گنجور

شمارهٔ ۱۰ - در مدح نظام الدّین محمّد

جانا به سحر چشم جهانی ببسته‌ای
زین حلقه‌های زلف که بر هم شکسته‌ای
آخر چه فتنه‌ای؟ که ز عشق تو در جهان
برخاست رستخیز و تو فارغ نشسته‌ای
حقّا که در مشهّرۀ لعل فستقی
شیرین‌تر و لطیف‌تر از مغز پسته‌ای
بشکسته‌ای به سنگ جفاها دل مرا
پس رفته‌ای به طنز و سر زلف بسته‌ای
در حقّۀ عقیق تو یابند مرهمش
آنرا که دل به ناوک مژگان بخسته‌ای
ای صبر ناپدید، تو بس تنگ عرصه‌ای
وی اشک بی‌قرار، تو بس سرگشته‌ای
وی یار سنگ دل که مرا طعنه می‌زنی
باری ترا که نیست غم عشق، رسته‌ای
زین سان که در همست و پر از بند چون زره
بر کار خویش و زلف تو چون افکنم گره؟
هر شام کآفتاب ز گردون فرو شود
جانم ز غم بفکر دگرگون فرو شود
آه از برم چو عیسی سر بر فلک نهد
اشک از رخم بخاک چو قارون فرو شود
خونش بدل فرو شود از غصّه های من
اندیشه چون بدین دل پر خون فرو شود
سر برنیاورید مگر از چشمسار چشم
هر دل که او بدان رخ گلگون فرو شود
هر صبحدم که جیب لب از آه بردرم
خون شفق بدامن گردون فرو شود
شد نا پدید خون دلم در میان اشک
چون چند قطره‌ای که به جیحون فرو شود
بی تو هلال وار تن زرد لاغرم
هر کش بدید گفت هم اکنون فروشود
چون حلقه های زلف تو سردرسر آورد
اندیشه ها ز خاطر من سر بر آورد
ای زلف هندوی تو چو ترکان دلستان
جان از برای غارت دل بسته بر میان
یک شب نداشت پاس دلم زلف هندوت
با آنکه هندوان همه باشند پاسبان
بردیده می نشانم چون لعبتان چشم
هر هندوی که دارد از نام تو نشان
رسمیست هندوان که در آتش کنند جای
زان جای زلف تست مرا در دل و روان
زلف تو دل همی ببرد از میان چشم
نبود شگفت دزدی چابک ز هندوان
با ترک تاز طرّۀ هندوی تو مرا
همواره همچو بنگه لوریست خان و مان
اقبال هندوی تو و دولت غلام تست
تا هست سوی تو نظر خواجۀ جهان
صدر زمانه صاحب عادل نظام دین
کش بوسه داد حلقۀ افلاک بر نگین
ای سروری که مثل تو در روزگار نیست
بارایت آفتاب جهانرا بکار نیست
بیشی از آفتاب بقدر و شکوه و جاه
جودو کرم مگیر که آن در شمار نیست
تا هست ابر جود تو بارنده بر جهان
از نیستی بدامن کس بر غبار نیست
گر در شکم که مثل تو بودست یا نبود
دانم همی یقین که درین روزگار نیست
در عهد تو میان بوفا استوار کرد
گرچه فلک بعهد چنان استوار نیست
از سایۀ تو هر که جدا شد چو آفتاب
یک ذرّه بر زمینش جای قرار نیست
روزی دوگر حسود ترا کارکی برفت
آن از نوادرست بدان اعتبار نیست
از بس که مسرفست بدادن سخای تو
خواهنده را ملال گرفت از عطای تو
لطف تو در شمایل جان آن اثر کند
کاندر مزاج غنچه نسیم سحر کند
بیرون از آن که کام دل آرزو دهد
جود تو در زمانه چه کار دگر کند؟
بر سر کند حسود تو خاک از جفای بخت
هر روز کآفتاب سر از خاک برکند
از نوک خامۀ تو چکیدست بر زمین
