گنجور

شمارهٔ ۷ - و قال ایضاً یمدحه

تا زلف مشکبار به رخ برفکنده‌ای
سوزی ز رشک در دل مجمر فکنده‌ای
در گردنم فکن، که کمندیست عنبرین
آن گیسوی دراز که در برفکنده‌ای
چون غنچه تا قبای نکویی ببسته‌ای
صد باره لاله را کله از سر فکنده‌ای
چندین هزار دل که ز عشّاق برده‌ای
در زلف بسته‌ای و گره برفکنده‌ای
گر دل دهد ترا دل من باز ده یکی
وانگار کز هزار یکی درفکنده‌ای
در آرزوی آنکه لبی بر لبت نهند
خون در دل پیاله و ساغر فکنده‌ای
ما همچو غنچه‌ایم که دل در تو بسته‌ایم
تو نرگسی نظر همه بر زر فکنده‌ای
بر ما درازدستی زلف تو از قضاست
این تنگ باری لب لعل تو از کجاست؟
کارم چو زلف یار پریشان و در همست
پشتم به سان ابروی دلدارم بر خمست
غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت:
این شادی کسی که در این دور خرّمست
تنها دل منست گرفتار غم چنین
یا خود درین زمانه دل شادمان کمست؟
زینسان که می‌دهد دل من داد هر غمی
انصاف، ملک دعالم عشقش مسلّم است
دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت؟
یا رب! کجاست این که شب و روز شبنمست
خواهی چو روز روشن احوال در دمن؟
از تیره شب بپرس ، که او نیز محرمست
ای کاشکی میان منستی و دلبرم
پیوندی چنین که میان من و غمست
با آنکه دل به حلقهٔ زلف تو اندرست
پیوسته از وصال تو چون حلقه بر درست
طفلی و مرد عشق تو گردون پیر نیست
جانی و هیچکس را از جان گزیر نیست
خونم به یک کرشمهٔ ابرو بریختی
آنی که با کمان تو حاجت به تیر نیست
حسنت خطی نوشت علی الوجه کز خوشی
اقرار می‌دهند که بِهْ زو دبیر نیست
این باد فتنه‌جوی چه خواهد ز زلف تو؟
اندر جهان نه تودۀ مشک و عبیر نیست
تا می‌رود سخن ز قد تو حدیث سرو
هرچند راستست ولی دل‌پذیر نیست
در خشکسالی عشق تو از فتح باب اشک
چون آستین و دامن من آبگیر نیست
مژگانت جای در دل هرکس چگونه یافت
گر عکس نوک خامۀ صدر کبیر نیست؟
مسعود صاعد آنکه فلک زیر دست اوست
تیر فلک کمینه یک انداز شست اوست
لفظ تو رشک نظم ثریّا همی‌شود
قدر تو تاج گنبد خضرا همی‌شود
با رای تو چه سود کند صبح را جز آنک
جان می‌کند به هرزه و رسوا همی‌شود
شوریّ آب دریا دانی که از چه خاست؟
از اشک دشمنت که به دریا همی‌شود
کلک سخن سرای تو بس طرفه صورتیست
مرغی که جان ندارد و گویا همی‌شود
تا دست دُرفشان تو دیدش خرد، چه گفت؟
همتا نگر که چون بر همتا همی‌شود
سودای دختران ضمیر تو می‌پزد
راز دلش ز اشک هویدا همی‌شود
هنگام سرزنش به زبان صریر گفت:
بس سر که خیره در سر سودا همی‌شود
این تیره خاکدان به مکان تو گلشنست
چشم ستارگان بوجود تو روشنست
قهرت به کار خصم چو دندان فرو برد
تا پشت گاو و ماهیش آسان فرو برد
باد فنا برآر چو آتش ز جانشان
حلمت چو خاک تا کی از ایشان فرو برد؟
فصّاد دهر دست حسود تو زان ببست
کش نشتر اجل به رگ جان فرو برد
زور آزمای عزم تو از قوّت گشاد
پیکان غنچه در دل سندان فرو برد
با نور رای تو ید بیضای موسوی
حالی ز شرم سر به گریبان فرو برد
گر معجزست آنکه عصای پیمبری
یک دشت چوب و رشته چو ثعبان فرو برد
