گنجور

بخش ۲ - حکایت مرغ پادشاه

آورده‌اند که ملکی بود او را ابن مدین خواندندی، مرغی داشت فنزه نام با حسّی سلیم و نطق دل‌گشای، در گوشک ملک بیضه نهاد و بچه بیرون آورد. ملک فرمود تا او را به سرای حرم بردند و مثال داد تا در تعهد او و فرخ (؟فرح) او مبالغت نمایند. آن پادشاه را پسری آمد که انوار رشد و نجابت در ناصیه او تابان بود و شعاع اقبال و سعادت بر صفحات حال وی درفشان.

در جمله شاه‌زاده را با بچه مرغ الفی تمام افتاد، پیوسته با او بازی کردی و هر روز فنزه به کوه رفتی و از میوه‌های کوه که آن را در میان مردمان نامی نتوان یافت دو عدد بیاوردی، یکی پسر ملک را دادی و یکی بچه خود را، و کودکان حالی بدان تلذذی می‌نمودند از حلاوت آن، و به نشاط و رغبت آن را می‌خوردند، و اثر منفعت آن در قوّت ذات و بسطت جسم هرچه زودتر پیدا می‌آمد، چنانکه در مدت اندک ببالیدند و مخایل نفع آن هرچه ظاهرتر مشاهده کردند، و وسیلت فنزه بدان خدمت مؤکدتر گشت و هر روز قربت و منزلت وی می‌افزود.

و چون یکچندی بگذشت روزی فنزه غایب بود بچه او در کنار پسر ملک جَست و به نوعی او را بیازرد. آتش خشم شاه‌زاده را در غرقاب ضجرت کشید تا خاک در چشم مردی و مروّت خود زد، و الف صحبت قدیم به باد داد، پای او بگرفت و گرد سر بگردانید و بر زمین زد، چنانکه برفور هلاک شد. چون فنزه بازآمد بچه خود را کشته دید، پرغم و رنجور گشت و در توجع و تحسّر افتاد، و بانگ و نفیر به آسمان رسانید، و می‌گفت: «بیچاره کسی که به صحبت جبّاران مبتلا گردد، که عقده عهد ایشان سخت زود سست شود، و همیشه رخسار وفای ایشان به چنگال جفا محروم باشد، نه اخلاص و مناصحت نزدیک ایشان محلی دارد و نه دالت خدمت و ذمام معرفت در دل ایشان وزنی آرد، محبت و عداوت ایشان بر حدوث حاجت و زوال منفعت مقثور است، عفو در مذهب انتقام محظور شناسند، اهمال حقوق در شرع نخوت و جبروت مباح پندارند، ثمره خدمت مخلصان کم یاد دارند، و عقوبت زلت جانیان دیر فراموش کند، ارتکابهای بزرگ را از جهت خویش خرد و حقیر شمرند، و سهو‌های خرد از جهت دیگران، بزرگ و خطیر دانند، و من باری فرصت مجازات فایت نگردانم و کینه بچه خود ازین بی رحمت غادر بخواهم که همزاد و هم‌نشین خود را بکشت، و هم‌خانه و هم‌خوابه خود را هلاک کرد.» پس بر روی ملک‌زاده جست و چشمهای جهان‌بین او برکند، و پروازی کرد و بر نشیمن حصین نشست.

خبر به ملک رسید، برای چشمهای پسر جزعها کرد و خواست که مرغ را به دست آرد و به دام مکر و حیلت در قفص بلا و محنت افگند، وانگاه آنچای سزای چنو بی عاقبت و جزای چنان مقتحمی تواند بود در باب او تقدطم فرماید. پس بر نشست

بر باره‌ای که چون بشتابد چو آفتاب
از غرتش طلوع کند کوکب ظفر

و پیش آن بالا رفت و فنزه را آواز داد و گفت: «ایمنی، فرود آی.» فنزه ابا نمود و گفت: «مطاوعت ملک بر من فرض است، و بادیه فراق او بی‌شک دراز و بی‌پایان خواهد گذشت، که همه عمر کعبه اقبال من درگاه او بوده است و عمده سعادت عمره رعایت او را شناخته‌ام، اگر جان شیرین را عوضی شناسمی لبیک‌زنان احرام خدمت گیرمی، و گمان چنان بود که من در سایه او چون کبوتر در مکه مرفه توانم زیست و در فراز صفا و مروه او پرواز توانم کرد، اکنون خون پسرم چون ذبایح در حریم امن او مباح داشتند هنوز مرا تمنی و آرزوی بازگشتن؟! و در خبر آمده است که: لا یادغ المومن من جحر مرتین. و موافق‌تر تدبطری بقای مرا مخالفت این فرمان است، و از آنجا که رحمت ملک است امیدوارم که معذور دارد.