آن مایه‌ای که خاک از آن نیشکر کند
اقبال را نشیمن اصلی جناب تست
جود تو بایدش که بهر جا گذر کند
آنرا بآب روی نگیرند در شمار
کز آب چشم خصم تو رخساره تر کند
هر کس که او زبان بثنای تو برگشاد
شاید که همچو شمع زبان تاج سر کند
گرچه کنند بخشش پیوست بحر و کان
هرگز کجا رسند در آن دست بحر و کان
ای صاحب زمانه و دستور روزگار
بادا همیشه خصم تو مقهور روزگار
پروانۀ ضمیر تو حاصل کند نخست
پس شمع آفتاب دهد نور روزگار
جان از برای خدمت تو بست بر میان
وین قدر خود چه باشد مقدور روزگار
گردون نوشته بود در القاب خاص تو
مشکور از آفرینش و مشهور روزگار
بر تارک عروس بقایت کند نثار
عطّار چرخ عنبر و کافور روزگار
پیوسته تاب مهر تو در جان آفتاب
بنوشته دست عمر تو منشور روزگار
کوته شود ز دامن اعمار دست مرگ
چرخ ارکند ز لطف تو دستور روزگار
این رسم جود کز دل و دست تو دیده ایم
حقّا اگر ز حاتم طایی شنیده ایم
ای سایه ات خجسته تر از سایۀ همای
بر مطرحت ملوک بحرمت نهاده پای
تشریف بود و تربیتی بس بجای خویش
گر رنجه گشت شاه سوی این بلند جای
معلوم شد که سوی نکوییست رای شاه
چون کرد رای آنک خرامد بدین سرای
شاه ستارگان را جوزاست برج اوج
زیرا که هست خانۀ دستور نیک رای
لایق بحسب حال تو بیتی شنیده ام
از گفتۀ عمادی بس نغز و دلگشای
تشریف طغرلیست وگرنه بگفتمی
مصحف ز بند زر نشود مرتبت فزای
برخوان نعمتت چو ملو کند میهمان
گنجم هر اینه بطفیلی من گدای
کس در جهان نگفت و نگوید چنین سخن
ور گفته اند پس تو مرا تربیت مکن
دولت قرین حضرت صدر زمانه باد
اقبال را مقام بر این آستانه باد
هر تیر دیده دوز که از شست چرخ جست
انرا ز طاق ابروی خصمت نشانه باد
مرغی که کرد بیضۀ زرّین آفتاب
بر گوشۀ سرای تواش آشیانه باد
از بارگاه غیب بدرگاه حشمتت
امداد کامرانی و نصرت روانه باد
ارکان ملک داده بحکم تو چشم و گوش
وز تو اشارتی بسر تازیانه باد
تا گرد قطب باشد دوران فرقدان
دوران آن دو گانه بر این یگانه باد
وان کو نخواست قدر ترا برتر از فلک
کارش چو کار خادم زیر از میانه باد
داد مرادهای تو گیتی بداده باد
دست و دل و در تو بشادی گشاده باد

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: سیاوش جعفری

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

جانا به سحر چشم جهانی ببسته‌ای
زین حلقه‌های زلف که بر هم شکسته‌ای
هوش مصنوعی: ای عزیز، در سحرگاه چشم جهانی به خواب رفته است، به خاطر این حلقه‌های زلفی که تو با آنها بازی کرده‌ای و به هم ریخته‌ای.
آخر چه فتنه‌ای؟ که ز عشق تو در جهان
برخاست رستخیز و تو فارغ نشسته‌ای
هوش مصنوعی: چه آشوبی به پا شده است؟ به خاطر عشق تو، در دنیا حوادث و تغییرات فراوانی رخ داده، اما تو بی‌توجه و آرام نشسته‌ای.