از نیزه و کمند که چون مارو اژدهاست
کلک تو هر زمان دو سه چندان فرو برد
زانگه که هست دست شریعت نشیمنت
تو دست او گرفته و او نیز دامنت
ای اهل فضل را به قدوم تو انتعاش
بر آستان تو من و اقبال خواجه تاش
تیغ بلارک ار چه ز گوهر توانگرست
همواره هم ز پهلوی کلکت کند تراش
از دست بندگان تو هر لحظه می‌چکد
در حلق دشمنان تو آبی جگرخراش
تا در قفای حکم تو چون سایه نیستاد
در دست آفتاب ندادند دور باش
گر کلک را زبان ببری جان آنش هست
زیرا که می‌کند همه اسرار غیب فاش
هر ناتوانیی که ترا بود در سفر
اکنون همه سلامت و خیرست در قفاش
شد دور از آفتاب هلال ضعیف گشت
زیبا و تندرست و قوی حال و نورپاش
خورشید را ز هیبت تو دل ز جا برفت
وانک دلیل، زردی رخسار و ارتعاش
مقهور گشت دشمن و منصور گشت دوست
وین مطلعست کار ترا خود هنوز باش
شهباز دولت تو که پرواز می‌کند
خود صبر کن که چشم کنون باز می‌کند
ای دیده گوشمال ز جود تو مال‌ها
پاینده باد دولت تو دیر سال‌ها
ننگاشته به خامهٔ اندیشه تا ابد
نقّاش ذهن مثل تو اندر خیال‌ها
بر چرخ مشتری که سعادت ازو برند
گیرد همی ز طالع مسعود فال‌ها
آنی که عاجزست ز نقض عزایمت
گردون که مولعست به تبدیل حال‌ها
تا ز آسمان شرع بتابد چو تو هلال
خم‌ها در آورند به پشت هلال‌ها
تا اقتضای مثل تو صاحب قرآن کند
اجرام را بسی که بود اتّصال‌ها
تا سایه دار گردد ازین گونه دوحه‌ای
از بیخ برکشتد فراوان نهال‌ها
در صدر کامرانی دست تو پیش باد
یارب ز هر چه هست ترا عمر بیش باد

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: سیاوش جعفری

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

تا زلف مشکبار به رخ برفکنده‌ای
سوزی ز رشک در دل مجمر فکنده‌ای
هوش مصنوعی: تا زلف‌های مشکی‌ات را بر روی چهره‌ات افکنده‌ای، حسرتی در دل مانند آتش در مجمر (پیکر آتش) به وجود آورده‌ای.
در گردنم فکن، که کمندیست عنبرین
آن گیسوی دراز که در برفکنده‌ای
هوش مصنوعی: موهای بلندی که به رنگ عنبر است، دور گردنم بینداز، زیرا این کمند همانند دام زیبایی است که تو بر من افکنده‌ای.
چون غنچه تا قبای نکویی ببسته‌ای
صد باره لاله را کله از سر فکنده‌ای
هوش مصنوعی: تا زمانی که زیبایی‌ات را مانند غنچه در زیر پوششی پنهان کرده‌ای، صد بار هم لاله‌ها را از سر خود انداخته‌ای.
چندین هزار دل که ز عشّاق برده‌ای
در زلف بسته‌ای و گره برفکنده‌ای
هوش مصنوعی: سالیان دراز، قلب‌های زیادی از عاشقان را به اسارت گرفته‌ای، در حالیکه موهایت را به زیبایی بسته و گره زده‌ای.
گر دل دهد ترا دل من باز ده یکی
وانگار کز هزار یکی درفکنده‌ای
هوش مصنوعی: اگر دل من را به تو بدهد، تو هم باید دل خود را به من برگردانی. انگار که از میان هزاران، فقط یکی را انتخاب کرده‌ای و آن را به من داده‌ای.
در آرزوی آنکه لبی بر لبت نهند
خون در دل پیاله و ساغر فکنده‌ای
هوش مصنوعی: در آرزوی این هستی که کسی لبش را بر لب تو بگذارد و عشق و احساس عمیق را در دل خود تجربه کنی، اما در عوض، فقط پیاله و ساغر را بر زمین انداخته‌ای.
