گنجور

شمارهٔ ۱۰ - و له فی مدح دلشاد شاه

ای ز گل روی تو رونق بستان دل
وی ز هوای رخت تازه گلستان دل
ای ز رخ مهوشت فُسحت بستان جان
وی ز دهان خوشت تنگی میدان دل
ای زِ خَم زلف تو سلسله در پای جان
وی شکن زلف تو سلسله جنبان دل
هست شبستان جان طرّه شبرنگ تو
عارض مه پیکرت شمع شبستان دل
تا دل سلطان وشم بنده عشق تو شد
گشته ام از جان کنون بنده سلطان دل
ای تو زلیخای حسن مصر جهان را عزیز
کرده به چاه زنخ یوسف کنعان دل
ای بت عشوه فروش تا به ابد نشکند
گرمی بازار تو از در دکان دل
تا دل من دست زد در خم گیسوی تو
می نگذارد بلا دست ز دامان دل
می گذری ای صبا بر سر بالین دوست
از خم زلفش بپرس حال پریشان دل
گفتم از احوال دل هیچ نگویم به کس
وه که به دامن رسید چاک گریبان دل
مرغ صبا! صبحدم خیز و برو عرضه دار
در بر بلقیسِ عهد حالِ سلیمان دل
بانوی جمشید عهد اعظمه دلشاد شاه
آنکه شد از نام او شاد دل و جان دل
آنکه اگر تا ابد کسب صفاتش کند
هیچ نداند هنوز سرّ سخندان دل
وآنکه نگنجد به دل حشتمش از کبریا
گرچه نگنجد به وهم حدّ بیابان دل
تا نگذارد درون آرزوی نفس را
حاجب عصمت نشان بر در ایوان دل
در حرم هیچ دل بار هوس ره نیافت
تا به حشر عصمتش گشت نگهبان دل
ای قد و خدّ ترا خوانده عروسان خلد
سرو گلستان جان لاله بستان دل
وصف تو گوید همه طوطی خوش نطق جان
مدح تو خواند همه بلبل خوشخوان دل
خدمت تو کسوتی ست راست به بالای جان
مدحت تو آیتی ست آمده درشان دل
گر نرسیدی به کس نکهتی از خُلق تو
کی بشکفتی ز غم غنچه خندان دل
عرصه ملک جهان هست به کام دلت
گرچه کسی را جهان نیست به فرمان دل
هر که نخواهد ترا خرّم و خندان و شاد
تا ابدش باد غم ساکن زندان دل
ای شه والاگهر بنده کمتر جلال
خون دل آورده است پیش تو بر خوان دل
سیل جفای سپهر کرد دلم را خراب
دل ده و معمور کن خانه ویران دل
دارم از اندوه دهر بی سر و سامان دلی
حال من اندازه کن از سر و سامان دل
تو ز سر مرحمت بر دلم آبی بزن
ورنه بسوزد مرا آتش پنهان دل
سهل مدان نظم من زانکه بسش نکته هست
لؤلؤیی از بحر جان گوهری از کان دل
گوهر نظم مرا جوهرییی در خور است
تا که برآرد گهر زین گهرافشان دل
تا که به میدان دهر دلشدگان را بود
زلف کمند بتان موضع جولان دل
تا متزلزل شود طارم ایوان جان
تا متخلّل شود جمله ارکان دل
باد سر کوی تو منزل و مأوای جان
با خم گیسوی تو بیعت و پیمان دل
تا فلک و آفتاب هست چو چوگان و گوی
گوی مراد تو باد در خم چوگان دل
باد دل دشمنت مکمن طوفان غم
هم تن و هم جان او غرقه طوفان دل

