گنجور

شمارهٔ ۱۴ - در مدح امیر مومنان حضرت علی بن ابیطالب

در زیر لب آوازه شکستیم فغان را
گوشی بنما تا بگشاییم زبان را
شد سامعه ها چشمهٔ سیماب، گشاید
دیگر صدف ما به چه امّید دهان را؟
افتاده ز جمع آوری، آشفته حواسم
شیرازه فروریخته اوراق خزان را
چون صبح اگر سینه، دم سرد گشاید
خاکی به دهان ریز ملامت نگران را
دور عجبی گردش این دایره دارد
وقت است که گردون بگذارد دوران را
اکنون اثر تربیت دهر بر آن است
تا صورت خرمهره دهد نطفه ى کان را
زین گاو و خرانی که درین مرتع خارند
حیرت سبل نور نظر شد دبران را
برخاسته زین شور زمین، چند بخاری
یک سر به کف غول هوا داده عنان را
خجلت دِهِ طبع دژم از صورت شخصی
بدنام کن از نسبت نوعی، حیوان را
این تیره نهادان که درین دایره هستند
جا تنگ نمودند میان را و کران را
کردند ز تجدید رسوم این رمه ى شوم
عزل از عمل خود خرد قاعده دان را
سیمرغ خود و قوّت پرواز مگس نیست
بال و پر این هیچ کسان همه دان را
بردند ز ما مفت و به ما باز فروشند
بیعانه ى این شرم توان داد جهان را
یاد است مرا این سخن از تجربه کاران
رخساره شجاعت نسبی حیز جبان را؟!
افسرده دلی بر خرد پیر چه آرد؟
اوضاع جهان پیر کند طبع جوان را
پیر خردم گفت ازین کار بکش دست
سرمایه به دامان نتوان کرد زیان را
این گلخنیان گرسنه از مایه ى جهلند
از نکهت گل باز ندانند دخان را
دیو امّت دعوى ست، سلیمان نبی کو؟
بنگر به کیان داده فلک جای کیان را
در جیب خریدار بها گرد کسادی ست
سودت بود آنگه که کنی تخته دکان را
با لخت جگر رخنه ى منقار فروبند
دود نفس داغ، گرفته ست جهان را
ناخن به خراش دل خوددارکه عار است
دم لابهء روبه صفتان، شیر ژیان را
خونابه مریز این همه، آن به که به خشکی
بندد رگ تاکِ قلمت رَه، سیلان را
بر طاق بلندی قلم از دست فکندم
بازوی که تا می کشد این سخت کمان را؟
من دست به دل داده به پیمان خموشی
عشق آمد و از سینه به لب ریخت فغان را
کای صبح نفس روزنه ى فیض نبندی
ز آهنگ سگان ره نگذارد سیران را
گو اشرف خر، جمع کند مظلمهٔ خلق
انصاف مبدّل نکند سیرت وشان را
گر خربطی آواز دهد، وقت مشوران
از نغمهٔ چغزان چه زیان آب روان را
بر خود ستمی کرده، نه بر نکهت عنبر
گنده بغلی، گر شکند غالیه دان را
در کشور معنی تویی امروز سکندر
از صورت زشتان چه غم آیینه گران را؟
بر علم چه نقصان اگر از جهل بلافند
این مشت عوان زاده که عارند جهان را؟
خر عرعر و کبک از لب پرخنده زند دم
از قهقهه فرق است فراوان غثیان را
تا حقد و حسد هست، پریشان سخنی هست
هنجار نفس راست نباشد خفقان را
رنجور حسد چاره ای از خبث ندارد
بیمار نهفتن نتواند هذیان را
نبود عجبی از سگ دیوانه گزیدن
عقرب به سر نیش گشاید رگ جان را
معذور بود جاهل دیوانه، که باشد
اوهام خیالات بسی خواب گران را
بگذار به هم بادیه و بادیه گردان
در کعبه دل یافته ای امن و امان را
طوطی به شکر می تند و زاغ به جیفه
گرگ است پی کاری و کاری ست شبان را
بلبل به گلستان برد آغوش گشاده
در بیشهٔ خود، نیک جعل بسته میان را
خر، گرم نهیق است به ارشاد طبیعت
بیچاره چه سازد که نیاموخت زبان را؟
در صیدگه، ارزان گوزنان شکر و شیر
مه نور خورد، مور برد ذرهٔ خوان را
از قسمت فیّاض ازل تعبیه دارد
معنی به لسان نی کلکت بلسان را
یا از اثر مدح شهنشاه عطابخش
کردهست لبت، طبلهٔ پرنوش، دهان را
آن شاه که در صید معانی ثنایش
چنگال به جایی نرسد ببر بیان را
سالار هدی، عروهٔ وثقای الهی
اورنگ نشین، مملکت عزت و شان را
یعسوب جهان حیدر کرّار که نامش
در کام، به شیرینی جان کرده زبان را
جست از صف کین، لمعه ی خورشید ثنایش
زد در بدن ابر، رگ برق دمان را
سرپنجه ی شیران عجم، مور بتابد
رحمش به ضعیفان چو دهد تاب وتوان را
منعش چو دهد حادثه را تاب عتابی
بر گوشه نهد ابلق دوران جولان را
خلقش چو کند تربیت طبع رذایل
رونق، ملخ حرص دهد مزرع جان را
بر کوه کند سایه اگر ابر حسامش
از ژاله ستاند دیت لاله ستان را
بردارد اگر باد کفش دست تسلی
گیرد دل دریا، تب و تاب عطشان را
شرع کهن ناطقه را نسخ نماید