حقّا که در مشهّرۀ لعل فستقی
شیرین‌تر و لطیف‌تر از مغز پسته‌ای
هوش مصنوعی: واقعاً در میان دانه‌های لعل فستقی، طعمی شیرین‌تر و نرمتری نسبت به مغز پسته وجود دارد.
بشکسته‌ای به سنگ جفاها دل مرا
پس رفته‌ای به طنز و سر زلف بسته‌ای
هوش مصنوعی: دل مرا با سنگ ناملایمتی شکسته‌ای و حالا که رفته‌ای، با شوخی و کنایه به من می‌پردازی و موهایت را به زیبایی بسته‌ای.
در حقّۀ عقیق تو یابند مرهمش
آنرا که دل به ناوک مژگان بخسته‌ای
هوش مصنوعی: این عقیقِ زیبا برای کسی که دلش به تیرِ مژه‌های تو بسته است، درمانی پیدا خواهد شد.
ای صبر ناپدید، تو بس تنگ عرصه‌ای
وی اشک بی‌قرار، تو بس سرگشته‌ای
هوش مصنوعی: ای صبر که غایب شده‌ای، فضای تو بسیار تنگ است و ای اشک‌های بی‌قرار، تو هم خیلی گیج و سرگردانی.
وی یار سنگ دل که مرا طعنه می‌زنی
باری ترا که نیست غم عشق، رسته‌ای
هوش مصنوعی: تو‌ی دوستی با دل سنگ که همیشه به من طعنه می‌زنی، اما تو که از درد عشق بی‌خبر هستی، چطور می‌توانی احساسات مرا درک کنی؟
زین سان که در همست و پر از بند چون زره
بر کار خویش و زلف تو چون افکنم گره؟
هوش مصنوعی: این مضمون به این معناست که در جهانی که پر از مشکلات و محدودیت‌هاست، چگونه می‌توانم به کار خود ادامه دهم و به زلف تو که نماد زیبایی و آرزوست، نگاهی داشته باشم؟ در واقع، این احساس درگیری و عدم توانایی در رسیدن به زیبایی و عشق را به تصویر می‌کشد.
هر شام کآفتاب ز گردون فرو شود
جانم ز غم بفکر دگرگون فرو شود
هوش مصنوعی: هر شب که خورشید از آسمان غروب می‌کند، دل من پر از غم می‌شود و به افکار جدیدی فرو می‌رود.
آه از برم چو عیسی سر بر فلک نهد
اشک از رخم بخاک چو قارون فرو شود
هوش مصنوعی: آه که وقتی عیسی به آسمان می‌رود، من هم دلم به شدت می‌گیرد و اشکهایم بر زمین می‌ریزد، مانند قارون که به زمین فرو رفت.
خونش بدل فرو شود از غصّه های من
اندیشه چون بدین دل پر خون فرو شود
هوش مصنوعی: وقتی دل من پر از غصه و اندوه می‌شود، خون او به دلم می‌نشیند و در واقع حالتی غم‌انگیز در وجودم شکل می‌گیرد که باعث می‌شود او هم دچار درد و رنج شود.
سر برنیاورید مگر از چشمسار چشم
هر دل که او بدان رخ گلگون فرو شود
هوش مصنوعی: فقط زمانی به دنیای عشق و زیبایی پا بگذارید که از چشمان هر عاشق، نوری ساطع شود که با آن زیبایی چهره محبوب خود را بهتر ببینید.
هر صبحدم که جیب لب از آه بردرم
خون شفق بدامن گردون فرو شود
هوش مصنوعی: هر صبح که لب‌های من از آه و اندوه پر شود، خون رنگین صبحگاه بر دامن آسمان ریخته می‌شود.
شد نا پدید خون دلم در میان اشک
چون چند قطره‌ای که به جیحون فرو شود
هوش مصنوعی: خون دل من به ناگاه ناپدید شد، مانند چند قطره‌ای که در رود بزرگ جیحون غرق می‌شود.
