گنجور

بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول
حاذقان و کافیان بس عَدول
تا سمرقند آمدند آن دو امیر
پیش آن زرگر ز شاهنشه بَشیر
«کای لطیف استاد کامل معرفت
فاش اندر شهرها از تو صفت
نک فلان شه از برای زرگری
اختیارت کرد زیرا مهتری
اینک این خلعت بگیر و زرّ و سیم
چون بیایی خاص باشی و ندیم»
مرد مال و خلعت بسیار دید
غرّه شد از شهر و فرزندان برید.
اندر آمد شادمان در راه مرد
بی‌خبر کان شاه قصد جانْش کرد
اسپ تازی برنشست و شاد تاخت
خونبهای خویش را خلعت شناخت
ای شده اندر سفر با صد رضا
خود به پای خویش تا سوء القضا
در خیالش مُلک و عِزّ و مهتری
گفت عزرائیل رو، آری بری
چون رسید از راه آن مرد غریب
اندر آوردش به پیش شه طبیب
سوی شاهنشاه بردندش به‌ناز
تا بسوزد بر سر شمع طراز
شاه دید او را بسی تعظیم کرد
مخزن زر را بدو تسلیم کرد
پس حکیمش گفت کای سلطان مِه
آن کنیزک را بدین خواجه بدِه
تا کنیزک در وصالش خوش شود
آب وصلش دفع آن آتش شود
شه بدو بخشید آن مه‌روی را
جفت کرد آن هر دو صحبت‌جوی را
مدت شش ماه می‌راندند کام
تا به صحتْ آمد آن دختر تمام
بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت
چون ز رنجوری جمال او نماند
جان دختر در وبال او نماند
چونک زشت و ناخوش و رخ‌زرد شد
اندک‌اندک در دل او سرد شد
عشق‌هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
کاش کان هم ننگ بودی یکسری
تا نرفتی بر وی آن بد داوری
خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او
دشمن طاووس آمد پرّ او
ای بسی شه را بکشته فرّ او
گفت: «من آن آهوم کز ناف من
ریخت این صیاد خون صاف من،
ای من آن روباهِ صحرا، کز کمین
سر بریدندش برای پوستین،
ای من آن پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان،
آنکه کشتستم پی مادون من
می‌نداند که نخسپد خون من
بر منست امروز و فردا بر وی‌است
خون چون من کس، چنین ضایع کی‌است؟
گرچه دیوار افکند سایهٔ دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز؛
این جهان‌، کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا»
این بگفت و رفت در دَم زیر خاک
آن کنیزک شد ز عشق‌ و رنج پاک
زانک عشق مردگان پاینده نیست
زانک مرده سوی ما آینده نیست
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر
عشق آن زنده گزین کو باقی است
کز شراب جان‌فزایت ساقی است
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول
حاذقان و کافیان بس عَدول
پادشاه افرادی ماهر و باتجربه را به عنوان پیک به آن سرزمین فرستاد.
تا سمرقند آمدند آن دو امیر
پیش آن زرگر ز شاهنشه بَشیر
آن دو پیک امیر به سمرقند رسیدند و خبرهای خوش شاه را به زرگر رساندند.
«کای لطیف استاد کامل معرفت
فاش اندر شهرها از تو صفت
که ای استاد خوب و کاملا دانا! که نام و صفت تو در همه جا پیچیده است.
نک فلان شه از برای زرگری
اختیارت کرد زیرا مهتری
شاه فلان شهر و سرزمین برای زرگری تو را انتخاب کرده است زیرا تو از همه بهتر هستی.
اینک این خلعت بگیر و زرّ و سیم
چون بیایی خاص باشی و ندیم»
این لباس فاخر و این پول را بگیر، وقتی که به‌آنجا بیایی از نزدیکان و خاصان شاه خواهی بود.
مرد مال و خلعت بسیار دید
غرّه شد از شهر و فرزندان برید.
آن زرگر پول و هدایای فراوان دید، مغرور و شاد شد و شهر و فرزندان و خانواده را ترک کرد.
اندر آمد شادمان در راه مرد
بی‌خبر کان شاه قصد جانْش کرد
آن مرد با خوشحالی و شادمانی به راه افتاد، بی‌آنکه بداند که آن پادشاه قصد جانش را دارد.
اسپ تازی برنشست و شاد تاخت
خونبهای خویش را خلعت شناخت
 اسبی سریع سوار شد و شادمانه تاخت؛ آن خون‌بهای خود را (که می‌گرفت)، هدیه تصور کرده بود.
ای شده اندر سفر با صد رضا
خود به پای خویش تا سوء القضا
ای کسی که با رضایت و خوشحالی به سفر رفتی و با پای خود تا بدترین حادثه شتافتی.
در خیالش مُلک و عِزّ و مهتری
گفت عزرائیل رو، آری بری
در خیال او ثروت و عزّت و آقایی بود؛ عزرائیل به او می‌گفت «برو! آری (به‌اینها) می‌رسی!»
چون رسید از راه آن مرد غریب
اندر آوردش به پیش شه طبیب
وقتی مرد مسافر از راه رسید‌، طبیب او را به نزد شاه برد.
سوی شاهنشاه بردندش به‌ناز
تا بسوزد بر سر شمع طراز
با احترام او را نزد شاه بردند‌، تا بسوزد بر سر شمع‌ِ طراز. 
شاه دید او را بسی تعظیم کرد
مخزن زر را بدو تسلیم کرد
شاه او را دید و بسیار به او احترام گذاشت و گنجینه خود را به‌دست او سپرد.
پس حکیمش گفت کای سلطان مِه
آن کنیزک را بدین خواجه بدِه
سپس حکیم به شاه گفت که ای سلطان نیک! آن کنیزک را به این استاد بده.
تا کنیزک در وصالش خوش شود
آب وصلش دفع آن آتش شود
تا کنیزک در وصال و پیوند با او شفا پیدا کند، و آب و خوشی این پیوند، تب و آتش عشق او را فرو نشاند.
شه بدو بخشید آن مه‌روی را
جفت کرد آن هر دو صحبت‌جوی را
شاه آن دختر زیبا را به او بخشید و آن دو یار را جفت هم کرد.
مدت شش ماه می‌راندند کام
تا به صحتْ آمد آن دختر تمام
مدت شش ما کیف کردند و خوش بودند تا آنکه حال دختر کاملا خوب شد.
بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت
بعد از آن‌، دارو برای زرگر ساخت تا بخورد (و با خوردن آن) در پیش آن دختر می‌گداخت و تباه می‌شد.
چون ز رنجوری جمال او نماند
جان دختر در وبال او نماند
وقتی که از بیماری، جمال و زیبایی او از بین رفت مهر و محبت دختر نیز به‌او سرد شد.
چونک زشت و ناخوش و رخ‌زرد شد
اندک‌اندک در دل او سرد شد
وقتی که زشت و مریض و رنگ‌پریده گشت، کم‌کم در دلش سرد و بی‌جذابیت شد.
عشق‌هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
عشق‌هایی که تنها به خاطر ظواهر و زیبایی‌های بیرونی شکل گرفته‌اند، آن‌ها را عشق مدان بلکه ننگ و رسوایی به‌بار خواهند آورد و باید آنها را ننگ نامید.
کاش کان هم ننگ بودی یکسری
تا نرفتی بر وی آن بد داوری
ای کاش آن فقط ننگ و رسوایی بود، تا به این تمام می‌شد و آن اتفاق بد برایش اتفاق نمی‌افتاد.
خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او
از چشمان او جوی خون روان شد؛ در حقیقت رو و چهره زیبای او، دشمن جانش شد.
دشمن طاووس آمد پرّ او
ای بسی شه را بکشته فرّ او
دشمن طاووس همان زیبایی‌های پرهای او است؛ چه بسا شاهان که فرّ و شکوه‌شان آن‌ها را به کشتن داد.
گفت: «من آن آهوم کز ناف من
ریخت این صیاد خون صاف من،
گفت: «من همان آهویی هستم که صیاد، برای نافه‌ام مرا کشت.
ای من آن روباهِ صحرا، کز کمین
سر بریدندش برای پوستین،
من همچون آن روباه صحرایم که برای پوستینش او را شکار کردند.
ای من آن پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان،
من همچون آن فیل هستم که فیل‌بان برای عاجش او را کشت.
آنکه کشتستم پی مادون من
می‌نداند که نخسپد خون من
کسی که مرا برای چیزی کم و بی‌ارزش‌ کشت؛ روزی خواهد دید که خون من بی‌تاوان نخواهد ماند.
بر منست امروز و فردا بر وی‌است
خون چون من کس، چنین ضایع کی‌است؟
این اتفاق امروز برای من افتاد و فردا برای او خواهد افتاد؛ خون آدمی چون من کی ضایع می‌شود؟
گرچه دیوار افکند سایهٔ دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز؛
سایه دیوار هرچند بلند شود عاقبت به‌سوی خودش بر می‌گردد.
این جهان‌، کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا»
این دنیا و کارهای ما را همچون «کوه و بانگ» بدان که صداها را به‌سوی ما برمی‌گرداند؛ کارهای ما به ما برخواهند گشت.
این بگفت و رفت در دَم زیر خاک
آن کنیزک شد ز عشق‌ و رنج پاک
این‌ها را گفت و بلافاصله درگذشت، و آن کنیزک از عشق و رنج خلاص‌شد.
زانک عشق مردگان پاینده نیست
زانک مرده سوی ما آینده نیست
زیرا عشق مردگان‌، ماندگار نیست و شخص مرده سوی ما بر نمی‌گردد.
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر
عشق حی و زنده، در جان و روان و چشم آدمی، هرلحظه تازه است به‌مانند غنچه و شکوفه.
عشق آن زنده گزین کو باقی است
کز شراب جان‌فزایت ساقی است
پس تو عشق آن زنده را بگزین و انتخاب کن که جاودان است؛ و شرابی جان‌فزا و جانبخش به تو می‌نوشاند.
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا
عشق آن را انتخاب کن که تمام پیامبران‌، از عشق او مقام و پادشایی و شکوه یافتند.
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
تو مگو که ما در پیشگاه آن پادشاه، ارزشی نداریم و به آنجا راه نداریم؛ با بخشندگان، کارها آسان می‌شود.

