حقیقت «سکنگبین» چیست؟ گوییم: سرکه است با ا‌نگبین آمیخته. اگر گوید: حقیقت «تخت» چیست؟ گوییم: چوبست با صورت تخت یکی شده، و همچنین حد «حیوان» نفس است بجسد مقرون شده.
هوش مصنوعی: شناخت واقعی یک چیز به معنای آگاهی از حدود آن است. در واقع، همه چیزها به دو دسته تقسیم می‌شوند: جزئیات ساده و ترکیبات. برای شناخت ترکیب‌ها، باید اجزای آن‌ها به‌طور جداگانه شناخته شوند. به عبارت دیگر، برای شناخت جزئیات ساده، باید ویژگی‌های خاص هر یک از آن‌ها را شناخت. به‌عنوان مثال، وقتی از کسی بپرسیم حقیقت «گل» چیست، می‌گوییم ترکیبی از آب و خاک است. اگر بپرسیم حقیقت «سکنگبین» چیست، پاسخ می‌دهیم که این ترکیبی از سرکه و عسل است. در مورد «تخت» نیز می‌گوییم که این یک قطعه چوب است که به شکل تخت درآمده و در مورد «حیوان» نیز می‌توان گفت که ترکیبی از نفس و بدن است.
و اما بسایط را که آن مبدع است و مرکب نیست از چیزهاء دیگر، حقایق آنرا از صفات خاص آن توان یافتن، و مثال این چنان باشد، اگر کسی گوید: حقیقت «هیولی» چیست؟ گوییم: جوهری بسیط است پذیرای صورت. اگر گوید: حقیقت «صورت» چیست؟ گوییم صورت هر چیزی آنست که هستی آن چیز بدانست اگر گوید:«جوهر» چیست؟ گوییم: چیزی است بذات خویش قایم و پذیرای صفات متضاد اگر گوید: حقیقت «صفت» چیست؟ گوییم: صفت عرضی است که‌اندر جوهر فرود آید، و نه از جوهر باشد. اگر گوید: حقیقت «چیز» چیست، یعنی نام چیز بر چه افتد؟ گوییم: بر آن معنی ا‌فتد نام چیز که ممکن باشد اورا، دانستن وزو خبر دادن. اگر گوید: حقیقت «موجود» چیست؟ گوییم که موجود آنست که یا حاستی از پنج حاست مر او را ‌اندر یابد، یا وهم مر اورا تصور کند، یا چیزی برو دلیل کند اگر گوید: «وجود» چیست؟ گوییم: آنک نام او هستست اگر گوید: «عدم» چیست؟ گوییم: آنک نام او نیستست اگر گوید: حقیقت «قدیم» چیست؟ گوییم: آنک نیستی او ممکن نباشد اگر گوید: حقیقت «محدث» چیست؟ گوییم: آنچ دیگری سازنده باشد مر اورا اگر گوید: حقیقت «علت» چیست؟ گوییم: آنچ او سبب بودش چیزی دیگر باشد، چنانک آفتاب علت روز است، که بودش روز را سبب اوست.اگر گوید: حقیقت «معلول» چیست؟ (گوییم) : آنچ او را سببی باشد، او معلول باشد اگر (گوید) : حد «علم» چیست؟ گوییم: علم تصوریست از ما مر چیزی را بحقیقت آن اگر گوید: حد «دانا» چیست؟ گوییم: دانا آنست که مر چیزی را بحقیقت او تصور کند. اگر گوید: «زنده» چیست؟ گوییم: آنک ازو فعلها آید، زنده است اگر گوید: حقیقت «حیوان» چیست؟ گوییم: هر جسدی که با نفس مقرون است حیوان است اگر گوید: حد «قادر» چیست؟ گوییم: انک هر گه که خواهد فعل کند او قادر است اگر گوید: «فعل» چیست؟ گوییم: اثری است از فاعل‌اندر مفعول، یا اثر کننده ‌اندر اثر پذیر اگر گوید: «خواست» چیست؟ گوییم: اشارتی وهمی است میان دو کار که بخلاف یکدیگر باشند و بودش آن ممکن باشد اگر گوید: «خدا» چیست؟ گوییم: او آنست که همه اوست، و مسبب هر موجودی اوست، و کردن چیز نه از چیز، فعل اوست و آغاز کننده و تمام کننده چیزها اوست، بر‌اندازه قبول هر چیزی مر تمامی خویش را اگر گوید: «توانای بر پدید آوردن فعل» (کیست؟ گوییم....) اگر گوید حد «صنعت» چیست؟ گوییم: نهادن صورت‌ اندر هیولی اگر گوید: «صانع» کدامست؟ گوییم: آنک صورت را از قوت بیرون ارد و مر آن را‌اندر هیولی نهد، چنانک درودگر صانع (است که) صورت تخت را ازحد قوت بیرون آرد و‌اندر هیولی و چوب پوشدش و جز آن از صنایع دیگر اگر گوید: «مصنوع» چیست؟ گوییم: آنک مرکب است از هیولی و صورت مصنوع است اگر گوید: «عقل فعال» چیست؟ گوییم او نخستین مبدعی است که خدای او را ابداع کرده است، و آن جوهریست بسیط و نورانی که صورت همه چیزها‌اندروست اگر گوید: «نفس» چیست؟ گوییم: جوهریست بسیط و روحانی و زنده است بذات و داناست بقوت، فاعل است بطبع، و او صورتی است از صورتهاء عقل فعال اگر گوید:حد «جنس طبیعی» چیست؟ گوییم: جماعتی است که صورتهاشان مختلف است و همه بر یک معنی‌اند، چوحیوان و ستور ومرغ و مردم بصورتهاء مختلف و همه زندگان‌اند. اگر گوید حد «نوع طبیعی» چیست؟ گوییم: یک صورت است‌اندر اشخاص بسیار اگر گوید: حد «شخص» چیست؟ گوییم: هر چ آن بیک بخش است و اشارت برو ا‌فتد شخص است اگر گوید: حد فصل «منطقی» چیست؟ گوییم سخنی است که گفته شود در بسیاری که مختلف باشند بانواع،‌اندر جواب «کدام» چنانک چون کسی گوید: حیوان، پس گویندش: کدام حیوان؟ او گوید: پرنده این فصلی باشد که بدو پرنده از جملگی جانوران جدا شود، و پرنده نیز بسیار نوع هاست از عقاب و کبک و زاغ و گنجشک و جز آن اگر گوید: «عرض» چیست؟ گوییم حد عرض چیزیست که‌اندر چیزی باشد که چو از آن چیز بیرون شود آن چیز باطل نشود، چنانک سیاهی‌اندر موی عرض است، اگر سیاهی ازو برخیزد (و) سپید شود، موی باطل نشود. اگر گوید: حد (نور) چیست؟ گوییم: جوهری بسیط است که مر او را همی بدو بینند و چیزها را هم بدو بینند.اگر گوید: «ظلمت» چیست؟ گوییم: ظلمت نیستی نور است. اگر گوید: حد «روز» چیست؟ گوییم: حاضری آفتاب کز عالم جانب آفتاب روز است.اگر گوید: حد «شب» چیست؟ گوییم: سایه زمین است. اگر گوید «فلک» چیست؟ گوییم جسمی محیط است بر عالم. اگر گوید: «عالم» چیست: گوییم: جملگی آنچ در میان فلک (است) عالم است. اگر گوید: حد «ستاره» چیست؟ گوییم جسمی نورانی است گرد با نور فشرده. اگر گوید: «آتش» چیست؟گوییم: جسم روان است بگرد زمین. اگر گوید:«زمین» چیست؟ گوییم: درشتر جسمی است‌اندر مرکز عالم ایستاده. اگر گوید: «زمان» چیست؟ گوییم: عدد حرکات فلک است نزدیک فلاسفه. و گروهی گفتند: بل زمان مدتی است بحرکت فلک شمرده و پیموده. اگر گوید: «مکان» چیست؟ گوییم: نهایت جسم است. اگر گوید: «حرارت» چیست؟ گوییم: فشردگی جزوهاء هیولی است. اگر گوید: «خشکی» چیست؟ گوییم: فراز آمدگی اجزاء هیولی است. اگر گوید: حد «تری» چیست؟ گوییم بخاریست با چگونگی کز جسمهاء معدنی و نباتی و حیوانی بیرون آید.اگر گوید: حد «بانگ» چیست؟ گوییم: بانگ جز از بیرون جستن هوا بمیان دو جسم کز یکدیگر مفاجا جدا شوند، حاصل نشود؛ چنانک سنگی را که بسنگی بر زنند تا سنگی بخودی خویش بشکا‌فد و هوا بمیان او‌اندر جهد.