بی تو هلال وار تن زرد لاغرم
هر کش بدید گفت هم اکنون فروشود
هوش مصنوعی: بدون تو، جسم لاغر و زرد من مانند هلال ماه است و هر کسی که مرا ببیند، می‌گوید که اکنون در حال فنا و از بین رفتن هستم.
چون حلقه های زلف تو سردرسر آورد
اندیشه ها ز خاطر من سر بر آورد
هوش مصنوعی: وقتی که زلف‌های تو به دور هم پیچیده شد، افکار و خاطرات زیادی از ذهنم زنده شد.
ای زلف هندوی تو چو ترکان دلستان
جان از برای غارت دل بسته بر میان
هوش مصنوعی: ای زلف‌های هندی تو مانند زلف‌های زیبا و دلربا در دل من گنجینه‌ای از عشق و احساسات ایجاد کرده است. جانم به خاطر زیبا بودن تو، همچون دلیلی به بی‌تابی و شیدایی دچار شده است.
یک شب نداشت پاس دلم زلف هندوت
با آنکه هندوان همه باشند پاسبان
هوش مصنوعی: یک شب، دل من بی‌پاسبان ماند و زلف هندوی تو بدون مراقب بود، با اینکه همه‌ی هندوان، نگهبان هستند.
بردیده می نشانم چون لعبتان چشم
هر هندوی که دارد از نام تو نشان
هوش مصنوعی: به چشمانم نمادی از تو می‌زنم، مانند بازیچه‌ای که در چشم هر هندی می‌توان دید که از نام تو آگاه است.
رسمیست هندوان که در آتش کنند جای
زان جای زلف تست مرا در دل و روان
هوش مصنوعی: هندوان عادت دارند که برای نشان دادن عشق و احساسات خود، خود را به آتش بسوزانند. من هم مانند آن‌ها، جایگاه زلف تو را در دل و جان خود حس می‌کنم.
زلف تو دل همی ببرد از میان چشم
نبود شگفت دزدی چابک ز هندوان
هوش مصنوعی: زلف تو دل را در میانه چشم می‌برد، و این عجیب نیست که دزد چابک از هندی‌ها باشد.
با ترک تاز طرّۀ هندوی تو مرا
همواره همچو بنگه لوریست خان و مان
هوش مصنوعی: با ترک تاز موی تو، من همواره مانند کبوتر لوریست در عشق و زیبایی تو گرفتارم.
اقبال هندوی تو و دولت غلام تست
تا هست سوی تو نظر خواجۀ جهان
هوش مصنوعی: شایستگی و ارزش تو به حدی است که حتی قدرت‌های بزرگ نیز در حضور تو به بندگی و خدمت می‌آیند؛ تا زمانی که توجه و نگاه تو به سوی آن‌هاست، به وضوح قدرت و عظمت تو را درک می‌کنند.
صدر زمانه صاحب عادل نظام دین
کش بوسه داد حلقۀ افلاک بر نگین
هوش مصنوعی: در زمانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، شخصی عادل و با فضیلت در راس امور قرار دارد. او به قدری بزرگ و با اهمیت است که جهان هستی و افلاک، به نشانه احترام و ارادت، بر انگشتری که او به همراه دارد، بوسه می‌زنند.
ای سروری که مثل تو در روزگار نیست
بارایت آفتاب جهانرا بکار نیست
هوش مصنوعی: ای سروری که هیچ کس در دنیا به عظمت تو نیست، برای روشنایی و روشنی جهان به چیزی دیگر نیازی نیست.
بیشی از آفتاب بقدر و شکوه و جاه
جودو کرم مگیر که آن در شمار نیست
هوش مصنوعی: بیشتر از نور آفتاب به اندازه و عظمت و مقام generosity و بخشش را نپذیر، زیرا آن قابل شمارش نیست.
تا هست ابر جود تو بارنده بر جهان
از نیستی بدامن کس بر غبار نیست
هوش مصنوعی: هر زمان که رحمت و بخشش تو بر دنیا بارش می‌کند، هیچ‌ کس نمی‌تواند از کمبود و نبود چیزی در عالم شکایت کند.