ما همچو غنچه‌ایم که دل در تو بسته‌ایم
تو نرگسی نظر همه بر زر فکنده‌ای
هوش مصنوعی: ما همانند غنچه‌هایی هستیم که با دل‌مان به تو وابسته‌ شده‌ایم، تو نیز مانند نرگسی هستی که نگاه همه به زیبایی‌ات خیره شده است.
بر ما درازدستی زلف تو از قضاست
این تنگ باری لب لعل تو از کجاست؟
هوش مصنوعی: حضور پرزرق و برق زلف تو بر ما تصادفی است، اما این نرم و لطافت لب زیبای تو از کجا آمده است؟
کارم چو زلف یار پریشان و در همست
پشتم به سان ابروی دلدارم بر خمست
هوش مصنوعی: کار من مانند زلف معشوق است که پریشان و آشفته به نظر می‌رسد، و پشت من شبیه به ابروی دلبر است که بر قوس و خم خود دارد.
غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت:
این شادی کسی که در این دور خرّمست
هوش مصنوعی: غم با جرعه‌ای از خون دل من نوشید و گفت: این شادی، ویژه کسی است که در این دور زندگی خوشحال و شاداب است.
تنها دل منست گرفتار غم چنین
یا خود درین زمانه دل شادمان کمست؟
هوش مصنوعی: دل من تنها درگیر غم است و آیا در این دوران دل شاد و خوشحال کمیاب است؟
زینسان که می‌دهد دل من داد هر غمی
انصاف، ملک دعالم عشقش مسلّم است
هوش مصنوعی: دل من که همیشه به هر غمی واکنش نشان می‌دهد، به طور قطع در عشق او محق است و این احساس برایم ثابت و ثابت‌قدم است.
دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت؟
یا رب! کجاست این که شب و روز شبنمست
هوش مصنوعی: ایران، آیا می‌دانی که تصور چهره تو در چشم من چه چیزی را فاش کرد؟ خداوندا! آن کسی که شب‌ها و روزها مانند شبنم زیباست، کجاست؟
خواهی چو روز روشن احوال در دمن؟
از تیره شب بپرس ، که او نیز محرمست
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی وضعیت و احوال روز را به وضوح بفهمی، می‌توانی از شب تاریک بپرسی، چون او هم به خوبی از این موضوع آگاه است.
ای کاشکی میان منستی و دلبرم
پیوندی چنین که میان من و غمست
هوش مصنوعی: کاش میان من و محبوبم پیوندی باشد مثل پیوندی که میان من و غم وجود دارد.
با آنکه دل به حلقهٔ زلف تو اندرست
پیوسته از وصال تو چون حلقه بر درست
هوش مصنوعی: با اینکه دل من به زلف تو گره خورده است، اما هنوز در عشق تو مانند حلقه‌ای که به هم متصل است، به آرامش نرسیده‌ام.
طفلی و مرد عشق تو گردون پیر نیست
جانی و هیچکس را از جان گزیر نیست
هوش مصنوعی: دهنده عشق تو، همچنان که کهنسال است و فرسوده نمی‌شود، جوانی و هیچ‌کس را نمی‌توان از جان و دل بگرفت.
خونم به یک کرشمهٔ ابرو بریختی
آنی که با کمان تو حاجت به تیر نیست
هوش مصنوعی: با یک ناز و کرشمهٔ ابرویت، خونم را به زمین ریختی. در این لحظه، ناز و زیبایی تو آنقدر تاثیرگذار است که دیگر نیازی به تیر و کمان نیست.
حسنت خطی نوشت علی الوجه کز خوشی
اقرار می‌دهند که بِهْ زو دبیر نیست
هوش مصنوعی: حسن، زیبایی‌اش را به چنان شکلی نوشته که همگان از خوشحالی به این نکته معترفند که هیچ نویسنده‌ای به اندازه او خوشنویس نیست.
این باد فتنه‌جوی چه خواهد ز زلف تو؟
اندر جهان نه تودۀ مشک و عبیر نیست
هوش مصنوعی: این باد پرهیاهو چه نیتی از موهای تو دارد؟ در دنیا دیگر نه عطر مشک و نه اسانس خوشبو وجود دارد.
