گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۶

من دگرم یا دگر شده‌است جهانم
هست جهانم همان و من نه همانم
تاش همی جستم او به طبع همی جست
از من و من زو کنون به طبع جهانم
پس نه همانم من و جهان نه همان است
زانکه جهان چون من است من چو جهانم
عالم کان بود و منش زر و کنون من
زر سخن را به نفس ناطقه کانم
ای عجبی خلق را چه بود که ایدون
سخت بترسند می ز نام و نشانم؟
آب کسی ریخته نشد زپی من
نان به ستم من همی ز کس نستانم
هیچ جوان را به قهر پیر نکردم
پس به چه دشمن شدند پیر و جوانم؟
خطبه نجستم به کاشغر نه به بغداد
بد به چه گوید همی خلیفت و خانم؟
گر طمعی نیستم به خون و به مردار
چونکه چنین دشمنان شدند سگانم؟
گرت نخوانم مدیح، تو که امیری
نیز به مهمان و خان خویش مخوانم
گر تو بخوانی مرا، امیر ندانمت
ورت بخوانم مدیح، مرد مدانم
نامهٔ آزادی آمده است سوی من
پنهان در دل زخالق دل و جانم
بند ز من برگرفته آمد، ازین است
کایچ نجبند همی به پیش میانم
تا به من این منت از خدای نپیوست
بنده همی داشتی فلان و فلانم
رنج و عنای جهان کشیدم و اکنون
نیز نتابد سوی عناش عنانم
تو که ندانیش هم برو سپس او
من که بدانستمش چگونه ندانم؟
سفله نگردد مطیع تاش نرانی
سفله جهان را ازین همیشه برانم
سفله جهان را به سفلگان بسپردم
کو به سرایش چنانکه زو به فغانم
ای طلبیده جهان مرا مطلب هیچ
گم شده انگار از میان و کرانم
تو به شتاب از پس زمانه دوانی
من به ستور از در زمانه رمانم
نه چو من از غم به دم تو باد خزانی
نه چو تو من مدح‌گوی حسن خزانم
وانکه دهان تو خوش بدو شود و تر
خشک کند باد او ز بیم دهانم
روز ندامت ز بد بس است ندیمم
شب به عبادت قرین بس است قرانم
ای همه ساله دنان بگرد دنان در
من نه بگرد دنانم و نه دنانم
من که زخون حسین پرغم و دردم
شاد چگونه کنند خون رزانم؟
از تو بدین کارها بماندم شاید
گرچه نشاید همی که از تو بمانم
من ز تو دورم چو هرچه کرد ز افعال
دست و زبانت، نکرد دست و زبانم
نفس لطیفم رها شده‌است اگر چند
زیر زمان است این کثیف و گرانم
سوی حکیمان فریشته است روانم
ورچه به چشم تو مردم است عیانم
هیکل من دان علم فریشتگان را
ورچه به یمگان ز شر دیو نهانم
ملک سلیمان اگر ببرد یکی دیو
با سپهی دیو، من چه کرد توانم؟
بر رمهٔ علم خوار در شب دنیی
از قبل موسی زمانه شبانم
هیچ شبان بی‌عصا و کاسه نباشد
کاسهٔ من دفتر و عصاست لسانم
نان شریعت خوری چو پیش من آئی
نرم بیاغشته زیر شیر بیانم
ای بسوی خویش کرده صورت من زشت
من نه چنانم که می‌برند گمانم
آینه‌ام من، اگر تو زشتی زشتم
ور تو نکوئی نکوست صورت و سانم
علم بیاموز تام عالم یابی
تیغ گهردار شو که منت فسانم
در سخنم تخم مردمی بسرشته است
دست خدای جهان امام زمانم
زیر درخت من آی اگرت مراد است
که‌ت زبر شاخ مردمی بنشانم
کشت خرد را به باغ دین حق اندر
تازه کنم کز سخن چو آب روانم
ور بنشیند برو غبار شیاطین
گرد به پندی چو در ازو بفشانم
دیو هگرز آب‌روی من نبرد زانک
روی بدو دارد آب داده سنانم
تیر مرا جز سخن نباشد پیکان
تیر قلم را بنان بس است کمانم
گر عدوی من به مشرق است ز مغرب
تیر خود آسان بدو روان برسانم