گر در شکم که مثل تو بودست یا نبود
دانم همی یقین که درین روزگار نیست
هوش مصنوعی: اگر در شکم کسی مثل تو وجود داشته باشد یا نداشته باشد، من به طور یقین می‌دانم که چنین چیزی در این روزگار وجود ندارد.
در عهد تو میان بوفا استوار کرد
گرچه فلک بعهد چنان استوار نیست
هوش مصنوعی: در زمان تو، عشق و وفاداری مانند بوفا (نوعی پرنده استوار) جاودانه و محکم شده است، هرچند که سرنوشت و تقدیر به این اندازه پایدار نیستند.
از سایۀ تو هر که جدا شد چو آفتاب
یک ذرّه بر زمینش جای قرار نیست
هوش مصنوعی: هر کسی که از زیر سایه تو دور شود، مانند این است که آفتاب برای او تنها یک نقطه کوچک بر روی زمین باقی می‌گذارد و هیچ جایی برای آرامش و قرار ندارد.
روزی دوگر حسود ترا کارکی برفت
آن از نوادرست بدان اعتبار نیست
هوش مصنوعی: روزی حسود به تو کاری کرد که آن موضوع به دلیل اهمیتش، اعتبار و ارزش ندارد.
از بس که مسرفست بدادن سخای تو
خواهنده را ملال گرفت از عطای تو
هوش مصنوعی: به خاطر ولخرجی‌های زیادت، درخواست‌کننده از بخشش‌های تو ناامید و خسته شده است.
لطف تو در شمایل جان آن اثر کند
کاندر مزاج غنچه نسیم سحر کند
هوش مصنوعی: محبت و زیبایی تو جان را به وجد می‌آورد به گونه‌ای که مانند نسیم صبحگاهی، روح تازه‌ای به گل‌ها می‌بخشید.
بیرون از آن که کام دل آرزو دهد
جود تو در زمانه چه کار دگر کند؟
هوش مصنوعی: خارج از آنچه که دل آرزو دارد، مهربانی و سخاوت تو در این دنیا چه کار دیگری می‌تواند انجام دهد؟
بر سر کند حسود تو خاک از جفای بخت
هر روز کآفتاب سر از خاک برکند
هوش مصنوعی: حسود تو همواره در بدبختی و حسرت است، چرا که هر روز خورشید از زیر خاک بیرون می‌آید و به زندگی ادامه می‌دهد.
از نوک خامۀ تو چکیدست بر زمین
آن مایه‌ای که خاک از آن نیشکر کند
هوش مصنوعی: از نوک قلم تو، جوهر شیرینی برزمین ریخته است که خاک نیز می‌تواند از آن نیشکر تولید کند.
اقبال را نشیمن اصلی جناب تست
جود تو بایدش که بهر جا گذر کند
هوش مصنوعی: اقبال باید در جایی بیابد که همیشه تحت حمایت و رحمت توست تا به هر کجا که می‌رود، احساس آرامش و امنیت کند.
آنرا بآب روی نگیرند در شمار
کز آب چشم خصم تو رخساره تر کند
هوش مصنوعی: اگر کسی نتواند از آب صورت تو استفاده کند و زیبایی‌ات را تحت تأثیر قرار دهد، چرا که اشک‌های دشمن تو، چهره‌ات را مرطوب‌تر خواهد کرد.
هر کس که او زبان بثنای تو برگشاد
شاید که همچو شمع زبان تاج سر کند
هوش مصنوعی: هر کس که به ستایش و تمجید از تو زبان بگشاید، ممکن است مانند شمعی شود که در روشنایی و درخشش تو تاجی بر سر دارد.
گرچه کنند بخشش پیوست بحر و کان
هرگز کجا رسند در آن دست بحر و کان
هوش مصنوعی: هرچند که بخشش و لطفی مداوم وجود دارد، اما هیچ‌گاه نمی‌توان به عمق دریا یا سراینساجی رسید؛ زیرا دریای بیکران و کانی پر ارزش هر کدام دنیای خاص خود را دارند و هیچ‌کس نتوانسته تا به حال به تمام آن‌ها دست یابد.
