گنجور

بخش ۳

ملک گفت: از جانبین ابتدا و جوانی رفت فاکنون نه ما را بر تو کراهیتی متوجه است و نه ترا از ما آزاری باقی، قول ما باور دار و بیهوده مفارقت جان گداز اختیار مکن. و بدان که من انتقام و تشفی را از معایب روزگار مردان شمرم و هرگز از روزگار خویش دران مبالغت روا نبینم.

خشم نبوده‌ست بر اعدام هیچ
چشم ندیده‌ست در ابروم چین

فنزه گفت: باز آمدن هرگز ممکن نگردد، که خردمندان از مقاربت یار مستوحش نهی‌کرده‌اند. و گویند هرچند مردم آزرده را لطف و دل‌جویی بیش واجب دارند و اکرام و احسان لازمتر شناسند بدگمانی و نفرت بیشتر شود و احتراز و احتراس فراوان‌تر لازم آید. و حکما مادر و پدر را به منزلت دوستان دانند، و برادر را در محل رفیق، و زن را به مثابت الیف شمرند، و اقربا را در رتبت غریمان، و دختر را در موازنه خصمان دانند، و پسر را برای بقای ذکر خواهند و در نفس و ذلات خویشتن را یکتا شناسند و در عزت آن کس را شکرت ندهند و چه هرگاه که مهمی حادث گردد هر کس به گوشه ای نشینند و به هیچ تأویل خود را از برای دیگران در میان نهند.

داشت زالی بروستای چکاو
مهستی نام دختری و دو گاو
نو عروسی چو سرو تر بالان
گشت روزی زچشم بد نالان
گشت بدرش جو ماه نو بایک
شد جهان پیش پیرزن تاریک
دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که نیازی چنو نداشت دگر
از قضا گاو زالک از پی خورد
پوز روزی بدیگش اندر کرد
ماند چون پای مقعد اندر ریگ
آن سر مرده ریگش اندر دیگ
گاو مانند دیوی از دوزخ
سوی آن زال تاخت از مطبخ
زال پنداشت هست عزراییل
بانگ برداشت پیش گاو نبیل
که: ای مکلموت من نه مهستیم
من یکی پیر زال محنتیم
گر ترا مهستی همی باید
رو مرو را ببر، مرا شاید
بی بلا نازنین شمرد او را
چون بلا دید در سپرد او را
تا بدانی که وقت پیچاپیچ
هیچ کس مر ترا نباشد هیچ

و من امروز از همه علایق منقطع شده ام و از همه خلایق مفرد گشته، و از خدمت تو چندان توشه غم برداشته ام که راحله من بدان گران بار شده است، و کدام جانور طاقت تحمل آن دارد؟ در جمله، جگر گوشه و میوه دل و روشنایی دیده و راحت جان در صحبت تو بباختم.

دشمن خندید بر من و دوست گریست
کو بی دل و جان و دیده چون خواهد زیست

و با این همه به جان ایمن نیستم و بدین لاوه فریفته شدن از خرد و کیآست دور می‌نماید، رای من هجر است و صبر.

بخش ۲ - حکایت مرغ پادشاه: آورده‌اند که ملکی بود او را ابن مدین خواندندی، مرغی داشت فنزه نام با حسّی سلیم و نطق دل‌گشای، در گوشک ملک بیضه نهاد و بچه بیرون آورد. ملک فرمود تا او را به سرای حرم بردند و مثال داد تا در تعهد او و فرخ (؟فرح) او مبالغت نمایند. آن پادشاه را پسری آمد که انوار رشد و نجابت در ناصیه او تابان بود و شعاع اقبال و سعادت بر صفحات حال وی درفشان. بخش ۴: ملک گفت: اگر آن از جهت تو بر سبیل ابتدا رفتی تحرز نیکو نمودی، ولکن چون بر سبیل قصاص و جزا کاری پیوستی، و قضیت معدلت همین است، مانع ثقت و موجب نفرت چیست؟ فنزه گفت: موضع خشم در ضمایر موجع است و محل حقد در دلها مولم، و اگر به خلاف این چیزی شنوده شود اعتماد را نشاید، که زبان در این معانی از مضمون عقیدت، عبارت راست نکند و بیان در این سفارت حق امانت نگزارد، اما دلها یک دیگر را شاهد عدل و گواه به حق است و از یکی بر دیگری دلیل توان گرفت، و دل تو در آنچه می‌گویی موافق زبان نیست، و من صعوبت صولت ترا نیکو شناسم و در هیچ وقت از باس تو ایمن نتوانم بود.

