گنجور

شمارهٔ ۲۰۸

گلی به رنگ تو در بوستان نمی‌بینم
به اعتدال تو سروی روان نمی‌بینم
ستاره‌ای که ز برج شرف شود طالع
چو مهر روی تو بر آسمان نمی‌بینم
ز چشم مست تو دل بر نمی‌توانم داشت
که هیچ خسته چنان ناتوان نمی‌بینم
به راستان که غباری چو شخص خاکی خویش
ز رهگذار تو بر آستان نمی‌بینم
ز عشق روی تو سر در جهان نهم روزی
ولی ز عشق رخت در جهان نمی‌بینم
به قاصدی سوی جانان روان کنم جان را
که پیک حضرت او جز روان نمی‌بینم
شبم به طلعت او روز می‌شود ورنی
در آفتاب فروغی چنان نمی‌بینم
مگر میان ضعیفش تن نحیف من است
که هیچ هستی از او در میان نمی‌بینم
ز بحر عشق اگرت دست می‌دهد خواجو
کنار گیر که آن را کران نمی‌بینم

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

گلی به رنگ تو در بوستان نمی‌بینم
به اعتدال تو سروی روان نمی‌بینم
هوش مصنوعی: در باغ هیچ گلی به زیبایی تو نمی‌بینم و هیچ درخت سرسبزی با دلنوازی تو همخوانی ندارد.
ستاره‌ای که ز برج شرف شود طالع
چو مهر روی تو بر آسمان نمی‌بینم
هوش مصنوعی: اگر ستاره‌ای در جایگاه بالایی به اوج برسد، اما باز هم مانند چهره‌ی زیبای تو در آسمان نمی‌توانم ببینم.
ز چشم مست تو دل بر نمی‌توانم داشت
که هیچ خسته چنان ناتوان نمی‌بینم
هوش مصنوعی: از نگاه جذاب تو نمی‌توانم بی‌خبر بمانم، چون هیچ‌کس را نمی‌بینم که این‌قدر خستگی و ناتوانی داشته باشد.
به راستان که غباری چو شخص خاکی خویش
ز رهگذار تو بر آستان نمی‌بینم
هوش مصنوعی: من نمی‌توانم غباری که مانند گرد و خاک خودم باشد را از مسیر تو به درگاه الهی ببینم.
ز عشق روی تو سر در جهان نهم روزی
ولی ز عشق رخت در جهان نمی‌بینم
هوش مصنوعی: روزگاری براثر عشق تو به دنیای جدیدی پا می‌گذارم، اما اکنون به خاطر عشق تو دیگر از زیبایی‌های دنیا خبری نیست.
به قاصدی سوی جانان روان کنم جان را
که پیک حضرت او جز روان نمی‌بینم
هوش مصنوعی: من جانم را به سوی معشوق می‌فرستم، چرا که جز روح او هیچ پیامبری را نمی‌بینم.
شبم به طلعت او روز می‌شود ورنی
در آفتاب فروغی چنان نمی‌بینم
هوش مصنوعی: شب من با زیبایی او روشن و پرنور می‌شود، اما در نور آفتاب، همچنان روشنی‌ای مثل او نمی‌بینم.
مگر میان ضعیفش تن نحیف من است
که هیچ هستی از او در میان نمی‌بینم
هوش مصنوعی: آیا فقط به خاطر ناتوانی‌ام است که وجود من در مقابل او هیچ ارزشی ندارد و من هیچ چیز از او نمی‌بینم؟
ز بحر عشق اگرت دست می‌دهد خواجو
کنار گیر که آن را کران نمی‌بینم
هوش مصنوعی: اگر در عشق به تو فرصتی فراهم شود، ای خواجو، در کنارم بمان، چون من نمی‌توانم انتهای این مسیر را ببینم.