ای صاحب زمانه و دستور روزگار
بادا همیشه خصم تو مقهور روزگار
هوش مصنوعی: ای کسی که به زمانه و قوانین آن تسلط داری، امیدوارم همیشه دشمن تو در برابر زمان شکست بخورد.
پروانۀ ضمیر تو حاصل کند نخست
پس شمع آفتاب دهد نور روزگار
هوش مصنوعی: برای اینکه دل و ذهن تو روشن شود، ابتدا باید مانند پروانه به سمت منبع نور یعنی آفتاب بروی تا روشنی روزگار را به دست آوری.
جان از برای خدمت تو بست بر میان
وین قدر خود چه باشد مقدور روزگار
هوش مصنوعی: جانم را برای خدمت به تو فدا کرده‌ام و حالا این همه اهمیت من در برابر قدرت روزگار چه ارزشی دارد؟
گردون نوشته بود در القاب خاص تو
مشکور از آفرینش و مشهور روزگار
هوش مصنوعی: آسمان به طور خاصی درباره تو نوشته است که به خاطر آفرینش و نام‌آوری‌ات در جهان، باید شکرگزار باشی.
بر تارک عروس بقایت کند نثار
عطّار چرخ عنبر و کافور روزگار
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و شکوه روزگار اشاره دارد و بیان می‌کند که عطر و خوشبویی از زندگی بر سر عروس آن به ارمغان آورده می‌شود. در واقع، به زیبایی و ارزش هر لحظه از زندگی اشاره شده است.
پیوسته تاب مهر تو در جان آفتاب
بنوشته دست عمر تو منشور روزگار
هوش مصنوعی: دوست عزیزم، همیشه نور محبت تو در وجود من مانند خورشید درخشیده است و عمر تو همچون یک ثبت شده در روزگار، به زیبایی و روشنی به زندگی‌ام افزوده شده است.
کوته شود ز دامن اعمار دست مرگ
چرخ ارکند ز لطف تو دستور روزگار
هوش مصنوعی: اگر دست مرگ از دامن زندگی کوتاه شود، به لطف تو روزگار به خوبی پیش خواهد رفت.
این رسم جود کز دل و دست تو دیده ایم
حقّا اگر ز حاتم طایی شنیده ایم
هوش مصنوعی: این رفتار سخاوت و generosity را که از دل و دستان تو مشاهده کرده‌ایم، بی‌شک اگر در مورد حاتم طایی شنیده‌ایم، در عمل تو به حقیقت تبدیل شده است.
ای سایه ات خجسته تر از سایۀ همای
بر مطرحت ملوک بحرمت نهاده پای
هوش مصنوعی: ای سایه تو، خوشبخت‌تر و با افتخارتر از سایه پرنده‌ای که سلطنت و اعتبارش به پاهای تو سجده کرده است.
تشریف بود و تربیتی بس بجای خویش
گر رنجه گشت شاه سوی این بلند جای
هوش مصنوعی: تشریفات و تربیت به طور شایسته و حرفه‌ای وجود دارد. اگر شاه به این مکان بلند و با ارزش بیفتد، نگران نباشید.
معلوم شد که سوی نکوییست رای شاه
چون کرد رای آنک خرامد بدین سرای
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که نظر شاه به سمت خوبی و نیکی است، چون وقتی که تصمیم گرفت، به سوی این جا قدم برداشت.
شاه ستارگان را جوزاست برج اوج
زیرا که هست خانۀ دستور نیک رای
هوش مصنوعی: شاه ستارگان در واقع به سیاره زهره اشاره دارد و جوزا به عنوان برج یا نشانی در آسمان است. این جمله به این معناست که زهره در موقعیتی برتر و برجسته قرار دارد، زیرا به نوعی نماد دانایی و خوشبختی است.