جایی که گشاید لب اعجاز بیان را
گر خاک درش سرمه کند دیدهء اعمی
خواند به شب از لوح قضا راز نهان را
بیجاده اگر همّت آن حوصله یابد
بی وزن تر از سرمه، کشد کوه گران را
بی نشئهٔ فیض نظر خاک ره او
تعمیر نکردند خرابات مغان را
خاکستر آن شمع که در روضهء او سوخت
شد غالیه سا، طرّهٔ خیرات حسان را
ریزد پر جبریل به جولانگه مدحش
هان، ای نفس گرم نگهدار عنان را
شاها تویی آن بنده نوازی که غلامت
غیر از تو ندانسته، نه بهمان نه فلان را
در پیش من از دولت و اقبال تو گیتی
خاکی س‍ت که در کاسه کنم قیصر و خان را
تا داشته ای بر سر من دست حمایت
بر تارک خورشید زنم چتر کیان را
مه کاسهٔ دریوزه اگر پیش تو دارد
مهتاب شود مرهم ناسور، کتان را
گر خلق تو جانی به تن نامیه بخشد
بیرون کند از باغ جهان، رسم خزان را
بیچاره نصیری چه کند، مرد یقین کیست؟
پی گم شده در راه ولای تو گمان را
آوازهٔ بازوی عدو گیر تو از بیم
ناخن کند از پنجه برون، شیر ژیان را
روزی که به ناورد هژبران قوی چنگ
پرواز دهد دست تو شاهین کمان را
گیسوی ظفر تاب دهد طرهٔ پرچم
سرخاب عدو غازه کشد، مهچهٔ آن را
شمشیر نباید خم ابروی پر از چین
خنجر بجهاند مژهٔ آفت جان را
با زخمه برد گوش به تن چرم گوزنان
حلقوم درد نای پرآوازه دهان را
از هم گسلد خام رگ اندر تن گردان
در هم شکند گرز گران بُرز یلان را
فتح آید و مستانه دهد بوسه رکابت
چرخ آید و قربان شود آن دست و عنان را
شاها منم آن بندهٔ دیرینه که نامم
چون شهرت خورشید گرفته ست جهان را
امروز دو قرن است کزین خامه عطارد
دریوزه کند فیض و برد نفع قران را
در شش جهت این کوس که اقبال هنر کوفت
آوازهٔ بیهوده فروشد ملکان را
در معرکه ها، بحر یسار است، یمینم
بی آب کند خامهٔ من تیغ یمان را
گردد لب جادو نفسان زخمی دندان
گیرم چو به کف خامهٔ اعجاز نشان را
از دولت مدحت همه سود است زیانم
نتواند ادا کرد دلم شکر زیان را
چون صوفی شوریده درون در طرب آرد
گلبانگ صریر قلمم سرو نوان را
هر جا که برآید دم جان پرور کلکم
در طبله کند آن نفس مشک فشان را
در شقّ انامل چو بجنبد قلم من
کور از رگ خارا بشمارد ضربان را
در تیره شب هند شود راه نفس گم
با آن که لبم شعله فروز است، فغان را
در سرمهٔ این خاک سیه، خفته خروشم
وین زمزمه شورانده زمین را و زمان را
سرچشمهٔ حیوان کلامم به سیاهی ست
وین آب روان بخش گرفته ست جهان را
از طنطنهٔ باد بهار نفس من
چون غنچه کنون قافیه تنگ است خزان را
مجنون تو روزی که به صحرای نجف بود
دل سجده بر از ذوق مکین، را و مکان را
بر تارک عزّت گل تجرید شکفتم
نشناخته پای شرفم خار هوان را
آتش به نهاد فلک افتاد ز رشکم
در قبضهٔ آوارگیم داد عنان را
خصمانه حسد برد برآن ناز و تنعّم
بازوی قضا تیر به زِه داشت کمان را
القصّه، درین بتکده افتاده ام امروز
مالیده به رخسار چو صندل یرقان را
بر دوش دل عاجز بی تاب و تحمّل
بربسته ز بار غم خود کوه گران را
خواهم که به کوی تو رسد باز غبارم
پیرانه سر، آغوش گشا بخت جوان را
دور از تو بسی تلخی ایّام چشیدم
دانی تو که یارای بیان نیست زبان را
از رفعت شانم، هدف تیر حوادث
گردن کشی از پای درآورد نشان را
شرم عدم ناطقه و شعلهٔ شوقت
ریزد عرق از ناصیه، حسّان زمان را
لیکن چه کنم، چون نبود صبر و قناعت
در مدح و ثنایت دل شوریده بیان را؟
مشتاب حزین این همه گستاخ، عنان کش
میدان غمت هیچ ندانسته کران را
دستی به دل تنگ نه ای شور قیامت
از خامه شدی چهره گشا باغ جنان را
هر حادثه بگذشته و بگذشته حساب است
پایندگی این است جهان گذران را
چندان که درین کارگه انواع موالید
از عالم ارواح پذیرد سریان را
تا ماه برد مایهٔ اشراق ز خورشید
تا مهر دهد نور سریر سرطان را
در پیکر والاگهران نور فزاید
از فیض تولّای تو آیینهٔ جان را

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

در زیر لب آوازه شکستیم فغان را
گوشی بنما تا بگشاییم زبان را
هوش مصنوعی: ما در دل خود درد و ناله‌ای داریم و به‌طور پنهانی آن را بیان می‌کنیم. اکنون گوش کن تا بتوانیم حرف‌های‌مان را به زبان آوریم.
