آوردهاند که جماعتی از صیادان در بیابانی از برای دد، چاهی فروبردند، ببری و بوزنهای و ماری دران افتادند. و بر اثر ایشان زرگری هم بدان مضبوط گشت؛ و ایشان از رنج خود به ایذای او نرسیدند. و روزها بر آن قرار بماندند تا یکروز سیاحی بریشان گذشت و آن حال مشاهدت کرد و با خود گفت: این مرد را از این محنت خلاصی طلبم و ثواب آن ذخیره آخرت گردانم. رشته فرو گذاشت، بوزنه دران آویخت، بار دیگر مار مسابقت کرد، بار سوم ببر. چون هر سه به هامون رسیدند او را گفتند: ترا بر هریک از ما نعمتی تمام متوجه شد. در این وقت، مجازات میسر نمیگردد. بوزنه گفت: وطن من در کوه است پیوسته شهر بوراخور؛ و ببر گفت: در آن حوالی بیشهای است، من آنجا باشم؛ و مار گفت: من درباره آن شهر خانه دارم، اگر آنجا گذری افتد و توفیق مساعدت نماید به قدر امکان عذر این احسان بخواهیم، و حالی نصیحتی داریم؛ آن مرد را بیرون میار، که آدمی بدعهد باشد و پاداش نیکی بدی لازم پندارد، به جمال ظاهر ایشان فریفته نباید شد، که قبح باطن بران راجع است.
خوبرویان زشتپیوندند
همه گریانکنان خوش خندند
علی الخصوص این مرد، که روزها با ما رفیق بود، اخلاق او را شناختیم؛ البته مرد وفا نیست و هر آینه روزی پشیمان گردی. قول ایشان باور نداشت و نصیحت ایشان را به سمع قبول استماع نیآورد.
و کم آمر بالرشد غیر مطاع.
رشته فروگذاشت تا زرگر بهسر چاه آمد. سیاح را خدمتها کرد و عذرها خواست و وصایت نمود که وقتی بروگذرد و او را بطلبد، تا خدمتی و مکافاتی واجب دارد. بر این ملاطفت یک دیگر وداع کردند، و هرکس به جانبی رفت. یک چندی بود، سیاح را بدان شهر گذر افتاد. بوزنه او را در راه بدید تبصبصی و تواضعی تمام آورد و گفت: بوزنگان را محلی نباشد و از من خدمتی نیاید، اما ساعتی توقف کن تا قدری میوه آرم. و بر فور بازگشت و میوه بسیار آورد. سیاح به قدر حاجت بخورد و روان شد. از دور نظر بر ببر افگند، بترسید، خواست که تحرزی نماید. گفت: ایمن باش، که اگر خدمت ما ترا فراموش شدهست ما را حق نعمت تو یاد است هنوز.
پیش آمد و در تقریر شکر و عذر افراط نمود و گفت: یک لحظه آمدن مرا انتظار واجب بین. سیاح توقفی کرد و ببر در باغی رفت و دختر امیر را بکشت و پیرایه او به نزدیک سیاح آورد. سیاح آن برداشت و ملاطفت او را به معذرت مقابله کرد و روی به شهر آورد. در این میان از آن زرگر یاد کرد و گفت: در بهایم این حسن عهد بود و معرفت ایشان چندین ثمرت داد، اگر او از وصول من خبر یاود ابواب تلطف و تکلف لازم شمرد، و به قدوم من اهتزازی تمام نماید و به معونت و ارشاد و مظاهرت او این پیرایه به نرخی نیک خرج شود.
اطلاعات
وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
آوردهاند که جماعتی از صیادان در بیابانی از برای دد، چاهی فروبردند، ببری و بوزنهای و ماری دران افتادند. و بر اثر ایشان زرگری هم بدان مضبوط گشت؛ و ایشان از رنج خود به ایذای او نرسیدند. و روزها بر آن قرار بماندند تا یکروز سیاحی بریشان گذشت و آن حال مشاهدت کرد و با خود گفت: این مرد را از این محنت خلاصی طلبم و ثواب آن ذخیره آخرت گردانم. رشته فرو گذاشت، بوزنه دران آویخت، بار دیگر مار مسابقت کرد، بار سوم ببر. چون هر سه به هامون رسیدند او را گفتند: ترا بر هریک از ما نعمتی تمام متوجه شد. در این وقت، مجازات میسر نمیگردد. بوزنه گفت: وطن من در کوه است پیوسته شهر بوراخور؛ و ببر گفت: در آن حوالی بیشهای است، من آنجا باشم؛ و مار گفت: من درباره آن شهر خانه دارم، اگر آنجا گذری افتد و توفیق مساعدت نماید به قدر امکان عذر این احسان بخواهیم، و حالی نصیحتی داریم؛ آن مرد را بیرون میار، که آدمی بدعهد باشد و پاداش نیکی بدی لازم پندارد، به جمال ظاهر ایشان فریفته نباید شد، که قبح باطن بران راجع است.
