گنجور

شمارهٔ ۱۳

به چهره صورت چینی، به زلف مشک تتاری
زغصه مشک بسوزد چو چین به زلف درآری
دلم به خشم سپردی، مکن که نیک نباشد
دلی که هندوی توست ار به دست ترک سپاری
مده چو خاک به بادم اگرچه هست تن من
به بوی بوسه ی پایت چو خاک راه زخواری
چو جزم و همزه همه حلقه و خم و شکن آمد
چنین به آید ازین سان که هست زلف تو قاری
مراست دیده چو ابر و از او سرشک چو باران
که برسرم زهوایت بلا و صاعقه باری
چو خال، غالیه در رو فتاده پیش تو صدره
بدان سبب که تو برمه، خطی چو غالیه داری
شگفت نیست گر از باغ تو گیاه برآید
که چشمها به هوایت شد ابرهای بهاری
زخان و مان دل من زمانه دود برآورد
همین کز آتش چهره خطی چو دود برآری
چنین که حکم تو بر من روان شده مست همانا
حسام دولت و دین شهریار شیر سواری
قوی دلی که زسهمش به سنگ خاره درون شد
نهاد آتش سوزان چو جرم آب حصاری
زهی به پیش علو تو چرخ کرده زمینی
خهی در آتش خشم تو کرده کوه شراری
میان دیده ی دشمن کند سنان تو میلی
درون غنچه ی جانش کند حسام تو خاری
به وقت عزم، خیالم بود که عین شتابی
به روز حکم گمانم شود که نفس قراری
به وقت خشم، فزاید روایح گل خلقت
که خوشتر آید از آتش، نسیم عود قماری
گرم چو دشمن مال است، لاجرم همه ساله
عدوی مالی، ازین سان که با کرک شده یاری
چو یافت سینه ی خصمت نشان گنج خرابی
نصیب رمح تو آمد زچرخ صورت ماری
شگفت نیست گر از تو نصیب تیغ تو قبض است
ازان سبب که همه تن دل و جگر چواناری
زبان تیغ بریده شود چو حلق دلیران
دران مصاف که گردد زبان کلک تو جاری
حسام خوانمت ایرا که بر کشیده ی حقی
نمی کنی به گهر فخر از آنکه فخر تباری
منم مقصر خدمت چنانکه پیش خیالت
زشرم مرده ام ارنی کجام زنده گذاری
عذاب بنده همین بس که دور داریش از خود
چنانکه دیو لعین را قضا ز رحمت باری
از آنکه همچو زبانم شکسته بسته ی محنت
چو ریر نیست گزیرم ز زخم و ناله و زاری
مرا چو وقت شراب و نشاط نیست تو باری
نشاط کن چو توانی شراب خواه چو یاری
بخواه با خط بغداد جام دجله مساحت
زدست آنکه به رویش غم و شراب گساری
ندیدمت که مرا خود نمی توانی دیدن
کجا توانی ازین سان که شد تنم زنزاری؟
در آمنی و فراغت بقات خواهم چندان
که عشر آن به ملامت کشد گرش بشماری

