شمارهٔ ۲ - در مدح قوام الملک احمد عمر گفت به تهنیت خازنی وی
بیار باده که لبیک عشق یار زدیم
سرای پرده دل سوی آن نگار زدیم
به پادشاهی در دل چو مهر او بنشست
ز رخ بنامش زرهای کم عیار زدیم
بهار باز سر زلف او چو در سر کرد
به دیده خود را چون ابر نوبهار زدیم
شکسته شد بره دل چو دیده رفت شکار
چه روز بود که بی اسب بر شکار زدیم
اگر چه چوگان سر گشته ایم نیست عجب
از آنکه تکیه بر این گوی بی قرار زدیم
ز روزگار سخنهای پشت و روی بگوی
که پشت پای براین روی روزگار زدیم
سزد که نوبت سلطان عشق پنج کنیم
چو کوس خازنی خاص شهریار زدیم
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمر خاص خازنی دیده است
به بوسه یار من از پسته شکر اندازد
به بذله از صدف لعل گوهر اندازد
سوی زمین چو ز مشرق فرو رود خورشید
شفق بهانه از رشک خون بر اندازد
ز مهر روی چو ماهش قیامتی آمد
که خویش را ز فلک مهر و مه در اندازد
دلم ربود و نگاهش نداشت این کشدم
که دل رباید وبا جای دیگر اندازد
رسد چو سایه سرزلف پر دلش بر پای
بر آفتاب به آن دل همی سر اندازد
زد از رخم زر و شادم که خواجه خازن
به زیر پایش باری از این زر اندازد
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمرخاص خازنی دیده است
می از لب تو صفا یادگار می خواهد
گل از رخ تو به جان زینهار می خواهد
ز مه نیافت همانا گل پیاده مدد
کز آفتاب رخت هم سوار می خواهد
سزد که بسته دلم چون شکر در آب گداخت
که آب از آن شکر آبدار می خواهد
چو حلقه بر در از آن است در خم زلفت
که بار از آن دهن تنگ بار می خواهد
بکشت مردمک چشم جادوی تو مرا
بهانه اینکه پری خون نار می خواهد
عیار مهد مکن کم که خازن سلطان
ز نقد نقد خزانه عیار می خواهد
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمر خاص خازنی دیده است
قوی دلی که به خلق و به خلق گل شکر است
ز خلق و خلقش چون گل شکر در آب تر است
ثبات دولت او جان صورت امل است
شعاع خنجر او نور دیده ظفر است
همای همت او ظل مردمی گسترد
که چون فریشته با صد هزار بال و پر است
بروز صخره صما بپرس تا گوید
که جان ملک و دل دولت احمد عمر است
مخوانش خازن زر و گهر که خاک درش
عزیزتر ز زر و قیمتی تر از گهر است
بدانش گوهر کز نوبت همایونش
ذخیرهای خزانه ز نوبت دگر است
ببوی کز شب مشک وز روز کافور است
ببین که از مه سیم و ز آفتاب زر است
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمرخاص خازنی دیده است
زهی زمانه ناساز هم نکو گویت
فتاده روز و شب از دیده در تکاپویت
نگارخانه حکمت ضمیر جان بخشت
گشاد نامه حاجت ضمیر دل جویت
بهار دیده منقش ز عکس گلرنگت
هوای روح معطر ز خلق خوشبویت
ترا خبر نه و مهر تو رسته در هر دل
مگر در آب فتاده است مهر خود رویت
چنان فکندی گوی قبول در میدان
که بیش در نرسد خنگ چرخ در پویت
قیامت است ز عشاق بر درت دائم
که هست شور قیامت همیشه در کویت
شگفته دار به عدلی مرا که خوش نبود
نهال دولت تو خشک و آب در جویت
یکی شده است ترو خشک هرچه می گوید
بصد هزار زبان دولت و ثناگویت
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمر خاص خازنی دیده است
زمانه خواست که افسانه بود می و نه ام
از این سعادت بیگانه بود می و نه ام
فدای شمع جلال ترا اگر ایام
حسد نکردی پروانه بود می و نه ام
یخ آن زمانه که در سلک کهتران دلیر
حریف ورند ندیمانه بودمی و نه ام
دهم مده که همانا که گر چنان بودی
صلات خود را پروانه بودمی و نه ام