هوش مصنوعی: بسایط به چیزهایی اطلاق می‌شود که خودشان اصل هستند و از چیزهای دیگر تشکیل نشده‌اند. برای درک بهتر، اگر از کسی بپرسید حقیقت «هیولی» چیست، پاسخ می‌دهد که جوهری ساده است که پذیرای شکل است. اگر بپرسید حقیقت «صورت» چیست، می‌گویید که صورت هر چیز، آن چیزی است که وجود آن چیز به واسطه آن شناخته می‌شود. در مورد «جوهر»، پاسخ می‌دهید که جوهری است که مستقل از چیزهای دیگر وجود دارد و می‌تواند صفات متضاد را در خود بپذیرد. به همین ترتیب، مفهوم «صفت» به ویژگی‌هایی اشاره دارد که به جوهر تعلق دارد اما خود جوهر نیستند. وقتی از «چیز» سوال می‌شود، به آن معنا اشاره دارید که ممکن است آن را بشناسیم و در مورد آن اطلاع داشته باشیم. مفهوم «موجود» به چیزی اشاره دارد که می‌تواند از طریق حس یا تصور درک شود. در تبیین وجود و عدم، گفته می‌شود که وجود به معنی آن است که چیزی هست و عدم به آن چیزهایی اطلاق می‌شود که وجود ندارند. برای قدیم و محدث، وجود قدیم به چیزی اشاره دارد که نمی‌تواند از بین برود، و محدث به چیزی می‌گوید که به وجود آمده است. در فرایند بیان علت و معلول، علت به چیزی اطلاق می‌شود که موجب وقوع بیشتر چیزهاست، مثل آفتاب که علت روشنایی روز است. ماده‌ای که تحت تأثیر یک علت قرار می‌گیرد، معلول نامیده می‌شود. علم به معنای درک حقیقت چیزهاست و دانا کسی است که می‌تواند حقیقت را مفهوم‌سازی کند. مفهوم زنده به موجوداتی اطلاق می‌شود که دارای اثر و فعالیت هستند، و حیوان به هر موجودی اشاره دارد که با نفس (روح) همراه است. قادر به معنای کسی است که می‌تواند عمل کند. فعل به نتیجه عمل یک فاعل اطلاق می‌شود، و خواست به نشان دادن تمایل به انجام دو کار متضاد اشاره دارد. هنگامی که سوال از خدا می‌شود، به همه‌چیز اشاره می‌شود که مسبب وجود هر چیزی است و بدون او چیزی پدید نمی‌آید. صنعت به معنی شکل دادن به ماده خام است، و صانع به کسی اطلاق می‌شود که این شکل‌دهی را انجام می‌دهد. مصنوعات به چیزی برمی‌گردد که از ترکیب ماده و شکل پدید آمده است. عقل فعال به مبدع نخستینی گفته می‌شود که از جانب خدا به وجود آمده و منبع نور و اشکال خرد است. نفس به عنوان جوهری زنده و روحانی توصیف می‌شود که از حقیقت خود آگاه است و می‌تواند خود را به عمل درآورد. جنس طبیعی به گروهی از موجودات با اشکال مختلف اشاره می‌کند که همگی دارای یک ویژگی مشترک‌اند. نوع طبیعی برای موجودات با یک شکل مشخص در میان افراد مختلف به کار می‌رود. شخص به موجودی اطلاق می‌شود که قابل شناسایی به صورت خاص است. فصل منطقی به توضیحاتی اشاره دارد که یک طبقه یا گروه خاص را از دیگر گروه‌ها متمایز می‌سازد. عرض به ویژگی‌هایی اشاره می‌کند که چیزی را تحت تأثیر قرار می‌دهد، اما خود آن چیز را از بین نمی‌برد. نور به جوهری سمج و ساده اطلاق می‌شود که به واسطه آن دیدن صورت می‌گیرد، در حالی