اطلاعات

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

من دگرم یا دگر شده‌است جهانم
هست جهانم همان و من نه همانم
هوش مصنوعی: من تغییر کرده‌ام یا اینکه جهان من تغییر کرده است. جهانی که دارم همان است، ولی من دیگر آن فرد قبلی نیستم.
تاش همی جستم او به طبع همی جست
از من و من زو کنون به طبع جهانم
هوش مصنوعی: من به دنبال او می‌گشتم و او نیز به طور طبیعی از من دوری می‌جست. اکنون من به طور طبیعی به جهان روی آورده‌ام.
پس نه همانم من و جهان نه همان است
زانکه جهان چون من است من چو جهانم
هوش مصنوعی: من نه مانند قبلم هستم و نه جهان مثل گذشته است، زیرا جهان به شکلی است که من هستم و من نیز به نوعی شبیه به جهان هستم.
عالم کان بود و منش زر و کنون من
زر سخن را به نفس ناطقه کانم
هوش مصنوعی: در گذشته، وجودی مثل من، گنج و ثروتی بود، و اکنون من خودم به خاطر قدرت کلام و بیان، به این ثروت تبدیل شده‌ام.
ای عجبی خلق را چه بود که ایدون
سخت بترسند می ز نام و نشانم؟
هوش مصنوعی: عجب است که چرا مردم این‌قدر از نام و نشانه‌ام می‌ترسند؟
آب کسی ریخته نشد زپی من
نان به ستم من همی ز کس نستانم
هوش مصنوعی: هیچ کس آبرو و محبتش را به خاطر من زیر پا نگذاشت و من هم از کسی به طور ناعادلانه چیزی نمی‌خواهم.
هیچ جوان را به قهر پیر نکردم
پس به چه دشمن شدند پیر و جوانم؟
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر بیان می‌کند که هیچ جوانی را به خاطر خشم و عصبانیت خود از خود رنجیده و ناراحت نکرده است. اما سؤال اینجاست که چرا بین جوانان و پیران دشمنی و کدورت وجود دارد؟
خطبه نجستم به کاشغر نه به بغداد
بد به چه گوید همی خلیفت و خانم؟
هوش مصنوعی: من به کاشغر آمدم و خطبه نخواندم، نه به بغداد. حالا چه می‌تواند خلیفه و همسرش بگویند؟
گر طمعی نیستم به خون و به مردار
چونکه چنین دشمنان شدند سگانم؟
هوش مصنوعی: اگر هیچ امیدی به خون و مردار ندارم، چرا دشمنانم مانند سگ‌ها شده‌اند؟
گرت نخوانم مدیح، تو که امیری
نیز به مهمان و خان خویش مخوانم
هوش مصنوعی: اگر من تو را ستایش نکنم، تو که خودت یک رهبری، نباید مهمانان و نوادگان خود را نیز به خانه‌ات دعوت کنی.
گر تو بخوانی مرا، امیر ندانمت
ورت بخوانم مدیح، مرد مدانم
هوش مصنوعی: اگر تو مرا بخوانی، من تو را فرمانروا نمی‌دانم و اگر من تو را ستایش کنم، تو را مرد نیک می‌شناسم.
نامهٔ آزادی آمده است سوی من
پنهان در دل زخالق دل و جانم
هوش مصنوعی: نامه‌ای که در آن خبر آزادی آمده، به سوی من آمده و این خبر در دل و جان من جای دارد.
بند ز من برگرفته آمد، ازین است
کایچ نجبند همی به پیش میانم
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که آنچه از من گرفته شده، باعث می‌شود که هیچ کس به من نزدیک نشود و من را نبیند. به عبارت دیگر، از آنجا که چیزی از من دور شده یا به من تعلق ندارد، دیگران قادر به نزدیک شدن به من نیستند و در نتیجه، من به وضوح نمایان نیستم.
تا به من این منت از خدای نپیوست
بنده همی داشتی فلان و فلانم
هوش مصنوعی: تا زمانی که این لطف و رحمت از جانب خدا شامل حال من نشد، تو همواره مرا به عنوان بندۀ خود می‌شناختی و به ویژگی‌های من اشاره می‌کردی.
رنج و عنای جهان کشیدم و اکنون
نیز نتابد سوی عناش عنانم