چو نسیم برتو کاشکی قضا کردی
خدای عزوجل تا نه بودمی و نه ام
چو بار دادی خورشید وار شایستی
که ذره وار میان خانه بودمی و نه ام
وگرنه چون شبه دفع گزند نام ترا
رقیب این در یکدانه بودمی و نه ام
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمرخاص خازنی دیده است
در این خجسته سفر بخت هم عنان تو باد
رونده خنک جهان هم به زیر ران تو باد
بهر مراد که چون آفتاب روی نهی
ز ذره گرچه فزون تر بود از آن تو باد
زبان تیغ چو در هم شود ز بیم اجل
خروش موکب حق گوی ترجمان تو باد
گل امل بدو انگشت چون چراغ افروخت
نو ای بلبل شکرش به بوستان تو باد
چو عقد گوهر سحر حلال کردم نظم
گره گشای و زبان بند چون بنان تو باد
ره دو دیده امید تنگ بسته شده است
گشاد نامه پروانگی زبان تو باد
هزار جان گرامی نخست جان حسن
اگر چه نیست گرامی فدای جان تو باد
شمارهٔ ۱ - در مدح رشید الدین ابوطاهر گوید: در همه عالم یکی محرم نماندشمارهٔ ۳ - ترجیع بند در مدح نجیب الملک: جانا ز مشک سلسله بر گل فکنده ای
اطلاعات
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: ترجیع بند
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
بیار باده که لبیک عشق یار زدیم
سرای پرده دل سوی آن نگار زدیم
هوش مصنوعی: بیا باده بیاور که ما به عشق یار پاسخ دادهایم و دلمان را به سوی آن معشوق زیبا هدایت کردهایم.
به پادشاهی در دل چو مهر او بنشست
ز رخ بنامش زرهای کم عیار زدیم
هوش مصنوعی: وقتی که عشق او در دل من جا گرفت، به خاطر وجودش، با بیارزشترین طلاها نام او را گرامی داشتیم.
بهار باز سر زلف او چو در سر کرد
به دیده خود را چون ابر نوبهار زدیم
هوش مصنوعی: بهار دوباره با زیبایی و جاذبهی موهای او شروع شد، و ما به چشم خود مانند ابرهای بهاری خوشحالی و شادابی را تجربه کردیم.
شکسته شد بره دل چو دیده رفت شکار
چه روز بود که بی اسب بر شکار زدیم
هوش مصنوعی: دل بیقرار و نگران شد، همچنان که چشمها به شکار دوخته شد. چه روزی بود که بدون اسب به دنبال شکار رفتیم.
اگر چه چوگان سر گشته ایم نیست عجب
از آنکه تکیه بر این گوی بی قرار زدیم
هوش مصنوعی: هرچند که در بازی چوگان تجربهای نداشتهایم، جای شگفتی نیست که بر این گوی بیثبات تکیه کردهایم.
ز روزگار سخنهای پشت و روی بگوی
که پشت پای براین روی روزگار زدیم
هوش مصنوعی: از تجربههای زندگی بگو، هم چیزهای خوب و هم بد، چرا که ما برای پیشگیری از مشکلات، اقدامات لازم را انجام دادیم.
سزد که نوبت سلطان عشق پنج کنیم
چو کوس خازنی خاص شهریار زدیم
هوش مصنوعی: شایسته است که ما در خدمت عشق باشیم و برای او احترام قائل شویم، همانطور که درباریان و خدمتگزاران یک پادشاه خاص با عشق و اهتراز به او نزدیک میشوند.
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمر خاص خازنی دیده است
هوش مصنوعی: خدا میداند که اگر آسمان که پر از ستارههاست، مانند احمد، عمر خاصی را در دست داشته باشد، چقدر ارزشمند است.
به بوسه یار من از پسته شکر اندازد
به بذله از صدف لعل گوهر اندازد
هوش مصنوعی: بوسهای که از سوی محبوبم به من داده میشود، شیرینی و لذتی دارد که مثل پسته لذیذ است و شوخی و بازی او به اندازهی گوهر گرانبهایی است که از صدف به دست میآید.
سوی زمین چو ز مشرق فرو رود خورشید
شفق بهانه از رشک خون بر اندازد
هوش مصنوعی: وقتی خورشید از سمت شرق به سمت زمین میرود، در این لحظهی غروب، شفق به خاطر حسادتش رنگ خون را به آسمان میزند.
