اطلاعات
وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سیاوش جعفری
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
خیزُ دَر دٍه شراب گلگون را
شادیِ اندرون و بیرون را
هوش مصنوعی: بیا و جام سرخ شراب را بردار، که شادی درون و بیرون را به ارمغان میآورد.
آن چُنان مست کن ز باده مرا
که ندانم ز کوه، هامون را
هوش مصنوعی: مرا چنان در خوشی و سرمستی غرق کن که دیگر نتوانم تفاوت بین کوه و دشت را تشخیص دهم.
چون ز باده سرم شود گردان
نارم اندر شمار گردون را
هوش مصنوعی: وقتی که از شراب سرم شلوغ میشود، نمیتوانم در شمار دنیا بمانم.
خون من خورد چرخِ ساغرشکل
باز خواهم ز ساغر آن خون را
هوش مصنوعی: من از نوشیدن شراب که به من آسیب رسانده است، رنج میکشم و به زودی دوباره به یاد آن شراب تلخ برمیگردم.
جرعه بر خاک ریز بیشترک
مست گردان دٍماغ قارون را
هوش مصنوعی: بیشتر از این، شراب را بر زمین بریز تا اینکه مغز قارون را مست و خراب کند.
تا ز شادیّ آن بر اندازد
از دل خلق گنج مدفون را
هوش مصنوعی: تا زمانی که شادی او از دل مردم گنجینهای پنهان را به نمایش میگذارد.
چرخ افگند اهل دانش را
آسمان برکَشید هردون را
هوش مصنوعی: آسمان علم و دانش را بر دو گروه از مردم فرود آورد و به آنها افتخار و مقام بخشید.
باده را در فکن تو نیز به جام
برکش آنگه سٍماع موزون را
هوش مصنوعی: شراب را در جام بریز و آن را بلند کن، سپس به موسیقی زیبا گوش بده.
تنگ ابریشمین بکش بر چنگ
گرم کن بارگیر گلگون را
هوش مصنوعی: دستمال لطیفی را بر چنگ بکش و بار گل سرخ را گرم کن.
تا ز بهر شکست لشکر غم
بسر خم برم شبیخون را
هوش مصنوعی: برای اینکه از غم شکست لشکر بگریزم، شب به کمین مینشینم.
حاشیه ها
چرخ افگند اهل دانش را
آسمان برکشید هر دون را
ناشکیب
آه ، از دل چه میرسد ما را
چه کنم زار نا شکیبا را
راه گم کرده میرود بیراه
نه به ساحل که راه دریا را
همچو مجنون اسیر لیلایش
خوش حریفی ست ترس و پروا را
ترسم آخر که بشکند موجی
ناز پرورده جام مینا را
چند گاهی گرفتمش در بر
وا نهادم حریم سودا را
گاه بردم بکوه و دشت و دمن
تا کند باز چشم بینا را
بردمش در میانه ی بستان
بنگرد ناز سرو و طوبا را
گفتمش : بنگر این گل و سوسن
مده از دست این تماشا را
آسمان بهر تو به زینت کرد
عقد پُر جلوه ی ثریا را
آنچه طعمه به دام بنهادم
خود شدم صید ، مرغ دانا را
گفت جامی ز عشق ما را بس
وا نهادیم کاخ خضرا را
به ” نیا “ بنگر ، در ره معشوق
چشم پوشیده دار دنیا را