تا می‌رود سخن ز قد تو حدیث سرو
هرچند راستست ولی دل‌پذیر نیست
هوش مصنوعی: هرچند صحبت کردن درباره زیبایی و قامت تو درست است، اما این گفته‌ها برای دل خوشایند نیست و نمی‌تواند لذت بخش باشد.
در خشکسالی عشق تو از فتح باب اشک
چون آستین و دامن من آبگیر نیست
هوش مصنوعی: در زمان کم آبی احساس عشق تو، مثل دامن و آستین من، جایی برای جمع شدن اشک ندارد.
مژگانت جای در دل هرکس چگونه یافت
گر عکس نوک خامۀ صدر کبیر نیست؟
هوش مصنوعی: تو چگونه توانستی دل هر کسی را با مژه‌هایت تسخیر کنی، در حالی که اگر جلوه‌ای از محبت بزرگترین شخصیت‌ها نباشد، این امر ممکن نیست؟
مسعود صاعد آنکه فلک زیر دست اوست
تیر فلک کمینه یک انداز شست اوست
هوش مصنوعی: مسعود صاعد فردی است که در اوج قدرت و توانمندی قرار دارد و وجودش به قدری تاثیرگذار است که می‌تواند بر سرنوشت و تقدیر خود و دیگران تأثیر بگذارد. پرهیز از سرنوشت و تقدیر ناچیز به او بستگی دارد و قدرت او همچون یک تیر در کمان است که به راحتی می‌تواند آن را شلیک کند.
لفظ تو رشک نظم ثریّا همی‌شود
قدر تو تاج گنبد خضرا همی‌شود
هوش مصنوعی: شما آن‌چنان باارزش و باعظمتی هستید که نام و صدای شما، سبب حسادت ستاره‌های آسمان می‌شود و منزلت شما به اندازه‌ی تاج و شکوه گنبد آسمان است.
با رای تو چه سود کند صبح را جز آنک
جان می‌کند به هرزه و رسوا همی‌شود
هوش مصنوعی: با نظر تو، صبح چه فایده‌ای دارد جز اینکه جان را به بطالت و رسوایی می‌کشاند.
شوریّ آب دریا دانی که از چه خاست؟
از اشک دشمنت که به دریا همی‌شود
هوش مصنوعی: می‌دانی چرا آب دریا به شدت طوفانی و خروشان است؟ زیرا این طوفان از اشک‌های دشمن تو ناشی می‌شود که به دریا می‌ریزد.
کلک سخن سرای تو بس طرفه صورتیست
مرغی که جان ندارد و گویا همی‌شود
هوش مصنوعی: قلمی که شعر می‌نویسد، بسیار زیبا و جذاب است، مانند پرنده‌ای که وجود ندارد اما به نظر می‌رسد در حال آوازخوانی است.
تا دست دُرفشان تو دیدش خرد، چه گفت؟
همتا نگر که چون بر همتا همی‌شود
هوش مصنوعی: وقتی که دست زیبای تو را دید، چه گفت؟ به همتا نگاه کن و ببین که چگونه به همتا می‌رسد.
سودای دختران ضمیر تو می‌پزد
راز دلش ز اشک هویدا همی‌شود
هوش مصنوعی: دل دختران درون تو به عشق و احساس مشغول است و رازهای آن‌ها از طریق اشک‌هایی که می‌ریزند، نمایان می‌شود.
هنگام سرزنش به زبان صریر گفت:
بس سر که خیره در سر سودا همی‌شود
هوش مصنوعی: در زمان سرزنش، او با زبان تند گفت: بس که سر، به خاطر فکر و خیال‌های بیهوده مشغول می‌شود.
این تیره خاکدان به مکان تو گلشنست
چشم ستارگان بوجود تو روشنست
هوش مصنوعی: این دنیای تیره و غم‌انگیز به خاطر وجود تو مانند یک گلشن زیباست و چشمان ستارگان به خاطر حضور تو درخشان و روشن است.
قهرت به کار خصم چو دندان فرو برد
تا پشت گاو و ماهیش آسان فرو برد
هوش مصنوعی: قهر و خشم تو بر دشمنان مانند دندانی است که به راحتی می‌تواند به عمق بدن گاو و ماهی نفوذ کند.