ز مهر روی چو ماهش قیامتی آمد
که خویش را ز فلک مهر و مه در اندازد
هوش مصنوعی: از زیبایی چهره اش به اندازه ای شگفتی و عظمت به وجود آمده که او میتواند خود را از مدار خورشید و ماه جدا کند.
دلم ربود و نگاهش نداشت این کشدم
که دل رباید وبا جای دیگر اندازد
هوش مصنوعی: دل من را به دست آورد، اما نگاهش را برنگرداند. این معجزهای بود که من را به سوی خود کشید و با کسی دیگر همراه کرد.
رسد چو سایه سرزلف پر دلش بر پای
بر آفتاب به آن دل همی سر اندازد
هوش مصنوعی: وقتی که سایهی موهای پرشوق او بر زمین میافتد، به طور طبیعی بر دل من تاثیر میگذارد و آن را تحت تأثیر قرار میدهد.
زد از رخم زر و شادم که خواجه خازن
به زیر پایش باری از این زر اندازد
هوش مصنوعی: عشق و شوق به من اجازه میدهد تا با افتخار و خوشحالی از زندگیام بگویم که کسی به اندازهای ثروتمند است که میتواند زیر پایش از این طلاها بریزد.
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمرخاص خازنی دیده است
هوش مصنوعی: خدا میداند که آیا آسمان، که پر از دیدههاست، همچون احمد، عمر خاص را تماشا کرده است یا نه.
می از لب تو صفا یادگار می خواهد
گل از رخ تو به جان زینهار می خواهد
هوش مصنوعی: نوشیدنی شیرینی که از حرفهای تو به دست میآید، باعث روشنی دل میشود. گلها نیز از چهرهی تو زیبایی و زندگی میطلبند.
ز مه نیافت همانا گل پیاده مدد
کز آفتاب رخت هم سوار می خواهد
هوش مصنوعی: از ماه میدانیم که گل برای رشد و زیباییاش به کمک نور آفتاب نیاز دارد. به همین خاطر، گل بدون وجود آفتاب نمیتواند به درستی شکفته شود.
سزد که بسته دلم چون شکر در آب گداخت
که آب از آن شکر آبدار می خواهد
هوش مصنوعی: دل من مانند شکر در آب ذوب شده است و شایسته است که به این حالت دچار شوم، چرا که دیگران از این شیرینی و لطافت در زندگی بهرهمند میشوند.
چو حلقه بر در از آن است در خم زلفت
که بار از آن دهن تنگ بار می خواهد
هوش مصنوعی: مثل حلقهای که به در آویزان است، به زلفهای تو تمایل دارم، چون این بار سنگین فقط از دهان تنگ تو میتواند کشیده شود.
بکشت مردمک چشم جادوی تو مرا
بهانه اینکه پری خون نار می خواهد
هوش مصنوعی: نگاه enchantment تو چنان مرا تسخیر کرده که با این بهانه به دنبال چیزی هستم که روح من را زنده کند و لذت ببخشد.
عیار مهد مکن کم که خازن سلطان
ز نقد نقد خزانه عیار می خواهد
هوش مصنوعی: در اینجا به اهمیت و ارزش مادی اشاره میشود. میگوید که نباید از میزان ارزشی که در دست داریم، بکاهیم؛ زیرا برای کنترل و نگهداری داراییهای مهم، نیاز به معیاری ویژه و دقیقی داریم که بتواند ارزش آنها را نشان دهد و حفظ کند.
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمر خاص خازنی دیده است
هوش مصنوعی: خدا میداند که اگر آسمان پر از ستارههاست، به مانند احمد که عمر خاصی دارد و نگهدارنده این زیباییهاست، مشاهده کرده است.
قوی دلی که به خلق و به خلق گل شکر است
ز خلق و خلقش چون گل شکر در آب تر است
هوش مصنوعی: دل قوی و شجاعی که به مردم عشق و محبت میورزد، همچون گلی زیبا و خوشبوست که در آب تازه و زنده است. این دل با مهربانی و لطافتش، مانند شکر در دل زندگی دیگران جاری میشود.
ثبات دولت او جان صورت امل است
شعاع خنجر او نور دیده ظفر است
هوش مصنوعی: ثبات و پایداری حکومت او باعث زندگی و شکوفایی آرزوهاست و قدرت و تاثیر خنجر او مانند نوری است که پیروزی را روشن میکند.