خوانش ها

بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر به خوانش علیرضا بخشی زاده روشنفکر
بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر به خوانش عندلیب

حاشیه ها

1392/02/02 22:05
مهین نصیر

تا سمرقند آمدند آن دو امیر
پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر
تا سمرقند آمدند آن دو رسول
از برای زرگر شنگ فَضول
نسخه تصحیح نیکلسون

1403/05/30 02:07
امیر دادور

امیر یعنی پادشاه اما رسولان یعنی کسانی که پیام شاه را می‌بردند🙏🙏🙏

1392/02/03 00:05
علیرضا

شمع طراز کنایه از محبوب است ولی طراز به معنی یراق و حاشیه پارچه هم بوده و همینطور به معنی نقش و نگار روی پارچه

1392/04/09 18:07

انسان معنوی نظام جهان را نظامی اخلاقی می‌داند یعنی باور دارد که جهان به گونه‏ای ساخته شده است که نسبت به این‏که ما آدمیان کار خوب می‏کنیم یا بد، فضیلت داریم یا رذیلت واکنش نشان می‏دهد (خواه رستاخیز و خواه تناسخ). "هر کس به اندازه‏ی ذره‏ای نیکی کند، نتیجه ی آن را خواهد دید."
مولانا: این جهان کوهست وفعل ما ندا/ سوی ما آید نداها را صدا
ویتگنشتاین می‌گفت ایمان یعنی ”احساس امنیت کردن در جهان“.به تعبیر دیگری انسان معنوی کسی است که همیشه دارد فریاد می‌کند که هر چه پیش آید به من زیان نمی‌رسد. " ای کسانی که ایمان آورده‏اید، خویشتن را دریابید! هر گاه شما هدایت یافتید، آنکه گمراه شده است به شما زیانی نمی‏رساند. بازگشت همه شما به سوی خداست.( 105 مائده)"
پیوند به وبگاه بیرونی

1392/04/10 00:07
امین کیخا

محمد این یک syncretism است یعنی پذیرش نیکی دیگران ، تو بزرگواری ، درود به تو

1392/04/10 01:07
شکوه

همچون بازگشت و پژواک صدا در کوه اعمال و کارهایمان نیز در همین دنیا بازتاب دارند ..

1393/01/14 18:04

تو سایت های دیگه ,فعل متفاوته

1393/04/04 19:07
بیداد

چندین بین در این قسمت وجود دارد که جانمایه و دستورالعمل دوست گزینی میباشد مانند
زآنک عشق مردگان پاینده نیست
زآنک مرده سوی ما آینده نیست
عشق آن زنده گزین کو باقی ست
کز شراب جان فزایت ساقی ست
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازه تر
سعدی میفرماید
در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده آنکو ز عشق زاید
یا:
گر چه دیوار افکند سایه دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز
که مولانا اینجا تنها خداوند را لایق دوستی میداند که همواره زنده و حی میباشد و در وی و دوستی او زوالی نیست

1394/03/30 19:05
روفیا

در تایید سخن محمد گرامی یکی از اساتید گرانقدرم می فرمودند دین بر خلاف تصور انبوه مردم اعتقاد نیست بلکه اعتماد است . و داستان موسی و یارانش را اورد که هنگامی که یارانش از سپاه فرعون در پی و رود نیل در پیش وحشتزده و نومید بودند موسی اعتماد خود به یاری حق را از دست نداد .
مثال ملموس تری ازین مقوله باید که رهگشای زندگی روزمره ما انسان هایی که از جنس گوشت و خون هستیم باشد .
اگر ما داعیه وجود عدالت حاکم بر کائنات را داریم باید بتوانیم در زندگی روزمره اثار ان را بیابیم .

