گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

ای قبهٔ گردندهٔ بی‌روزن خضرا
با قامت فرتوتی و با قوت برنا
فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر
ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟
فرزند تو این تیره تن خامش خاکی است
پاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا
تن خانهٔ این گوهر والای شریف است
تو مادر این خانهٔ این گوهر والا
چون کار خود امروز در این خانه بسازم
مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا
زندان تو آمد پسرا این تن و، زندان
زیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا
دیبای سخن پوش به جان بر، که تو را جان
هرگز نشود ای پسر از دیبا زیبا
این بند نبینی که خداوند نهاده‌است
بر ما؟ که نبیندش مگر خاطر بینا
در بند مدارا کن و دربند میان را
در بند مکن خیره طلب ملکت دارا
گر تو به مدارا کنی آهنگ بیابی
بهتر بسی از ملکت دارا به مدارا
بشکیب ازیرا که همی دست نیابد
بر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا
ورت آرزوی لذت حسی بشتابد
پیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا
آزار مگیر از کس و بر خیره میازار
کس را مگر از روی مکافات مساوا
پر کینه مباش از همگان دایم چون خار
نه نیز به یکباره زبون باش چو خرما
کز گند فتاده است به چاه اندر سرگین
وز بوی چنان سوخته شد عود مطرا
با هر کس منشین و مبر از همگان نیز
بر راه خِرَد رو، نه مگس باش   نه عنقا
چون یار،  موافق نبود،  تنها بهتر
تنها به صد بار،  چو با نادان،  همتا
خورشید که تنهاست ازان نیست برو ننگ
بهتر ز ثریاست که هفت است ثریا
از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل
با دهر مدارا کن و با خلق مواسا
احوال جهان گذرنده گذرنده‌ست
سرما ز پس گرما سرّا پس ضرّا
ناجسته به آن چیز که او با تو نماند
بشنو سخن خوب و مکن کار به صفرا
در خاک چه زر ماند و چه سنگ و، تو را گور
چه زیر کریجی و چه در خانهٔ خضرا
با آنکه برآورد به صنعا در غمدان
بنگر که نمانده است نه غمدان و نه صنعا
دیوی‌ست جهان صعب و فریبنده مر او را
هشیار و خردمند نجسته‌ست همانا
گر هیچ خرد داری و هشیاری و بیدار
چون مست مرو بر اثر او به تمنا
آبی‌ست جهان تیره و بس ژرف، بدو در
زنهار که تیره نکنی جان مصفا
جانت به سخن پاک شود زانکه خردمند
از راه سخن بر شود از چاه به جوزا
فخرت به سخن باید ازیرا که بدو کرد
فخر آنکه نماند از پس او ناقهٔ عضبا
زنده به سخن باید گشتنت ازیراک
مرده به سخن زنده همی کرد مسیحا
پیدا به سخن باید ماندن که نمانده‌است
در عالم کس بی‌سخن پیدا، پیدا
آن به که نگوئی چو ندانی سخن ایراک
ناگفته سخن بهْ بود از گفتهٔ رسوا
چون تیر سخن راست کن آنگاه بگویش
بیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا
نیکو به سخن شو نه بدین صورت ازیراک
والا به سخن گردد مردم نه به بالا
بادام به از بید و سپیدار به بار است
هرچند فزون کرد سپیدار درازا
بیدار چو شیداست به دیدار، ولیکن
پیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا
دریای سخن‌ها سخن خوب خدای است
پر گوهر با قیمت و پر لؤلؤ لالا
شور است چو دریا به مثل صورت تنزیل
تاویل چو لؤلؤست سوی مردم دانا
اندر بن دریاست همه گوهر و لؤلؤ
غواص طلب کن، چه دوی بر لب دریا؟
اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده‌ست
چندین گهر و لؤلؤ، دارندهٔ دنیا؟
از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت:
«تاویل به دانا ده و تنزیل به غوغا»
غواص تو را جز گل و شورابه نداده‌‌ست
زیرا که ندیده است ز تو جز که معادا
معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم
خرسند مشو همچو خر از قول به آوا
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
قندیل میفروز بیاموز که قندیل
بیرون نبرد از دل پر جهل تو ظلما
در زهد نه‌ای بینا لیکن به طمع در
برخوانی در چاه به شب خط معما
گر مار نه‌ای دایم از بهر چرایند
مؤمن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا؟
مخْرام و مشو خرم از اقبال زمانه
زیرا که نشد وقف تو این کرهٔ غبرا
آسیمه بسی کرد فلک بی‌خردان را
و آشفته بسی گشت بدو کار مهیا
دارا که هزاران خدم و خیل و حشم داشت
بگذاشت همه پاک و بشد خود تن تنها
بازی‌ست رباینده زمانه که نیابند
زو خلق رها هیچ نه مولی و نه مولا
روزی‌ست از آن پس که در آن روز نیابد
خلق از حَکم عدل نه ملجا و نه منجا
آن روز بیابند همه خلق مکافات
هم ظالم و هم عادل، بی‌هیچ محابا
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پیش شهدا دست من و دامن زهرا
تا داد من از دشمن اولاد پیمبر
بدهد به تمام ایزد دادار تعالی

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ای قبهٔ گردندهٔ بی‌روزن خضرا
با قامت فرتوتی و با قوت برنا
هوش مصنوعی: ای گنبد سبز رنگی که در حال چرخش است و هیچ روزنه‌ای ندارد، با قامت ضعیف و ناتوانی که داری و با نیروی جوانی که تو را احاطه کرده‌ای.
فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر
ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟
هوش مصنوعی: ای آسمان، تو مانند مادر من هستی و ما فرزندان تو به شمار می‌آییم. چرا همچنان که ما را فرزندی می‌کنی، به ما کینه و ظلم می‌ورزی؟
فرزند تو این تیره تن خامش خاکی است
پاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا
هوش مصنوعی: فرزند تو، این بدن تاریک و خاکی است که در حقیقت پاک و خالص نیست و این خود جوهر و ذات واقعی نمی‌باشد.
تن خانهٔ این گوهر والای شریف است
تو مادر این خانهٔ این گوهر والا
هوش مصنوعی: این منزلت و ارزش گرانبها به خاطر پرورش و تربیت توست، تو همان مادر و منبع این ارزش بالا هستی.
چون کار خود امروز در این خانه بسازم
مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا
هوش مصنوعی: امروز کارهایم را در این خانه انجام می‌دهم و وقتی که تمام شد، فردا این مکان را به تو می‌سپارم و خودم می‌روم.
زندان تو آمد پسرا این تن و، زندان
زیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا
هوش مصنوعی: این متن به این معناست که بدن انسان در واقع مانند زندانی برای روح یا شخصیت اوست. حتی اگر بدن را با لباس‌های زیبا و زینتی بپوشانیم، باز هم نمی‌تواند جایگاه حقیقی او را تغییر دهد. در حقیقت، زیبایی ظاهری نمی‌تواند به معنای آزادی یا زیبایی درونی باشد.
دیبای سخن پوش به جان بر، که تو را جان
هرگز نشود ای پسر از دیبا زیبا
هوش مصنوعی: سخن زیبا و دلنشین را به جان بپذیر، زیرا تو از زیبایی و لطافت کلام هرگز جدا نخواهی شد، ای پسر.
این بند نبینی که خداوند نهاده‌است
بر ما؟ که نبیندش مگر خاطر بینا
هوش مصنوعی: آیا نمی‌بینی که خداوند بر دوش ما چه بار سنگینی گذاشته؟ فقط کسانی که دارای درکی عمیق و بینش صحیح هستند می‌توانند آن را مشاهده کنند.
در بند مدارا کن و دربند میان را
در بند مکن خیره طلب ملکت دارا
هوش مصنوعی: در زندگی، سعی کن با ملایمت و سازگاری رفتار کنی و در جستجوی میانه‌روی باش. اما در این میان، خود را در نگرانی‌های بیهوده غرق نکن و دنبال خوشبختی واقعی باش.
گر تو به مدارا کنی آهنگ بیابی
بهتر بسی از ملکت دارا به مدارا
هوش مصنوعی: اگر با مهربانی و نرمش رفتار کنی، به چیزهای بهتر و ارزشمندتری دست می‌یابی تا اینکه بخواهی با زور و خشونت به هدف‌هایت برسی.
بشکیب ازیرا که همی دست نیابد
بر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا
هوش مصنوعی: آدمی تنها با شکیبایی می‌تواند به خواسته‌های خود برسد، زیرا کسی که صبور نیست نمی‌تواند به آرزوهایش دست یابد.
ورت آرزوی لذت حسی بشتابد
پیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد به دنبال لذتی حسی باشد، بهتر است به سخنانی از آدم و حوا توجه کند که در آن‌ها تفاوت‌های عمیق و معانی عمیق‌تری نهفته است.
آزار مگیر از کس و بر خیره میازار
کس را مگر از روی مکافات مساوا
هوش مصنوعی: آزار نرسان به کسی و دیگران را اذیت نکن، مگر به خاطر برخوردی که خودت با دیگران داشتی.
پر کینه مباش از همگان دایم چون خار
نه نیز به یکباره زبون باش چو خرما
هوش مصنوعی: هرگز از دیگران با کینه و نفرت برخورد نکن، چرا که همچنان که خارها نمی‌توانند همیشه و به‌طور یکجا نرم شوند، تو نیز نمی‌توانی در یک آن از کینه رها شوی. بهتر است مانند خرما که به آرامی و با فزونی شیرینی، به دیگران نزدیک می‌شود، با نیکی و محبت رفتار کنی.
