گنجور

شمارهٔ ۱

خیزُ دَر دٍه شراب گلگون را
شادیِ اندرون و بیرون را
آن چُنان مست کن ز باده مرا
که ندانم ز کوه، هامون را
چون ز باده سرم شود گردان
نارم اندر شمار گردون را
خون من خورد چرخِ ساغرشکل
باز خواهم ز ساغر آن خون را
جرعه بر خاک ریز بیشترک
مست گردان دٍماغ قارون را
تا ز شادیّ آن بر اندازد
از دل خلق گنج مدفون را
چرخ افگند اهل دانش را
آسمان برکَشید هردون را
باده را در فکن تو نیز به جام
برکش آنگه سٍماع موزون را
تنگ ابریشمین بکش بر چنگ
گرم کن بارگیر گلگون را
تا ز بهر شکست لشکر غم
بسر خم برم شبیخون را

اطلاعات

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سیاوش جعفری

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

خیزُ دَر دٍه شراب گلگون را
شادیِ اندرون و بیرون را
هوش مصنوعی: بیا و جام سرخ شراب را بردار، که شادی درون و بیرون را به ارمغان می‌آورد.
آن چُنان مست کن ز باده مرا
که ندانم ز کوه، هامون را
هوش مصنوعی: مرا چنان در خوشی و سرمستی غرق کن که دیگر نتوانم تفاوت بین کوه و دشت را تشخیص دهم.
چون ز باده سرم شود گردان
نارم اندر شمار گردون را
هوش مصنوعی: وقتی که از شراب سرم شلوغ می‌شود، نمی‌توانم در شمار دنیا بمانم.
خون من خورد چرخِ ساغرشکل
باز خواهم ز ساغر آن خون را
هوش مصنوعی: من از نوشیدن شراب که به من آسیب رسانده است، رنج می‌کشم و به زودی دوباره به یاد آن شراب تلخ برمی‌گردم.
جرعه بر خاک ریز بیشترک
مست گردان دٍماغ قارون را
هوش مصنوعی: بیشتر از این، شراب را بر زمین بریز تا اینکه مغز قارون را مست و خراب کند.
تا ز شادیّ آن بر اندازد
از دل خلق گنج مدفون را
هوش مصنوعی: تا زمانی که شادی او از دل مردم گنجینه‌ای پنهان را به نمایش می‌گذارد.
چرخ افگند اهل دانش را
آسمان برکَشید هردون را
هوش مصنوعی: آسمان علم و دانش را بر دو گروه از مردم فرود آورد و به آن‌ها افتخار و مقام بخشید.
باده را در فکن تو نیز به جام
برکش آنگه سٍماع موزون را
هوش مصنوعی: شراب را در جام بریز و آن را بلند کن، سپس به موسیقی زیبا گوش بده.
تنگ ابریشمین بکش بر چنگ
گرم کن بارگیر گلگون را
هوش مصنوعی: دستمال لطیفی را بر چنگ بکش و بار گل سرخ را گرم کن.
تا ز بهر شکست لشکر غم
بسر خم برم شبیخون را
هوش مصنوعی: برای اینکه از غم شکست لشکر بگریزم، شب به کمین می‌نشینم.

حاشیه ها

1396/12/16 23:03
nabavar

چرخ افگند اهل دانش را
آسمان برکشید هر دون را

1396/12/16 23:03
nabavar

ناشکیب
 آه ، از دل چه میرسد ما را 
 چه کنم زار نا شکیبا را
 راه گم کرده میرود بیراه
نه به ساحل که راه دریا را
 همچو مجنون اسیر لیلایش
خوش حریفی ست ترس و پروا را 
 ترسم آخر که بشکند موجی
ناز پرورده جام مینا را 
 چند گاهی گرفتمش در بر
وا نهادم حریم سودا را
 گاه بردم بکوه و دشت و دمن
تا کند باز چشم بینا را
 بردمش در میانه ی بستان
بنگرد ناز سرو و طوبا را
 گفتمش : بنگر این گل و سوسن
مده از دست این تماشا را
 آسمان بهر تو به زینت کرد
عقد پُر جلوه ی ثریا را
 آنچه طعمه به دام بنهادم
خود شدم صید ، مرغ دانا را
 گفت جامی ز عشق ما را بس
وا نهادیم کاخ خضرا را
 به ” نیا “ بنگر ، در ره معشوق 
 چشم پوشیده دار دنیا را