شد سامعه ها چشمهٔ سیماب، گشاید
دیگر صدف ما به چه امّید دهان را؟
هوش مصنوعی: در این بیت، به جایی اشاره شده که گوش‌ها مانند چشمه‌ای از نقره روشن شده‌اند و این سؤال مطرح می‌شود که آیا صدف ما دوباره می‌تواند به امیدی گشوده شود؟ به نوعی، احساساتی از نشاط و امیدواری در برابر چالش‌ها و موانع عنوان شده است.
افتاده ز جمع آوری، آشفته حواسم
شیرازه فروریخته اوراق خزان را
هوش مصنوعی: حس و حال من به هم ریخته است و مانند برگه‌های پاییزی که در هم ریخته‌اند، نظم و سامانم از بین رفته و جمع و ترتیب قبلی‌ام را از دست داده‌ام.
چون صبح اگر سینه، دم سرد گشاید
خاکی به دهان ریز ملامت نگران را
هوش مصنوعی: وقتی صبح می‌شود و اگر سینه‌ای از درون خود را باز کند و احساس سردی کند، باید به ملامت و نگرانی‌ای که به آن دچار است، اعتراف کند و بگذارد که خاک به دهانش بیفتد.
دور عجبی گردش این دایره دارد
وقت است که گردون بگذارد دوران را
هوش مصنوعی: این دنیا دوری عجیب دارد و زمان به گونه‌ای می‌گذرد که سرنوشت‌ها باید تغییر کنند.
اکنون اثر تربیت دهر بر آن است
تا صورت خرمهره دهد نطفه ى کان را
هوش مصنوعی: اکنون تأثیر آموزش و تربیت زمانه باعث شده تا نطفه‌های سرشار از پتانسیل و توانایی به شکل‌های زیبا و باارزش تبدیل شوند.
زین گاو و خرانی که درین مرتع خارند
حیرت سبل نور نظر شد دبران را
هوش مصنوعی: در این مرتع پر از علف‌های بی‌فایده، وجود گاوها و خرها به قدری شگفت‌آور است که نظر بیننده را به خود جلب می‌کند و او را غافل‌گیر می‌سازد.
برخاسته زین شور زمین، چند بخاری
یک سر به کف غول هوا داده عنان را
هوش مصنوعی: از دل این هیجان و شور زمین، چند بخاری به دست غول باد سپرده‌اند و او را به راهی هدایت کرده‌اند.
خجلت دِهِ طبع دژم از صورت شخصی
بدنام کن از نسبت نوعی، حیوان را
هوش مصنوعی: طبع ناراحت و غمگین از دیدن چهره‌ی کسی که نامش به بدی معروف است، شرمنده می‌شود و از این ارتباط نوعی با حیوانات احساس خجالت می‌کند.
این تیره نهادان که درین دایره هستند
جا تنگ نمودند میان را و کران را
هوش مصنوعی: این افراد با خصوصیات خاصی که دارند، در این دایره زندگی، فضای میان و اطراف را برای دیگران تنگ کرده‌اند.
کردند ز تجدید رسوم این رمه ى شوم
عزل از عمل خود خرد قاعده دان را
هوش مصنوعی: از پیوستن به این عادات زشت، گروهی که خود را مقررات دان می‌نامند، از انجام وظایفشان برکنار شدند.
سیمرغ خود و قوّت پرواز مگس نیست
بال و پر این هیچ کسان همه دان را
هوش مصنوعی: سیمرغ، نماد بزرگ و قدرتمند، از توانایی پرواز مگس برخوردار نیست. بال و پر این موجودات عادی برای آنهایی که دانا هستند، مسأله‌ای بی‌اهمیت و ناچیز است.
بردند ز ما مفت و به ما باز فروشند
بیعانه ى این شرم توان داد جهان را
هوش مصنوعی: آنها ما را به راحتی از دست می‌گیرند و دوباره به ما می‌فروشند. برای این معامله، شرم و غیرت ما را به دنیا می‌فروشند.
یاد است مرا این سخن از تجربه کاران
رخساره شجاعت نسبی حیز جبان را؟!
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که با یادآوری این موضوع از افرادی که تجربه کافی دارند، می‌توانم بفهمم که چقدر شجاعت در ظاهر فردی که به نظر ترسو می‌آید، نسبی و بستگی به شرایط دارد.
افسرده دلی بر خرد پیر چه آرد؟
اوضاع جهان پیر کند طبع جوان را
هوش مصنوعی: دل افسرده یک آدم پیر چه می‌تواند بیافریند؟ شرایط و وضعیت‌های جهان، روح جوان را هم خسته و پیر می‌کند.
پیر خردم گفت ازین کار بکش دست
سرمایه به دامان نتوان کرد زیان را
هوش مصنوعی: پیر دانا به من گفت که از این کار دست بکش، چون نمی‌توان به طمع سودی بزرگ، خود را به خطر انداخت و زیان دید.
این گلخنیان گرسنه از مایه ى جهلند
از نکهت گل باز ندانند دخان را
هوش مصنوعی: این افراد نادان و گرسنه به خاطر بی‌خودیشان، از زیبایی‌های اطرافشان بی‌خبرند و نمی‌توانند زیبایی گل را تشخیص دهند و فقط از بوی دود آگاهند.
دیو امّت دعوى ست، سلیمان نبی کو؟
بنگر به کیان داده فلک جای کیان را
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به فلسفه و ارزش‌های اجتماعی و سیاسی اشاره می‌کند. او می‌پرسد که در میان این امّت که به دیوانگی و مدعاهای بی‌پایه مشغول هستند، کجاست سلیمان نبی که به حکمت و رهبری شایسته معروف است؟ او همچنین به تحولات نیروی آسمانی و قدرت‌های انسانی اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که دنیا تحت تأثیر سرنوشت و تقدیر است و جایگاه اصلی انسان‌ها در آن مشخص نیست.