کز گند فتاده است به چاه اندر سرگین
وز بوی چنان سوخته شد عود مطرا
هوش مصنوعی: در نتیجه فساد و آلودگی‌ای که در چاه وجود دارد، بویی نامطبوع به وجود آمده است و این بوی ناگوار حتی عود خوش‌بو را هم از بین برده و سوزانده است.
با هر کس منشین و مبر از همگان نیز
بر راه خِرَد رو، نه مگس باش   نه عنقا
هوش مصنوعی: با هر کسی دوست نشو و از همه دوری کن. به دنبال عقل و درایت خودت باش؛ نه مانند مگس فقط بر سر چیزهای بی‌ارزش پرواز کن و نه مانند عنقا به دنبال چیزهایی که حتی وجود ندارند.
چون یار،  موافق نبود،  تنها بهتر
تنها به صد بار،  چو با نادان،  همتا
هوش مصنوعی: وقتی که دوست و همراه به دلخواه نیست، بهتر است که به تنهایی باشیم تا اینکه با کسی که نادان است هم‌صحبت شویم.
خورشید که تنهاست ازان نیست برو ننگ
بهتر ز ثریاست که هفت است ثریا
هوش مصنوعی: خورشید که از تنهایی‌اش ناراحت نیست، چرا که ننگی بر او نیست. در مقایسه با ستاره‌های خوشبخت در ثریا، برتری او بیشتر است.
از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل
با دهر مدارا کن و با خلق مواسا
هوش مصنوعی: از افراط و تفریط در زندگانی دلگیر نشو، با زمانه با صبر و مدارا رفتار کن و با انسان‌ها به نوعی همدلی و یاری در زندگی بپرداز.
احوال جهان گذرنده گذرنده‌ست
سرما ز پس گرما سرّا پس ضرّا
هوش مصنوعی: دنیای ما تغییرپذیر است و لحظات خوب و بد به هم می‌آیند؛ پس از سرمای زمستان، گرما می‌آید و پس از سختی‌ها، شادی‌ها نیز ظهور می‌کند.
ناجسته به آن چیز که او با تو نماند
بشنو سخن خوب و مکن کار به صفرا
هوش مصنوعی: به آنچه که او نتوانسته با تو بماند، اهمیت نده و از صحبت‌های خوب بهره ببر و خودت را درگیر خشم و ناراحتی نکن.
در خاک چه زر ماند و چه سنگ و، تو را گور
چه زیر کریجی و چه در خانهٔ خضرا
هوش مصنوعی: در زمین، نه طلا و نه سنگی باقی می‌ماند؛ بنابراین، تو در جایگاهت، چه در قبر زیر درخت و چه در خانه‌ای سبز، چه فرقی می‌کند.
با آنکه برآورد به صنعا در غمدان
بنگر که نمانده است نه غمدان و نه صنعا
هوش مصنوعی: با وجود اینکه به شهر صنعا سفر کردی، به غمدان نگاه کن که دیگر نه از غمدان خبری مانده و نه از صنعا.
دیوی‌ست جهان صعب و فریبنده مر او را
هشیار و خردمند نجسته‌ست همانا
هوش مصنوعی: جهان پر از دشواری و فریب است و تنها افرادی که هشیار و با خرد هستند می‌توانند در برابر آن مقاومت کنند.
گر هیچ خرد داری و هشیاری و بیدار
چون مست مرو بر اثر او به تمنا
هوش مصنوعی: اگر دانایی و هوشیاری داری و بیداری، مانند انسان‌های مست در پی او نرو و خواهش نکن.
آبی‌ست جهان تیره و بس ژرف، بدو در
زنهار که تیره نکنی جان مصفا
هوش مصنوعی: جهان مانند آبی عمیق و تاریک است، پس مواظب باش که با کارهایت، روح پاک و روشن خود را تیره نکنی.
جانت به سخن پاک شود زانکه خردمند
از راه سخن بر شود از چاه به جوزا
هوش مصنوعی: جان تو با گفتار نیک و پاک خواهد شد، چرا که انسان خردمند با زبانی درست و مناسب می‌تواند از موقعیت‌های سخت و دشوار خارج شود و به بهترین راه‌ها دست یابد.
فخرت به سخن باید ازیرا که بدو کرد
فخر آنکه نماند از پس او ناقهٔ عضبا
هوش مصنوعی: باید به خاطر سخن خود افتخار کنی؛ زیرا کسی که به او افتخار می‌کند، دیگر پس از او هیچ نشانی باقی نمی‌ماند.
زنده به سخن باید گشتنت ازیراک
مرده به سخن زنده همی کرد مسیحا
هوش مصنوعی: برای اینکه زنده باشی، باید به سخن زندگی ببخشی؛ چون مسیحا توانایی زنده کردن مرده‌ها را با کلام داشت.