1394/03/30 20:05
روفیا

اثار ان بسیار است . هر چند معماها نیز بسیارند . مثلا اینکه رفتار خصمانه و پرخاشگری منتهی به انزوا و از دست دادن فرصتها میشود و یا بالعکس مهرورزی و احترام به نفوس انسانی و مخلوقات منتهی به خلاقیت , از نشانه های بارز عدل الهیست .
مثلا اگر ما اراده کنیم سرچشمه خیر و برکت برای اطرافیان باشیم پیش از همه خودمان از ان خیر و برکت بهره مند میشویم زیرا ناچاریم برای شادی انسان ها علمی یا هنری بیاموزیم . ایا غیر از این است که از این اموخته ها در سراسر زندگی مادی خود نیز برخوردار میشویم . یا اگر اراده کنیم از ازردن انسانها بپرهیزیم تمرین صبر و سعه صدر و یافتن راههای خلاقانه برای حل اختلافات داشته ایم . اگر این نامش عدل نیست پس چیست ؟
بالشخصه ابدا بر این باور نیستم که منافع مادی ما با مصالح معنوی ما در تعارض هستند بلکه به موازات هم پیش میروند .
مولانا هم در اغاز این داستان میفرماید :
نقد حال خویش را گر پی بریم
هم ز دنیا هم ز عقبی بر خوریم
حافظ نیز میفرماید :
من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود
وعده فردای زاهد را چرا باور کنم
بهشت نقد است نه نسیه . بهشت یعنی اینکه ما بدانیم در دنیایی زندگی می کنیم که قانونمند و عادلانه طراحی شده و قانونش خطاناپذیر است و بعبارتی مو لای درزش نمیرود . میتوانیم بر قوانینی که کشف کردیم اعتماد کنیم و بر اساس ان برنامه ریزی و محاسبه کنیم .

1394/03/30 20:05
روفیا

بانگ خوش دار چون به کوه ایی
کوه را بانگ خر چه فرمایی
اگر صدای عرعر خر تولید کنیم صدای چه چه بلبل نمیشنویم بلکه همان عرعر را میشنویم .

1394/04/05 15:07
روفیا

پرده نشین گرامی
پرسش های زیبایی است . البته هرگز ادعا نمیکنم که پاسخ همه پرسش ها را میدانم . ولی از آنجا که یک مجموعه کوچک که طراحی آن درست نباشد ( مثل موتور یک اتومبیل ) رو به نابودی میرود من با خود می اندیشم چگونه این مجموعه عظیم میلیونها سال به گونه ای آهنگین به کار خود ادامه داده است و همواره خود را اصلاح و بازتوانی کرده است ؟
بی شک یک مجموعه ای با طراحی بی عیب و نقص .
عدالت از دید گاه من تنها یک موضوع انسانی و اخلاقی نیست .
عدالت وجود قوانین ثابت پس پرده است .
عدالت این است که 2 + 2 همیشه پاسخش 4 است .
عدالت قانون خدشه ناپذیر no pain no gain است .
عدالت درست کار کردن قانون مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن است .
عدالت قانون گریز ناپذیر مرگ است .
عدالت قانون جاذبه نیوتن و قوانین فیزیک مکانیک و و کوانتوم و قانون بازتاب نور و .... است .
بر مبنای پیدا کردن این نظم ها ما توانستیم جهان آفرینش را بهتر بفهمیم .
در جهانی اینچنینی من بیشتر به دنبال نظم میگردم تا بی نظمی .
از شواهد و قراین پیداست که نظم آن حاکم بر بی نظمی اش است .
من همواره تلاش کرده ام تا آرایه هایی که نوابغی چون حافظ و مولانا و اینششتین و محمد و هایزنبرگ و بودا و شکسپیر و ... پیدا و ارایه کرده اند به بوته آزمایش بگذارم . آیا راه دیگری هم دارم ؟

1394/04/05 22:07
روفیا

پرده نشین گرامی
در تراژدی مکبث هر گاه که او روزش را آغاز میکرد اهریمنی سر راهش قرار میگرفت که بدو القا میکرد :
Fair is foul , foul is fair پرواز کن در آسمان تیره و غبار آلود ...
خوبی بدیست و بدی خوبیست !
و چه هوشمندانه شکسپیر این حرف را در دهان اهریمن گذاشته است !
تا نشان دهد که این اندیشه که آسمان جهان غبار آلود است و هیچ شفافیتی وجود ندارد اندیشه اهریمنی است و هیچ باوری ویران کننده تر از این نیست که جهان را بی قانون و بی شعور بینگاریم .

1394/04/06 03:07
روفیا

حتما همین کار را بکنید . تا فرمولی را بارها به بوته آزمایش نگذاشتید آنرا نپذیرید و آن را بادیگران share نکنید دوست من .

1394/06/22 11:09

تو مگو: " ما را بدآن شه بار نیست"
با کریمان کارها دشوار نیست
این بیت را که بی‌شک یکی از شاه بیت‌های مثنوی است، پاسخ مولانا یا به عبارتی دیگر پاسخ عرفا به متکلمانی دانسته‌اند که منکر امکان عشق انسان به خداوند شده‌اند. مولانا در این جا در جواب به کسانی که معتقدند بین بنده‌‌ی ضعیف و خدای عالی‌مرتبه هیچ‌گونه سنخیت و مشابهتی وجود ندارد تا بنده بتواند عاشق خداوند شود، و به عبارتی دیگر در پاسخ به آنهایی که این امر را بعید و ناممکن می‌دانند و می‌گویند انسان خاکی کجا و پروردگار عالمیان کجا؟ ( این التراب و رب الارب ) می‌گوید درست است که این امر دور از ذهن به نظر می‌آید اما چون خداوند کریم است و همواره می‌بخشد و لطف می‌کند و این کریم بودن ذاتی اوست، پس کار را بر بندگان آسان کرده‌است و نباید از پذیرش او ناامید بود، یعنی آن چه ما را امیدوار می‌کند شایستگی ما نیست، بلکه کریم بودن اوست. مولانا و دیگر عرفا بسیار بر این مطلب تکیه کرده‌اند به طوری که شاید بی اغراق بتوان گفت آنها اصل را در خلقت انسان و هستی همان کرم الهی می‌دانند و بس.

1394/06/22 14:09

زآن که عشق مردگان پاینده نیست
زآن که مرده سوی ما آینده نیست
این بیت را می‌توان به دو صورت معنی کرد. یکی این که مولانا می‌خواهد بگوید دلیل این که کنیزک کاملا از عشق زرگر رها شد این بود که زرگر مرد و " عشق مردگان " یعنی علاقه‌ی ما به مردگان نیز از آن جهت که می‌دانیم دیگر آنها به سوی ما بازنمی‌گردند، پاینده نیست و زود فراموش می‌شود. دیگر آن که بگوییم سخن مولانا این است که " عشق مردگان" یعنی عشق به معشوق‌های ناپایدار که به دلیل ناپایداری و فناپذیری این نوع معشوق‌ها، عشق به آنها نیز پاینده نیست و با فانی شدن معشوق آن عشق نیز از بین می‌رود. با توجه به دیدگاه کلی مولانا راجع به عشق و ابیات بعدی ، به نظر می‌رسد این تفسیر منطقی‌تر است.

