بخش ۱۳ - دسته گل از چمن فضایل سخن چیدن و رشته اتمام سبب کتاب بر آن پیچیدن
پس از پیری و عجز و ناتوانی
چو بازش تازه شد عهد جوانی
بجز راه وفا و عشق نسپرد
بر آن زاد و بر آن بود و بر آن مرد
درین نامه سخن رانم ز هر یک
به خامه گوهر افشانم ز هر یک
به هر نقدی کز ایشان خرج سازم
ز حکمت تازه گنجی درج سازم
طمع دارم که گر ناگه شگرفی
بخواند زین محبت نامه حرفی
نتابد نامه سان بر روی من پشت
نساید خامه وش بر حرفم انگشت
به دورادور اگر بیند خطایی
نیارد بر سر من ماجرایی
به قدر وسع در اصلاح کوشد
وگر اصلاح نتواند بپوشد
سخن دیباچه دیوان عشق است
سخت نوباوه بستان عشق است
خرد را کار و باری جز سخن نیست
جهان را یادگاری جز سخن نیست
به عالم هر چه از نوی و کهن زاد
چنین گوید سخندان کز سخن زاد
سخن از کاف و نون دم بر قلم زد
قلم بر صفحه هستی قدم زد
چو شد قاف قلم زان کاف موجود
گشاد از چشمه اش فواره جود
جهان باشان که در بالا و پستند
ز جوشش های آن فواره مستند
چو زان جوشش کند لب نکته رانی
گلی باشد ز گلزار معانی
زند باد نفس دستش به دامان
برون آرد ز گلزارش خرامان
کند ره بر در دروازه گوش
فتد از مقدم او هوش مدهوش
کند خاطر به استقبالش آهنگ
درآرد دل به بر چون غنچه اش تنگ
گهی لب را نشاط خنده آرد
گه از دیده نم اندوه بارد
ازو خندد لب اندوهمندان
و زو گریان شود دلهای خندان
چو این شأن الهی بینم از وی
معاذالله که دامن چینم از وی
بدین می شغل گیری ساخت پیرم
به پیرافشانی اکنون شغل گیرم
دهم از دل برون راز نهان را
بخندانم بگریانم جهان را
کهن شد دولت شیرین و خسرو
به شیرینی نشانم خسرو نو
سرآمد نوبت لیلی و مجنون
کسی دیگر سرآمد سازم اکنون
چو طوطی طبع را سازم شکرخا
ز حسن یوسف و عشق زلیخا
خدا از قصه ها چون احسنش خواند
به احسن وجه ازان خواهم سخن راند
چو باشد شاهد آن وحی منزل
نباشد کذب را امکان مدخل
نگردد خاطر از ناراست خرسند
وگر خود گویی آن را راست مانند
سخن را زیوری چون راستی نیست
جمال مه بجز ناکاستی نیست
ازان صبح نخستین بی فروغ است
که لاف روشنی از وی دروغ است
چو صبح راستین از صدق دم زد
ز خور بر آسمان زرین علم زد
به صنعت گر بیارایی دروغی
نگیرد زان چراغ وی فروغی
چرا دوزی به قد زشت دیبا
چو از دیبا نگردد زشت زیبا
ز دیبا زشت زیبایی نیابد
ولی دیبا سوی زشتی شتابد
رخ گلرنگ را گلگونه باید
کش از گلگونه گلرنگی فزاید
چو گلگونه به روی تیره مالی
نبیند دیده زان جز تیره حالی
ز معشوقان چو یوسف کس نبوده
جمالش از همه خوبان فزوده
ز خوبان هر که را ثانی ندانند
ز اول یوسف ثانیش خوانند
نبود از عاشقان کس چون زلیخا
به عشق از جمله بود افزون زلیخا
ز طفلی تا به پیری عشق ورزید
به شاهی و اسیری عشق ورزید
بخش ۱۲ - نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستن: دل فارغ ز درد عشق دل نیستبخش ۱۴ - داستان شمع جمال یوسفی در شبستان غیب افروختن و پروانه دل آدم را به مشاهده فروغ آن سوختن: گهر سنجان دریای معانی
اطلاعات
وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
پس از پیری و عجز و ناتوانی
چو بازش تازه شد عهد جوانی
هوش مصنوعی: پس از رسیدن به پیری و ناتوانی، زمانی که فرد بار دیگر جوانی را تجربه میکند و انرژی و شادابی گذشتهاش را باز مییابد.