پیدا به سخن باید ماندن که نمانده‌است
در عالم کس بی‌سخن پیدا، پیدا
هوش مصنوعی: برای آشکار شدن در دنیا، باید با کلام و گفتار همراه بود؛ زیرا هیچ‌کس در این جهان بدون گفتار نمایان نمی‌شود.
آن به که نگوئی چو ندانی سخن ایراک
ناگفته سخن بهْ بود از گفتهٔ رسوا
هوش مصنوعی: بهتر است که وقتی چیزی را نمی‌دانی، چیزی نگویی؛ چون گاهی اوقات ناگفته ماندن بهتر از این است که چیزی را بگویی و خود را رسوا کنی.
چون تیر سخن راست کن آنگاه بگویش
بیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا
هوش مصنوعی: وقتی که سخن خود را به درستی بیان کردی، دیگر به حرف‌های بی‌مورد نپرداز و بی‌جهت نطق نکن.
نیکو به سخن شو نه بدین صورت ازیراک
والا به سخن گردد مردم نه به بالا
هوش مصنوعی: خوب سخن بگو، نه اینکه فقط به ظاهر خود بپردازی، زیرا این است که انسان‌ها به واسطه کلمات و گفتارشان شناخته می‌شوند و نه به خاطر ظاهرشان.
بادام به از بید و سپیدار به بار است
هرچند فزون کرد سپیدار درازا
هوش مصنوعی: بادام بهتر از بید و سپیدار است، هرچند سپیدار قد بلندتری دارد و به ظاهر بیشتر به نظر می‌رسد.
بیدار چو شیداست به دیدار، ولیکن
پیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا
هوش مصنوعی: در حالتی که انسان شاداب و سرزنده‌ است، به راحتی در ملاقات و گفت‌وگو با دیگران احساس زنده بودن و نشاط می‌کند، اما نکته این است که این احساس تنها از طریق کلام و گفتگو نمایان می‌شود.
دریای سخن‌ها سخن خوب خدای است
پر گوهر با قیمت و پر لؤلؤ لالا
هوش مصنوعی: دریای سخن‌ها، گفتار نیکو از سوی خداست که پر از ارزش و گرانبهاست و حاوی الماس‌هایی از علم و دانش است.
شور است چو دریا به مثل صورت تنزیل
تاویل چو لؤلؤست سوی مردم دانا
هوش مصنوعی: معنای این بیت به این صورت است که شور و هیجان قرآن، مانند دریا وسیع و عمیق است، و تفسیر و تأویل آن مانند مرواریدی باارزش برای افرادی است که درک و دانایی کافی دارند.
اندر بن دریاست همه گوهر و لؤلؤ
غواص طلب کن، چه دوی بر لب دریا؟
هوش مصنوعی: در دل دریا همه چیزهای با ارزش و زیبا وجود دارد. غواص باید به دنبال این جواهرات باشد و نباید فقط به سطح دریا نگاه کند.
اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده‌ست
چندین گهر و لؤلؤ، دارندهٔ دنیا؟
هوش مصنوعی: در دل سرزمین شوراب، چه رازی نهفته است که این همه گوهر و مروارید در آن قرار داده شده است، آیا مالک دنیا به دنبال چه چیزی است؟
از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت:
«تاویل به دانا ده و تنزیل به غوغا»
هوش مصنوعی: به خاطر پیامبر، که به او گفت: «تأویل را به دانایان بسپار و تنزیل را به شور و هیجان بده.»
غواص تو را جز گل و شورابه نداده‌‌ست
زیرا که ندیده است ز تو جز که معادا
هوش مصنوعی: غواصی که در جستجوی گوهر است، به جز گل و آب گندیده چیزی از تو پیدا نکرده، زیرا او جز معاد و حیات پس از مرگ از تو چیزی ندیده است.
معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم
خرسند مشو همچو خر از قول به آوا
هوش مصنوعی: از ظاهری که به ما عرضه شده، به دنبال درخواست و مفهوم عمیق نباش. مانند افرادی که از ظاهر و کلام خوشحال می‌شوند، نباش که فقط به حرف‌ها اکتفا می‌کنی و به عمق مطالب توجه نداری.
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
هوش مصنوعی: در شب قدر، روشنایی و زیبایی مانند یک چراغ در مسجد درخشان است و قلبت به حالتی شبیه شب یلدا، تاریک و طولانی به نظر می‌رسد.
قندیل میفروز بیاموز که قندیل
بیرون نبرد از دل پر جهل تو ظلما
هوش مصنوعی: چراغ را روشن کن و بیاموز که این چراغ نمی‌تواند جهل و خامی که در دلت داری را بیرون کند.
در زهد نه‌ای بینا لیکن به طمع در
برخوانی در چاه به شب خط معما
هوش مصنوعی: تو در دیانت و زهد خود کور هستی، اما به امید بهره‌وری از دنیا به سراغش می‌روی، و در این مسیر ممکن است خود را در چاهی بیفکنی که حل مشکلاتش دشوار است.