باد فنا برآر چو آتش ز جانشان
حلمت چو خاک تا کی از ایشان فرو برد؟
هوش مصنوعی: باد فنا که مانند آتش بر جان آنان می‌وزد، به آرامی و بدون شتاب، همچون خاک به کجا می‌تواند آنان را ببلعد؟
فصّاد دهر دست حسود تو زان ببست
کش نشتر اجل به رگ جان فرو برد
هوش مصنوعی: زمانه به خاطر حسادت تو، دستش را بر روی تو گذاشته و نمی‌گذارد که از آنگونه مشکلات رهایی یابی؛ زیرا که تیر زمانه به رگ جان تو نفوذ کرده است.
زور آزمای عزم تو از قوّت گشاد
پیکان غنچه در دل سندان فرو برد
هوش مصنوعی: عزم و اراده تو مانند نیرویی است که می‌تواند سختی‌ها را به چالش کشیده و هر مقاومتی را در هم بشکند، همان‌طور که یک پیکان به راحتی می‌تواند غنچه‌ای را در دل یک سندان فرو برد.
با نور رای تو ید بیضای موسوی
حالی ز شرم سر به گریبان فرو برد
هوش مصنوعی: با روشنایی اندیشه‌ات، مانند معجزه موسا، اکنون از شرم سر را به زیر انداخته‌ام.
گر معجزست آنکه عصای پیمبری
یک دشت چوب و رشته چو ثعبان فرو برد
هوش مصنوعی: اگر معجزه آن باشد که عصای یک پیامبر، که از چوب و رشته ساخته شده، مانند مار در دشت فرو می‌رود، پس چقدر شگفت‌انگیز است.
از نیزه و کمند که چون مارو اژدهاست
کلک تو هر زمان دو سه چندان فرو برد
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر قدرت و تسلطی است که شخصی دارد. او به گونه‌ای عمل می‌کند که دیگران را با ابزارهایش به دام می‌اندازد و در هر زمان، به طرز قابل توجهی بر توانایی‌هایش افزوده می‌شود. این تشبیه به مار و اژدها نشان‌دهنده‌ی قدرت و مهارت او در کنترل اوضاع است.
زانگه که هست دست شریعت نشیمنت
تو دست او گرفته و او نیز دامنت
هوش مصنوعی: از زمانی که دست شریعت به کمک تو آمده و تو در حمایت او هستی، او نیز دامن تو را گرفته و تو را محافظت می‌کند.
ای اهل فضل را به قدوم تو انتعاش
بر آستان تو من و اقبال خواجه تاش
هوش مصنوعی: ای اهل فضل، حضور تو باعث شادابی و نشاط ماست. من در آستان تو با اقبال و خوشبینی به آینده نگاه می‌کنم.
تیغ بلارک ار چه ز گوهر توانگرست
همواره هم ز پهلوی کلکت کند تراش
هوش مصنوعی: تیغ بلارک هرچند از گوهر ساخته شده و باارزش است، اما همیشه از سمت پهلو تو را می‌خرد و آسیب می‌زند.
از دست بندگان تو هر لحظه می‌چکد
در حلق دشمنان تو آبی جگرخراش
هوش مصنوعی: هر لحظه از سوی بندگانت، درد و رنجی به دشمنان تو منتقل می‌شود که بر دلشان سنگینی می‌کند.
تا در قفای حکم تو چون سایه نیستاد
در دست آفتاب ندادند دور باش
هوش مصنوعی: به همین خاطر، هیچ‌گاه مجاز نیستم به طور مستقیم به متن اشاره کنم. با این حال، می‌توان گفت که در این بیت، قرار است از پیروی و اطاعت از حکمی سخن بگوید که مثل سایه در پی آن هستیم و به ما تذکر می‌دهد که باید از نور حقیقت دوری کنیم و در سایه آن قرار نگیریم. این یعنی باید از انتظارات و قوانین سخت خارج باشیم و به آزادی دست پیدا کنیم.
گر کلک را زبان ببری جان آنش هست
زیرا که می‌کند همه اسرار غیب فاش
هوش مصنوعی: اگر زبان قلم را قیچی کنی، جان و روح آن به این خاطر هست که همه رازهای پنهان را برملا می‌کند.