و نیز مقرّر است ملک را که مجرم را ایمن نشاید زیست، اگرچه در عاجل توقفی رود عذاب آجل بی‌شبهت منتظر و مترصد باشد، و هرچند روزگار بیش گذرد مایه زیادت گیرد، و اگر به موافقت تقدیر و مساعدت بخت ازان برهد اعقاب را تلخی آن بباید چشید و خواری و نکال آن بدید، و پسر ملک با بچه من غدری اندیشید و من از سوز فرزند آن پاسخ دادم، و مرا بر تو اعتماد نباید کرد و به رسن مخادعت تو مرا فرو چاه نشاید شد که چشم ندیده‌ست چنو کینور

بخش ۱ - باب پادشاه و فنزه: رای گفت برهمن را: شنودم مثل کسی که دشمنان غالب و خصوم قاهر بدو محیط شوند و مفزع و مهرب از همه جوانب متعذر باشد و او به یکی ازیشان طوعا او کرها استظهار جوید و با او صلح پیوندد، تا از دیگران برهد و از خطر و مخافت ایمن گردد، و عهد خویش در آن واقعه با دشمن به وفا رساند، و پس از ادراک مقصود در تصون نفس بر حسب خرد برود، و به یمن حزم و مبارکی خرد از دشمن مسلم ماند. اکنون بازگوید داستان اصحاب حقد و عداوت که از ایشان احتراز و مجانبت نیکوتر یا با ایشان انبساط و مقاربت بهتر؟ و اگر یکی از آن طایفه گرد استمالت برآید بدان التفات شاید نمود و آن را در ضمیر جای باید داد یا نه؟بخش ۳: ملک گفت: از جانبین ابتدا و جوانی رفت فاکنون نه ما را بر تو کراهیتی متوجه است و نه ترا از ما آزاری باقی، قول ما باور دار و بیهوده مفارقت جان گداز اختیار مکن. و بدان که من انتقام و تشفی را از معایب روزگار مردان شمرم و هرگز از روزگار خویش دران مبالغت روا نبینم.

