گنجور

شمارهٔ ۱۵۸

دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت
شاهی بنشان فتنه و بنشین به ولایت
تو آیتی از رحمت و بر روی تو آن زلف
همچون پر طاوس نشان بر سر آیت
با پسته مگر اینکه لب من به تو ماند
نرسم به دهان نو در آید به حکایت
جور سگ کوی تو نگویم به رقیبان
از دوست به دشمن نتوان برد شکایت
گفتی بکنم هر که مرا خواست ز بنیاد
بنیاد ز من نه اگر این است جنایت
کردم بحلت خون خود ای یار به شرطی
کان دم که کشی عفو نیاری به حمایت
بر آن کمال ار دل تر سوخت عجب نیست
در سنگ کند ناله فرهاد سرایت

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سید جابر موسوی

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت
شاهی بنشان فتنه و بنشین به ولایت
هوش مصنوعی: دل تو اکنون در تملک و محبت شاه قرار دارد، پس باید آشفته‌گی‌ها را کنار بگذاری و با آرامش و حکمرانی سر بزنی.
تو آیتی از رحمت و بر روی تو آن زلف
همچون پر طاوس نشان بر سر آیت
هوش مصنوعی: تو خود نماد رحمت هستی و زلف‌هایت که مانند پرهای طاووس به زیبایی روی سرت آراسته شده، جلوه‌ای از این نماد را به نمایش می‌گذارد.
با پسته مگر اینکه لب من به تو ماند
نرسم به دهان نو در آید به حکایت
هوش مصنوعی: اگر با پسته هم لب من به تو نرسد، پس هیچ راهی برای گفتن و برقراری ارتباط نیست.
جور سگ کوی تو نگویم به رقیبان
از دوست به دشمن نتوان برد شکایت
هوش مصنوعی: من از ظلم و سختی عشق تو به رقیبان چیزی نمی‌گویم، چرا که از دوست نمی‌توان به دشمن شکایت کرد.
گفتی بکنم هر که مرا خواست ز بنیاد
بنیاد ز من نه اگر این است جنایت
هوش مصنوعی: گفتی هر کسی که مرا بخواهد، باید از ریشه و اساس وجود من شروع کند. اگر این نوع درخواست را جنایت می‌دانی، پس من این کار را نخواهم کرد.
کردم بحلت خون خود ای یار به شرطی
کان دم که کشی عفو نیاری به حمایت
هوش مصنوعی: ای یار، من برای تو جانم را فدای تو کردم، به شرطی که وقتی نفس از بدنم بیرون می‌رود، تو از مقام بخشش و رحمتت کوتاهی نکنی.
بر آن کمال ار دل تر سوخت عجب نیست
در سنگ کند ناله فرهاد سرایت
هوش مصنوعی: اگر دل از عشق کامل بسوزد، تعجبی ندارد که فرهاد، سنگ را به ناله وادار کند.