هوش مصنوعی: من سختی‌های دنیا را تحمل کردم و حالا دیگر نمی‌خواهم به مشکلات و رنج‌های آن بازگردم.
تو که ندانیش هم برو سپس او
من که بدانستمش چگونه ندانم؟
هوش مصنوعی: تو که نمی‌دانی، برو پی کار خود. من که已经 آگاه هستم، چگونه ممکن است ندانم؟
سفله نگردد مطیع تاش نرانی
سفله جهان را ازین همیشه برانم
هوش مصنوعی: کسی که بی‌ارزش است هیچ‌گاه تسلیم نمی‌شود، تا زمانی که او را از خود برانید. من همواره می‌خواهم این دنیا را از افراد بی‌ارزش پاک کنم.
سفله جهان را به سفلگان بسپردم
کو به سرایش چنانکه زو به فغانم
هوش مصنوعی: من رنج و زحمت‌های دنیا را به انسان‌های پست و زیر دست سپردم، چون آنها مرا به زاری واداشته‌اند.
ای طلبیده جهان مرا مطلب هیچ
گم شده انگار از میان و کرانم
هوش مصنوعی: من در جستجوی چیزی هستم که این دنیا به من نمی‌دهد و احساس می‌کنم که چیزی در من ناپدید شده و از این جهان و عالم دور است.
تو به شتاب از پس زمانه دوانی
من به ستور از در زمانه رمانم
هوش مصنوعی: تو به سرعت از گذشته و حال عبور می‌کنی، اما من با نرمی و آرامش از زندگی عبور می‌کنم.
نه چو من از غم به دم تو باد خزانی
نه چو تو من مدح‌گوی حسن خزانم
هوش مصنوعی: من نه مانند تو هستم که در روزهای غمگین دچار یأس و ناراحتی شوم، و نه به خوبی تو می‌توانم زیبایی‌ها را توصیف کنم.
وانکه دهان تو خوش بدو شود و تر
خشک کند باد او ز بیم دهانم
هوش مصنوعی: کسی که دهانش شکرین است، با صحبت‌هایش می‌تواند شاداب و خوشحال کند و همچنین با نفسش باعث می‌شود که تر و خشک به یک حالت یکنواخت درآید، من از ترس دهان او نگرانم.
روز ندامت ز بد بس است ندیمم
شب به عبادت قرین بس است قرانم
هوش مصنوعی: روز پشیمانی از کارهای نادرست خیلی طولانی و عذاب‌آور است، اما شب‌های من با عبادت و نزدیکی به خدا پر شده است.
ای همه ساله دنان بگرد دنان در
من نه بگرد دنانم و نه دنانم
هوش مصنوعی: ای سال‌هاست که در دنان (محل زندگی من) دور می‌زنی، ولی در درون من نه با خودم محشورم و نه در دنانم.
من که زخون حسین پرغم و دردم
شاد چگونه کنند خون رزانم؟
هوش مصنوعی: چطور می‌توانند مرا که از خون حسین پر از غم و درد هستم شاد کنند، در حالی که خون عزیزانم ریخته شده است؟
از تو بدین کارها بماندم شاید
گرچه نشاید همی که از تو بمانم
هوش مصنوعی: من به خاطر تو از این کارها بازمانده‌ام، شاید حتی اگر شایسته نباشد که از تو دور بمانم.
من ز تو دورم چو هرچه کرد ز افعال
دست و زبانت، نکرد دست و زبانم
هوش مصنوعی: من از تو فاصله دارم، مانند هر کاری که با دستان و زبانت انجام دادی، دستان و زبان من هم چنین کاری نکردند.
نفس لطیفم رها شده‌است اگر چند
زیر زمان است این کثیف و گرانم
هوش مصنوعی: روح لطیف من آزاد شده است، هرچند که هم‌چنان در این دنیای سنگین و کثیف گرفتارم.
سوی حکیمان فریشته است روانم
ورچه به چشم تو مردم است عیانم
هوش مصنوعی: روح من به سمت حکیمان پرواز می‌کند، در حالی که در چشم تو، وجود من به وضوح نمایان است.
هیکل من دان علم فریشتگان را
ورچه به یمگان ز شر دیو نهانم
هوش مصنوعی: تنومند من، دانش فرشتگان را می‌داند و اگرچه در برابر دیوان شر به آب‌ها پناه می‌برم.
ملک سلیمان اگر ببرد یکی دیو
با سپهی دیو، من چه کرد توانم؟