که ظلمت به طور معکوس به نبود نور اشاره دارد. روز به زمانی گفته می‌شود که نور خورشید در آسمان وجود دارد و شب به سایه‌ای که بر زمین ایجاد می‌شود. فلک به جسمی اطلاق می‌شود که جهانی را احاطه کرده است و عالم به مجموعه تمامی چیزهایی اشاره دارد که در آن فلک قرار دارد. ستاره به جسمی نورانی اطلاق می‌شود که به دور خود می‌چرخد و آتش به ماده‌ای گفته می‌شود که دارای حرکت و دمای بالا است. زمین به مرکزی اشاره دارد که در عالم قرار دارد و زمان به مفهوم حرکات منظم فلک اطلاق می‌شود. مکان به نهایت شکل طبیعی اطلاق می‌شود و حرارت به فشردگی جوهری نسبت به ماده اشاره دارد. خشکی به توده‌های بالایی ماده اشاره دارد و تری به بخاراتی که از اجسام زنده خارج می‌شود گفته می‌شود. صدا نیز به نحوه انتشار هوا در فاصله‌ای میان دو جسم اشاره دارد که با یکدیگر برخورد می‌کنند.
اگر گوید: «حرکت» چندست؟ گوییم حرکت شش نوع است یکی بکون و یکی بفساد و سه دیگر بزیادت و چهارم بنقصان و پنجم باستحالت و ششم از جایی بجایی. اما کون بیرون شدن چیزیست از عدم سوی وجود، و فساد باز شدن چیزیست از وجود سوی عدم. و نیز گفتند که کون پذیرفتن هیولی ا‌ست مر صورتی شریف را و پوشیدن مر صورتی خسیس را.اگر گوید: «زیادت» چیست؟ گوییم: دور شدن نهایت چیزیست از مرکز خویش، و «نقصان» بازگشتن آن که دور شده است بسوی مرکز خویش. اگر گوید: «تغیر» چیست؟ گوییم: بیرون شدن جسم از مکانی بمکان دگر. اگر گوید: «کف» چیست؟ گوییم: (آب) است با هوا ا‌میخته چنانک چو مقداری آب‌اندر شیشه ئی باشد و مر او را سخت و بسیار بجنبانند، آن آب‌اندرو کف گردد سپید بدانچ با آن هوا که‌اندروست بیامیزد. اگر گوید: «بخار» چیست؟ گوییم: آب که با آتش امیخته است.اگر گوید:«دود» چیست گوییم آتش است با خاک آمیخته. اگر گوید: «معادن» چیست؟ گوییم: چیزیست که‌اندر زمین بسته شود از سیماب و گوگرد، و خاک بآن هر دو آمیخته. اگر گوید: «نبات» چیست؟ گوییم: آنچ از زمین بر اید و زیادت پذیرد و آب بر او غالب است. اگر گوید: «حیوان» چیست؟ گوییم: متحرکی است که مر او را حس است و هوا برو غالب است اگر گوید: «فرشته» چیست؟ گوییم: نفسهاء بصلاح و با خیر است، و طبیعت فلک بریشان غالب است. اگر گوید: «دیو» چیست؟ گوییم نفسها بد و با شرست و آتش و خاک بر آن غالب است. اگر گوید: حد «طبیعت» چیست؟ گوییم: قوتی است از قوتهاء نفس،‌اندر ارکان چهار گانه کار کن. اگر گوید: «اثیر» چیست؟ گوییم: هوای گرم است بزیر فلک ماه.اگر گوید«زمهریر»چیست؟ گوییم: هوای سرد است زیر آن کره اثیر. اگر گوید: «ابر» چیست؟ گوییم: مجموع بخارست، و بخار گفتیم که آتش است با آب آمیخته. اگر گوید: «باران» چیست؟ (گوییم) آن آب که از بخار با آتش آمیخته است، چون سرد شود آتش ازو جدا شود، و آب بزمین باز آید، اورا باران گویند.اگر گوید: «برق» چیست؟ گوییم:آتش لطیف که پدید آید از بر یکدیگر زدن بخارات دخانی چو جمع شده باشد‌اندر هوا ا‌گر گوید: «رعد» چیست؟ گوییم بانگ زدن آن بخارات ا‌ست بیکدیگرا‌ندر هوا کآتش برق همی از آن جهد. اگر گوید: «برف» چیست؟ گوییم: چو آب‌اندر هوا بفسرد، پیش از آنکه ازو جدا شود برف باشد که فرود آید.اگر گوید: «ژاله» چیست؟ گوییم: چو آب از بخار جدا شده باشد و پیش از انک بزمین آید،‌اندر هوا بفسرد، ژاله شود. اگر گوید: چشمه ها آب چیست؟ (گوییم) : آبها‌اندر کوههاء بلند از برف و باران جمع شود، آنگاه بزمین فرو شود، و‌اندر شکافهاء سنگ و خاک راه یا‌بد تا جایی بیرون آید، فروتر ار آن جای کآن آب اولی استاده است. اگر گوید: «زلزله» چیست؟ گوییم:‌اندر زمین مکانهاء تهیست، و از آتش کلی (که) گرد زمین گرفتست، بخارات‌اندر آن مکانها جمع شود، و چو در وی نگنجد آن بخار زمین را بجنباند تا بشکافد، و آن بخار ازو بر آید و همه زمین هرگز نجنبد، بل جایی بجنبد کآن معنی آنجا حاصل شده باشد.اگر گوید: «زمین» خود چیست و بر چیست؟ گوییم: جوهری سختست و‌اندرو سوراخها و شکافهاست خرد و بزرگ، و‌اندر میان هوا ایستا‌ده است بفرمان خدای تعالی، هر چ بروست از کوهها بگرد زمین گرفتست بفرمان خدای تعالی از همه جانبها، و فلک بگرد هوا گرفتست از همه جانبها، و مرکز عالم یکی نقطه است‌اندر میان خاک که همه جزوهاء عالم را تکیه بر آن است. اگر گوید: «خیر» چیست؟ گوییم: آنچ بفرمان بر آن‌اندازه که باید، و بدان وقت که باید کردن، و بدان جای که باید، و از بهر آنچ باید، خیرست؛ و آنچ بخلاف اینست «شر» است. اگر گوید: «معروف» چیست؟ گوییم: آنچ که عادت مردم بر آن است و شریعت از آن نهی نکردست معروف است، و آنچ بخلاف اینست «منکر» ست. اگر گوید: «وهم» چیست؟ گوییم: قوتی است از قوتهاء نفس حسی که چیزهاء محسوس را تصور کند. اگر گوید: «فکرت» چیست؟ گوییم: قوتی است از قوتهاء نفس ناطقه که چیزها مانند یکدیگر از یکدیگر جدا کند. اگر گوید: «ایمان» چیست؟ گوییم راست گوی داشتنن شنوده است مر گوینده (را) بآشکار و نهان. اگر گوید: «اسلام» چیست؟ گوییم: طاعت دیگرست بر امید مکافات نیکی. اگر گوید: «کفر» چیست؟ گوییم: پوشیدنست مر حق را بانکار. اگر گوید: «شرک» چیست؟ گوییم: اثبات ا‌لوهیت است مر دو چیز را. اگر گوید: «معصیت» چیست؟ گوییم: بیرون شدن است از طاعت. اگر گوید: «معاد» چیست؟ گوییم: بازگشتن نفس جزوی است بسوی نفس کلی. اگر گوید: «ثواب» چیست؟ گوییم: آنچ نفس بیابد‌اندر معاد خویش از لذت و راحت و شادی، پس از آنک از جسد جدا شده باشد، همه ثواب است. اگر گوید: «عقاب» چیست؟ گوییم: آنچ نفس بیابد سپس از آنک از جسد جدا شود از‌اندوه و درد و رنج و پشیمانی، همه عقاب است.اگر گوید: «سخن» چیست؟ گوییم: هر لفظی که بر معنیی دلیل کند سخنست. اگر گوید: حد «لفظ» چیست؟ گوییم: هر آوازی که مر اورا بتوان نبشتن، لفظ است.اگر گوید: «سخن راست» چیست و کدام است؟ گوییم: صفتی گفتن مر چیز را چنانک اوست، سخن راست است و اگر بخلاف اینست «دروغ» است. اگر گوید: «صواب» چیست و «خطا» چیست؟ گوییم: صواب و خطا‌اندر ضمیر همچون خیر و شر است‌اندر فعل، و همچون حق و باطل است‌اندر احکام، و همچو منفعت و مضرت است‌اندر چیزهاء محسوس.اگر گوید: حقیقت «دنیا» چیست؟ گوییم: مدت بقاء نفس است‌اندر جسد تا بوقت مرگ. (اگر گوید) : «مرگ» چیست؟ گوییم: دست باز داشتن نفس است مر جسد را.اگر گوید: «آخرت» چیست؟ گوییم: بودش دوم است پس از مرگ جسد. اگر گوید: «بهشت» چیست؟ گوییم عالم ارواح است و معدن لذا‌ت است. اگر گوید: دوزخ چیست؟ گوییم: معدن دردها و رنجهاست. اگر گوید: «بعث» چیست؟ گوییم: بیدار شدن نفس است از خواب غفلت. اگر گوید: «قیامت» چیست؟ گوییم: استا‌دن خلق است بفرمان خدای عز وجل. اگر گوید: «حشر» چیست؟ گوییم: جمع شدن نفسهاء جزویست بنزدیک نفس کلی. اگر گوید: «حساب» چیست؟ گوییم: معلوم کردن نفس کلی است مر نفسهاء جزوی را بدانچ کرده باشند از خیر و شر، آنگاه که با اجساد بودند. اگر گوید: «صراط» چیست؟ گوییم: نزدیکتر راهی بسوی خداست و بالله ا‌لعون و ا‌لتوفیق.
هوش مصنوعی: حرکت به شش نوع تقسیم می‌شود: یکی به وجود آوردن، یکی به فساد رساندن، و سه نوع دیگر به افزایش، کاهش و تغییر مکان. وجود به معنای خروج چیزی از عدم به وجود است و فساد به معنای بازگشت چیزی از وجود به عدم است. همچنین، وجود، پذیرش ماده‌ای است برای شکل‌گیری شکل‌های با ارزش و پوشاندن شکل‌های بی‌ارزش. افزایش به معنای دور شدن نهایت چیزی از مرکز خود و کاهش به معنای بازگشت به مرکز است. تغییر یعنی انتقال جسم از یک مکان به مکان دیگر. کف به حالتی از آب اطلاق می‌شود که با هوا ترکیب شده و در اثر تکان خوردن، کف سفید رنگی ایجاد می‌کند. بخار آب آمیخته با آتش است و دود ترکیبی از آتش و خاک می‌باشد. معادن شامل مواد معدنی موجود در زمین هستند که از جیوه و گوگرد تشکیل شده‌اند. گیاهان به آنچه از زمین برمی‌خیزد و افزایش می‌یابد، اطلاق می‌شود و حیوانات به موجوداتی با حس و حرکات آزاد اشاره دارند. فرشتگان موجوداتی نیکو و خیر هستند که به درستی و خوبی گرایش دارند، در حالی که دیوان به عنوان موجوداتی شرور شناخته می‌شوند. طبیعت به قدرتی اطلاق می‌شود که در چهار عنصر اصلی فعال است. اتر به هوای گرم زیر ماه و زمهریر به هوای سرد زیر اتر اشاره دارد. ابرها شامل بخارهای متراکمی هستند که از ترکیب بخار و آتش شکل می‌گیرند. باران آب جدا شده از بخار است که پس از سرد شدن به زمین باز می‌گردد. برف نتیجه‌ی انجماد آب در هوا است. ژاله حالتی از آب است که قبل از رسیدن به زمین در هوا یخ می‌زند. چشمه‌ها آب‌های جمع شده در ارتفاعات هستند که از نشت آب به زمین ایجاد می‌شوند. زلزله نتیجهٔ انباشت بخارات ناشی از آتش در زمین و جنبش زمین است. زمین به عنوان ماده‌ای سخت با حفره‌ها و شکاف‌های مختلف تعریف می‌شود و عمل