بجز راه وفا و عشق نسپرد
بر آن زاد و بر آن بود و بر آن مرد
هوش مصنوعی: غیر از مسیر وفا و عشق، بر هیچ راهی نمیتوان اعتمادی کرد و به هیچ انسانی نمیتوان اتکا کرد.
درین نامه سخن رانم ز هر یک
به خامه گوهر افشانم ز هر یک
هوش مصنوعی: در این نامه، درباره هر یک از موضوعات صحبت میکنم و از هر کدام به طریقی زیبا و ارزشمند بیان میکنم.
به هر نقدی کز ایشان خرج سازم
ز حکمت تازه گنجی درج سازم
هوش مصنوعی: هر چه از ایشان هزینه کنم، از حکمت و دانش تازهای به دست میآورم که همچون گنج و ثروتی ارزشمند محسوب میشود.
طمع دارم که گر ناگه شگرفی
بخواند زین محبت نامه حرفی
هوش مصنوعی: امیدوارم که اگر روزی حادثه بزرگی اتفاق بیفتد، این عشق و محبت که دارم، باعث شود چیزی بگویم.
نتابد نامه سان بر روی من پشت
نساید خامه وش بر حرفم انگشت
هوش مصنوعی: دست خط من بر روی کاغذ مانند نامهای است که درخشان نمیشود و نمیتواند رد شود، زیرا انگشتان تو بر روی کلمات من، در حال لمس کردن هستند.
به دورادور اگر بیند خطایی
نیارد بر سر من ماجرایی
هوش مصنوعی: اگر از دور به من نگاه کند و خطایی ببیند، هرگز برای من مشکلی ایجاد نخواهد شد.
به قدر وسع در اصلاح کوشد
وگر اصلاح نتواند بپوشد
هوش مصنوعی: هر کس به اندازه توانایی و ظرفیت خود در تلاش برای بهبود و اصلاح امور بکوشد و اگر نتوانست چیزی را اصلاح کند، سعی کند آن را بپوشاند و به حالت نرمال نگه دارد.
سخن دیباچه دیوان عشق است
سخت نوباوه بستان عشق است
هوش مصنوعی: این عبارت به این معناست که صحبت کردن درباره عشق، همچون مقدمهای بسیار زیبا و دلنشین بر یک کتاب بزرگ و عمیق است. عشق به عنوان یک باغ پرگل و سرسبز، همیشه جوان و تازه باقی میماند.
خرد را کار و باری جز سخن نیست
جهان را یادگاری جز سخن نیست
هوش مصنوعی: خرد و دانایی کارکردی جز گفتار ندارد، و در این دنیا نیز چیزی به عنوان یادگار و نشانهای جز کلام وجود ندارد.
به عالم هر چه از نوی و کهن زاد
چنین گوید سخندان کز سخن زاد
هوش مصنوعی: هر چیزی که در دنیا به وجود آمده، چه جدید و چه قدیم، سخنور با درک و آگاهی خود دربارهاش صحبت میکند.
سخن از کاف و نون دم بر قلم زد
قلم بر صفحه هستی قدم زد
هوش مصنوعی: این بیت به شکل استعاری بیان میکند که قلم با نوشتن، به آفریدن دنیایی جدید پرداخته و از طریق کلمات، وجود و واقعیت را شکل میدهد. کاف و نون به عنوان حروفی که در خلق کلمات و مفاهیم نقش دارند، نشاندهنده آغاز و بسط این خلق و خوی هستند. بنابراین، با استفاده از کلام، هستی و جهان به وجود میآید.