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: چکامه

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

به چهره صورت چینی، به زلف مشک تتاری
زغصه مشک بسوزد چو چین به زلف درآری
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی چهره و موی کسی اشاره دارد. چهره‌اش به زیبایی و ظرافت چینی‌هاست و زلف‌هایش سیاه و خوشبو همچون مشک است. شاعر از سوز و آتش احساساتش نسبت به او می‌گوید، به گونه‌ای که وقتی زلف‌های او را به صورتش می‌تابد، دلش به درد می‌آید و تحت تأثیر زیبایی و جلوه‌های او قرار می‌گیرد.
دلم به خشم سپردی، مکن که نیک نباشد
دلی که هندوی توست ار به دست ترک سپاری
هوش مصنوعی: تو دلم را در کشتن خشمگین کرده‌ای، مبادا که دل چنین نیکوی که به تو وابسته است، اگر به دست کسی دیگر بسپاری، خوشی نداشته باشد.
مده چو خاک به بادم اگرچه هست تن من
به بوی بوسه ی پایت چو خاک راه زخواری
هوش مصنوعی: اگرچه من جسمم در دستان توست، اما همچنان مانند خاکی هستم که بوی پای تو را می‌دهد. نمی‌خواهم در گرداب بدبختی و ذلت فرو بروم.
چو جزم و همزه همه حلقه و خم و شکن آمد
چنین به آید ازین سان که هست زلف تو قاری
هوش مصنوعی: وقتی که بخش‌هایی از مو و جعد تو در هم آمده، این زیبایی به شکلی است که شایسته‌ی توجه و تماشا است. زلف تو مانند قاری‌ای است که با تلاوتش دل‌ها را به شوق می‌آورد.
مراست دیده چو ابر و از او سرشک چو باران
که برسرم زهوایت بلا و صاعقه باری
هوش مصنوعی: چشمان من شبیه ابر است و از آن‌ها اشکی چون باران می‌ریزد؛ چرا که گرفتار زیبایی تو هستم و این عشق برای من مانند بلا و طوفانی سخت به نظر می‌رسد.
چو خال، غالیه در رو فتاده پیش تو صدره
بدان سبب که تو برمه، خطی چو غالیه داری
هوش مصنوعی: مانند خالی که در میان گوشه‌ای قرار گرفته، بوی خوش عطر در برابر تو آمده است. این به این دلیل است که تو برتری و زیبایی خاصی داری که شبیه به خطی زیبا و دل‌نشین است.
شگفت نیست گر از باغ تو گیاه برآید
که چشمها به هوایت شد ابرهای بهاری
هوش مصنوعی: عجیب نیست اگر در باغ تو گیاهان سبز شوند، زیرا چشمان مردم به خاطر آرزوی دیدن تو همانند ابرهای بهاری پر از بارش می‌شوند.
زخان و مان دل من زمانه دود برآورد
همین کز آتش چهره خطی چو دود برآری
هوش مصنوعی: دل من از خانه و کاشانه‌ام به خاطر روزگار دودی برآورده است، که این دود ناشی از آتش چهره‌ی من است، انگار که با سر دادن غم‌هایم، دودی به سوی آسمان می‌رود.
چنین که حکم تو بر من روان شده مست همانا
حسام دولت و دین شهریار شیر سواری
هوش مصنوعی: اینطور که فرمان تو بر من جاری شده، من در حال حاضر مانند یک مست هستم که شمشیر حاکمیت و دین تو را در دست دارم، همچون سوارکاری شجاع و دلیر.
قوی دلی که زسهمش به سنگ خاره درون شد
نهاد آتش سوزان چو جرم آب حصاری
هوش مصنوعی: شخصی با روحیه‌ای قوی که در مواجهه با مشکلات سخت، به مانند سنگی خارا، درونش دچار تغییر و آتش سوزانی شده است. او این آتش را مانند جرمی به دور خود محاصره کرده است تا از آن محافظت کند.
زهی به پیش علو تو چرخ کرده زمینی
خهی در آتش خشم تو کرده کوه شراری
هوش مصنوعی: علی‌الخصوص به خاطر بلندی مقام و عظمت تو، زمین در مقابل تو خضوع می‌کند و به خاطر خشم تو، کوه‌ها آتش گرفته و در حال شعله‌ور شدن هستند.
میان دیده ی دشمن کند سنان تو میلی
درون غنچه ی جانش کند حسام تو خاری
هوش مصنوعی: در برابر دشمن، شمشیر تو مانند میله‌ای است که در دل غنچه‌ای درون جان او شکل می‌گیرد و درد و خاری به بار می‌آورد.