لایق بحسب حال تو بیتی شنیده ام
از گفتۀ عمادی بس نغز و دلگشای
هوش مصنوعی: من داستانی زیبا و دلنشین درباره تو شنیده‌ام که از زبان عمادی نقل شده و به خوبی بیانگر حال و هوای توست.
تشریف طغرلیست وگرنه بگفتمی
مصحف ز بند زر نشود مرتبت فزای
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره شده که عظمتی که برای طغرل‌خان (یک شخصیت تاریخی) قائل هستند، به آن خاطر است که او مقام والایی دارد. اگر او این مقام را نداشت، نمی‌توانست با زنجیر طلا به مرتبه‌ای بزرگتر از خودش دست پیدا کند. به عبارت دیگر، مقام و اعتبار او به ذات خودش برمی‌گردد و نه به پنداری که دیگران از او دارند.
برخوان نعمتت چو ملو کند میهمان
گنجم هر اینه بطفیلی من گدای
هوش مصنوعی: وقتی میهمان از نعمت تو خوشنود و راضی می‌شود، من به عنوان یک گدا در کنار او احساس خجالت می‌کنم و نمی‌توانم به خودم اجازه دهم که از این نعمت‌ها بهره‌مند شوم.
کس در جهان نگفت و نگوید چنین سخن
ور گفته اند پس تو مرا تربیت مکن
هوش مصنوعی: هیچ‌کس در دنیا چنین حرفی نزده و نخواهد زد. اگر هم گفته‌اند، تو حق نداری مرا نصیحت کنی.
دولت قرین حضرت صدر زمانه باد
اقبال را مقام بر این آستانه باد
هوش مصنوعی: خوشبختی و رفاه همیشه همراه با او باشد و موفقیت در زندگی و مقامات عالی به این مکان مقدس نائل شود.
هر تیر دیده دوز که از شست چرخ جست
انرا ز طاق ابروی خصمت نشانه باد
هوش مصنوعی: هر نگاه به دقتی شبیه تیر است که از دستان سرنوشت به سمت هدف شریر پرتاب می‌شود. این نگاه، هدفی را در ابروان خصم می‌سازد.
مرغی که کرد بیضۀ زرّین آفتاب
بر گوشۀ سرای تواش آشیانه باد
هوش مصنوعی: پرنده‌ای که تخم طلایی‌اش را در گوشه خانه تو گذاشته، به مانند آفتاب درخشان است و نشان‌دهنده‌ای از ثروت و زیبایی در زندگی توست.
از بارگاه غیب بدرگاه حشمتت
امداد کامرانی و نصرت روانه باد
هوش مصنوعی: از مقام غیبی و با احترام، برای تو آرزوی موفقیت و یاری دارم.
ارکان ملک داده بحکم تو چشم و گوش
وز تو اشارتی بسر تازیانه باد
هوش مصنوعی: حاکمیت و قدرت کشور بر اساس فرمان توست؛ به طوری که چشم و گوش مردم به تو توجه دارند و هر اشاره‌ای از جانب تو مانند تازیانه‌ای است که بر باد می‌زند.
تا گرد قطب باشد دوران فرقدان
دوران آن دو گانه بر این یگانه باد
هوش مصنوعی: تا زمانی که گردش ستاره‌ی قطبی وجود دارد، دوران دوگانه‌ی فرقدان بر این یگانه ادامه خواهد داشت.
وان کو نخواست قدر ترا برتر از فلک
کارش چو کار خادم زیر از میانه باد
هوش مصنوعی: اگر کسی نخواهد که تو را بالاتر از آسمان‌ها بداند، می‌شود برایش همچون servants بی‌ارزش تحت نفوذ باد.
داد مرادهای تو گیتی بداده باد
دست و دل و در تو بشادی گشاده باد
هوش مصنوعی: خواسته‌های تو را جهان به تو عطا کند، و همه چیز در وجود تو به شادی و آرامش بگشاید.