در جیب خریدار بها گرد کسادی ست
سودت بود آنگه که کنی تخته دکان را
هوش مصنوعی: اگر در تجارت و خرید و فروش با کسادی و رکود مواجه شوی، در واقع سود تو زمانی است که مغازه‌ات را تعطیل کنی.
با لخت جگر رخنه ى منقار فروبند
دود نفس داغ، گرفته ست جهان را
هوش مصنوعی: با زخم عمیق قلبم، نفس داغی که به وجود آمده، جهان را تحت تأثیر قرار داده است.
ناخن به خراش دل خوددارکه عار است
دم لابهء روبه صفتان، شیر ژیان را
هوش مصنوعی: از خودت مراقبت کن و دل‌سوزی نکن، چرا که نشان از ضعف است. حتی در برابر دروغگویان باید استقامت داشته باشی و نگذاری آن‌ها بر تو تأثیر بگذارند.
خونابه مریز این همه، آن به که به خشکی
بندد رگ تاکِ قلمت رَه، سیلان را
هوش مصنوعی: این حرف را نزن که باعث رنجش دیگران بشوی. بهتر است که احساسات و ایده‌هایت را از احساسات بی‌مورد دور نگه‌داری و از کلماتت به‌خوبی استفاده کنی تا اینکه بخواهی آنها را به خشکی بکشانی.
بر طاق بلندی قلم از دست فکندم
بازوی که تا می کشد این سخت کمان را؟
هوش مصنوعی: من بر بلندی نشسته‌ام و قلم را از دست انداخته‌ام، زیرا که نمی‌دانم چه کسی می‌تواند این کمان سخت را به قدرت بکشاند.
من دست به دل داده به پیمان خموشی
عشق آمد و از سینه به لب ریخت فغان را
هوش مصنوعی: من احساساتم را به سکوت عشق سپرده‌ام و درد و اندوهی که در دلم بود، به آرامی از دلم بیرون آمده و به زبانم می‌آید.
کای صبح نفس روزنه ى فیض نبندی
ز آهنگ سگان ره نگذارد سیران را
هوش مصنوعی: ای صبح، نگذار که دروازه‌ی رحمت بسته شود، زیرا اگر این کار را کنی، سگانِ گمراه مانع از حرکت و پیشرفت انسان‌ها خواهند شد.
گو اشرف خر، جمع کند مظلمهٔ خلق
انصاف مبدّل نکند سیرت وشان را
هوش مصنوعی: حتی اگر اشراف زادگان ساکن در بالای جامعه، برای جمع‌آوری نارضایتی‌های مردم تلاش کنند، این تلاش نمی‌تواند رفتار و شخصیت آن‌ها را تغییر دهد.
گر خربطی آواز دهد، وقت مشوران
از نغمهٔ چغزان چه زیان آب روان را
هوش مصنوعی: اگر صدای ناواضحی به گوش برسد، چه ضرری دارد در زمان مشورت، از نغمهٔ پرندهٔ چغزان (که صدای خوشی دارد) احساس نگرانی کنیم.
بر خود ستمی کرده، نه بر نکهت عنبر
گنده بغلی، گر شکند غالیه دان را
هوش مصنوعی: کسی که به خود ظلم می‌کند، به بوی خوش عطر هم آسیب نمی‌زند، حتی اگر در ظرف عطر شکسته شود.
در کشور معنی تویی امروز سکندر
از صورت زشتان چه غم آیینه گران را؟
هوش مصنوعی: در سرزمین تو امروز، سکندر (که نماد قدرت و موفقیت است) از چهره‌های زشت چه غمی دارد؟ چرا که او به زیبایی و عظمت خود می‌بالد و به نگرانی نسبت به آینه‌های با ارزش نیازی ندارد.
بر علم چه نقصان اگر از جهل بلافند
این مشت عوان زاده که عارند جهان را؟
هوش مصنوعی: اگر کسی به علم دست یابد، چه اهمیتی دارد اگر ناگزیر از جهل برخی افراد بی‌خبر از علم باشند؟ این افراد کم‌ارزش و بی‌فایده هستند و تنها موجب ننگ جهان می‌شوند.
خر عرعر و کبک از لب پرخنده زند دم
از قهقهه فرق است فراوان غثیان را
هوش مصنوعی: خر و کبک هر دو از سر شادمانی و خنده صدا در می‌آورند، اما تفاوت زیادی در این صداها وجود دارد. غثیان، که به خنده‌های بی‌محتوا اشاره دارد، نشان‌دهنده‌ اختلافات در نوع و کیفیت این صداهاست.
تا حقد و حسد هست، پریشان سخنی هست
هنجار نفس راست نباشد خفقان را
هوش مصنوعی: تا زمانی که حسادت و کینه وجود دارد، در دل انسان آشفتگی و بی‌نظمی حاکم است و نفس او نمی‌تواند به درستی آرام گیرد و دچار نوعی فشردگی و سختی می‌شود.
رنجور حسد چاره ای از خبث ندارد
بیمار نهفتن نتواند هذیان را
هوش مصنوعی: حسد اگرچه درد و رنج زیادی به همراه دارد، اما چاره‌ای جز بدرفتاری ندارد. شخصی که بیمار است نمی‌تواند از بیان افکار آشفته‌اش خودداری کند.