گر مار نه‌ای دایم از بهر چرایند
مؤمن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا؟
هوش مصنوعی: اگر تو مار نیستی، چرا مؤمنان همیشه از تو نگران و ترسان‌اند؟
مخْرام و مشو خرم از اقبال زمانه
زیرا که نشد وقف تو این کرهٔ غبرا
هوش مصنوعی: از خوشحالی و شادمانی دوری کن، زیرا که زمانه به تو روی خوش نشان نداده و زندگی موقوف بر تو نیست.
آسیمه بسی کرد فلک بی‌خردان را
و آشفته بسی گشت بدو کار مهیا
هوش مصنوعی: آسمان بی‌فکری و نابخردی را بسیار نگران کرده و باعث شده که کارها به شدت درهم و برهم و آماده شود.
دارا که هزاران خدم و خیل و حشم داشت
بگذاشت همه پاک و بشد خود تن تنها
هوش مصنوعی: ثروتمند با دارایی‌های فراوان و خدمتکاران زیاد همه را رها کرد و به تنهایی به راه خود ادامه داد.
بازی‌ست رباینده زمانه که نیابند
زو خلق رها هیچ نه مولی و نه مولا
هوش مصنوعی: این دنیا مانند یک بازی است که انسان‌ها در آن درگیر می‌شوند و به خاطر آن نمی‌توانند هیچ چیزی را به دست بیاورند. نه کسی توانایی دارد که دیگران را رها کند و نه خودشان می‌توانند آزاد باشند.
روزی‌ست از آن پس که در آن روز نیابد
خلق از حَکم عدل نه ملجا و نه منجا
هوش مصنوعی: روزهایی خواهد آمد که در آن نه مردم جا و مکان امنی خواهند داشت و نه پناهگاه و refuge از عدل و انصاف.
آن روز بیابند همه خلق مکافات
هم ظالم و هم عادل، بی‌هیچ محابا
هوش مصنوعی: در آن روز، تمام مردم بدون هیچ ترسی، عذاب و سزا را تجربه خواهند کرد، چه آنهایی که ظالم‌اند و چه کسانی که عادل‌اند.
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پیش شهدا دست من و دامن زهرا
هوش مصنوعی: در آن روز پر از اضطراب و ترس، در مقابل جمعیت و شهدا، من به دامن حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) چنگ زده بودم.
تا داد من از دشمن اولاد پیمبر
بدهد به تمام ایزد دادار تعالی
هوش مصنوعی: من دعا می‌کنم که دشمنان فرزندان پیامبر (ص) از جانب خداوند حکمی عادلانه دریافت کنند.

حاشیه ها

1393/02/09 12:05

قصیده شماره یک
وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن
ای قبه گردنده بی‌روزن خضرا با قامت فرتوتی و با قوت برنا
قبه گردنده: کنایه از فلک و آسمان- خضرا: مونث اخضر به معنی سبز و کبود.قامت فتوت: خمیدگی فلک.پارادوکس در مصرع دوم
فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟
تشبیه فلک به مادر بدمهر هستی.
فرزند تو این تیره تن خامش خاکی است پاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا
پاکیزه خرد: عقل- جوهر گویا: نفس ناطقه انسان
تن خانه این گوهر والای شریف است تو مادر این خانه این گوهر والا
این بیت پیرو بیت قبلی است چرا که نفس متعلق به جسم است و عقل فاقد چنین تعلقی است.
چون کار خود امروز در این خانه بسازم مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا
مفرد: تنها و نیز برگرفته از آیه 95 سوریه مریم– خانه: جهان مادی.
زندان تو آمد پسرا این تن و، زندان زیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا
دیبا: پارچه ابریشمی ملون- تن زندان جان است
دیبای سخن پوش به جان بر، که تو را جان هرگز نشود ای پسر از دیبا زیبا
دیبای سخن:اضافه تشبیهی است.
این بند نبینی که خداوند نهاده‌است بر ما که نبیندش مگر خاطر بینا؟
در بند مدارا کن و دربند میان را در بند مکن خیره طلب ملکت دارا
دربند دوم فعل امر است.
گر تو به مدارا کنی آهنگ بیابی بهتر بسی از ملکت دارا به مدارا
جناس زائد بین دارا و مدارا
بشکیب ازیرا که همی دست نیابد بر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا
بشکیب: فعل امر از شکیبا بودن – در دو بیت اخیر به مدارا و شکیبایی در امور دعوت میکند.
ورت آرزوی لذت حسی بشتابد پیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا
ورت: و اگر تو را – لذت حسی: لذتی که حاصل حواس پنجگانه باشد.