اطلاعات

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: سید محمدرضا شهیم

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ای ز گل روی تو رونق بستان دل
وی ز هوای رخت تازه گلستان دل
هوش مصنوعی: ای زیبای گل مانند، تو باعث رونق باغ قلب منی و هوای وجود تو، بهار دل مرا تازه می‌کند.
ای ز رخ مهوشت فُسحت بستان جان
وی ز دهان خوشت تنگی میدان دل
هوش مصنوعی: صورت زیبای تو مانند گلستانی است که روح را خوشبو و شاداب می‌کند، اما لب‌های شیرین تو باعث شده که دل، در تنگنایی قرار بگیرد.
ای زِ خَم زلف تو سلسله در پای جان
وی شکن زلف تو سلسله جنبان دل
هوش مصنوعی: ای زلف تو چون گردنبند جانم را در بر گرفته و با تلاطمی که در زلف توست، دل من نیز در حال تپش و جنبش است.
هست شبستان جان طرّه شبرنگ تو
عارض مه پیکرت شمع شبستان دل
هوش مصنوعی: در شب، فضای دل پر از نور و زیبایی توست، گیسوان تاریک تو مانند پرده‌ای بر افرازنده‌ای می‌درخشد، و صورت ماه تو مانند شمعی است که روشنی می‌بخشد.
تا دل سلطان وشم بنده عشق تو شد
گشته ام از جان کنون بنده سلطان دل
هوش مصنوعی: تا زمانی که دل سلطان به عشق تو وابسته شد، من از جان و دل به خدمت او درآمده‌ام. اکنون من بنده‌ای هستم که دل من در اختیار سلطان قرار گرفته است.
ای تو زلیخای حسن مصر جهان را عزیز
کرده به چاه زنخ یوسف کنعان دل
هوش مصنوعی: ای تو، زلیخای زیبایی مصر که با چهره‌ات دنیا را محبوب کرده‌ای، دل مرا مانند چاه، در عشق زنخ یوسف کنعان غرق کرده‌ای.
ای بت عشوه فروش تا به ابد نشکند
گرمی بازار تو از در دکان دل
هوش مصنوعی: ای معشوقه‌ی فریبنده، تا ابد چیزی نگذارد که جذابیت و دلربایی تو از دل شوق و عشق من کاسته شود.
تا دل من دست زد در خم گیسوی تو
می نگذارد بلا دست ز دامان دل
هوش مصنوعی: زمانی که دل من به گیسوی تو نزدیک شد، دیگر بلا و مشکل اجازه نمی‌دهد که از دل و محبت من دور شود.
می گذری ای صبا بر سر بالین دوست
از خم زلفش بپرس حال پریشان دل
هوش مصنوعی: ای نسیم، وقتی که از کنار بستر دوست عبور می‌کنی، از پیچ و تاب موهایش بپرس چگونه است و دلش چه حالتی دارد.
گفتم از احوال دل هیچ نگویم به کس
وه که به دامن رسید چاک گریبان دل
هوش مصنوعی: گفتم که از حال دلم به کسی چیزی نمی‌گویم، اما ناگهان چنان شد که دل من به شدت پاره‌پاره و غمگین شد.
مرغ صبا! صبحدم خیز و برو عرضه دار
در بر بلقیسِ عهد حالِ سلیمان دل
هوش مصنوعی: ای مرغ صبا! صبح زود برخیز و برو به بلقیس خبر بده که حال سلیمان چیست.
بانوی جمشید عهد اعظمه دلشاد شاه
آنکه شد از نام او شاد دل و جان دل
هوش مصنوعی: زن شاه جمشید، که در عصر بزرگی زندگی می‌کند، شادی و سرور را به دل و جان خود آورده است و نام او موجب خوشحالی و شادی دیگران شده است.
آنکه اگر تا ابد کسب صفاتش کند
هیچ نداند هنوز سرّ سخندان دل
هوش مصنوعی: کسی که حتی اگر تا همیشه تلاش کند و صفات خوب را به دست آورد، هنوز هم رازهای دل سخن‌گویان را نخواهد دانست.
وآنکه نگنجد به دل حشتمش از کبریا
گرچه نگنجد به وهم حدّ بیابان دل
هوش مصنوعی: کسی که عظمت و بزرگی خداوند را در دل خود نمی‌گنجاند، حتی اگر در خیال و تصور هم نتواند وسعت دلی که مانند بیابان است را درک کند.
تا نگذارد درون آرزوی نفس را
حاجب عصمت نشان بر در ایوان دل
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که تا زمانی که حجاب عفت و پاکدامنی به قلب انسان راه پیدا نکرده باشد، آرزوی دل نمی‌تواند به راحتی دیده شود. به عبارت دیگر، تنها زمانی که انسان از پاکی و عفت دور شود، آرزوها و خواسته‌های نفسش نمایان خواهد شد.
در حرم هیچ دل بار هوس ره نیافت
تا به حشر عصمتش گشت نگهبان دل
هوش مصنوعی: در مکان مقدس، هیچ دلی نتوانست به خواسته‌های نفسانی خود دست یابد، تا اینکه در قیامت، پاکی او حافظ دل شد.
