گنجور

شمارهٔ ۱۶۶

عجب از قافله دارم که بدر می نشود
تا زخون دل من مرحله تر می نشود
خاطرم در پی او می رود از هر طرفی
گرچه از خاطر من هیچ بدر می نشود
آنچنان در دل و چشمم متصور شده است
کز برم رفت و هنوزم ز نظر می نشود
دست دادیم ببند تو و تسلیم شدیم
چاره ئی نیست چو دستم بتو در می نشود
صید را قید چه حاجت که گرفتار غمت
گر بتیغش بزنی جای دگر می نشود
هر شب از ناله من مرغ بافغان آید
وین عجب تر که ترا هیچ خبر می نشود
عاقبت در سر کار تو کنم جان عزیز
چکنم بیتو مرا کار بسر می نشود
روز عمرم ز پی وصل تو شب شد هیهات
وین شب هجر تو گوئی که سحر می نشود
کاروان گر بسفر می رود از منزل دوست
دل برگشته ی خواجو بسفر می نشود

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

عجب از قافله دارم که بدر می نشود
تا زخون دل من مرحله تر می نشود
هوش مصنوعی: عجیب است که چرا کاروانی که من به آن تعلق دارم، از حرکت نمی‌ایستد و تا وقتی که دل من از اندوه و درد خود شفا نیافته، پیش نمی‌رود.
خاطرم در پی او می رود از هر طرفی
گرچه از خاطر من هیچ بدر می نشود
هوش مصنوعی: خاطرم دائما به یاد اوست و از هر جا به دنبالش می‌گردد، ولی هیچ‌یک از یادها و خاطرات من از او پاک نمی‌شود.
آنچنان در دل و چشمم متصور شده است
کز برم رفت و هنوزم ز نظر می نشود
هوش مصنوعی: او آنقدر در دل و چشمانم جا گرفته که انگار از زندگی‌ام رفته، اما هنوز هم از نظرم دور نمی‌شود.
دست دادیم ببند تو و تسلیم شدیم
چاره ئی نیست چو دستم بتو در می نشود
هوش مصنوعی: ما دیگر تسلیم شده‌ایم و چاره‌ای نداریم، چون نمی‌توانم دستت را رها کنم.
صید را قید چه حاجت که گرفتار غمت
گر بتیغش بزنی جای دگر می نشود
هوش مصنوعی: چرا باید به شکار بپردازم وقتی که غم تو مرا احاطه کرده است؟ حتی اگر با شمشیری به او ضربه بزنم، نمی‌توانم از مشکلات و نگرانی‌های خود فرار کنم.
هر شب از ناله من مرغ بافغان آید
وین عجب تر که ترا هیچ خبر می نشود
هوش مصنوعی: هر شب صدای ناله‌ها و گریه‌های من مانند پرنده‌ای به آسمان بلند می‌شود و جالب اینجاست که تو هیچ اطلاعی از این وضعیت نداری و به آن توجهی نمی‌کنی.
عاقبت در سر کار تو کنم جان عزیز
چکنم بیتو مرا کار بسر می نشود
هوش مصنوعی: در نهایت، من برای تو جانم را فدای تو می‌کنم، اما کار من به پایان نمی‌رسد و به مشکل برمی‌خورم.
روز عمرم ز پی وصل تو شب شد هیهات
وین شب هجر تو گوئی که سحر می نشود
هوش مصنوعی: روزهایی که برای رسیدن به تو می‌گذرد، به شب تبدیل شده‌اند و این شب جدایی تو به قدری طولانی است که گویی حتی سحرگاه هم نمی‌آید.
کاروان گر بسفر می رود از منزل دوست
دل برگشته ی خواجو بسفر می نشود
هوش مصنوعی: وقتی کاروان به سفر می‌رود، از خانه دوست دور می‌شود، اما دل خواجو هرگز از خانه او به سفر نمی‌رود.

حاشیه ها

1387/10/05 21:01

مصرع اول بیت هفتم با مصرع اول این بیت سعدی همانندی دارد:
روزی اندر سر کار تو کنم جان عزیز
پیش بالای تو باری چو بباید مردن