هوش مصنوعی: اگر ملک سلیمان هم یک دیو با سپاهش را ببرد، من چه کار از دستم بر می‌آید؟
بر رمهٔ علم خوار در شب دنیی
از قبل موسی زمانه شبانم
هوش مصنوعی: در شب تاریک دنیا که علم و دانش را نادیده می‌گیرند، من به نوعی مانند چوپانی هستم که از زمان موسی به این سرزمین آمده‌ام.
هیچ شبان بی‌عصا و کاسه نباشد
کاسهٔ من دفتر و عصاست لسانم
هوش مصنوعی: هیچ چوپانی نیست که بدون عصا و کاسه به کار برود. کاسه من همان دفتر و اطلاعات من است و زبانم نیز همچون عصا عمل می‌کند.
نان شریعت خوری چو پیش من آئی
نرم بیاغشته زیر شیر بیانم
هوش مصنوعی: اگر به من نزدیک شوی، با نرمی و سادگی، رازهای عمیق و نکته‌های پنهان را برایت فاش می‌کنم.
ای بسوی خویش کرده صورت من زشت
من نه چنانم که می‌برند گمانم
هوش مصنوعی: من را به سمت خود کشانده‌ای، به طوری که خودم را زشت می‌بینم، اما در واقع من این‌گونه نیستم که دیگران تصور می‌کنند.
آینه‌ام من، اگر تو زشتی زشتم
ور تو نکوئی نکوست صورت و سانم
هوش مصنوعی: من مانند آینه‌ای هستم که اگر تو عیبی داشته باشی، آن عیب در من هم نمایان می‌شود و اگر نیکو باشی، زیبایی‌ات در من هم منعکس خواهد شد.
علم بیاموز تام عالم یابی
تیغ گهردار شو که منت فسانم
هوش مصنوعی: علم و دانش بیاموز تا به مقام عالم و دانا برسی. برمی‌خیز و چون شمشیری قدرتمند شو که بر دیگران اثرگذار باشی.
در سخنم تخم مردمی بسرشته است
دست خدای جهان امام زمانم
هوش مصنوعی: در کلام من نشانه‌هایی از انسانیت و محبت نهفته شده است، که این حقیقت از دست خداوند و ولی زمانم نشات می‌گیرد.
زیر درخت من آی اگرت مراد است
که‌ت زبر شاخ مردمی بنشانم
هوش مصنوعی: اگر آرزوی تو آن است که در سایه درخت من بنشینی، من تو را در بالای آن به نشستن با مردمان گرمی می‌نشینم.
کشت خرد را به باغ دین حق اندر
تازه کنم کز سخن چو آب روانم
هوش مصنوعی: می‌خواهم به کمک دانش و خرد خود، باغ دین و ایمان را آبیاری کنم و تازگی و سرسبزی به آن ببخشم؛ چون سخن من مانند آب جاری است.
ور بنشیند برو غبار شیاطین
گرد به پندی چو در ازو بفشانم
هوش مصنوعی: اگر اندکی از شرارتی که در دل دارد در برابرش بنشیند، من با نصیحتی مانند باد آن را دور می‌زنم.
دیو هگرز آب‌روی من نبرد زانک
روی بدو دارد آب داده سنانم
هوش مصنوعی: اگر دیو به آبرویم لطمه‌ای بزند، به خاطر اینکه چهره‌ام زیبایی دارد و بر او تأثیر گذاشته است.
تیر مرا جز سخن نباشد پیکان
تیر قلم را بنان بس است کمانم
هوش مصنوعی: سخن من مانند تیر بر دل می‌نشیند و قلمم همچون کمانی است که با دست خودم هدایت می‌شود.
گر عدوی من به مشرق است ز مغرب
تیر خود آسان بدو روان برسانم
هوش مصنوعی: اگر دشمن من در شرق باشد، می‌توانم به راحتی تیر خود را از غرب به سوی او پرتاب کنم.

حاشیه ها

1400/05/03 10:08
هیوا

سفله نگردد مطیع تاش نرانی / سفله جهان را ازین همیشه برانم

مصراع دوم یعنی چی ؟ و چجوری خونده میشه ؟ سپاس 

1401/10/08 12:01
جهن یزداد

زیر درخت من  آی اگرت مراد است
 بر زبر شاخ مردمی بنشانم

1401/10/08 12:01
جهن یزداد

من که ز خون حسین پر  غم و دردم
 شاد چگونه کنند خون رزانم

دیوانه است ناصر خسرو - سخن او  بسیار زیبا و استوار و شیرین است و  با همه سرسختی اش ، راستی او  و دل پاک و سوز دلش  ترا  با خود میکشد و  او را دوست داشتنی میکند