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

آورده‌اند که ملکی بود او را ابن مدین خواندندی، مرغی داشت فنزه نام با حسّی سلیم و نطق دل‌گشای، در گوشک ملک بیضه نهاد و بچه بیرون آورد. ملک فرمود تا او را به سرای حرم بردند و مثال داد تا در تعهد او و فرخ (؟فرح) او مبالغت نمایند. آن پادشاه را پسری آمد که انوار رشد و نجابت در ناصیه او تابان بود و شعاع اقبال و سعادت بر صفحات حال وی درفشان.
هوش مصنوعی: روایت شده است که ملکی به نام ابن مدین وجود داشت که پرنده‌ای به نام فنزه داشت. این پرنده با حسی نیکو و سخنانی دلنشین، در گوش ملک تخم‌گذاری کرد و سپس جوجه‌ای به دنیا آورد. ملک دستور داد تا این پرنده را به حرمسرا منتقل کنند و به آن توجه ویژه‌ای نشان دهند به همراه جوجه‌اش. همچنین، پادشاه فرزندی داشت که ویژگی‌های رشد و نجابت در چهره‌اش نمایان بود و نشانه‌های خوشبختی و سعادت در سرنوشتش درخشید.
در جمله شاه‌زاده را با بچه مرغ الفی تمام افتاد، پیوسته با او بازی کردی و هر روز فنزه به کوه رفتی و از میوه‌های کوه که آن را در میان مردمان نامی نتوان یافت دو عدد بیاوردی، یکی پسر ملک را دادی و یکی بچه خود را، و کودکان حالی بدان تلذذی می‌نمودند از حلاوت آن، و به نشاط و رغبت آن را می‌خوردند، و اثر منفعت آن در قوّت ذات و بسطت جسم هرچه زودتر پیدا می‌آمد، چنانکه در مدت اندک ببالیدند و مخایل نفع آن هرچه ظاهرتر مشاهده کردند، و وسیلت فنزه بدان خدمت مؤکدتر گشت و هر روز قربت و منزلت وی می‌افزود.
هوش مصنوعی: در داستان آمده که شاه‌زاده همیشه با بچه مرغ‌علفی بازی می‌کرد و هر روز به کوه می‌رفت تا از میوه‌های خاص کوه دو عدد بیاورد. یکی از آن‌ها را به پسر ملک می‌داد و دومی را به بچه‌اش می‌داد. کودکان با لذت از طعم آن میوه‌ها می‌خوردند و به خوبی تأثیر آن را در سلامتی و رشد جسمی‌شان مشاهده می‌کردند. به زودی آن‌ها رشد کردند و اثرات مثبت میوه‌ها کاملاً نمایان شد. همچنین، به دلیل این خدمت، احترام و موقعیت شاه‌زاده در جامعه بیشتر شد.
و چون یکچندی بگذشت روزی فنزه غایب بود بچه او در کنار پسر ملک جَست و به نوعی او را بیازرد. آتش خشم شاه‌زاده را در غرقاب ضجرت کشید تا خاک در چشم مردی و مروّت خود زد، و الف صحبت قدیم به باد داد، پای او بگرفت و گرد سر بگردانید و بر زمین زد، چنانکه برفور هلاک شد. چون فنزه بازآمد بچه خود را کشته دید، پرغم و رنجور گشت و در توجع و تحسّر افتاد، و بانگ و نفیر به آسمان رسانید، و می‌گفت: «بیچاره کسی که به صحبت جبّاران مبتلا گردد، که عقده عهد ایشان سخت زود سست شود، و همیشه رخسار وفای ایشان به چنگال جفا محروم باشد، نه اخلاص و مناصحت نزدیک ایشان محلی دارد و نه دالت خدمت و ذمام معرفت در دل ایشان وزنی آرد، محبت و عداوت ایشان بر حدوث حاجت و زوال منفعت مقثور است، عفو در مذهب انتقام محظور شناسند، اهمال حقوق در شرع نخوت و جبروت مباح پندارند، ثمره خدمت مخلصان کم یاد دارند، و عقوبت زلت جانیان دیر فراموش کند، ارتکابهای بزرگ را از جهت خویش خرد و حقیر شمرند، و سهو‌های خرد از جهت دیگران، بزرگ و خطیر دانند، و من باری فرصت مجازات فایت نگردانم و کینه بچه خود ازین بی رحمت غادر بخواهم که همزاد و هم‌نشین خود را بکشت، و هم‌خانه و هم‌خوابه خود را هلاک کرد.» پس بر روی ملک‌زاده جست و چشمهای جهان‌بین او برکند، و پروازی کرد و بر نشیمن حصین نشست.
هوش مصنوعی: مدتی گذشت و روزی فنزه غایب بود. فرزند او در کنار پسر یک ملک بازی می‌کرد و به طریقی او را آزار داد. این عمل خشم شاهزاده را برانگیخت و باعث شد تا با عصبانیت و ناامیدی، خاک بر چشم خود بزند و نسبت به وفاداری قدیمی‌اش بی‌توجهی کند. او کودکی را که آزارش داده بود، به زمین انداخت و به گونه‌ای او را از بین برد تا اینکه او به شدت آسیب دید. وقتی فنزه بازگشت و فرزندش را کشته دید، بسیار غمگین و ناراحت شد و فریادهایش به آسمان رسید. او گفت: «افراد بیچاره‌ای که در کنار جباران زندگی می‌کنند، زود از عهد و پیمان این افراد نومید می‌شوند، و همیشه وفای