1395/03/27 10:05
شفیعی

ازمکافات عمل غافل مشو // گندم زگندم روید جوزجو. من عاشق مولانام شاید قرن ها باید بگذردتا شاعری اینچنین به دنیابیایدواقعااشعارش بامعناست مولانا روحت هرکجاهست شاد باد. . نردبان این جهان ماومنیست//عاقبت این نردبان افتادنیست. لاجرم هرکه بالاترنشست //استخوانش سخت تر خواهد شکست

1395/09/20 16:12
روفیا

این جهان کوهست و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
چنین بر می آید که ندا آواز یا بانگ نخستین و صدا پژواک آن باشد.
به یادم آمد در بخش بیست و نه هفت پیکر نظامی در توصیف قلعه ای که بانوی حصاری در آن در انتظار خواستگار شایسته بود می گوید :
در آن قلعه کاسمانی بود
چون در آسمان نهانی بود
خواستگار سمج هنگامی که پس از کسب صلاحیت های لازم به در قلعه می رسد :
بر در حصار شد در حال
دهلی را کشید زیر دوال
وان صدا را به گرد بارو جست
کند چون جای کنده بود درست
چون صدا رخنه را کلید آمد
از سر رخنه در پدید آمد
در اطراف قلعه با دهل اصواتی تولید کرد تا از بازتاب آن اصوات رخنه یا در پنهان را بیابد!
این داستان زندگی ماست،
این جهان چون کوه و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
بدانیم نخست بر ماست که بانگ هستی خود باشیم،
چنان که فروغ می گوید :
آن داغ ننگ خورده که میخندید.
بر طعنه های بیهده من بودم.
گفتم: که بانگ هستی خود باشم.
اما دریغ و درد که "زن" بودم.
دو دیگر به پژواک بانگ خود گوش بسپاریم و اگر ناخوش آمد ما را بانگ خود را درست کنیم:
چون صدا رخنه را کلید آمد
از سر رخنه در پدید آمد...

1395/10/16 02:01

از حقیقت بمثابه ذات وجود پرده باید برگرفت و نشان داد که انواع و اقسام قرائتها، تحلیل تنزل گرایانه ای از معنویت ارائه می دهند. در حالیکه حقیقت با فضیلت در نظامی اخلاقی، یکی و همزاد-باور است. مولانا می گوید:
این جهان کوهست وفعل ما ندا/ سوی ما آید نداها را صدا
انسان معنوی گمراه نمی شود و زیانی به دیگران نمی رساند. در واقع، پژواک اعمال ما همانا در همین دنیا بازتاب دارد. از نظرگاه ِمعنویت، منافع مادی الزاماً با مصالح معنوی در تعارض قرار ندارند بلکه به موازات هم پیش میروند. بعبارت دیگر، قاموس زندگی قانونمند و عادلانه طراحی شده و از شواهد و قراین چنین برمی آید که نظم جهان؛ بر بی نظمی اش حاکم می باشد.
زآن که عشق مردگان پاینده نیست
زآن که مرده سوی ما آینده نیست
مولانا می‌خواهد بگوید که کنیزک کاملا از عشق زرگر وقتی رها شد که زرگر مُرد؛ چرا که عشق به مردگان؛ یعنی عشق به مَنیت و شخصیت پاینده نیست. عشق به معشوق‌های ناپایدار و فناپذیر موقت است و با فانی شدن آن معشوق ها؛ عشق روانشناسانه نیز از بین می‌رود.

1396/12/20 21:02
نادر..

این جهان کوه است و ....

1397/01/18 11:04
رضا

درود بر دوستداران مولوی و سپاس از سایت گنجور که براستی گنجینه ایی فراهم کرده اند. امروزه در بسیاری از سایتهای و گروه های اجتماعی گفتگو از قوانین جاذبه و انرژی مثبت است و مولوی چه زیبا در یک بیت به اندازه صدها جمله و عبارت ، امید و انرژی مثبت بیان میکنه....
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست

1397/10/01 13:01
شاپور

در واقع زیباترین بخش این شعر مربوط به حقوق حیوانات و جانداران و در یک کلمه حفاظت محیط زیست می شود که انسان بی وجدان آن را به ورطه نابودی کشانده است. همچنین در ابتدا به زیبایی اشاره می کند که بسیاری از شاهان بزرگ بدلیل شکوه و فَر خود مورد حسادت و خیانت و توطئه اهریمنان قرار گرفته و کشته شده اند...
دشمن طاووس آمد پر او
ای بسا شه را بکشته فر او
گفت من آن آهوم کز ناف من
ریخت این صیاد خون صاف من
ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدندش برای پوستین
ای من آن پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان
آنک کشتستم پی مادون من
می‌نداند که نخسپد خون من
بر منست امروز و فردا بر ویست
خون چون من کس چنین ضایع کیست