همای همت او ظل مردمی گسترد
که چون فریشته با صد هزار بال و پر است
هوش مصنوعی: او با ارادهاش سایهای گسترده بر مردم انداخته است که مانند فرشتگان با صد هزار بال و پر پرواز میکنند.
بروز صخره صما بپرس تا گوید
که جان ملک و دل دولت احمد عمر است
هوش مصنوعی: از صخره پرس و جو کن؛ او خواهد گفت که جان و روح قدرت احمد عمر در اینجا نهفته است.
مخوانش خازن زر و گهر که خاک درش
عزیزتر ز زر و قیمتی تر از گهر است
هوش مصنوعی: طلای گرانبها و جواهرات را نخوان، چرا که خاک در آنجا برای من precious تر از طلا و با ارزشتر از جواهرات است.
بدانش گوهر کز نوبت همایونش
ذخیرهای خزانه ز نوبت دگر است
هوش مصنوعی: بدانید که دانایی مانند گوهری است که به دلیل موقعیت برجستهاش در خزانهای خاص ذخیره شده و در موقعیت دیگری نیز ارزش و اهمیت خود را دارد.
ببوی کز شب مشک وز روز کافور است
ببین که از مه سیم و ز آفتاب زر است
هوش مصنوعی: بوی خوشی که از شب به مشکی میرسد و در روز مانند عطر کافور است، به یاد بیاور که ماهی که نقرهای است و خورشید که طلایی است چه زیبایی دارند.
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمرخاص خازنی دیده است
هوش مصنوعی: خدا میداند اگر آسمان که پر از چشمهاست، مانند احمد عمرخاص نگهبانی دیده است.
زهی زمانه ناساز هم نکو گویت
فتاده روز و شب از دیده در تکاپویت
هوش مصنوعی: زمانهای ناسازگار را میستایی که روز و شب به یاد تو در تلاشم.
نگارخانه حکمت ضمیر جان بخشت
گشاد نامه حاجت ضمیر دل جویت
هوش مصنوعی: دنیای حکمت و دانش، روح و جان را زنده میکند و نامهای که خواستههای درونی دل را به تصویر میکشد، گشوده میشود.
بهار دیده منقش ز عکس گلرنگت
هوای روح معطر ز خلق خوشبویت
هوش مصنوعی: بهار در چشم من به زیبایی تصویر گلهای رنگارنگ توست و هوای روح من به خاطر خلق نیکو و خوشبویت معطر شده است.
ترا خبر نه و مهر تو رسته در هر دل
مگر در آب فتاده است مهر خود رویت
هوش مصنوعی: عشقت در دلها به طور گستردهای پخش شده است، اما تو از آن بیخبری. تنها در دلهایی که مانند آب، سرد و بیاثر شدهاند، نمیتوان نشانی از آن یافت.
چنان فکندی گوی قبول در میدان
که بیش در نرسد خنگ چرخ در پویت
هوش مصنوعی: تو چنان مهارت و استعدادی در پذیرش نشان دادی که هیچ چیز دیگری نمیتواند به پای تو برسد و در دایرهی وجودت قرار بگیرد.
قیامت است ز عشاق بر درت دائم
که هست شور قیامت همیشه در کویت
هوش مصنوعی: محبت و عشق به تو آنقدر عمیق و شدید است که گویی هر روز روز قیامت است و همیشه شور و شوق فراوانی در کوی تو وجود دارد.
شگفته دار به عدلی مرا که خوش نبود
نهال دولت تو خشک و آب در جویت
هوش مصنوعی: به من بگو که در عدالت میکوشی، چرا که خوشایند نیست اگر شجرهی موفقیت تو بیبار شود و آب حیات در مسیرت جاری نباشد.
یکی شده است ترو خشک هرچه می گوید
بصد هزار زبان دولت و ثناگویت
هوش مصنوعی: همه چیز، چه خوش و چه ناخوش، در حال حاضر به نوعی به تو مرتبط است و هر آنچه دربارهات گفته میشود، با ستایش و محبت بسیار بیان میشود.
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمر خاص خازنی دیده است
هوش مصنوعی: خدا میداند اگر آسمان که پر از ستارههاست، همانطور که احمد عمر که به عنوان خزانهدار شناخته میشود، دیده شده باشد.