اطلاعات

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ملک گفت: از جانبین ابتدا و جوانی رفت فاکنون نه ما را بر تو کراهیتی متوجه است و نه ترا از ما آزاری باقی، قول ما باور دار و بیهوده مفارقت جان گداز اختیار مکن. و بدان که من انتقام و تشفی را از معایب روزگار مردان شمرم و هرگز از روزگار خویش دران مبالغت روا نبینم.
هوش مصنوعی: ملک گفت: از دو طرف، در ابتدا و جوانی، رفته‌اند. اکنون نه من نسبت به تو احساس بدی دارم و نه تو از من آسیبی می‌بینی. قول ما را باور کن و بیهوده از هم جدا نشو. و بدان که من انتقام و آرامش را از مشکلات روزگار مردان محسوب می‌کنم و هرگز در مورد زمان خود افراط نمی‌کنم.
خشم نبوده‌ست بر اعدام هیچ
چشم ندیده‌ست در ابروم چین
هوش مصنوعی: خشم و ناراحتی وجود ندارد، زیرا هیچکس در چهره‌ام نشانه‌ای از غم یا چروک نمی‌بیند.
فنزه گفت: باز آمدن هرگز ممکن نگردد، که خردمندان از مقاربت یار مستوحش نهی‌کرده‌اند. و گویند هرچند مردم آزرده را لطف و دل‌جویی بیش واجب دارند و اکرام و احسان لازمتر شناسند بدگمانی و نفرت بیشتر شود و احتراز و احتراس فراوان‌تر لازم آید. و حکما مادر و پدر را به منزلت دوستان دانند، و برادر را در محل رفیق، و زن را به مثابت الیف شمرند، و اقربا را در رتبت غریمان، و دختر را در موازنه خصمان دانند، و پسر را برای بقای ذکر خواهند و در نفس و ذلات خویشتن را یکتا شناسند و در عزت آن کس را شکرت ندهند و چه هرگاه که مهمی حادث گردد هر کس به گوشه ای نشینند و به هیچ تأویل خود را از برای دیگران در میان نهند.
هوش مصنوعی: فنزه بیان کرد که بازگشت هرگز امکان‌پذیر نیست و عقلا از نزدیک شدن به محبوبی که باعث ناراحتی می‌شود، پرهیز کرده‌اند. آنان می‌گویند که هرچند باید به افرادی که از چیزی آزرده‌اند، محبت و دلجویی بیشتری کرد و احترام و احسان بیشتر لازم است، اما این کار ممکن است منجر به بدبینی و نفرت بیشتر شود و احتیاط و دوری بیشتری را ضروری کند. حکیمان خانواده را به دوستان تشبیه کرده‌اند و برادر را مانند رفیق، و همسر را شبیه به یاری نزدیک می‌دانند. آن‌ها اقوام را در سطح غریبه‌ها و دختران را در ردیف دشمنان می‌سنجند و پسر را برای حفظ نام و یاد خودشان مهم می‌شمارند. هر کس باید خود را واحد بداند و در مواقعی که مشکلاتی پیش می‌آید، به گوشه‌ای برود و در مورد خود به هیچ عنوان با دیگران صحبت نکند.
داشت زالی بروستای چکاو
مهستی نام دختری و دو گاو
هوش مصنوعی: در یک روستای زیبا به نام چکاو، دختری به نام مهستی زندگی می‌کرد که دو گاو داشت.
نو عروسی چو سرو تر بالان
گشت روزی زچشم بد نالان
هوش مصنوعی: یک عروس جوان که مانند سرو زیبا و بلند است، روزی از چشم حسادت دیگران به غم و درد مبتلا می‌شود.
گشت بدرش جو ماه نو بایک
شد جهان پیش پیرزن تاریک
هوش مصنوعی: ماه نو در آسمان در حال ظهور است و نورش درخششی تازه به دنیا می‌بخشد، اما در عین حال، جهان همچنان برای پیرزن تاریک و ناامید باقی مانده است.
دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که نیازی چنو نداشت دگر
هوش مصنوعی: دلش به شدت ناراحت شد و دلدردش آن‌قدر زیاد بود که دیگر نیازی به چنین دردی نداشت.
از قضا گاو زالک از پی خورد
پوز روزی بدیگش اندر کرد
هوش مصنوعی: مقدیر ناخواسته، گاوی به نام زالک برای خوردن در پی او رفت و او را در روزی بد به زمین انداخت.
ماند چون پای مقعد اندر ریگ
آن سر مرده ریگش اندر دیگ
هوش مصنوعی: تنها یک بخش از یک داستان یا ماجرا در بیابان باقی مانده، همچون پای کسی که در شن‌های بیابان مانده است. آن سر مرده‌اش نیز در یک دیگ قرار دارد.
گاو مانند دیوی از دوزخ
سوی آن زال تاخت از مطبخ
هوش مصنوعی: گاو همچون دیوی از جهنم به سمت آن زال (مردی سفیدمو و نیرومند) هجوم آورد و از آشپزخانه به جلو آمد.
زال پنداشت هست عزراییل
بانگ برداشت پیش گاو نبیل
هوش مصنوعی: زال فکر کرد که عزرائیل (فرشته مرگ) آمده و در حال صدا زدن اوست، در حالی که نزدیک گاو نبیلی بود.
که: ای مکلموت من نه مهستیم
من یکی پیر زال محنتیم
هوش مصنوعی: ای کسی که با من سخن می‌گویی، من نه آن مهی هستم که تصور می‌کنی، بلکه من تنها یک پیرِ زال هستم که در سختی‌ها و رنج‌های زندگی تجربه اندوخته‌ام.
گر ترا مهستی همی باید
رو مرو را ببر، مرا شاید
هوش مصنوعی: اگر به زیبایی و مهربانی تو نیاز دارم، پس نرو بلکه خود را به من نزدیک کن.
بی بلا نازنین شمرد او را
چون بلا دید در سپرد او را
هوش مصنوعی: او که در غیاب مشکلات، نازنین و دوست‌داشتنی به نظر می‌رسید، وقتی با سختی‌ها و بلاها روبه‌رو شد، او را رها کرد و از خود دور نمود.
تا بدانی که وقت پیچاپیچ
هیچ کس مر ترا نباشد هیچ
هوش مصنوعی: که زمانی که مشکلات و بلاتکلیفی‌ها بیش از حد می‌شود، هیچ کس نمی‌تواند به تو کمک کند.
و من امروز از همه علایق منقطع شده ام و از همه خلایق مفرد گشته، و از خدمت تو چندان توشه غم برداشته ام که راحله من بدان گران بار شده است، و کدام جانور طاقت تحمل آن دارد؟ در جمله، جگر گوشه و میوه دل و روشنایی دیده و راحت جان در صحبت تو بباختم.
هوش مصنوعی: امروز از تمام علاقه‌هایم جدا شده‌ام و به یک انسان تنها تبدیل گشته‌ام. از خدمت تو آن‌قدر غم و اندوه دارم که بار راهم را سنگین کرده است و هیچ موجودی نمی‌تواند این بار سنگین را تحمل کند. به طور کلی، عزیزترین و عزیز دل‌ترین چیزهایم را در کنار تو از دست داده‌ام.
دشمن خندید بر من و دوست گریست
کو بی دل و جان و دیده چون خواهد زیست
هوش مصنوعی: دشمن به من خندید و دوست بر من اشک ریخت، زیرا او بدون دل و جان و چشم چگونه می‌تواند زندگی کند؟
و با این همه به جان ایمن نیستم و بدین لاوه فریفته شدن از خرد و کیآست دور می‌نماید، رای من هجر است و صبر.
هوش مصنوعی: با این حال، من از جان خود مطمئن نیستم و به علاوه، فریب خوردن از خرد و واقعیت دور به نظر می‌رسد. نظر من این است که باید با دوری و صبر کنار بیایم.

حاشیه ها

1394/10/01 02:01
زهره

بی بلا نازنین شمرد او را چون بلا دید در سپرد او را