گنجور

بخش ۱۴ - حکایت

گویند محمد امین بدان روزگار که امیرالمومنین بود به باغ اندر بر لب حوض نشسته بود، و انگشتری از یاقوت در انگشت می گردانید و بدین بیت مثل میزد: شعر

نفلق هاما من رجال اعزه
علینا و هم کانوا اعق واظلما

و بدین معنی مامون را می‌خواست که او را خلاف کرده بود. دران میان از کنیزکیش خشم آمد آن انگشتری به خشم بر وی زد. نگینش بجست و انگشتری و نگین هر دو در حوض افتادند. هر چند کسانی فرو رفتند و طلب کردند و حوض از آب تهی کردند نگینه باز نیافتند بجای نگین یکی سنگ سپید اندر وی نشسته بود، بس روزگار بر وی بر نیامد که طاهر اعور بیامد و با او حرب کرد و هم دران سرای مر او را بکشت. این قدر در معنی انگشتری گفته آمد.

بخش ۱۳ - حکایت: گویند یزدجرد شهریار روزی نشسته بود بر دکان باغ سرای و انگشتری پیروزه در انگشت داشت. تیری بیامد و بر نگینهٔ انگشتری زد و خرد بشکست و از وی بگذشت و به زمین در‌نشست و کس ندانست که آن تیر از کجا آمد. هر چند تجسس کردند پدید نیامد. وی از آن غمناک و به اندیشه شد که «این چه شاید بوَد؟» چون از دانایان و ندیمان خویش بپرسید کس آن تاویل نمی‌دانست و آنک لختی دانست نیارست گفت. پس از آن بس روزگار نیامد که بمرد و ملک از خاندان او برفت.بخش ۱۵ - یاد کردن خوید و آنچه واجب آید درباره او: جورسته را ملوک عجم به فال سخت بزرگ داشتندی به حکم آنکه در وی منافع بسیار است و از حبوب که پیوسته غذا را شاید وی زودتر رسد و بدو مثل زنند که چهل روز از انبار به انبار رسد، هر کجا بیندازی برآید و زودتر از همه دانه‌ها بالد و جو است که هم دارو را و هم غذا را شاید و حکما و زهاد غذای خویش جو اختیار کرده‌اند و چنین گفته‌اند که از خوردن وی خون کثیف و فاسد نخیزد که به استفراغ حاجت افتد و نیز از بیماری دموی و صفرائی بیشتر ایمن بود و اطباء عراق وی را ماء مبارک خوانند و وی آن چیزی است که بیست و چهار گونه بیماری معروف را سود دارد: از آن سوحه و ذات الحئه و حمی مطبقه و حمی محرقه و سرفه و سرسام و دق و سل و سس جگر و یبوست معده و عطش کاذب و طلی خایه و طلی سر و طلی سینه و طلی پهلو و طلی جگر و طلی معده و طلی شکستگی و طلی خلع و طلی سوختگی و طلی نقرس و کرم را و روغن جو قوبای صفرا را ببرد و روغن گندم قوبای سودا را ببرد و سبوس جو در دیگ کنند و نیک بجوشانند کسی را که پیهاء پای سست شود و بر نتواند خاست و یا پیوندهای پای و زانو بگیرد و پای را در میان آب جو بنهند تا به صلاح باز‌آید و سبوس گندم همین معنی کند، مجربست، و ببغداد جو را بجوشانند و آب او بپالایند و با روغن کنجید دیگر باره بجوشانند تا آب برود و روغن بماند، و آن روغن را به آماس صفرائی اندرمالند، و زنان از بهر درد و آماس رحم پنبه بدان تر کنند و بر‌گیرند عظیم سود کند، و چنین گویند چون شب خسوف ماه جو توان کاشت جو بکارند و نان وی دیوانگان را دهند سود دارد، و چون ماه به زیادت باشد و به زهره نگران بدان وقت جو کارند هر اسب لاغر که از آن جو بخورد فربه شود و نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جو راست برآید و هموار، دلیل کند که آن سال فراخ سال بود و چون پیچنده و ناهموار برآید تنگ سال بود و خبر (است) از رسول علیه السلام که گفت نعم الرغفان رغفان الشعیر فمن قنع بها و شبع منها فانها خبزی و خبز غیری من الانبیاء. گفت نیکا گرده‌ها که گرده‌های جو بود و آن کس را که به وی خرسند باشد و از وی سیر گردد که وی نان منست و نان پیغامبران دیگر و گند‌پیران به جو منجمی کنند و فال گیرند و از نیک و بد خبر گویند و خداوندان فسون آژخ را به وی افسون کنند به ماه کاس و بپوشانندش تا آژخ فرو ریزد و گروهی زنان به ماه فروردین در تال زر جو را پر کنند و بنام دختران بکارند با آن آب بر سر نهند مو دراز شود.

اطلاعات

قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

گویند محمد امین بدان روزگار که امیرالمومنین بود به باغ اندر بر لب حوض نشسته بود، و انگشتری از یاقوت در انگشت می گردانید و بدین بیت مثل میزد: شعر
هوش مصنوعی: می‌گویند در زمان امیرالمؤمنین، محمد امین در باغی نشسته بود، کنار حوض و در حال چرخاندن یک انگشتر از یاقوت بر روی انگشتش بود و شعری می‌خواند که به آن شباهت داشت.
نفلق هاما من رجال اعزه
علینا و هم کانوا اعق واظلما
هوش مصنوعی: ما مردانی را به یاد می‌آوریم که برای ما عزیز بودند و آنها نیز در زمان خود غافل و نادان بودند.
و بدین معنی مامون را می‌خواست که او را خلاف کرده بود. دران میان از کنیزکیش خشم آمد آن انگشتری به خشم بر وی زد. نگینش بجست و انگشتری و نگین هر دو در حوض افتادند. هر چند کسانی فرو رفتند و طلب کردند و حوض از آب تهی کردند نگینه باز نیافتند بجای نگین یکی سنگ سپید اندر وی نشسته بود، بس روزگار بر وی بر نیامد که طاهر اعور بیامد و با او حرب کرد و هم دران سرای مر او را بکشت. این قدر در معنی انگشتری گفته آمد.
هوش مصنوعی: مامون به خاطر عمل ناپسندش مورد خشم قرار گرفت. در این حین، کنیزکی از شدت عصبانیت بر او ضربه‌ای زد و انگشترش از دستش افتاد و به همراه نگینش به داخل حوض سقوط کرد. هرچه افراد تلاش کردند تا آن‌ها را پیدا کنند و حوض را خالی از آب کردند، نتوانستند نگین را پیدا کنند و به جای آن، تنها یک سنگ سفید درون انگشتر قرار داشت. مدتی بعد، طاهر اعور آمد و با او جنگید و در همان محل او را کشت. این نکته در مورد انگشتری به همین مختصر مطرح شده است.