نبود عجبی از سگ دیوانه گزیدن
عقرب به سر نیش گشاید رگ جان را
هوش مصنوعی: همه چیز ممکن است، حتی اینکه یک سگ دیوانه بخورد نیش عقرب، که این می‌تواند به شدت خطرناک باشد و جانش را به خطر بیندازد.
معذور بود جاهل دیوانه، که باشد
اوهام خیالات بسی خواب گران را
هوش مصنوعی: جاهل و دیوانه معذور است، چون در عالم خواب و خیال دچار توهمات زیادی می‌شود.
بگذار به هم بادیه و بادیه گردان
در کعبه دل یافته ای امن و امان را
هوش مصنوعی: اجازه بده تا در بیابان و مسیرهای آن، کسانی که در حال سفر هستند، به آرامش و امنی که در دل پیدا کرده‌اند، برسند.
طوطی به شکر می تند و زاغ به جیفه
گرگ است پی کاری و کاری ست شبان را
هوش مصنوعی: طوطی به شیرینی شکر علاقه‌مند است و زاغ به لانه و خوراک خود توجه دارد. هرکدام در پی کار و وظیفه‌ای هستند که به زندگی‌شان معنا می‌بخشد، مانند شبان که به نگهداری از گوسفندها و کار خود مشغول است.
بلبل به گلستان برد آغوش گشاده
در بیشهٔ خود، نیک جعل بسته میان را
هوش مصنوعی: بلبل در باغ گل به گل‌ها عشق ورزیده و دلش را آزادانه گشوده، اما در دل خود از خطراتی که در جنگل وجود دارد، آگاه است.
خر، گرم نهیق است به ارشاد طبیعت
بیچاره چه سازد که نیاموخت زبان را؟
هوش مصنوعی: خر در حالی که در حال ناله کردن است، به خاطر دستورهای طبیعی که به او داده شده، نمی‌تواند کاری کند، زیرا زبان یاد نگرفته است.
در صیدگه، ارزان گوزنان شکر و شیر
مه نور خورد، مور برد ذرهٔ خوان را
هوش مصنوعی: در جایی که شکارچیان با کمبود شکار مواجه‌اند، گوزن‌ها به راحتی و بدون هیچ مشکلی از شیرینی و نور لذت می‌برند، در حالی که موری کوچک متوجه قطره‌ای از خوراک می‌شود و آن را با خود می‌برد.
از قسمت فیّاض ازل تعبیه دارد
معنی به لسان نی کلکت بلسان را
هوش مصنوعی: از آنجا که ازلی بودن و فیض پروردگار به ما رسیده، مفهوم را به گونه‌ای بیان می‌کند که همگان بفهمند، همانند نی که سخن خود را به وضوح و آهنگ در می‌آورد.
یا از اثر مدح شهنشاه عطابخش
کردهست لبت، طبلهٔ پرنوش، دهان را
هوش مصنوعی: شاید به خاطر ستایش و تمجید از پادشاه بخشنده، لب تو مانند ظرفی پر از نوشیدنی خوشمزه شده است.
آن شاه که در صید معانی ثنایش
چنگال به جایی نرسد ببر بیان را
هوش مصنوعی: آن پادشاهی که در جستجوی معانی و مفاهیم عالی است، نمی‌تواند به هدف خود برسد و در این راه با مشکلاتی مواجه می‌شود. در واقع، او در تلاش است تا به بیان و تعریف یک مفهوم عمیق و دشوار دست یابد، اما این کار برایش آسان نیست.
سالار هدی، عروهٔ وثقای الهی
اورنگ نشین، مملکت عزت و شان را
هوش مصنوعی: پیشوای هدایت، پایه و اساس الهی، که در جایگاه شاهانه‌ای قرار دارد و موجب افتخار و عظمت مملکت است.
یعسوب جهان حیدر کرّار که نامش
در کام، به شیرینی جان کرده زبان را
هوش مصنوعی: حیدر کرّار، که همان علی (علیه‌السلام) است، رهبری بزرگ و بی‌نظیر در دنیا به شمار می‌رود. او به قدری محبوب و شیرین است که نامش بر زبان‌ها می‌آید و یاد او برای انسان‌ها خوشایند و زنده‌کننده‌ی جان و دل‌شان است.
جست از صف کین، لمعه ی خورشید ثنایش
زد در بدن ابر، رگ برق دمان را
هوش مصنوعی: آفتاب، با درخشش خود، از میان صف پرده‌های تاریک بیرون می‌زند و نور خودش را درون ابرها می‌پاشد و این نور باعث ایجاد رگ‌های برق در آسمان می‌شود.
سرپنجه ی شیران عجم، مور بتابد
رحمش به ضعیفان چو دهد تاب وتوان را
هوش مصنوعی: وقتی که قدرت و نفوذ شیران عجم به ضعیفان می‌رسد، رحم و محبت آن‌ها به این ضعف‌ها نمایان می‌شود و آن‌ها نمی‌توانند زیبایی و قوت خود را در برابر ضعیفان کتمان کنند.
منعش چو دهد حادثه را تاب عتابی
بر گوشه نهد ابلق دوران جولان را
هوش مصنوعی: زمانی که حادثه‌ای پیش می‌آید، او با آرامش و وقار در گوشه‌ای می‌نشیند و به دورانی که در حال گذر است نگاه می‌کند.
خلقش چو کند تربیت طبع رذایل
رونق، ملخ حرص دهد مزرع جان را
هوش مصنوعی: آنگاه که مردم با پرورش دادن ویژگی‌های ناپسند، سبب نابودی و کسادی روح انسان می‌شوند، در حقیقت به جان او آسیب می‌زنند و آن را به غصب و طمع آغشته می‌سازند.