آزار مگیر از کس و بر خیره میازار کس را مگر از روی مکافات مساوا
آزار مگیر از کس: مظلوم نباش – مساوا: برابری – خیره: سرکشی – نه ستمگر باش و نه ستم پذیر
پر کینه مباش از همگان دایم چون خار نه نیز به یکباره زبون باش چو خرما
تضاد معنوی بین خار و خرما – زبون: ناتوان
کز گند فتاده است به چاه اندر سرگین وز بوی چنان سوخته شد عود مطرا
سرگین: زباله – عود: چوب خوش بو – مطرا: تر و تازه
با هر کس منشین و مبر از همگان نیز بر راه خرد رو، نه مگس باش نه عنقا
عنقا: سیرغ، مظهر عزلت و نایابی و مقابل مگس که مظهر بی مقداری است.
چون یار موافق نبود تنها بهتر تنها به صد بار چو با نادان همتا
اشره به مثل: الوحده خیر من جلیس السوء
خورشید که تنهاست ازان نیست برو ننگ بهتر ز ثریاست که هفت است ثریا
ثریا: ستاره پروین.چون هفت ستاره گرد هم هستند به خوشه پروین نیز تعبیر شده است.و نیز اشاره به این مثل که خورشید به تنهایی در آسمان میگردد حال آنکه بنات النعش در یک جا ساکن اند.
از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل با دهر مدارا کن و با خلق مواسا
تنگ دل شدن: کنایه از اندوهگینی- مواسا: مخفف مواسات: یاری و مدد.
احوال جهان گذرنده، گذرنده است سرما ز پس گرما سرّا پس ضرّا
سرّا و ضرّا به معنی شادی و غم است.و در سوره آل عمران آیه 134 نیز آمده است.
ناجسته به آن چیز که او با تو نماند بشنو سخن خوب و مکن کار به صفرا
صفرا: یکی از اخلاط چهارگانه بدن که تعادل آن با سودا و بلغم و خون باعث سلامتی است.صفرا کردن کنایه از تندی کردن است.
در خاک چه زر ماند و چه سنگ و، تو را گور چه زیر کریجی و چه در خانه خضرا
کریج: نقب و زیر زمین در تضاد خانه خضرا.
با آنکه برآورد به صنعا در غمدان بنگر که نمانده است نه غمدان و نه صنعا
صنعا: قصبه ای در یمن و غمدان از بناهای عجیب آنجاست.این بیت و بیت قبلی مکررا به ناپایداری دنیا اشاره دارد.
دیوی است جهان صعب و فریبنده مر او را هشیار و خردمند نجسته است همانا
صعب: دشوار و ناهموار
گر هیچ خرد داری و هشیاری و بیدار چون مست مرو بر اثر او به تمنا
بر اثر: ترجمه علی الاثر است.
آبی است جهان تیره و بس ژرف، بدو در زنهار که تیره نکنی جان مصفا
آبی است جهان تیره: تشبیه جهان به آب تیره- بدو در: در تاکید است بر ماقبل خود و مستقلا معنایی ندارد-زنهار: آگاه باش- مصفا:پاکیزه
جانت به سخن پاک شود زانکه خردمند از راه سخن بر شود از چاه به جوزا
جوزا: برج دو پیکر از بروج فلکی است و تقارن آن با چاه نشانه پست ترین و بلندترین پایه است- اشاره به درجه رفیع سخنوری
فخرت به سخن باید ازیرا که بدو کرد فخر آنکه نماند از پس او ناقه عضبا
ناقه عضبا: شتر ماده گوش شکافته و لقب ناقه رسول اکرم- اشاره به حدیث: أوتیتُ جوامع الکلم- تاکید بیت بر مقام سخنوری
زنده به سخن باید گشتنت ازیراک مرده به سخن زنده همی کرد مسیحا
ازیراک: زیرا- بیت تلمیح دارد به آیه 49 سوره آل عمران.
پیدا به سخن باید ماندن که نمانده‌است در عالم کس بی سخن پیدا، پیدا
آن به که نگوئی چو ندانی سخن ایراک ناگفته سخن به بود از گفته رسوا
سکوت برتر از سخن بیهوده است.
چون تیر سخن راست کن آنگاه بگویش بیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا
چوب مپرتاب ز پهنا: کنایه از کار بیهوده- تیر سخن: اضافه تشبیهی
نیکو به سخن شو نه بدین صورت ازیراک والا به سخن گردد مردم نه به بالا
بالا: قد و قامت و جناس با والا.
بادام به از بید و سپیدار به بار است هرچند فزون کرد سپیدار درازا
در مثال و تاکید بیت پیشین است.
بیدار چو شیداست به دیدار، ولیکن پیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا
شیدا: سرگشته و حیران
دریای سخن‌ها سخن خوب خدای است پر گوهر با قیمت و پر لؤلؤ لالا
شور است چو دریا به مثل صورت تنزیل تاویل چو لؤلؤست سوی مردم دانا
تنزیل ظاهر قرآن و تاویل باطن است.