حیات در آن به فرمان الهی است. خیر به معنای انجام کار درست در زمان و مکان مناسب است، در حالی که شر به معنی خلاف آن است. معروف به آنچه که عادت مردم است اطلاق می‌شود و منکر خلاف آن است. واهمه به قدرت تصور حسی و فکر به قدرت تفکر است. ایمان به نزدیکی گفتار به حقیقت اشاره دارد. اسلام به معنای پیروی از دستورات الهی است و کفر به انکار حق. شرک به معنای قرار دادن دو چیز در مقام الوهیت است. معصیت خروج از اطاعت خداست. معاد به بازگشت روح به منبع کلی خود اشاره دارد. ثواب به لذت‌ها و شادی‌هایی اطلاق می‌شود که روح پس از جدایی از جسم احساس می‌کند و عقاب به دردها و رنج‌هایی که روح پس از جدایی از جسم متحمل می‌شود اشاره دارد. سخن به هر لفظی اطلاق می‌شود که معنایی را بیان کند. حقیقت دنیا به مدت بقاء روح در جسم تا زمان مرگ اشاره دارد. مرگ به جدا شدن روح از جسم تعبیر می‌شود و آخرت به وجودی فراتر از مرگ اشاره دارد. بهشت به دنیای ارواح و لذت‌ها تعلق دارد در حالی که دوزخ مکان درد و رنج است. بعث به معنای بیداری روح از خواب غفلت و قیامت به اجتماع مخلوقات به فرمان خدا اشاره دارد. حشر به جمع‌آوری روح‌های جزئی در کنار روح کلی اشاره می‌کند و حساب به بررسی کردارهای خوب و بد اشاره دارد. صراط به نزدیک‌ترین راه به سوی خدا اطلاق می‌شود.
خردمند آنست که نیکو بنگرد در خویشتن، تا ببیند کوهم از آن روز باز که نطفه ئی بودست، و‌اندر رحم ما‌در ا‌فتاده است، همی سوی خدا شود، و بدرجه درجه همی آمدست از حالی ضعیفتر بحالی قویتر وز مکانی فروتر بمکانی برتر، تا آنگاه که پیش خدای شود، و شمار او بکند، ولیکن (اگر) از نیکوکاران و مطیعان باشد براحت و لذت و شادی ا‌‌‌بدی رسد، و اگر از بد کرداران و عاصیان باشد برنج و دشواری و‌اندوه بی کرانه رسد، و هم امروز تا فردا او شادمان باشد، و بدان محل شادی نرسد، کز پس آمدن رسولان و کتابها و امرو نهی و وعدو وعید کسی را عذر نخواهد پذیرفتن، چنانک همی گوید: قوله تعالی «هذا یوم لا ینطقون. و لا یوذن لهم فیعتذرون.»
هوش مصنوعی: عاقل کسی است که به درون خود نگاهی دقیق بیندازد و بیندیشد که او از کجا آغاز شده است، زمانی که فقط نطفه‌ای بوده و در رحم مادر قرار داشته است. او به سمت خدا رفت و به تدریج از حالتی ضعیف‌تر به حالتی قوی‌تر پیشرفت کرد و از مکانی پایین‌تر به مکانی بالاتر رسید تا در نهایت در برابر خداوند قرار گیرد و حساب خود را پس دهد. اگر او از نیکوکاران و اطاعت‌کنندگان باشد، به راحتی و شادی ابدی می‌رسد، اما اگر از بدکرداران و معصیتکاران باشد، به رنج و اندوه بی‌پایان دچار خواهد شد. همچنین، ممکن است امروز شاد باشد، اما به آن شادی واقعی نرسد، زیرا پس از آمدن پیامبران و کتاب‌های آسمانی، هیچ عذری پذیرفته نخواهد شد و خداوند می‌گوید: «این روزی است که آنها نخواهند توانست سخن بگویند و اجازه عذرخواهی نخواهند داشت.»