1397/11/05 19:02
کتایون فرهادی

شرح و تفسیر فرستادن رسولان به سمرقند به آوردن زرگر
شرح و تفسیر بیت 185
شه فرستاد آن طرف یک دو رسول / حاذقان و کافیان بس عدول
شاه بی درنگ یکی دو مامور به سوی سمرقند گسیل داشت ، ماهر ، لایق و با کفایت و بسیار عادل بودند .
شرح و تفسیر بیت 186
تا سمرقند آمدند آن دو رسول / از برای زرگر شنگ فضول
آن دو مامور شاه به سمرقند آمدند نزد زرگر رعنای شیرین رفتار نکوکار رسیدند .
– شنگ به معنی شیرین رفتار و فضول به معنی بسیار بخشنده و نکوکار می باشد .
شرح و تفسیر بیت 187
کای لطیف استاد کامل معرفت / فاش اندر شهرها از تو صفت
ماموران شاه به زرگر گفتند : ای استاد ماهری که شناخت و معرفت تو کامل است و وصف تو در همه شهرها بر سر زبانها افتاده است .
شرح و تفسیر بیت 188
نک ، فلان شه از برای زرگری / اختیارت کرد زیرا مهتری
اینک فلان شاه ترا برای امور زرگری خود پذیرفته است زیرا تو زرگری بزرگ هستی .
شرح و تفسیر بیت 189
اینک این خلعت بگیر و زر و سیم / چون بیایی خاص باشی و ندیم
حال این خلعت و این طلا و نقره را بگیر و اگر به حضور شاه برسی مصاحب و همنشین خاص او نیز خواهی بود .
شرح و تفسیر بیت 190
مرد مال و خلعت بسیار دید / غره شد ، از شهر و فرزندان برید
مرد زرگر وقتی که آن همه مال و جامه های فاخر را دید فریفته شد و از شهر و اهل و عیالش جدا شد .
غره شدن به معنی مغرور شدن می باشد .
شرح و تفسیر بیت 191
اندر آمد شادمان در راه ، مرد / بی خبر ، کان شاه قصد جانش کرد
مرد زرگر شادمان شد و به راه افتاد در حالیکه نمی دانست شاه قصد جانش را کرده است .
شرح و تفسیر بیت 192
اسب تازی برنشست و شاد تاخت / خونبهای خویش را خلعت شناخت
مرد زرگر بر اسبی عربی نشست و شادمان به سوی بارگاه شاه تاخت و خونبهای خود را خلعت می پنداشت .
شرح و تفسیر بیت 193
ای شده اندر سفر با صد رضا / خود به پای خویش تا سوالقضا
ای کسی که با کمال اختیار و رضا و رغبت آهنگ سفر کرده ای و با پای خود به سوی سرنوشتی شوم گام پیش نهاده ای .
شرح و تفسیر بیت 194
در خیالش ملک و عز و مهتری / گفت عزرائیل : رو ، آری ، بری
آن زرگر در خیالاتش فرمانروائی و عزت و سالاری می پروراند در حالیکه عزرائیل با تحقیر میگفت : بشتاب به سوی حرص و آز که به آرزوهای خیال انگیزت می رسی .
شرح و تفسیر بیت 195
چون رسید از راه آن مرد غریب / اندر آوردش به پیش شه ، طبیب
همینکه زرگر به شهر شاه رسید ، آن حکیم الهی وی را به نزد شاه برد .
شرح و تفسیر بیت 196
سوی شاهنشاه بردندش به ناز / تا بسوزد بر سر شمع طراز
مرد زرگر را با عزت و احترام نزد شاه بردند تا پروانه وار بر سر آن شمع بسوزد .
– نیکلسون می گوید ” شمع ” به زنی بلند بالا ، زیبا روی و خندان اشارت دارد .
شرح و تفسیر بیت 197
شاه دید او را ، بسی تعظیم کرد / مخزن زر را بدو تسلیم کرد
شاه زرگر را دید و خیلی تعظیمش کرد و گنجینه طلا را در اختیار گذاشت .
شرح و تفسیر بیت 198
پس حکیمش گفت : کای سلطان مه / آن کنیزک را بدین خواجه بده
آن حکیم الهی به شاه گفت : ای سلطان بزرگ و عالیقدر ، این کنیزک را به خواجه ( زرگر ) بده .
شرح و تفسیر بیت 199
تا کنیزک در وصالش خوش شود / آب وصلش ، دفع آن آتش شود
تا کنیزک به وصالش برسد و به برکت این وصال بهبود یابد و آب وصال زرگر ، آتش و حرارت عشق او را تسکین دهد .
شرح و تفسیر بیت 200
شه بدو بخشید آن مه روی را / جفت کرد آن هردو صحبت جوی را
شاه آن کنیزک زیباروی را به زرگر داد و آن دو نفر را که همنشینی و وصال یکدیگر را طلب می کردند به وصال هم رسانید .
شرح و تفسیر بیت 201
مدت شش ماه می راندند کام / تا به صحت آمد آن دختر ، تمام
کنیزک و زرگر مدت شش ماه با یکدیگر کامرانی می کردند تا آنکه کنیزک کاملا سلامتی خود را باز یافت .
شرح و تفسیر بیت 202
بعد از آن از بهر او شربت بساخت / تا بخورد و پیش دختر می گداخت
پس از سپری شدن شش ماه آن حکیم الهی شربتی ساخت و به زرگر داد ، زرگر شربت را خورد و در حضور کنیزک حالش دگرگون شد و رو به رنجوری نهاد .
– نیکلسون معتقد است آن شربت مرحله تدریجی ریاضت دادن به نفس اماره است و بدین وسیله نفس از علائق شهوانی می رهد .
شرح و تفسیر بیت 203
چون ز رنجوری جمال او نماند / جان دختر در وبال او ، نماند
هنگامی که زیبائی و طراوت زرگر بر اثر بیماری از میان رفت ، جان کنیزک از درد و رنج فراق و جدائی او رها شد .
شرح و تفسیر بیت 204
چونکه زشت و ناخوش و رخ زرد شد / اندک اندک در دل او سرد شد
همینکه زرگر آن شربت را خورد رنجور و زشت شد و رنگ رخساره اش زرد شد و اندک اندک علاقه قلبی کنیزک نسبت به او سرد و خموش شد .
شرح و تفسیر بیت 205
عشق هایی کز پی رنگی بود / عشق نبود ، عاقبت ننگی بود
عشق هائی که تنها به خاطر آب و رنگ و جمال ظاهری باشد در واقع عشق نیست بلکه ننگ و عار پدید می آورد .
– مولانا در جای جای مثنوی این حقیقت را بازگو می کند که ارزش و اصالت هر عشقی بستگی تام تمام به ارزش و اصالت معشوق دارد و اگر عشق و حب آدمی به موضوعی کاذب و ناپایدار تعلق گیرد نمی توان لفظ “عشق” را بر آن نهاد بلکه آنرا “هوی و هوس” می زیبد .
شرح و تفسیر بیت 206
کاش کان هم ننگ بودی یکسری / تا نرفتی بر وی آن بد داوری
اگر ضمیر ” آن” در مصراع اول به زرگر بازگردد ، می گوید : کاشکی زرگر سرتاپا عیب و ننگ می بود و اصلا ذره ای حسن و جمال نداشت تا این وضع و حال ناگوار و قضای بد گریبانش را نمی گرفت .
شرح و تفسیر بیت 207
خون دوید از چشم همچون جوی او / دشمن جان وی آمد روی او