اندر بن دریاست همه گوهر و لؤلؤ غواص طلب کن، چه دوی بر لب دریا؟
از ظاهر بگذر و به باطن قرآن پی ببر.
اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده است چندین گهر و لولو، دارنده دنیا؟
بن شوراب: ته دریای شور- دارنده دنیا: خداوند
از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت: "تاویل به دانا ده و تنزیل به غوغا"
غوغا: مردم عوام.مراد آنکه آیات تاویل بردار را عالمان میفهمند و مردم عوام باید به ظاهر آیه اکتفا کنند.
غواص تو را جز گل و شورابه نداده‌است زیرا که ندیده است ز تو جز که معادا
غواص: استعاره از محقق آگاه - معادا: مخفف معادات به معنی دشمنی است.
معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم خرسند مشو همچو خر از قول به آوا
آوا: صوت بی معنی است.یعنی مردم اگاه از قول و تنزیل قرآن خوشحال میشوند و خران از صوت و ظاهر آن.
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
قندیل: چراغی که با روغن میسوزد و در مساجد و خانقاه ها استفاده میشده است.اشاره بیت به ظاهرگرایی عوام.
قندیل میفروز بیاموز که قندیل بیرون نبرد از دل پُر جهل تو ظلما
ظلما: بسیار تاریک
در زهد نه‌ای بینا لیکن به طمع در برخوانی در چاه به شب خط معما
خط معما: خطی که خواندن آن دشوار است. یعنی: تو که هنوز بر ظاهر و زهد دین نیز آگاه نیستی طمع این را داری که به دقایق و ظرایف آن پی ببری!
گر مار نه‌ای دایم از بهر چرایند مؤمن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا
ترسا: عیسوی مذهب.یعنی هیچ انسانی با هر آیین و مذهبی از شرّ تو در امان نیست.
مخرام و مشو خرّم از اقبال زمانه زیرا که نشد وقف تو این کره غبرا
خرامیدن: به ناز و تکلف راه رفتن- غبرا: مونث اغبر به معنی تیره رنگ و اینجا صفت کره خاکی است.
آسیمه بسی کرد فلک بی‌خردان را و آشفته بسی گشت بدو کار مهیا
آسیمه: مضطرب و مشوش- اشاره به ناسازگاری جهان.
دارا که هزاران خدم و خیل و حشم داشت بگذاشت همه پاک و بشد خود تن تنها
دارا: داریوش بزرگ نخستین شاه هخامنشی و به مفهموم مطلق پادشاه- خدم: خادمان- خیل و حشم: بردگان و گماشتگان.
بازی است رباینده زمانه که نیابند زو خلق رها هیچ نه مولی و نه مولا
باز: پرنده ای شکاری - مولی: آقا و سرور – مولا : بنده.
روزی است از آن پس که در آن روز نیابد خلق از حَکَم عدل نه ملجا و نه منجا
ملجا: پناهگاه و مامن – منجاء: نجاتگاه – حَکَم: داور
آن روز بیابند همه خلق مکافات هم ظالم و هم عادل بی‌هیچ محابا
محابا: ترس و پروا.
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع پیش شهدا دست من و دامن زهرا
هول: بیم و ترس – فزع: ناله و زاری
تا داد من از دشمن اولاد پیمبر بدهد به تمام ایزد دادار تعالی
دادار: صفت خدا به معنی آفریننده.

1394/03/15 13:06
مجتبی خراسانی

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
در آغاز قصیده اشاره ای به تاثیر افلاک در حیات و سرنوشت آدمی می کند (حکمت قدیم)، و به چرخ ستمگر می تازد و می گوید: ای فلک، جسم من فرزند توست نه خرد و نفس ناطقۀ من، چون کارم در خانۀ تن تمام شود، خانه را به تو تسلیم می کنم. سپس می گوید: ای پسر، تن زندان توست، پرورش تن را رها کن و به پرورش جان بپرداز، و آن را با «سخن» زنده کن. آنگاه پندهایی دربارۀ رفتار با مردم و احوال جهان گذرنده می دهد و باز ارزش سخن را مطرح می کند: سخن جان را پاکیزه می کند و آدمی را از خاک به افلاک می برد. پس سخن سنجیده باید گفت. خردمند و دیوانه چهره شان یک سان است، سخن است که آن دو را متمایز می کند.
در گفتگو از مقام سخن ، مناسبتی پیدا می شود برای بیان اندیشۀ مذهبی و خطِ عقیدتی شاعر، می گوید: بهترین سخنان، سخن خدا (قرآن) است، اما قرآن ظاهری و باطنی (صورتی و تاویلی) دارد، نادان صورت آن را می گیرد و دانا تاویل آن را. به نظر ناصر خصم او ظاهر گراست و به باطن قرآن معتقد نیست.