زمانه خواست که افسانه بود می و نه ام
از این سعادت بیگانه بود می و نه ام
هوش مصنوعی: دنیا میخواست که من حکایتساز باشم، اما من هیچگاه از این خوشبختی دور نبودهام.
فدای شمع جلال ترا اگر ایام
حسد نکردی پروانه بود می و نه ام
هوش مصنوعی: اگر تو به خاطر عظمت و جلالت، از حسادت دور بودهای، من هم مانند پروانهای خواهم بود که به شمع تو عشق میورزد.
یخ آن زمانه که در سلک کهتران دلیر
حریف ورند ندیمانه بودمی و نه ام
هوش مصنوعی: یخ آن زمانه که در جمع افراد کمارج و بیاهمیت قرار داشتم، دلیر و شجاع بودم و در کنار دوستان و یارانم زندگی میکردم، اما حالا دیگر چنین نیستم.
دهم مده که همانا که گر چنان بودی
صلات خود را پروانه بودمی و نه ام
هوش مصنوعی: شما میگویید که اگر چنین بودی، من هم مانند پروانه به دور صلات خود پرواز میکردم، اما اینطور نیست.
چو نسیم برتو کاشکی قضا کردی
خدای عزوجل تا نه بودمی و نه ام
هوش مصنوعی: ای کاش همچون نسیمی بر تو میگذشتم و تقدیر الهی اجازه میداد که نه وجود داشتم و نه در زندگیات تاثیری میگذاشتم.
چو بار دادی خورشید وار شایستی
که ذره وار میان خانه بودمی و نه ام
هوش مصنوعی: وقتی که تو به مانند خورشید درخشیدی، شایسته بود که من مثل ذرهای درون خانهات درخشان باشم و نه این که دور باشم.
وگرنه چون شبه دفع گزند نام ترا
رقیب این در یکدانه بودمی و نه ام
هوش مصنوعی: اگر نه این که مثل شب، بلا را دفع میکردی، رقیب تو در دل من جایگاهی نداشت و من هم به این حال نبودم.
خدای داند اگر آسمان که پر دیده است
چو احمد عمرخاص خازنی دیده است
هوش مصنوعی: خداوند میداند که اگر آسمان چشمی دارد، حتماً احمد عمر خاص را دیده است.
در این خجسته سفر بخت هم عنان تو باد
رونده خنک جهان هم به زیر ران تو باد
هوش مصنوعی: در این سفر خوشیمن، بخت و اقبال با تو همراه باشد و دنیای زیبا نیز همواره زیر پای تو باشد.
بهر مراد که چون آفتاب روی نهی
ز ذره گرچه فزون تر بود از آن تو باد
هوش مصنوعی: برای رسیدن به مقصود، هرچقدر هم که زیادی باشد، نباید فراموش کرد که مثل خورشید، باید خود را از ذرهای بالاتر نشان دهی.
زبان تیغ چو در هم شود ز بیم اجل
خروش موکب حق گوی ترجمان تو باد
هوش مصنوعی: وقتی که زبان مانند تیغ تیز میشود و از ترس مرگ، صدای موکب حقیقت را بشنوی، تو باید به عنوان سخنگوی آن حق صحبت کنی.
گل امل بدو انگشت چون چراغ افروخت
نو ای بلبل شکرش به بوستان تو باد
هوش مصنوعی: گلی زیبا به خاطر تو مانند چراغی روشن شد و ای بلبل، امیدوارم که خوشیها و شیرینیهای آن به باغ تو بیفتد.
چو عقد گوهر سحر حلال کردم نظم
گره گشای و زبان بند چون بنان تو باد
هوش مصنوعی: وقتی که به جادوی سحر و زیبایی پی بردم و مشکل را حل کردم، مانند دستان تو زبانم باز شد و قدرت بیان پیدا کردم.
ره دو دیده امید تنگ بسته شده است
گشاد نامه پروانگی زبان تو باد
هوش مصنوعی: روند زندگی به گونهای است که امید بسیاری از مردم محدود شده، اما سخن تو میتواند مانند نامهای روشن، به آنها امید و پرواز بخشد.
هزار جان گرامی نخست جان حسن
اگر چه نیست گرامی فدای جان تو باد
هوش مصنوعی: دست کم هزار جان عزیز دارم، ولی در اولویت جان حسن قرار دارد. هرچند جان حسن به قیمت جان من نمیارزد، با این حال فدای جان تو میشوم.