چو شد قاف قلم زان کاف موجود
گشاد از چشمه اش فواره جود
هوش مصنوعی: زمانی که قلم قاف شد و از کاف موجود رها گشت، از چشمهاش سرشار از بخشش و نیکی جوشید.
جهان باشان که در بالا و پستند
ز جوشش های آن فواره مستند
هوش مصنوعی: جهان مانند چشمهای است که در بالا و پایین آن مردم و اتفاقات مختلف وجود دارند و همه از سر شوق و اشتیاق به این جریان زندگی متصلاند.
چو زان جوشش کند لب نکته رانی
گلی باشد ز گلزار معانی
هوش مصنوعی: وقتی که از دل احساسات و تفکرات عمیق سخن بگوییم، کلمات مانند گلهای زیبا و معطر از باغ معانی به وجود میآیند.
زند باد نفس دستش به دامان
برون آرد ز گلزارش خرامان
هوش مصنوعی: نفسی که برآمده از اوست، به مانند نسیمی که به آرامی از گلزار عبور میکند، با خود بوی زندگی و سرزندگی را به ارمغان میآورد.
کند ره بر در دروازه گوش
فتد از مقدم او هوش مدهوش
هوش مصنوعی: وقتی که او میآید، بیاختیار تمام حواس و توجهات به سمتش جلب میشود و انسان در حیرت و شگفتی فرو میرود.
کند خاطر به استقبالش آهنگ
درآرد دل به بر چون غنچه اش تنگ
هوش مصنوعی: دل به استقبال او میرود و با شوق به او نزدیک میشود، اما مانند غنچهای که در آغوشش فشار میآورد، احساس تنگی و تنگنایی در دل دارد.
گهی لب را نشاط خنده آرد
گه از دیده نم اندوه بارد
هوش مصنوعی: گاهی لبان انسان از شوق و شادی میخندد و گاهی اشکهای غم از چشمانش جاری میشود.
ازو خندد لب اندوهمندان
و زو گریان شود دلهای خندان
هوش مصنوعی: از او لبخند بر لب اندوهزدهها مینشیند و دلهای شاد به خاطر او میگریند.
چو این شأن الهی بینم از وی
معاذالله که دامن چینم از وی
هوش مصنوعی: وقتی این مقام الهی را از او میبینم، هیچگاه به خودم اجازه نمیدهم که به او آسیب برسانم یا از او دور شوم.
بدین می شغل گیری ساخت پیرم
به پیرافشانی اکنون شغل گیرم
هوش مصنوعی: با استفاده از این روش، کار و کاسبی خود را پایهریزی کردهام و اکنون به سن و سالی رسیدهام که باید به این یون را ادامه دهم.
دهم از دل برون راز نهان را
بخندانم بگریانم جهان را
هوش مصنوعی: من از دل خود رازهای پنهان را بیرون میآورم، به طوری که میتوانم جهان را به خنده و گریه وادار کنم.
کهن شد دولت شیرین و خسرو
به شیرینی نشانم خسرو نو
هوش مصنوعی: دولت شیرین و پادشاهی خوشایند قدیمی شده است، اما نشاندهنده پادشاهی تازه و خوشطعم است.
سرآمد نوبت لیلی و مجنون
کسی دیگر سرآمد سازم اکنون
هوش مصنوعی: به پایان رسیدن داستان لیلی و مجنون به معنای این است که اکنون وقت آن رسیده است که داستان دیگری را روایت کنم.
چو طوطی طبع را سازم شکرخا
ز حسن یوسف و عشق زلیخا
هوش مصنوعی: من نیز مانند طوطی، با لطافت و شیرینی طبع خود، از زیبایی یوسف و عشق زلیخا سخن میگویم.
خدا از قصه ها چون احسنش خواند
به احسن وجه ازان خواهم سخن راند
هوش مصنوعی: خداوند بهترین داستانها را به زیباترین شکل میخواند و من نیز میخواهم درباره آنها به شیوهای خوب صحبت کنم.
چو باشد شاهد آن وحی منزل
نباشد کذب را امکان مدخل
هوش مصنوعی: وقتی که آن شاهد، که حقیقت وحی است، حضور داشته باشد، امکان ورود به دروغ وجود نخواهد داشت.