هوش مصنوعی: گفتهاند که گروهی از صیادان در بیابانی، برای شکار حیوانات، چاهی کندند. در این چاه، یک ببر، یک بوزنه (بوزینه) و یک مار افتادند. بر اثر این حادثه، زرگری هم در آنجا گرفتار شد، اما صیادان نتوانستند به او کمک کنند. روزها گذشت و آنها در همان وضعیت ماندند تا اینکه یک سیاح از آنجا گذر کرد و وضعیت آنها را دید. او تصمیم گرفت که به این مرد کمک کند و ثواب آن را برای آخرت خود ذخیره کند. بنابراین، او طنابی انداخت و بوزنه را از چاه بیرون کشید. سپس مار و ببر هم به نوبت بیرون آمدند. وقتی که همه آنها به سرزمین پربرکت رسیدند، هر یک از آنها گفتند که لطف بزرگی بر آنها روا داشته شده است. در این لحظه، بوزنه گفت که وطنش در کوه است، ببر گفت که بیشهای در نزدیکی آنجا دارد و مار نیز گفت که خانهاش نزدیک آن شهر است. آنها از سیاح خواستند که اگر ممکن است، از او بخواهد آن مرد را بیرون بیاورد، زیرا او ممکن است بدعهد باشد و پاداش نیکی را با بدی پاسخ دهد. آنها همچنین به او نصیحت کردند که به ظاهر زیبا و دلفریب این موجودات فریفته نشود، زیرا باطن زشت آنها نشاندهنده طبیعت واقعیشان است.
خوبرویان زشتپیوندند
همه گریانکنان خوش خندند
هوش مصنوعی: زیبا روها با کسانی که چهرهای نازیبا دارند، ارتباطی ندارند. در حالی که کسانی که دردی را بر میتابند، به خوشحالی میخندند.
علی الخصوص این مرد، که روزها با ما رفیق بود، اخلاق او را شناختیم؛ البته مرد وفا نیست و هر آینه روزی پشیمان گردی. قول ایشان باور نداشت و نصیحت ایشان را به سمع قبول استماع نیآورد.
هوش مصنوعی: بهویژه این مرد که روزها با ما بود، ما اخلاقش را شناختیم؛ البته او مردی وفادار نیست و ممکن است روزی پشیمان شود. ما به حرفهای او اعتماد نداشتیم و نصیحتهایش را گوش نکردیم.
و کم آمر بالرشد غیر مطاع.
هوش مصنوعی: و هیچ کس نیست که به خوبی هدایت کند اما به او گوش داده نمیشود.
رشته فروگذاشت تا زرگر بهسر چاه آمد. سیاح را خدمتها کرد و عذرها خواست و وصایت نمود که وقتی بروگذرد و او را بطلبد، تا خدمتی و مکافاتی واجب دارد. بر این ملاطفت یک دیگر وداع کردند، و هرکس به جانبی رفت. یک چندی بود، سیاح را بدان شهر گذر افتاد. بوزنه او را در راه بدید تبصبصی و تواضعی تمام آورد و گفت: بوزنگان را محلی نباشد و از من خدمتی نیاید، اما ساعتی توقف کن تا قدری میوه آرم. و بر فور بازگشت و میوه بسیار آورد. سیاح به قدر حاجت بخورد و روان شد. از دور نظر بر ببر افگند، بترسید، خواست که تحرزی نماید. گفت: ایمن باش، که اگر خدمت ما ترا فراموش شدهست ما را حق نعمت تو یاد است هنوز.
هوش مصنوعی: فروغ به تصویر میکشد که زرگر به چاه نزدیک میشود. او به سیاح احترام میگذارد و از او عذرخواهی میکند و به او وصیت میکند که زمانی که برود و او را بخواهد، خدمتی و لطفی به او واجب داشته باشد. با این محبت، هرکدام از آنها وداع کرده و به سمت خود میروند. مدتی بعد، سیاح به آن شهر برمیگردد و در راه با بوزنه مواجه میشود که با لبخند و احترام از او استقبال میکند. بوزنه به او میگوید که نمیتواند خدمتی انجام دهد، اما از او میخواهد که کمی منتظر بماند تا میوهای بیاورد. او سپس به سرعت میرود و مقدار زیادی میوه برای سیاح میآورد. سیاح به اندازه نیازش میوه میخورد و راهش را ادامه میدهد. زمانی که از دور به ببر نگاه میکند، ترسید و خواست احتیاط کند، اما بوزنه به او اطمینان میدهد که اگر در خدمت او غفلت کردهاند، هنوز نعمت او را فراموش نکردهاند.
پیش آمد و در تقریر شکر و عذر افراط نمود و گفت: یک لحظه آمدن مرا انتظار واجب بین. سیاح توقفی کرد و ببر در باغی رفت و دختر امیر را بکشت و پیرایه او به نزدیک سیاح آورد. سیاح آن برداشت و ملاطفت او را به معذرت مقابله کرد و روی به شهر آورد. در این میان از آن زرگر یاد کرد و گفت: در بهایم این حسن عهد بود و معرفت ایشان چندین ثمرت داد، اگر او از وصول من خبر یاود ابواب تلطف و تکلف لازم شمرد، و به قدوم من اهتزازی تمام نماید و به معونت و ارشاد و مظاهرت او این پیرایه به نرخی نیک خرج شود.
هوش مصنوعی: یک فرد به شدت به تشکر و عذرخواهی پرداخته و گفت که باید یک لحظه منتظر ماند. سپس او توقف کرد و به باغی رفت و دختر امیر را کشت و زیورآلات او را به نزد فرد سیاح آورد. سیاح این زیورآلات را گرفت و با محبت به عذرخواهی او پاسخ داد و به سمت شهر راه افتاد. در این میان، به زرگر اشاره کرد و گفت که در گوسفندهایش این حسن عهد وجود داشت و شناخت او ثمرات زیادی به همراه داشت. اگر او از آمدن او مطلع شده بود، شاید به لحاظ لطف و زحمت بیشتری به استقبال او میآمد و به کمک و راهنماییاش به بهتر خرج کردن این زیورآلات میپرداخت.