ای قد و خدّ ترا خوانده عروسان خلد
سرو گلستان جان لاله بستان دل
هوش مصنوعی: ای دوست، قامت و زیبایی تو چنان است که عروسان بهشتی تو را می‌ستایند. تو مانند سرو و گلستانی، و جان خود را به رنگ لاله و باغ دل می‌آرایی.
وصف تو گوید همه طوطی خوش نطق جان
مدح تو خواند همه بلبل خوشخوان دل
هوش مصنوعی: تمام طوطی‌ها به زیبایی تو صحبت می‌کنند و همه بلبل‌ها هم به مدح و ستایش تو می‌خوانند.
خدمت تو کسوتی ست راست به بالای جان
مدحت تو آیتی ست آمده درشان دل
هوش مصنوعی: این جمله به این معنی است که خدمت به تو به منزله‌ای مناسب و شایسته برای روح و جان من است و ستودن تو به نوعی نشانه‌ای از عشق و احترام در دل من به شمار می‌آید.
گر نرسیدی به کس نکهتی از خُلق تو
کی بشکفتی ز غم غنچه خندان دل
هوش مصنوعی: اگر به کسی نرسیدی، نباید از رفتار و خلق و خوهایت گلایه‌ای کنی؛ زیرا غم و اندوهی که در دل داری، مانند غنچه‌ای است که هرگز نخواهد شاداب شد.
عرصه ملک جهان هست به کام دلت
گرچه کسی را جهان نیست به فرمان دل
هوش مصنوعی: در این دنیا، همه چیز مطابق میل توست، حتی اگر کسی نتواند بر اساس خواسته‌های قلبش حکمرانی کند.
هر که نخواهد ترا خرّم و خندان و شاد
تا ابدش باد غم ساکن زندان دل
هوش مصنوعی: هر کسی که نخواهد تو همیشه شاد و خندان باشی، به او باید بگوییم که غم و غصه در دلش ساکن خواهد شد.
ای شه والاگهر بنده کمتر جلال
خون دل آورده است پیش تو بر خوان دل
هوش مصنوعی: ای پروردگار بزرگ، من بنده‌ای ناچیز هستم که درد و رنج قلبم را به خاطر تو و به نیت تو به پیشگاه تو آورده‌ام.
سیل جفای سپهر کرد دلم را خراب
دل ده و معمور کن خانه ویران دل
هوش مصنوعی: آرزو دارم که دل ویران و خراب من را که به خاطر سختی‌های زندگی آسیب دیده، دوباره آباد کنی و به آن زندگی و سرزندگی ببخشی.
دارم از اندوه دهر بی سر و سامان دلی
حال من اندازه کن از سر و سامان دل
هوش مصنوعی: در دل من اندوهی وجود دارد که ناشی از مشکلات و بی‌ثباتی‌های زندگی است. حالا تو می‌توانی وضعیت احساسی من را با توجه به شرایط نامناسب و آشفته‌ام بسنجی.
تو ز سر مرحمت بر دلم آبی بزن
ورنه بسوزد مرا آتش پنهان دل
هوش مصنوعی: خواهش می‌کنم با نیکی و محبت بر دل من برس، وگرنه آتش عشق و اشتیاق درونم را خواهد سوزاند.
سهل مدان نظم من زانکه بسش نکته هست
لؤلؤیی از بحر جان گوهری از کان دل
هوش مصنوعی: نظم من را ساده نپندار، زیرا در آن نکات زیادی نهفته است. همچون مرواریدی از دریای جان و گوهرهایی از دل که ارزشمند و دارای عمق هستند.
گوهر نظم مرا جوهرییی در خور است
تا که برآرد گهر زین گهرافشان دل
هوش مصنوعی: این عبارت به این معناست که من شعری پرارزش دارم که لایق توجه و اهمیت است، و این شعر می‌تواند احساسات عمیق و گرانبهایی را از دل بیرون بکشد.
تا که به میدان دهر دلشدگان را بود
زلف کمند بتان موضع جولان دل
هوش مصنوعی: به میدان زندگی، دل‌های عاشق را زلف‌های زیبا مانند دام‌هایی می‌کشاند که محل جولان احساسات و عشق است.
تا متزلزل شود طارم ایوان جان
تا متخلّل شود جمله ارکان دل
هوش مصنوعی: تا زمانی که پایه‌های روح و جانم به لرزه درآید و تمامی اجزای دل و احساساتم دچار تغییر و تحول شوند.
باد سر کوی تو منزل و مأوای جان
با خم گیسوی تو بیعت و پیمان دل
هوش مصنوعی: باد، سرِ کوی تو را به عنوان آرامگاه و پناهگاه جان من انتخاب کرده است و من با خم گیسوی تو، بر پیمان دلم بیعت کرده‌ام.
تا فلک و آفتاب هست چو چوگان و گوی
گوی مراد تو باد در خم چوگان دل
هوش مصنوعی: تا زمانی که آسمان و خورشید وجود دارند، تو همواره باید مانند گوی در میدان عشق و دل خود خوشبخت و شاداب باشی.
باد دل دشمنت مکمن طوفان غم
هم تن و هم جان او غرقه طوفان دل
هوش مصنوعی: نسیم دل دشمن تو مانند طوفانی است که او را از نظر جسم و روح غرق حزن و اندوه کرده است.