بر کوه کند سایه اگر ابر حسامش
از ژاله ستاند دیت لاله ستان را
هوش مصنوعی: اگر ابر بر فراز کوه سایه بیفکند و اشکبار شود، این باران لطیف باعث رشد لاله‌ها خواهد شد.
بردارد اگر باد کفش دست تسلی
گیرد دل دریا، تب و تاب عطشان را
هوش مصنوعی: اگر باد کفش را بردارد، دل دریا برای تسلی گرفتن، به تب و تاب عطش خود پایان می‌دهد.
شرع کهن ناطقه را نسخ نماید
جایی که گشاید لب اعجاز بیان را
هوش مصنوعی: هرگاه زبان اعجازش را بگشاید، سنت‌های قدیمی دیگر تاثیری نخواهند داشت و از اعتبار ساقط می‌شوند.
گر خاک درش سرمه کند دیدهء اعمی
خواند به شب از لوح قضا راز نهان را
هوش مصنوعی: اگر خاک درش به سرمه تبدیل شود، چشمی که نابینا است در شب از لوح سرنوشت رازهای پنهان را می‌خواند.
بیجاده اگر همّت آن حوصله یابد
بی وزن تر از سرمه، کشد کوه گران را
هوش مصنوعی: اگر کسی اراده و حوصله داشته باشد، می‌تواند حتی سنگین‌ترین چیزها را به راحتی جابجا کند، به طوری که به نظر برسد آن چیزها بسیار سبک‌تر از آنچه که هستند، می‌باشند.
بی نشئهٔ فیض نظر خاک ره او
تعمیر نکردند خرابات مغان را
هوش مصنوعی: بدون حالت مستی از نعمت دیدن او، کسی خرابه‌های میخانه را آباد نکرد.
خاکستر آن شمع که در روضهء او سوخت
شد غالیه سا، طرّهٔ خیرات حسان را
هوش مصنوعی: خاکستر شمعی که در باغ موعود او سوخت، همچون عطری است که به موهای نیکویان می‌پیچد.
ریزد پر جبریل به جولانگه مدحش
هان، ای نفس گرم نگهدار عنان را
هوش مصنوعی: عطر پر جبرئیل به میدان ستایش او بپاش، ای نفس گرم، کمی مراقب باش و کنترل کن.
شاها تویی آن بنده نوازی که غلامت
غیر از تو ندانسته، نه بهمان نه فلان را
هوش مصنوعی: ای شاه، تو آن کسی هستی که به بندگانت مهربانی می‌کنی و هیچیک از غلامان تو غیر از تو را نمی‌شناسند، نه او را و نه دیگران را.
در پیش من از دولت و اقبال تو گیتی
خاکی س‍ت که در کاسه کنم قیصر و خان را
هوش مصنوعی: من در برابر تو، نیکی و خوشبختی‌ات را همچون دنیایی خاکی می‌بینم که می‌توانم با آن قدرت‌های بزرگ و ریشه‌دار را در کاسه‌ام قرار دهم.
تا داشته ای بر سر من دست حمایت
بر تارک خورشید زنم چتر کیان را
هوش مصنوعی: اگر تو بر سر من حمایتی داشته باشی، من بر بالای خورشید، نماد پادشاهی و عظمت را با چتری گسترده خواهم کرد.
مه کاسهٔ دریوزه اگر پیش تو دارد
مهتاب شود مرهم ناسور، کتان را
هوش مصنوعی: اگر ماه، کاسهٔ گدایی را برای تو در دست داشته باشد، نور ماه می‌تواند زخم‌های عمیق را هم درمان کند.
گر خلق تو جانی به تن نامیه بخشد
بیرون کند از باغ جهان، رسم خزان را
هوش مصنوعی: اگر انسان‌ها به تو روحی تازه ببخشند، می‌توانی از باغ دنیا، نشانه‌های خزان را دور کنی.
بیچاره نصیری چه کند، مرد یقین کیست؟
پی گم شده در راه ولای تو گمان را
هوش مصنوعی: نصیری در وضعیت ناامید کننده‌ای قرار دارد و نمی‌داند که چه کسی به راستی مرد یقین است. او در جستجوی حقیقت عشق و ولای تو، هرگونه گمان و خیال را به دنبال کرده است.
آوازهٔ بازوی عدو گیر تو از بیم
ناخن کند از پنجه برون، شیر ژیان را
هوش مصنوعی: بگو که برای ایمنی و دفاع از خود، از قدرت و توان دشمن بترسید و اگر خود را در خطر می‌بینید، مانند شیری قوی و شجاع عمل کنید و از پس مشکلات برآیید.
روزی که به ناورد هژبران قوی چنگ
پرواز دهد دست تو شاهین کمان را
هوش مصنوعی: روزی که قوی‌ترین درندگان به مبارزه بپردازند، تو قدرت پرواز شاهین را در دستانت خواهی داشت.
گیسوی ظفر تاب دهد طرهٔ پرچم
سرخاب عدو غازه کشد، مهچهٔ آن را
هوش مصنوعی: در این بیت، به زیبایی و درخشش پیروزی اشاره شده است که مانند گیسوی بلند و زیبا می‌درخشد. پرچم دشمن در شرایطی با چالاکی و تندباد به اهتزاز درمی‌آید و این وضعیت به نوعی همچون زینت و زیبایی یک چهره است که توجه‌ها را جلب می‌کند. به طور کلی، این بیت به تمثیلی از زیبایی و قدرت پیروزی در مقابل دشواری‌ها و چالش‌ها می‌پردازد.
