گنجور

شمارهٔ ۵۶۶

باز بر من نظر افکنده شکار اندازی
به شکار آمده در دشت دلم شهبازی
کرده از گوشه کنارم هدف ناوک ناز
گوشه چشم خدنگ افکن صید اندازی
خون بهای دو جهانست در اثنای عتاب
از لبش خنده‌ای از گوشهٔ چشمش نازی
سخن مجلسیش می‌کشد از ذوق مرا
چون زیم گر شنوم روزی از آن لب رازی
به زکات قدمت بر لب بام آی امشب
چون به گوشت رسد آلوده به درد آوازی
چشمت از غمزه مرا کشت و لب زنده نساخت
آخر ای یوسف عیسی نفسان اعجازی
محتشم دل چو به آن غمزه سپردی زنهار
برحذر باش که واقف نشود غمازی

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

باز بر من نظر افکنده شکار اندازی
به شکار آمده در دشت دلم شهبازی
هوش مصنوعی: دوباره به من نگاه می‌کند، مثل یک شکارچی که برای شکار آماده شده است، در دشت دل من پرنده‌ای زیبا و شاهانه حضور دارد.
کرده از گوشه کنارم هدف ناوک ناز
گوشه چشم خدنگ افکن صید اندازی
هوش مصنوعی: با تیر ناز و زیبایی‌ات که از گوشه چشمت به سمت من پرتاب می‌شود، به راحتی می‌توانی مرا به دام عشق بکشی.
خون بهای دو جهانست در اثنای عتاب
از لبش خنده‌ای از گوشهٔ چشمش نازی
هوش مصنوعی: خونبهای دو جهان در لحظه‌های سرزنش، از لب او لبخندی و از چشمش ناز و جاذبه‌ای دیده می‌شود.
سخن مجلسیش می‌کشد از ذوق مرا
چون زیم گر شنوم روزی از آن لب رازی
هوش مصنوعی: گفتار او با حالتی دلنشین، شوق و نشاط مرا برمی‌انگیزد، چون اگر یک روز از آن لب‌ها رازی بشنوم، چقدر خوشحال و شادمان خواهم شد.
به زکات قدمت بر لب بام آی امشب
چون به گوشت رسد آلوده به درد آوازی
هوش مصنوعی: امشب بر لبه بام بیا، تا زکات حضورت را بپردازم. وقتی صدای عشق به گوشت برسد، از درد و غم پر خواهد شد.
چشمت از غمزه مرا کشت و لب زنده نساخت
آخر ای یوسف عیسی نفسان اعجازی
هوش مصنوعی: چشمانت با ناز و بازی‌اش مرا به کام مرگ کشاند، اما لب‌هایت نتوانستند مرا زنده کنند. ای یوسف، ای مظهر زیبایی و شگفتی!
محتشم دل چو به آن غمزه سپردی زنهار
برحذر باش که واقف نشود غمازی
هوش مصنوعی: دل را به زیبایی‌های آن چهره سپردی، اما مواظب باش که کسی از این راز باخبر نشود.