گنجور

شمارهٔ ۱۳۵

درد کز دل خاست درمانیش نیست
خون که دلبر ریخت تاوانیش نیست
از لبت دورم چو مهجورم ز تو
جان ندارد هر که جانانیش نیست
بی رخت شد چون دهانت عیش من
تنگ عیش است آنکه بستانیش نیست
پیشه رندان پارسا طفل رهست
لاجرم جز چشم گریانیش نیست
نیست مسکینی که بر بویت چو عود
دود پیدا سوز پنهانیش نیست
پیر ما بوسی از آن لب بر نکند
چون کند بیچاره دندانیش نیست
نیست بیار لذتی در خور کمال
بی نمک خوانی که مهمانیش نیست

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سید جابر موسوی

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

درد کز دل خاست درمانیش نیست
خون که دلبر ریخت تاوانیش نیست
هوش مصنوعی: دردی که از دل برمی‌خیزد، درمانی ندارد و چون محبوب خون دل را بریزد، هیچ‌گونه عذری برای آن نیست.
از لبت دورم چو مهجورم ز تو
جان ندارد هر که جانانیش نیست
هوش مصنوعی: وقتی از تو دورم و غریب شده‌ام، زندگی‌ام بی‌معناست و کسی نمی‌تواند خوشبختی را حس کند اگر معشوقی در زندگی‌اش نداشته باشد.
بی رخت شد چون دهانت عیش من
تنگ عیش است آنکه بستانیش نیست
هوش مصنوعی: وقتی تو از من دور هستی، لذت من کم شده است؛ کسی که نتواند تو را بگیرد، خوشی‌اش هم محدود است.
پیشه رندان پارسا طفل رهست
لاجرم جز چشم گریانیش نیست
هوش مصنوعی: زندگی رندان مسلمان پر از سختی و پریشانی است و در این مسیر، تنها چیزی که از آنها باقی مانده، اشک و اندوه است.
نیست مسکینی که بر بویت چو عود
دود پیدا سوز پنهانیش نیست
هوش مصنوعی: هیچ مسکینی نیست که وقتی عطر تو را حس کند، مانند دود عود، سوز پنهانی در او ایجاد نشود.
پیر ما بوسی از آن لب بر نکند
چون کند بیچاره دندانیش نیست
هوش مصنوعی: پیر ما هرگز از آن لب بوسه نمی‌گیرد، چون دندان بیچاره‌اش دیگر نیست.
نیست بیار لذتی در خور کمال
بی نمک خوانی که مهمانیش نیست
هوش مصنوعی: در خور کمال لذتی نیست که به همراه آن نازکی و سادگی وجود داشته باشد، زیرا مهمانی بدون زحمت و آداب مهمانی، ارزشی ندارد.