شمشیر نباید خم ابروی پر از چین
خنجر بجهاند مژهٔ آفت جان را
هوش مصنوعی: در این بیت به اهمیت و تأثیر زیبایی و دلربایی اشاره شده است. زیبایی چشمان معشوق می‌تواند قلب را تحت تأثیر قرار دهد و به معنای عمیقی از عشق و احساسات مرتبط با آن اشاره دارد. همچنین، بیان می‌کند که زیبایی می‌تواند قدرتی فراتر از هر سلاحی داشته باشد و قادر است آنچه را که رویدادها و قضاوت‌ها بر دوش می‌گذارند، تحت تأثیر قرار دهد.
با زخمه برد گوش به تن چرم گوزنان
حلقوم درد نای پرآوازه دهان را
هوش مصنوعی: با نواختن ضربه‌ای بر روی چرم گوزن، صدای دل‌نواز و دردناک آن را به گوش می‌رساند.
از هم گسلد خام رگ اندر تن گردان
در هم شکند گرز گران بُرز یلان را
هوش مصنوعی: در این بیت، به تصویر کشیدن قدرت و شدت عمل اشاره شده است. گویی فردی با نیرویی فوق‌العاده و پرقدرت به دشمنان حمله‌ور می‌شود و آنها را به سادگی از هم می‌گسلد و به زمین می‌زند. این توصیف از جنگاوری و شجاعت نشان می‌دهد که چگونه فردی می‌تواند با اراده و قدرت خود بر دشواری‌ها غلبه کند و در نبرد پیروز شود.
فتح آید و مستانه دهد بوسه رکابت
چرخ آید و قربان شود آن دست و عنان را
هوش مصنوعی: پیروزی حاصل می‌شود و کسی با شوق و شادی، بوسه‌ای به زین اسب می‌زند. آسمان نیز به احترام این دست و ریسمان، قربانی می‌شود.
شاها منم آن بندهٔ دیرینه که نامم
چون شهرت خورشید گرفته ست جهان را
هوش مصنوعی: ای پادشاه، من همان خدمتگزار قدیمی هستم که نامم مانند شهرت خورشید در عالم معروف شده است.
امروز دو قرن است کزین خامه عطارد
دریوزه کند فیض و برد نفع قران را
هوش مصنوعی: امروز دو قرن است که این قلم مثل عطارد به دنبال رزق و بهره‌مندی از قرآن می‌باشد.
در شش جهت این کوس که اقبال هنر کوفت
آوازهٔ بیهوده فروشد ملکان را
هوش مصنوعی: در شش طرف، صدای این کوس که نشان‌دهندهٔ موفقیت و هنر است، به‌گونه‌ای می‌زند که پادشاهان را به مدح و ستایش چیزهای بی‌ارزش و بدون فایده وادار می‌کند.
در معرکه ها، بحر یسار است، یمینم
بی آب کند خامهٔ من تیغ یمان را
هوش مصنوعی: در میدان‌های نبرد، سمت چپ برای دشمن است و دست راستم بدون آب می‌سازد. قلم من مانند شمشیر یمان کارایی دارد.
گردد لب جادو نفسان زخمی دندان
گیرم چو به کف خامهٔ اعجاز نشان را
هوش مصنوعی: زبان جذاب و شیرینی مانند جادویی است که اگر به آن لبخند بزنم، اثر و جادوی آن مرا خایم کند. می‌خواهم با قلمی که معجزه می‌کند، نشان آن را به تصویر بکشم.
از دولت مدحت همه سود است زیانم
نتواند ادا کرد دلم شکر زیان را
هوش مصنوعی: از نعمت ستایش و محبوبیت، همه چیز خوب است و دل من نمی‌تواند زیان‌ها را جبران کند، اما با این حال، به خاطر زیان‌هایم شکرگزار هستم.
چون صوفی شوریده درون در طرب آرد
گلبانگ صریر قلمم سرو نوان را
هوش مصنوعی: زمانی که صوفی دیوانه و شیدا در حال خوشی و شادی است، صدای قلم من به مانند نغمه‌ای دلنشین، سروها و نازک‌نامان را به وجد می‌آورد.
هر جا که برآید دم جان پرور کلکم
در طبله کند آن نفس مشک فشان را
هوش مصنوعی: هر جا که جان تازه و حیات بخش دم زده شود، آن نفس خوشبو و دل‌انگیز به شوق و شور، مثل بویی خوش در فضا پخش می‌شود.
در شقّ انامل چو بجنبد قلم من
کور از رگ خارا بشمارد ضربان را
هوش مصنوعی: زمانی که قلم من در دستانم حرکت کند، مانند چشمی که از درد کور شده، به ضربان قلب سنگ توجه می‌کند.
در تیره شب هند شود راه نفس گم
با آن که لبم شعله فروز است، فغان را
هوش مصنوعی: در تاریکی شب، مسیر زندگی‌ام گم می‌شود، با وجود اینکه لب‌هایم همچون شعله‌ای روشن هستند و می‌زنند فریاد.
در سرمهٔ این خاک سیه، خفته خروشم
وین زمزمه شورانده زمین را و زمان را
هوش مصنوعی: در بطن این زمین تاریک، آواز من به خواب رفته است و این نیایش پرشور، زمین و زمان را به نشاط آورده است.
سرچشمهٔ حیوان کلامم به سیاهی ست
وین آب روان بخش گرفته ست جهان را
هوش مصنوعی: اصل و منبع وجود من از کلام و گفتارم به تاریکی و سختی است و این جوی آب روانی که از من صادر می‌شود، زندگی و روشنایی را به جهان بخشیده است.