جلال الدین هم می فرماید:
ما ز قرآن مغز را برداشتیم/ پوست را بهر خران بگذاشتیم
قصیده با هشداری دربارۀ مکر زمانه، که همه را طعمۀ مرگ می کند، و با یادی از روز رستاخیز پایان می گیرد، اما یاد روز رستاخیز که همه، چه دادگر و چه ستمگر، در آن روز مکافات می بینند، در واقع تذکری است که ناصر به خصم می دهد تا از کیفر خدا بترسد، و می گوید: در آن روز، پیش شهدا، دستِ من و دامن زهرا علیها السلام، تا ایزد تعالی دادِ من به تمام از دشمن اولاد پیمبر بدهد.
والصواب عندالله

1396/10/28 19:12
بهرام شاهی

با سپاس از آقای سجاد رسولی -که از زند ایشان سودها بردم- دو خرده بر زند ایشان دارم و امیدمندم که خوانندگان را سودمند افتند:
-یکم،
در زند این بیت:
آبی است جهان تیره و بس ژرف؛ بدو در ،
زنهار که تیره نکنی جان مصفا
آقای رسولی نوشته‌اند که «...بدو در: در تاکید است بر ماقبل خود و مستقلا معنایی ندارد»، در حالیکه چنین نیست! واژه‌ی «در»، به باور این کمترین، معنای کاملاً مستقل و آشکاری دارد که همانا «درون» (به انگلیسی «in» یا «within»، به عربی «فی»، به روسی «в»، به ایتالیایی «nel» یا «nella») است. واژه‌ی «بدو» هم، البته، اشاره به «آب» دارد و وصل معنایی است میان «در» و «آب».
این بیت را باید همانگونه خواند که من در بالا با علامتگذاری (ویرگول‌نقطه) نمایان ساخته‌ام. یعنی، بیت دارای دو گزاره (دو جمله‌ی خبری) است.
جمله‌ی خبری اول:
جهان یک آب تیره و گود است.
جمله‌ی خبری دوم:
زنهار که در آن آب، جان مصفا را تیره نکنی!
«بدو در» در بیت یادشده برابر است با «در آن» در جمله‌ی خبری دوم، یعنی در آن آب که تشبیه جهان است به استخر، دریاچه، دریا، اقیانوس، یا هر چه. پروا شود که منظور از واژه‌ی 'آب' در این بیت، یک 'توده‌ی آب' است که آدمی تواند در آن غرق یا دست کم خیس (آلوده) گردد.
-دوم،
در بیت زیر:
چون تیر، سخن راست کن؛ آنگاه بگویش!
بیهوده مگو! چوب مپرتاب ز پهنا!
شاعر سه گزاره گفته است:
گزاره‌ی نخست: سخن خویش را همچون تیرِ کمان، راست کن (=بی کج و معوج کن، بی تاب و قوس کن)، پس آنگاه آن را بر زبان بیاور!
گزاره‌ی دوم: (سخن) بیهوده مگو!
گزاره‌ی سوم: چوب (یعنی همان تیر کمان) را از پهنا پرتاب مکن! (بلکه، مستقیم و راست و به‌درازا پرتاب‌اش کن! یعنی: راست و استوار سخن بگو!).
گویا آقای رسولی چنین پنداشته که عبارت یادشده در مصرع اول، «...تیرِ سخن...»، به زیر حرف 'ر'، خوانده می‌شود. اینست، میگوید: «تیر سخن اضافه‌ی تشبیهی است»؛ که البته، برداشت ایشان، به باور بنده، نادرست است. خواندنِ درست این دو واژه‌ی پشت سر هم، اینگونه است: «...تیرْ سخن...»، یعنی با سکون حرف 'ر'، بدانسان که زندیدم.

در پایان، یک افزودنی دارم که به میان میکشم:
با اینکه من، به شوندهای گوناگون، ستایشگر ناصرخسرو هستم، دیدگاه «اسماعیلی» (= «باطنی») او را نادرست دانسته، یک کجروی سترگ در مسیر تاریخی دین اسلام میشمرم.
برای آگاهی بیشتر یافتن، خواننده را به نوشته‌های بسیار ارجدار شادروان احمد کسروی درینباره فرا‌می‌خوانم.

1397/07/03 15:10
رضا

بیت 44:
بیرون نبرد از دل پُرجهل تو ظلما
دیوان ناصرخسرو
تصحیح مینوی، محقق

1403/04/25 08:06
علیرضا غفاری حافظ

من فکر می‌کنم این قصیده ناصرخسرو شباهت زیادی به مضمون سرود لاتین کارمینا بورانا Carmina burana دارد که در آن نیز از بی‌وفایی و بدعهدی بخت سخن می‌گوید. اما تشبیه ناصرخسرو از روزگار به مادر به نظرم بسیار جالب‌تر است.