نگردد خاطر از ناراست خرسند
وگر خود گویی آن را راست مانند
هوش مصنوعی: اگر دل انسان از چیزی نامطلوب و نادرست راضی باشد، هرچقدر هم که او بخواهد به خود بگوید که این وضعیت درست است، واقعیت تغییر نخواهد کرد و آن چیز نادرست همچنان در ذهن او باقی خواهد ماند.
سخن را زیوری چون راستی نیست
جمال مه بجز ناکاستی نیست
هوش مصنوعی: در این دنیا، تنها راستی و صداقت ارزشمند است و زیبایی ظاهری مانند چهرهی ماه، همواره عیبهایی به همراه دارد.
ازان صبح نخستین بی فروغ است
که لاف روشنی از وی دروغ است
هوش مصنوعی: این صبح اولیه که به نظر میرسد روشنی دارد، در واقع بیفروغ و تاریک است و ادعای روشنی کردن آن تنها یک دروغ است.
چو صبح راستین از صدق دم زد
ز خور بر آسمان زرین علم زد
هوش مصنوعی: زمانی که صبح واقعی از صداقت خود خبر داد، نور خورشید روی آسمان زرین تابید.
به صنعت گر بیارایی دروغی
نگیرد زان چراغ وی فروغی
هوش مصنوعی: به هنرمند باید توجهی کرد که دروغ نمیگوید و از نور چراغش نمیتوان به سادگی بهرهبرداری کرد.
چرا دوزی به قد زشت دیبا
چو از دیبا نگردد زشت زیبا
هوش مصنوعی: چرا باید پارچهای با ظاهر زشت، به قامت زیبای کسی بیفتد؟ وقتی پارچهای زیبا وجود دارد، چرا باید به سراغ پارچهای که شکل و شمایل نازیبایی دارد برویم؟
ز دیبا زشت زیبایی نیابد
ولی دیبا سوی زشتی شتابد
هوش مصنوعی: از پارچهی زشت، زیبایی به وجود نمیآید، اما آن پارچهی زیبا ممکن است به سمت زشتی کشیده شود.
رخ گلرنگ را گلگونه باید
کش از گلگونه گلرنگی فزاید
هوش مصنوعی: برای کشیدن چهره زیبا و رنگین گل، باید از رنگ گل استفاده کرد، زیرا رنگ گل باعث زیباتر شدن آن خواهد شد.
چو گلگونه به روی تیره مالی
نبیند دیده زان جز تیره حالی
هوش مصنوعی: چشمها نمیتوانند زیبایی چهرهی گلگونه را در برابر چهرهی تیره و غمگین ببینند، زیرا تنها حالتی غمناک و تیره را مشاهده میکنند.
ز معشوقان چو یوسف کس نبوده
جمالش از همه خوبان فزوده
هوش مصنوعی: هیچکس به اندازه یوسف، که معشوقان او از همه زیباترند، زیبایی ندارد.
ز خوبان هر که را ثانی ندانند
ز اول یوسف ثانیش خوانند
هوش مصنوعی: هر کس از میان خوبان Second نداشته باشد، او را مانند یوسف دوم میدانند.
نبود از عاشقان کس چون زلیخا
به عشق از جمله بود افزون زلیخا
هوش مصنوعی: در میان عاشقان، کسی نیست که به اندازه زلیخا به عشق توجه و علاقه داشته باشد. عشق زلیخا از دیگران بیشتر است و او در این زمینه بینظیر است.
ز طفلی تا به پیری عشق ورزید
به شاهی و اسیری عشق ورزید
هوش مصنوعی: از کودکی تا پیری، او در هر حالتی عشق را تجربه کرده، چه در اوج خوشبختی و چه در سختیها و رنجها.
حاشیه ها
1397/02/10 19:05
محمد علی آدم پیرا
پی باز آمدن دامن کشیدش
ز سوی پشت، پیراهن دریده
این بیت قالب شعری(مثنوی) را نقض می کند.