از طنطنهٔ باد بهار نفس من
چون غنچه کنون قافیه تنگ است خزان را
هوش مصنوعی: نفس من به مانند غنچه‌ای است که در بهار با شور و حال زنده شده، اما حالا با شیب خزان و کاهش نشاط، در حس رنگ و زیبایی محدود شده است.
مجنون تو روزی که به صحرای نجف بود
دل سجده بر از ذوق مکین، را و مکان را
هوش مصنوعی: مجنون در روزی که در بیابان نجف بود، از شوق و عشق به تو، دلش به سجده افتاد و به مکان تو احترام گذاشت.
بر تارک عزّت گل تجرید شکفتم
نشناخته پای شرفم خار هوان را
هوش مصنوعی: من بر قله ی عزت و شکوهی که به واسطه‌ی بی‌نیازی و آزادی به دست آورده‌ام ایستاده‌ام و نمی‌دانم سنگینی و رنجی که از بی‌پایه‌گی و دنیاطلبی به وجود می‌آید چه معنایی دارد.
آتش به نهاد فلک افتاد ز رشکم
در قبضهٔ آوارگیم داد عنان را
هوش مصنوعی: آتش حسرت به سرنوشت آسمان افتاد و در دست من، که در حال سرگردانی بودم، اختیار را به من سپرد.
خصمانه حسد برد برآن ناز و تنعّم
بازوی قضا تیر به زِه داشت کمان را
هوش مصنوعی: حسادت خصمانه نسبت به زیبایی و خوشی‌های زندگی او وجود دارد و سرنوشت همچون تیر بر کمان، آماده است تا به این حسادت پاسخ دهد.
القصّه، درین بتکده افتاده ام امروز
مالیده به رخسار چو صندل یرقان را
هوش مصنوعی: در این جایی که هستم، مانند یک بتکده‌ای افتاده‌ام و امروز به صورتم مانند عطر چوب صندل، خوشبو و دلنشین است.
بر دوش دل عاجز بی تاب و تحمّل
بربسته ز بار غم خود کوه گران را
هوش مصنوعی: دل ناتوان و بی‌قرار من، بار سنگین غم را بر دوش خود حمل می‌کند، گویی که کوهی را بر دوش گرفته است.
خواهم که به کوی تو رسد باز غبارم
پیرانه سر، آغوش گشا بخت جوان را
هوش مصنوعی: می‌خواهم که دوباره در کوی تو حضور پیدا کنم و غبار سال‌ها از وجودم زدوده شود. ای بخت جوان، مرا در آغوش بگیر.
دور از تو بسی تلخی ایّام چشیدم
دانی تو که یارای بیان نیست زبان را
هوش مصنوعی: به دور از تو لحظه‌های بسیار تلخی را تجربه کردم، می‌دانی که بیان این احساسات برایم ممکن نیست.
از رفعت شانم، هدف تیر حوادث
گردن کشی از پای درآورد نشان را
هوش مصنوعی: به خاطر بلندمرتبه بودنم، تیرهای سرنوشت نتوانسته‌اند مرا مختل کنند و توانسته‌ام در برابر چالش‌ها ایستادگی کنم.
شرم عدم ناطقه و شعلهٔ شوقت
ریزد عرق از ناصیه، حسّان زمان را
هوش مصنوعی: حسرت و شرم عدم گفتار و شعله‌ی عشق، عرقی از پیشانی زمان می‌ریزد.
لیکن چه کنم، چون نبود صبر و قناعت
در مدح و ثنایت دل شوریده بیان را؟
هوش مصنوعی: اما چه می‌توانم کرد وقتی که در ستایش و توصیف تو، صبر و قناعت در دل آشفته‌ام وجود ندارد؟
مشتاب حزین این همه گستاخ، عنان کش
میدان غمت هیچ ندانسته کران را
هوش مصنوعی: با شتاب و سردرگمی، این همه بی‌احترامی را نپذیر، که رهبری میدان غمت را هیچ‌وقت به عهده نگرفته‌اند.
دستی به دل تنگ نه ای شور قیامت
از خامه شدی چهره گشا باغ جنان را
هوش مصنوعی: دستت را بر دل بی‌تاب بگذار و از نگرانی‌های آخر زمان بکاه، چون با قلم خود چهره‌ای خوش از بهشت را به نمایش گذاشتی.
هر حادثه بگذشته و بگذشته حساب است
پایندگی این است جهان گذران را
هوش مصنوعی: هر رویدادی که رخ داده، به پایان رسیده و فقط بخشی از گذشته است. دوام و پایداری در این جهان زوال‌پذیر، بیشتر از همه چیز اهمیت دارد.
چندان که درین کارگه انواع موالید
از عالم ارواح پذیرد سریان را
هوش مصنوعی: به اندازه‌ای که این مکان مختلفی از موجودات را از دنیای ارواح می‌پذیرد، برای ما نیز امکان تجربه و شناخت عمیق از آن‌ها فراهم می‌شود.
تا ماه برد مایهٔ اشراق ز خورشید
تا مهر دهد نور سریر سرطان را
هوش مصنوعی: تا وقتی که ماه، نور و روشنایی خود را از خورشید می‌گیرد، مهر نیز نور را به تخت و مقام سرطان می‌بخشد.
در پیکر والاگهران نور فزاید
از فیض تولّای تو آیینهٔ جان را
هوش مصنوعی: در وجود انسان‌های بزرگ و با فضیلت، به برکت محبت و هدایت تو، نور و روشنی افزایش می‌یابد و روح آن‌ها مانند آینه‌ای روشن می‌شود.