به وقت عزم، خیالم بود که عین شتابی
به روز حکم گمانم شود که نفس قراری
هوش مصنوعی: در زمانی که تصمیم گرفتم اقدام کنم، به شدت احساس می‌کردم که همه چیز به سرعت در حال پیشرفت است و گویی ابتدا به روز حکم من می‌رسد که نفس من در حال استراحت و آرامش است.
به وقت خشم، فزاید روایح گل خلقت
که خوشتر آید از آتش، نسیم عود قماری
هوش مصنوعی: در زمان خشم، بوی خوش گل‌های طبیعت بیشتر می‌شود که از بوی آتش و عطر عود خوش‌تر است.
گرم چو دشمن مال است، لاجرم همه ساله
عدوی مالی، ازین سان که با کرک شده یاری
هوش مصنوعی: اگر در شرایطی که رقیب و دشمن بر سر دارایی‌ها و اموال وجود دارد، به همین دلیل هر سال برای محافظت از دارایی‌ها و دوری از خطرات مالی باید تلاش کنید، به همین صورت که با دوستی که مرفع شده‌است، کاملاً آمیخته‌ایم.
چو یافت سینه ی خصمت نشان گنج خرابی
نصیب رمح تو آمد زچرخ صورت ماری
هوش مصنوعی: زمانی که سینه دشمن تو نشانه‌ای از گنج را پیدا کرد، بدبختی بر تو فرود آمد که مانند تیری از آسمان به تو اصابت کرد.
شگفت نیست گر از تو نصیب تیغ تو قبض است
ازان سبب که همه تن دل و جگر چواناری
هوش مصنوعی: تعجبی ندارد که وقتی با عشق تو مواجه می‌شوم، زخم‌های آن را بر قلب و جگر خود احساس کنم. چون هر احساسی که از تو می‌آید، تمام وجودم را تحت تأثیر قرار داده است.
زبان تیغ بریده شود چو حلق دلیران
دران مصاف که گردد زبان کلک تو جاری
هوش مصنوعی: وقتی که در میدان جنگ دلیران به چالش کشیده شوند، قدرت بیان و کلام برنده از بین می‌رود و سخن تو مانند جوهر قلم به راحتی جاری خواهد شد.
حسام خوانمت ایرا که بر کشیده ی حقی
نمی کنی به گهر فخر از آنکه فخر تباری
هوش مصنوعی: ای حسام، تو را می‌خوانم، زیرا پرده‌برداری از حق را انجام نمی‌دهی و به خاطر نسبت به افتخار کردن نیازی نیست.
منم مقصر خدمت چنانکه پیش خیالت
زشرم مرده ام ارنی کجام زنده گذاری
هوش مصنوعی: من مسئول همه این خدمات هستم، به گونه‌ای که در برابر اندیشه‌ات از شرم مرده‌ام. اکنون بگو کجا باید زنده بمانم.
عذاب بنده همین بس که دور داریش از خود
چنانکه دیو لعین را قضا ز رحمت باری
هوش مصنوعی: عذاب بنده همین است که او را از خود دور کنی، درست مثل اینکه دیو ناپسند از رحمت خدا دور افتاده است.
از آنکه همچو زبانم شکسته بسته ی محنت
چو ریر نیست گزیرم ز زخم و ناله و زاری
هوش مصنوعی: من از آنجایی که مانند زبانی شکسته شده و گرفتار درد و رنج هستم، نمی‌توانم از زخم‌ها و ناله‌ها و زاری‌هایم فرار کنم.
مرا چو وقت شراب و نشاط نیست تو باری
نشاط کن چو توانی شراب خواه چو یاری
هوش مصنوعی: وقتی که من در حال نوشیدن شراب و شادابی نیستم، تو اگر می‌توانی باعث شادابی من شو، حتی اگر به جای شراب، یاری کنی.
بخواه با خط بغداد جام دجله مساحت
زدست آنکه به رویش غم و شراب گساری
هوش مصنوعی: از کسی بخواه که با خط زیبای بغداد، دلتنگی و شادی‌اش را در دل جوی دجله به تصویر بکشد، زیرا او کسی است که در چهره‌اش نشانه‌های غم و عشق به شراب را می‌توان دید.
ندیدمت که مرا خود نمی توانی دیدن
کجا توانی ازین سان که شد تنم زنزاری؟
هوش مصنوعی: من تو را ندیدم و تو هم نمی‌توانی مرا ببینی، حال چگونه می‌توانی از این حال و روز من آگاه باشی که تنم به این حال افتاده است؟
در آمنی و فراغت بقات خواهم چندان
که عشر آن به ملامت کشد گرش بشماری
هوش مصنوعی: در آرامش و راحتی زندگی، به قدری زمان خواهم داشت که اگر بخواهی، حتی یک دهم آن هم به شمردن خواهد کشید و ممکن است تو را به فکر ناراحتی وادارد.