شمارهٔ ۶
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سر سودای تو دارم سرِ سر نیست مرا
ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم
هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا
محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من
بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا
بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم
به جز این کار کنون کار دگر نیست مرا
بر سر زلف تو زان روی ظفر ممکن نیست
که توانایی چون باد سحر نیست مرا
من پروانه صفت گرچه پر و بالم سوخت
همچنان ز آتش عشق تو حذر نیست مرا
منم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم
که گرم سر ببُری هیچ خبر نیست مرا
تا که آمد رخ زیبای تو در چشم جلال
بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا
اطلاعات
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سید محمدرضا شهیم
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
هوش مصنوعی: میدانی که من از حال خودم بیخبرم، خواهش میکنم به من سری بزن که هیچ راهی برای عبور از غمهایم وجود ندارد.
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سر سودای تو دارم سرِ سر نیست مرا
هوش مصنوعی: اگر سرم به خاطر عشق تو از خودم خارج شود، عجیب نیست که به عشق تو دچارم، چون که دلی دور از خودم ندارم.
ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم
هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا
هوش مصنوعی: به خاطر اشکهایی که با دل خونیام پروردهام، هیچ چیزی جز درد و رنج نیست که نصیبم شده است.
محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من
بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا
هوش مصنوعی: درد و رنجی که بخاطر موهای تو بر دل من نشسته، باعث شده که من به پیروزی بر دل خود برسم، اما برای دل خودم هیچ پیروزی و موفقیتی حاصل نشده است.
بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم
به جز این کار کنون کار دگر نیست مرا
هوش مصنوعی: من بدون چهره تو فقط میتوانم اشک بریزم و گل بکارم، و به جز این کار دیگر چیزی برای من نیست.
بر سر زلف تو زان روی ظفر ممکن نیست
که توانایی چون باد سحر نیست مرا
هوش مصنوعی: در برابر زیبایی و زلف تو، پیروزی برای من امکانپذیر نیست، چرا که توانایی من مانند نسیم صبحگاهی نیست.
من پروانه صفت گرچه پر و بالم سوخت
همچنان ز آتش عشق تو حذر نیست مرا
هوش مصنوعی: من مانند پروانهای هستم که هرچند بال و پرم در آتش سوخته، اما هنوز هم از عشق تو نمیترسم و از آن دور نمیشوم.
منم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم
که گرم سر ببُری هیچ خبر نیست مرا
هوش مصنوعی: من شمعی هستم که در لابهلای آتش و سوختن، به قدری غرق در شرایط خودم هستم که حتی اگر سرم را هم قطع کنند، از آنچه در اطرافم میگذرد بیخبرم.
تا که آمد رخ زیبای تو در چشم جلال
بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا
هوش مصنوعی: وقتی که چهره زیبا و دلنواز تو در نظرها جلوه کرد، دیگر به گل و لاله نمیتوانم توجهی داشته باشم.
حاشیه ها
1402/10/08 08:01
ماه پنهان
مگر این غزل از امیر خسرو دهلوی نیست؟