از چشم آن زرگر خون مانند جوی روان شد و روی زیبای او دشمن جانش شد .
شرح و تفسیر بیت 208
دشمن طاووس آمد پر او / ای بسی شه را بکشته فر او
پر طاووس ، دشمن جان طاووس است و چه بسیارند شاهانی که شکوه و شوکتشان آنها را هلاک کرده است . یعنی محسود خاندان قرار گرفته و در نتیجه قربانی حسدورزی ها شده اند .
شرح و تفسیر بیت 209
گفت : من آن آهوم کز ناف من / ریخت آن صیاد ، خون صاف من
زرگر در آن هنگام که می مرد با زبان حال می گفت : من مانند آن آهوی هستم که شکارچی به خاطر نافه خوشبویم ، خون صافم بریخت .
شرح و تفسیر بیت 210
ای من آن روباه صحرا کز کمین / سر بریدندش برای پوستین
و نیز من مانند آن روباه صحرائی هستم که به خاطر پوست مرغوبش بر سر راه او کمین می کنند و سرش را می برند .
شرح و تفسیر بیت 211
ای من آن پیلی که زخم پیلبان / ریخت خونم از برای استخوان
و هم چنین من مانند آن فیلی هستم که فیلبانان ( شکارچیان ) او را زخمی می کنند و خونش را می ریزند تا استخوان و عاج گرانبهایش را به یغما ببرند.
– مولانا در چند بیت اخیر این مطلب را بازگو کرده که فر و شکوه آدمیان ، آنان را محسود می سازد و در نتیجه در معرض هلاک واقع می شوند لذا ستر کمال و جلال لازم است .
شرح و تفسیر بیت 212
آنکه کشتستم پی مادون من / می نداند که نخسبد خون من
آن کسی که مرا به خاطر زیبائی ظاهر یا مطامع پست و حقیر خود می کشد ، آیا نمی داند که خون من نمی خوابد یعنی تباه و ضایع نمی شود و روزی دامن قاتل را می گیرد .
شرح و تفسیر بیت 213
بر من است امروز و فردا بر وی است / خون چون من کس ، چنین کی ضایع است ؟
امروز به زیان من سپری شد و فردا به زیان او خواهد بود یعنی هرکس چاهی برای دیگری حفر کند روزی خود بدان چاه خواهد افتاد و تقاص فعل خود را خواهد دید زیرا خون مظلومی همچون من مگر ممکن است به هدر رود .
شرح و تفسیر بیت 214
گرچه دیوار افکند سایه دراز / باز گردد سوی او آن سایه باز
به عنوان مثال اگر چه دیوار سایه بلند بر زمین پهن کند ولی بالاخره آن سایه به سوی دیوار باز می گردد .
شرح و تفسیر بیت 215
این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا
این جهان در مثل مانند کوه است و اعمال و نیات ما مانند بانگ و فریادی است که در کوه طنین می افکند و بی گمان هر فریادی که در کوه بزنیم طنین آن دوباره به سوی ما باز می گردد . [ در چند بیت اخیر مسئله مهمِ جوابِ عمل مطرح شده است . تمامی کُتبِ آسمانی و امهاتِ کُتب اخلاقی بدین مطلب تصریح کرده اند که آدمی رهینِ اعمال خود است . هر عملی که انجام دهد نتیجۀ آن را می بیند . آیاتِ قرآن کریم نیز به کرّات بدین موضوع تأکید کرده است . این موضوع از مسائل محوری مثنوی و مکتب مولانا است . ]
شرح و تفسیر بیت 216
این بگفت و رفت در دم زیر خاک / آن کنیزک شد ز رنج و عشق پاک
زرگر این سخنان را گفت و مرد و آن کنیزک از عشق زرگر رها شد و دلش از حب او پاک گردید .
شرح و تفسیر بیت 217
زآنکه عشق مردگان پاینده نیست / زآنکه مرده سوی ما آینده نیست
زیرا عشق به مرده و معشوق های آفل دوامی ندارد چرا که مردگان هرگز به سوی ما باز نخواهند گشت .
شرح و تفسیر بیت 218
عشق زنده در روان و در بصر / هر دمی باشد ز غنچه تازه تر
عشق زنده یعنی آن عشقی که بر معبود حقیقی تعلق می گیرد پیوسته در روح و دیده باطنی حتی از غنچه هم تازه تر است زیرا معشوق حقیقی هماره زنده و پاینده است پس عشق بدو نیز هرگز نمیرد .
شرح و تفسیر بیت 219
عشق آن زنده گزین کو باقی است / کز شراب جانفزایت ساقی است
عشق آن کسی را انتخاب کن که زنده و جاودان است و مدام تو را از شراب جان افزای بقا و جاودانگی سیراب می کند .
شرح و تفسیر بیت 220
عشق آن بگزین که جمله انبیا / یافتند از عشق او کار و کیا
عشق آن کسی را برگزین که جمیع انبیا از عشق او شکوه و شوکت و اقتدار یافتند .
شرح و تفسیر بیت 221
تو مگو ما را بدان شه بار نیست / با کریمان کارها دشوار نیست
در اینجا مولانا با بیتی دلنشین و اقناعی به آن دسته از متکلّمان پاسخ داده که معتقدند محبّتِ بنده به خدا قابلِ تصور نیست ، زیرا اولاََ خداوند با مخلوقات مباینتی تام دارد و چون هیچگونه مناسبت و سنخیتی میان حق و خلق نیست ، پس محبّتِ بنده به او هم قابلِ تصوّر نیست . ثانیاََ محبّت نوعی اراده و خواهش است و ارادۀ بنده به چیزی تعلق خواهد گرفت که از امور ممکنه باشد تا تصرّف در آن متصرّف شود و چون خدا ازلی است مشمولِ ارادۀ بندۀ حادث نگردد زیرا تصرّفِ حادث در قدیم مُحال است . بنابراین متکلّمان هر جا در قرآنِ کریم لفظِ «حُب» و مشتقاتش را دیده اند آنرا به معنی تعظیم و یا ارادۀ طاعت فرض کرده اند . ولی صوفیه بر خلافِ آنان معتقدند که جز خدا چیزِ دیگری شایسته عشق و محبّت نیست و در جوابِ ادلّۀ متکلّمان گویند که ما بر خلافِ شما معتقدیم که ارتباط و مناسبت میانِ حق و خلق موجود است و از نظر ما میان حق و خلق مباینتی نیست . چرا که مذهبِ ما مذهبِ وحدت و یگانگی است نه کِثرت و دوگانگی .
دلیلِ مولانا در ردِ ادلّۀ متکلمان بدین قرار است : خداوند را کریم گویند بدین جهت که عطا و بخشش او معلل به علت و غرضی نیست پس بدین ترتیب هیچ کاری بر او دشوار نیاید و هموست که راه را بر عاشق خود باز گرداند و طریق وصول به خود را نشان دهد و به وصال رساند .
معنی بیت : تو این حرف را نزن که ما اجازه ورود به بارگاه الهی را نداریم و نمی توانیم به شاه جهان هستی واصل شویم زیرا با بزرگواران بخشنده کارها مشکل نیست