هر ناتوانیی که ترا بود در سفر
اکنون همه سلامت و خیرست در قفاش
هوش مصنوعی: هر مشکلی که در گذشته در سفر داشتی، اکنون همه چیز خوب و سلامت است و به خیر می‌گذرد.
شد دور از آفتاب هلال ضعیف گشت
زیبا و تندرست و قوی حال و نورپاش
هوش مصنوعی: وقتی هلال ماه از تابش آفتاب دور می‌شود، به تدریج زیبا و سالم به نظر می‌رسد و همچنان قوت و نور خاصی دارد.
خورشید را ز هیبت تو دل ز جا برفت
وانک دلیل، زردی رخسار و ارتعاش
هوش مصنوعی: خورشید به خاطر زیبایی تو از حالش خارج شد و این نشان می‌دهد که رنگ زرد چهره‌ات و لرزش آن، چه تاثیری دارد.
مقهور گشت دشمن و منصور گشت دوست
وین مطلعست کار ترا خود هنوز باش
هوش مصنوعی: دشمن شکست خورد و دوست پیروز شد. این از نشانه‌های کار توست که هنوز ادامه دارد.
شهباز دولت تو که پرواز می‌کند
خود صبر کن که چشم کنون باز می‌کند
هوش مصنوعی: پرنده‌ای که نشانه‌ی خوشبختی توست، در حال پرواز است؛ اما صبر کن، چون به زودی می‌تونی حقیقت را ببینی.
ای دیده گوشمال ز جود تو مال‌ها
پاینده باد دولت تو دیر سال‌ها
هوش مصنوعی: ای چشم، از نعمت‌های بیکران تو، همواره برکت و ثروت‌افزایی باد، و حکومت تو سال‌های طولانی برقرار باشد.
ننگاشته به خامهٔ اندیشه تا ابد
نقّاش ذهن مثل تو اندر خیال‌ها
هوش مصنوعی: تصویر زیبایی که در ذهن آدمی نقش بسته، همیشه با اندیشهٔ او همراه خواهد بود و مانند نقاشی است که از تصورات و خیالات او نشأت می‌گیرد.
بر چرخ مشتری که سعادت ازو برند
گیرد همی ز طالع مسعود فال‌ها
هوش مصنوعی: بر دور سیاره مشتری، که از آن خوشبختی و سعادت به دست می‌آید، فال‌ها از روی شانس و اقبال نیک تعبیر می‌شوند.
آنی که عاجزست ز نقض عزایمت
گردون که مولعست به تبدیل حال‌ها
هوش مصنوعی: کسی که در تغییر نظرها و تصمیمات تو ناتوان است، زمین به خاطر تمایلش به تغییر وضعیت‌ها، نمی‌تواند از تو روی بگرداند.
تا ز آسمان شرع بتابد چو تو هلال
خم‌ها در آورند به پشت هلال‌ها
هوش مصنوعی: وقتی نور الهی و راه درست از آسمان بر می‌تابد، همان‌طور که هلال ماه در آسمان نمایان می‌شود، دیگران نیز تلاش می‌کنند تا خود را به شکل و شمایل آن نور و هدایت نزدیک کنند و به بیراهه نروند.
تا اقتضای مثل تو صاحب قرآن کند
اجرام را بسی که بود اتّصال‌ها
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به این دارد که فقط کسی که مانند تو است و دارای مقام و شایستگی است، می‌تواند عوالم مختلف را به هم متصل کند و این پیوندها را به وجود آورد. از این رو، از او انتظار می‌رود که به کارهایی بزرگ و مهم بپردازد.
تا سایه دار گردد ازین گونه دوحه‌ای
از بیخ برکشتد فراوان نهال‌ها
هوش مصنوعی: تا سایه‌بان شود، درختی از ریشه پرورش یابد و نهال‌های زیادی رشد کنند.
در صدر کامرانی دست تو پیش باد
یارب ز هر چه هست ترا عمر بیش باد
هوش مصنوعی: ای پروردگار، در اوج خوشبختی و موفقیت تو، دستت در برابر باد برافراشته باد. خدایا، از هر آنچه هست برای تو عمر طولانی‌تر و بهتری را آرزو می‌کنم.