بخش ۱۳ - حکایت
گویند یزدجرد شهریار روزی نشسته بود بر دکان باغ سرای و انگشتری پیروزه در انگشت داشت. تیری بیامد و بر نگینهٔ انگشتری زد و خرد بشکست و از وی بگذشت و به زمین درنشست و کس ندانست که آن تیر از کجا آمد. هر چند تجسس کردند پدید نیامد. وی از آن غمناک و به اندیشه شد که «این چه شاید بوَد؟» چون از دانایان و ندیمان خویش بپرسید کس آن تاویل نمیدانست و آنک لختی دانست نیارست گفت. پس از آن بس روزگار نیامد که بمرد و ملک از خاندان او برفت.
بخش ۱۲ - حکایت: گویند اسکندر رومی پیش از آنک گرد جهان بگشت خوابهای گوناگون میدید که همه راه بدان میبرد که این جهان او را شود و از آن خوابها یکی آن بود که جمله جهان یکی انگشتری شدی و به انگشت وی اندر آمدی ولیکن او را نگین نبودی. چون از ارسططالیس بپرسید گفت «این جهان همه ملک تو گردد و ترا بس از آن برخورداری نبود، چه انگشتری ولایتست و نگین سلطان وی»بخش ۱۴ - حکایت: گویند محمد امین بدان روزگار که امیرالمومنین بود به باغ اندر بر لب حوض نشسته بود، و انگشتری از یاقوت در انگشت می گردانید و بدین بیت مثل میزد: شعر
اطلاعات
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
گویند یزدجرد شهریار روزی نشسته بود بر دکان باغ سرای و انگشتری پیروزه در انگشت داشت. تیری بیامد و بر نگینهٔ انگشتری زد و خرد بشکست و از وی بگذشت و به زمین درنشست و کس ندانست که آن تیر از کجا آمد. هر چند تجسس کردند پدید نیامد. وی از آن غمناک و به اندیشه شد که «این چه شاید بوَد؟» چون از دانایان و ندیمان خویش بپرسید کس آن تاویل نمیدانست و آنک لختی دانست نیارست گفت. پس از آن بس روزگار نیامد که بمرد و ملک از خاندان او برفت.
هوش مصنوعی: یزدجرد، پادشاه، یک روز در دکان باغ نشسته بود و انگشتر قیمتی بر انگشت داشت. ناگهان تیری به سمت او آمد و بر سنگ انگشترش اصابت کرد و آن را شکست. تیر بدون اینکه کسی متوجه شود، به زمین افتاد و هیچکس ندانست که تیر از کجا آمده است. یزدجرد از این واقعه بسیار نگران و در فکر فرو رفت که این چه معنایی میتواند داشته باشد. وقتی از دانشمندان و دوستانش دربارهاش پرسید، هیچکس نتوانست تفسیر درستی از آن بدهد و آنهایی که کمی فهمیدند، جرات صحبت دربارهاش را نداشتند. بعد از مدتی کوتاه، یزدجرد درگذشت و سلطنت از خاندان او جدا شد.