1398/09/22 18:11
برگ بی برگی

دشمن طاووس آمد پر او
ای بسا شه را بکشته فر او
گفت من آن آهوم کز ناف من
ریخت این صیاد خون صاف من
ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدندش برای پوستین
ای من آن پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان
بنظر می رسد مولانا در این چند بیت از جاندارانی چند به عنوان نمونه هایی از نمادهای هم هویت شدگی های انسان نام می برد ،طاووس نماد مباهات و فخر فروشی ، آهو نمادی از زیبایی ، روباه نمادی از مکر و احساس زرنگی و فیل نشانه و نماد قدرت و احساس صلابت ،و اینها نمونه هایی از هم هویت شدگی هایی میباشند که زرگر یا من ذهنی انسان هویت کاذب خود را از آنها گرفته گمان میبرد همان ها میباشد .
آنک کشتستم پی مادون من
می‌نداند که نخسپد خون من
بر منست امروز و فردا بر ویست
خون چون من کس چنین ضایع کیست
اکنون که بواسطه لطف شاهنشاه و راهنمایی آن طبیب الهی و البته تحمل درد هشیارانه توسط کنیزک خون این زرگر من متوهم ذهنی ریخته شده است زرگر تهدید میکند که آرام نخواهد گرفت و خونش ضایع نشده و باز خواهد گشت ، این بار طریق زیبائی خود به منظور خود دست یافت و بار دیگر ممکن است از راه هم هویت نمودن کنیزک با اموال و دارایی و یا با مقام و منصب یا با هر چیز دیگر این جهانی بازگشته و کنیزک را دگر بار بیمار خود گرداند و مانع وصل انسان به اصل خدایی خویشتن گردد . در هر صورت مولانا قصد داشته است در انتها به ما یادآوری کند این دلبستگی کنیزک که عشق به زرگر را به عشق شاهنشاه ترجیح میداد تنها یکی از صدها یا هزاران مورد دیگر از شهوات و هم هویت شدگی های انسان میباشد و گمان مبریم که با دلسرد شدن از یکی از آنها کار تمام است و به معشوق اصلی وصل خواهیم شد بلکه راهی بس طولانی و دشوار در پیش روی انسان است اما غیر ممکن نیست و نومید نباید گشت از کرامت آن شاهنشاه.
تو نگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
موفق و پایدار باشید

1398/11/05 21:02
حمیده الهیاری

سلام،لطفاً کسی جواب بده:1.چرا حکیم به کنیز گفت،رازت رو مخفی کن؟و چرا خودش کمی از این راز رو به شاه گفت؟2.چطور حکیمی و اونم حکیمی الهی و معرفت دان،دست به قتل یه بیگناه می زنه؟

1399/04/02 00:07
صبا

این داستان مثنوی الهام گرفته از داستان ابن سینا است، در زمان ابن سینا یک دختر یا پسر جوانی بیمار شد و هیچ کدام از طبیبان آن منطقه علاج این جوان را تشخیص ندادند، تا اینکه ابن سینا را به بالین او آوردند، ابن سینا تا او را دید فهمید که او عاشق است و از درد هجران در رنج است
پس، از بیماری او با کسی حرف نزد در عوض گفت شخصی را بیاورید که تمام محله های این شهر را می داند و از او خواست همان طور که نبض بیمار در دست دارد آن‌شخص نام همه محله ها را بگوید، با گفتن نام یک محله نبض بیمار تندتر زد، سپس از آن‌شخص خواست تا نام کوچه های آن محله را بگوید سپس نام صاحب خانه های آن محله و در آخر نام اشخاص آن خانه پس از آن ابن سینا فرد مورد نظر را یافت و زمینه ازدواج آنها را فرهم آورد، امروزه به این عمل در روانشناسی شرطی شدن می گویند

1400/03/15 06:06
امید باصری

معنای بیت 1

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول

حاذقان و کافیان بس عدول

حاذق به معنی عادل،کافی با کفایت،عدول،عادل،دادگر،شاه دو فرستاده ماهر با کفایت و عادل و درستکار را روانه سمرقند کرد.

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 2

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

تا سمرقند آمدند آن دو رسول

پیش آن زرگر شنگ فَضول

شنگ به معنای خوشحال،فضول به معنای صاحب هنر،صاحب فضل،آن دو فرستاده برای دیدن زرگرِ خوشحالِ صاحب هنر تا سمرقند آمدند.

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 3

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

کای لطیف استاد کامل معرفت

فاش اندر شهرها از تو صفت

گفتند که ای استاد کامل آگاه در تمام شهرها توصیف مهارت و هنر تو زبانزد همه است.

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 4

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

نَک فلان شه از برای زرگری

اختیارت کرد زیرا مهتری

اینک فلان شاه تو را برای زرگری برگزیده است زیرا تو از همه بهتر و ماهرتری...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 5

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

اینک این خلعت بگیر و زر و سیم

چون بیایی خاص باشی و ندیم

اکنون این لباس ها و طلا و نقره ها را بگیر و وقتی به درگاه پادشاه آمدی تو در درگاه از افراد خاص پادشاه و همنشین او می گردی،ندیم به معنی همنشین

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 6

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

مرد مال و خلعت بسیار دید

غره شد از شهر و فرزندان برید

غرّه شدن به معنای فریب خوردن هست،مرد زرگر آن ثروت و لباس ها را دید فریب خورد و از شهر و فرزندان جدا گشت...

 

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 7

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

اندر آمد شادمان در راه مرد

بی‌خبر کان شاه قصد جانش کرد

سمرقند با شادی به راه افتاد بیخبر از اینکه پادشاه قصد جانش را کرده است...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 8

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

اسپ تازی برنشست و شاد تاخت

خونبهای خویش را خلعت شناخت

بر نشستن به معنی سوار شدن،اسب تازی اسب عربی،چون اسب های عربی قدرتمند و خوش هیکل بودند،سوار بر اسب تازی شد و نمیدانست که چه خبر است و نمیدانست آنچه را که شاه بعنوان خلعت برایش فرستاده خلعت نیست بلکه خون بهاست...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 9

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

ای شده اندر سفر با صد رضا

خود به پای خویش تا سوء القضا

ای کسیکه با رضایت پا در راه سفر گذاشته ای،با پای خودت به پیشباز بدترین حادثه میروی،سوء القضاء حادثه بد...

 

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 10

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

در خیالش ملک و عز و مهتری

گفت عزرائیل رو آری بری

زرگر در اندیشه سلطنت،بزرگی و جاه بود در حالیکه عزرائیل از او می خندید و میگفت آری برو،آنچه را که فکر میکنی بدست می آوری،مسخره اش میکرده چون میدونسته که داره فریب می خوره

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 11

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

چون رسید از راه آن مرد غریب

اندر آوردش به پیش شه طبیب

وقتی زرگر غریب به آنجا رسید طبیب او را پیش شاه برد...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 12

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

سوی شاهنشاه بردندش بناز

تا بسوزد بر سر شمع طراز

بردندش،شین اینجا ضمیر مفعولی هست یعنی او را بردند،طراز یکی از شهرهای مهم و مرکز تجارت ایران قدیم بوده که حالا میگن همشون به زیبایی معروف بودند.او را با ناز و شکوه پیش شاهنشاه بردند تا فدای آن زیبارو (کنیزک) شود...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 13

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

شاه دید او را بسی تعظیم کرد

مخزن زر را بدو تسلیم کرد

شاه وقتی زرگر را دید در برابرش تعظیم کرد و گنجینه های زر را به او بخشید،حالا اینها همه را میدادند برای فریبش...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 14

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

پس حکیمش گفت کای سلطان مه

آن کنیزک را بدین خواجه بده

اینجا شین در حکیمش ضمیر متممی هست،حکیم به او گفت،بنابر این حکیم به پادشاه گفت ای سلطان بزرگ ،مِه به معنای بزرگ،آن کنیزک را به این زرگر بده...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 15