آنان تحت ظلم و جفا قرار می‌گیرد. در نزد این افراد، نه وفاداری و نه کمک واقعی ارزش دارد و حتی محبت و دشمنی‌شان تنها به نیازها و منافع تغییر می‌کند. عفو در برابر انتقام برای آنان قابل قبول نیست و نادیده گرفتن حقوق در عرف آن‌ها مجاز است. این افراد پاداش خدمت‌های مخلصانه را فراموش می‌کنند و برای خطاهای بزرگ خود ارزش زیادی قائل نیستند، اما خطاهای کوچک دیگران را بزرگ و جدی می‌دانند. من هرگز فرصتی برای انتقام از این بی‌رحم نخواهم گذشت و قطعاً انتقام فرزندم را از کسی که هم‌نشین و هم‌خانه‌ام را کشته، خواهم گرفت.» سپس به طرف ملک‌زاده حمله کرد و چشمان او را از بین برد و به آسمان پرواز کرد و بر یک مکان محفوظ نشیمن گزید.
خبر به ملک رسید، برای چشمهای پسر جزعها کرد و خواست که مرغ را به دست آرد و به دام مکر و حیلت در قفص بلا و محنت افگند، وانگاه آنچای سزای چنو بی عاقبت و جزای چنان مقتحمی تواند بود در باب او تقدطم فرماید. پس بر نشست
هوش مصنوعی: خبر به پادشاه رسید و او برای پسرش غصه خورد و تصمیم گرفت تا پرنده را به چنگ آورد و به دام فریب و حیله بیندازد و او را در قفسی از درد و زحمت گرفتار کند. سپس به بازگشت خود پرداخت.
بر باره‌ای که چون بشتابد چو آفتاب
از غرتش طلوع کند کوکب ظفر
هوش مصنوعی: در زمانه‌ای که انسان با اشتیاق و قدرت پیش می‌رود، پیروزی و موفقیت به روشنی همچون طلوع آفتاب نمایان می‌شود.
و پیش آن بالا رفت و فنزه را آواز داد و گفت: «ایمنی، فرود آی.» فنزه ابا نمود و گفت: «مطاوعت ملک بر من فرض است، و بادیه فراق او بی‌شک دراز و بی‌پایان خواهد گذشت، که همه عمر کعبه اقبال من درگاه او بوده است و عمده سعادت عمره رعایت او را شناخته‌ام، اگر جان شیرین را عوضی شناسمی لبیک‌زنان احرام خدمت گیرمی، و گمان چنان بود که من در سایه او چون کبوتر در مکه مرفه توانم زیست و در فراز صفا و مروه او پرواز توانم کرد، اکنون خون پسرم چون ذبایح در حریم امن او مباح داشتند هنوز مرا تمنی و آرزوی بازگشتن؟! و در خبر آمده است که: لا یادغ المومن من جحر مرتین. و موافق‌تر تدبطری بقای مرا مخالفت این فرمان است، و از آنجا که رحمت ملک است امیدوارم که معذور دارد.
هوش مصنوعی: او به بالا رفت و فنزه را صدا زد و گفت: «ایمنی، پایین بیا.» فنزه اعتراض کرد و گفت: «اطاعت از فرمان پادشاه بر من واجب است، اما دوری از او بدون شک طولانی و بی‌پایان خواهد بود. تمام عمرم درگاه او بوده و بزرگترین خوشبختی‌ام را در رعایت او جستجو کرده‌ام. اگر جان عزیزم را فدای او نکنم، با شوق خدمت به او پاسخ خواهم داد. گمان می‌کردم که در سایه او مثل کبوتر در مکه راحت زندگی می‌کنم و در مرتفع‌ترین جاها پرواز می‌کنم. اما حالا که خون پسرم به مانند قربانی‌ها در حریم امن او مباح شده، هنوز آرزوی بازگشت به او را دارم؟ در حدیث آمده است که: مؤمن دو بار از یک سوراخ گزیده نمی‌شود. بنابراین، ماندن من در این وضعیت شاید نشانه‌ای از نافرمانی از این فرمان باشد، اما با توجه به رحمت پادشاه امیدوارم که مورد بخشش قرار گیرم.
و نیز مقرّر است ملک را که مجرم را ایمن نشاید زیست، اگرچه در عاجل توقفی رود عذاب آجل بی‌شبهت منتظر و مترصد باشد، و هرچند روزگار بیش گذرد مایه زیادت گیرد، و اگر به موافقت تقدیر و مساعدت بخت ازان برهد اعقاب را تلخی آن بباید چشید و خواری و نکال آن بدید، و پسر ملک با بچه من غدری اندیشید و من از سوز فرزند آن پاسخ دادم، و مرا بر تو اعتماد نباید کرد و به رسن مخادعت تو مرا فرو چاه نشاید شد که چشم ندیده‌ست چنو کینور
هوش مصنوعی: اگر ملکی باشد که در آن مجرم نتواند زندگی کند، هرچند به موقتی از عذاب دور باشد، انتظار عذاب نهایی همیشه وجود دارد. با گذشت زمان، آن عذاب بیشتر می‌شود و اگر طبق سرنوشت و شانس مجرم از آن رهایی یابد، نسل‌های بعدی باید تلخی و رنج آن را تحمل کنند. همچنین، پسر ملک با فرزند من نقشه‌ای کشیده است و من به خاطر درد و عذاب فرزندم پاسخی به آن دادم. لذا نباید به تو اعتماد کرد، چرا که ممکن است با فریب و نقشه‌ات مرا به دردسر بیندازی.