رباعی ۲۵
اطلاعات
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
خوانش ها
رباعی ۲۵ به خوانش سهیل قاسمی
آهنگ ها
این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟
حاشیه ها
خیام در این رباعی فلسفه بهشت و حکمت الهی را زیر سوال میبرد و میگوید اگر من جای خدا بودم دنیا را به گونه ای می ساختم که انسانها با آزادی به کام دلشان برسند (نه آن گونه که مذهب میگوید با محدودکردنشان در غل و زنجیر قوانین سخت و دست و پاگیر دینی).
حافظ هم بیتی دارد با همین مزمون که ممکن است الهام گرفته از همین رباعی باشد:
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار،
ور نه با سعی و عمل باغ جنان اینهمه نیست.
در حاشیه همین شعر حافظ بحث گسترده ای درباره این رباعی خیام در گرفت، به این دلیل که بیت آخر شعر خیام را اینگونه نوشته بودم:
کاسوده به کام دل رسیدی آسان
و برخی معتقد بودند که کاربرد آسوده از نظر دستوری درست نیست. که البته واقعیت ندارد و از نظر دستور زبان فارسی چه آزاده و چه آسوده قید فعل هستند و میتوانند به جای یکدیگربه کار برده شوند، و ایرادی ندارد. اگر آسوده باشد مصرع اینگونه معنی میدهد: که با آسودگی به کام دل برسی.
باور دارم، بحث بر سر اینکه آیا منظور شاعر آزاده بوده یا آسوده، هیچ اهمیتی ندارد. آنچه که مهم است مفهوم این رباعی است، و آنچه که بیان میکند.
پوزش میخواهم که در حاشیه بالا مضمون را مزمون نوشتم!
" فَلَک "
گر بر فَلَکم دَست بُدی چون یزدان
برداشتمی من این فَلَک را زِ میان
از نو فَلَکی دگر چنان ساختمی
کآزاده بکامِ دل رسیدی آسان
- فَلَک: جهانِ هستی، روزگار
- دست بُدی: توانائی داشتم، دسترسی داشتم
- چون یزدان: همانند خداوند
- برداشتمی زِ میان: از بین می بردم، خراب می کردم
- از نو: دوباره
- آزاده: آزادمرد(م)، جوانمرد(م)
- به کامِ دل رسیدن: به آرزویِ خود رسیدن
برداشت آزاد:
ای کاش می شد این جهانِ پستِ سرشار از درد و اندوه را یکجا خراب کرد و بجای آن جهانی نویی ساخت که در آن هر آزادمردی(آزادمردمی) به راحتی می توانست به آرزوهای خوب و زیبای خود برسد. جهانِ دلخواهِ حکیم خیام، جهانیست پُر از شور و عشق و مستی که ناپاکان و فرومایگان، هیچ جایگاه و مرتبه ای در آن ندارند.
سینه مالامالِ درد است ای دریغا مَرهَمی
دل زِ تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشمِ آسایش که دارد از سپهرِ تیزرُو
ساقیا جامی به من ده تا بیآسایم دَمی
آدمی در عالَمِ خاکی نمی آید به دست
عالَمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
دیوان حافظ » غزل 470
- سینه مالامالِ درد است ای دریغا مَرهَمی: سینه ام لبریز از درد و اندوه است، افسوس که هیچ دارویی برای بهبودی این همه درد وجود ندارد
- دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی: دلم از دردِ تنهایی جان به لب شده! خدایا آرامشی نصیبم کن که همیشگی باشد
- چشمِ آسایش که دارد از سپهرِ تیزرُو: چه کسی انتظار آسودگی و شادکامی از روزگاری که بی وقفه در حالِ گذر است دارد؟
- ساقیا جامی به من ده تا بیآسایم دمی: ای ساقی (پیر، مراد)، به من جامی از باده یِ عشق و معرفت بچشان تا برای لحظه ای هم که شده از این روزگار و گرفتاریهایِ آن آسوده شوم
- آدمی در عالَمِ خاکی نمی آید به دست: در دنیایی که براساس مادّیات، منِ ذهنی و هم هویّت شدگی ها بناشده، عشق و محبّت و هرآنچه که مربوط به انسانِ کامل باشد، بدست نمی آید
- عالَمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی: بنابراین برای رسیدن به این ارزش های والای انسانی باید تمامی ساختارهای منِ ذهنی که ریشه ی همه ی بدبختیها هست را ویران کرده تا با رهایی از آنها، بتوانیم زندگیِ دوباره بیابیم