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

تا کنیزک در وصالش خوش (خَش) شود

آب وصلش دفع آن آتش شود

تا کنیزک در کنار او حالش خوب شود و وصال به او بیماری اش را بر طرف سازد،آتش همان آتش بیماری و عشق است که داشت کنیزک را از پا در می آورد...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 16

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

شه بدو بخشید آن مه روی را

جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را

صحبت جوی یعنی جوینده دوستی،کسانیکه میخواهند به هم برسند و یکدیگر را در آغوش بگیرند،شاه کنیزک را به زرگر بخشید و آن دو عاشق و معشوق را به هم رساند...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 17

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

مدت شش ماه می‌راندند کام

تا به صحت آمد آن دختر تمام

حدود شش ماه کنیزک و زرگر با هم بودند تا اینکه کنیزک کاملا سالم گشت...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 18

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

بعد از آن از بهر او شربت بساخت

تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت

بعد از آن طبیب دارویی تهیه کرد و به زرگر داد و زرگر به تدریج ذوب و لاغر و ضعیف می گشت...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 19

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

چون ز رنجوری جمال او نماند

جان دختر در وبال او نماند

وقتی که بخاطر بیماری و نحیفی زیبایی زرگر از بین رفت دختر نیز دیگر به او دلبستگی نداشت و جانش در عذاب نبود،وبال به معنی عذاب...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 20

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد

اندک‌اندک در دل او سرد شد

وقتی که زرگر بیمار،زشت و زرد چهره شد دیگر از نظر و چشم کنیزک افتاد...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 21

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

عشقهایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

عشق های ظاهری که فقط دنبال رنگ و زیبایی هستند عشق نیست بلکه عاقبت سبب بدنامی و ننگ می گردد...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 22

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

کاش کان هم ننگ بودی یکسری

تا نرفتی بر وی آن بد داوری

ایکاش این عشق هم عشق ظاهری بودی تا اینگونه برایش داوری نمیکردند...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 23

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

خون دوید از چشم همچون جوی او

دشمن جان وی آمد روی او

از چشمان زرگر خون می بارید و زیبایی اش بلای جانش گشت...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 24

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

دشمن طاووس آمد پرّ او

ای بسی شه را بکشته فرّ او

همانگونه که پر طاوس نیز دشمن اوست زیرا بخاطر پر زیبایش او را می کشند و چه بسیار شاهانی که بخاطر شکوه و عظمتشان کشته شدند...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 25

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

گفت من آن آهوم کز ناف من

ریخت این صیاد خون صاف من

گفت من همان آهویی هستم که بخاطر بدست آوردن مشک از ناف من صیاد خونم را می ریزد...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 26

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

ای من آن روباه صحرا کز کمین

سر بریدندش برای پوستین

اینجا باز شین ضمیر مفعولی هست،ای وای من،من همان روباهی هستم که برای بدست آوردن پوستش جهت درست کردن پوستین او را می کشند...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 27

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

ای من آن پیلی که زخم پیلبان

ریخت خونم از برای استخوان

باز ای وای من،من همان پیری هستم که برای بدست آوردن استخوان و عاجم خون مرا می ریزند...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 28

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

آنک کشتستم پی مادون من

می‌نداند که نخسپد خون من

کسیکه مرا در راه غیر من و بخاطر دیگری کشته است نمیداند که کشتن من بی انتقام نخواهد ماند...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 29

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

بر منست امروز و فردا بر ویست

خون چون من کس چنین ضایع کِیست

این اشاره داره به عبارت قرآنی به معنیِ اگر آسیبی از آن قوم به شما رسیده باشد به آن قوم نیز آسیبی همانند آن می رسد و این روزگار را برای عبرت در میان مردم می گردانیم.اگر اکنون موافق کشتن من است فردا به سود او نخواهد بود و خون کسی مثل من هرگز ضایع نمی گردد و بی انتقام نمی ماند...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 30

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

گر چه دیوار افکند سایه دراز

باز گردد سوی او آن سایه باز

حالا جهت نور خورشید که می تابه به دیوار،دیدید بعضی مواقع سایه دیوار خیلی طولانی هست بعضی مواقع سایه اش پای خودش هست،اینها را مولوی بعنوان تمثیل آورده،اگرچه دیوار گاهی سایه اش طولانی است اما بالاخره این سایه به پای دیوار باز می گردد،یعنی هر چی میگه به خودش بر میگرده...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 31

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

این جهان کوهست و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

صدا انعکاس صوت،دیدید وقتی توی دره ها وقتی داد میزنیم صدای خودمون به خودمون بر میگرده،این دنیا مثل کوه است و کارهای ما مثل صدای ما که در کوه می پیچد و این صداها دوباره به طرف ما منعکس می گردد،اینها را زرگر داره میگه،که هر کاری کنید به خودتون بر میگرده،آیه فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ

وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ(آیات هفت و هشت سوره زلزال) پس هر کس همسنگ ذره ای عمل خیر انجام داده باشد و هر کس همسنگ ذره ای عمل ناشایست انجام داده باشد نیز کیفر آنرا می بیند...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 32

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

این بگفت و رفت در دم زیر خاک

آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک

زرگر این حرفها را زد و جان سپرد و کنیزک عشق او را فراموش کرد و از رنج نجات یافت...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 33

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

زانک عشق مردگان پاینده نیست

زانک مرده سوی ما آینده نیست

این بیت هم باز اشاره داره به آیه فَلا یَسْتَطیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلی‏ أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ پس در آن هنگام نه وصیتی توانند کرد و نه بسوی خانواده شان باز می گردند. گفت که کنیزک از عشق تا شد حالا چرا؟ زیرا کسی عاشق مردگان نمیشود و عشق به مردگان پایدار نیست و مردگان نیز سوی ما نمی آیند...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 34

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

عشق زنده در روان و در بصر

هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر

عشق افراد زنده هر لحظه بهتر و تازه تر و زنده تر می گردد...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 35

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

عشق آن زنده گزین کو باقیست

کز شراب جان‌فزایت ساقیست

این هم اشاره داره به آیه 73 سوره طه وَاللَّهُ خَیْرٌ وَأَبْقَی خداوند بهتر و پاینده تر است،میگه که عشق کسی را انتخاب کن که زنده جاوید است و کسیست که شرابی به تو می دهد که باعث افزایش جانت می گردد...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 36

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

عشق آن بگزین که جمله انبیا

یافتند از عشق او کار و کیا

کیا به معنی بزرگی،عشق کسی را انتخاب کن که تمام پیامبران با عشق او به بزرگی رسیدند...

1400/03/15 07:06
امید باصری

معنای بیت 37

برگرفته از ترجمه اساتید دانشگاه آزاد اسلامی واحد ارسنجان:

تو مگو ما را بدان شه بار نیست

با کریمان کارها دشوار نیست

تو نگو که ما به آن شاه به دربار آن شاه راه نداریم و با بزرگان رابطه داشتن کار سختی نیست...

1401/01/17 11:04
در سکوت

این بخش از مثنوی را "در سکوت" بشنوید:

پیوند به وبگاه بیرونی