گنجور

بخش ۱۰ - علامت خوی نیکو

بدان که علامات خوی نیکو آن است که حق تعالی در قرآن همی گوید اندر صفت مومنان، « قد افلح المومنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون و الذین هم عین اللغو معرضون » تا آنجا که می گوید، « اولئک هم الوارثون »، و در آنجا که می گوید، «التائبون العابدون الحامدون» و تا آنجا که می گوید، « و بشر المومنین» و این که گفت، « و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما ».

و هر چه اندر علامت منافقان گفته است، همه علامت خوی بد است، چنان که رسول (ص) گفت، همت من نماز و روزه و عبادت است و همت منافق طعام و شراب چون ستور». حاتم اصم گوید که مومن به فکرت و عبرت مشغول بود و منافق به حرص و امل. و مومن از هر کسی ایمن بود مگر از حق تعالی و منافق از همه کس ترسان بود مگر از حق تعالی و مومن از همه کس نومید مگر از حق تعالی و منافق به همه کس امید دارد مگر به حق تعالی و مومن مال فدای دین کند و منافق دین فدای مال. مومن طاعت دارد و گرید و منافق معصیت کند و خندد. مومن تنهایی و خلوت دوست دارد و منافق زحمت و مخالطت دوست دارد. مومن همی کارد و می ترسد که ندرود و منافق نمی کارد و طمع آن دارد که بدرود.

و گفته اند، « نیکوخو آن بود که شرمگین بود و کم گوی و کم رنج و راست گوی و صلاح جوی و بسیار طاعت و اندک زلت و اندک فضول، و نیکوخواه بود همگنان را. و اندر حق همگان نیکوکردار و مشفق و باوقار، آهسته و صبور و قانع و شکور و بردبار و تنگ دل و رفیق و کوتاه دست و کوتاه طمع بود. نه دشنام دهد و نه لعنت کند و نه غیبت کند و نه سخن چینی کند. نه فحش گوید و نه شتابزده بود. نه کین دارد و نه حسود بود. پیشانی گشاده و زبان خوش، دوستی و دشمنی و خشنودی و خشم وی برای حق تعالی بود و بس.

و بدان که بیشترین خوی نیکو اندر بردباری و احتمال پدید آید، چنان که رسول (ص) بسیار برنجانیدند و دندان بشکستند. گفت، « بار خدایا! بر ایشان رحمت کن که نمی دانند ». ابراهیم ادهم رحمهم الله اندر دشت همی شد. لشکری ای به وی رسید. گفت، «تو بنده ای؟» گفت، «آری». گفت، «آبادانی کجاست؟» اشارت به گورستان کرد. گفت، «من آبادانی همی خواهم.» گفت، «آنجاست.» لشکری چوبی بر سر وی زد تا خون آلود شد و وی را بگرفت و به شهر آورد. چون اصحاب ابراهیم وی را بدیدند گفتند، «ای ابله! ابراهیم ادهم است». لشکری از اسب فرود آمد و پای وی بوسه داد و گفت، «من بنده ام». گفت، «از آن گفتم که بنده خدای تعالی ام». و گفت، «چون آبادانی پرسیدم اشارت به گورستان کرد که آبادانی آنجاست.» گفت، «از آن گفتم که این همه ویران خواهد شد». پس گفت، «چون سر من بشکست او را دعا گفتم»، گفتند، «چرا؟» گفت، «دانستم که مرا در آن ثواب خواهد بود به سبب وی. نخواستم که نصیب من از وی نیکوئی بود و نصیب وی از من بدی بود».

بوعثمان حیری را یکی به دعوت خواند تا وی را بیازماید. چون به در خانه ای رسید اندر نگذاشت و گفت چیزی نمانده است. او برفت. چون پاره ای راه بشد از عقب برفت و وی را بخواند و باز براند. و چند بار همچنین همی کرد و وی را چون همی خواند باز می آمد. و چون همی راند باز همی شد. گفت، «نهمار، نیکو جوانمردی». گفت، « این که از من دیدی خلق سگی است. چون بخوانند بیاید و چون برانند برود. این را چقدر بود؟ » و یک روز خاکستر بر سر وی بریختند از بامی. جامه را پاک کرد و شکر کرد. گفتند، « چرا شکر کردی؟ » گفت، « کسی که مستحق آتش بود و با وی به خاکستر صلح کنند، جای شکر بود ».

(یکی از بزرگان) به رنگ سیاه بود و در نیشابور به در سرای وی گرمابه ای بود. چون وی به گرمابه شدی، خالی بکردندی. روزی خالی کردند. وی اندر گرمابه شد. گرمابه بان غافل بود. روستایی ای در گرمابه شد. وی را دید. پنداشت که وی هندوی است از خادمان گرمابه. گفت، « خیز آب بیار ». بیاورد، گفت، « برخیز گل بیاور ». بیاورد. و همچنین وی را کار همی فرمود و وی همی کرد. چون گرمابه بان درآمد و آواز روستایی شنید که وی را کار همی فرماید، بترسید و بگریخت. چون بیرون آمد، گفتند، «گرمابه بان بگریخت از این واقعه». گفت، «بگو مگریز، که جرم آن را بوده است که تخم به نزدیک کنیزک سیاه بنهاد».

عبدالله درزی رحمهم الله از بزرگان بوده است. گبری وی را درزی ای فرمودی چندبار و هربار سیم قلب به وی دادی و وی بستدی. یک بار غایب بود. شاگرد سیم قلب نگرفت، چون بازآمد گفت، «چرا چنین کردی که چندین بار است که وی با من همی کند و بر وی آشکار نکردم و از وی می ستدم تا مسلمانی دیگر را فریفته نکند به سیم قلب».

اویس قرنی رحمته الله همی رفتی و کودکان سنگ همی انداختندی اندر وی. گفت، «باری سنگ خرد اندازید تا ساق من شکسته نشود که آنگاه نماز برپا نتوانم کرد».

یکی احنف قیس را دشنام همی داد و با وی همی رفت و وی خاموش، چون به نزدیک قبیله خویش رسید بایستاد و گفت، «اگر باقی مانده است این جایگاه بگوی که اگر قوم من بشنوند تو را برنجانند».

زنی مالک دینار راگفت، «ای مرایی»، گفت نام من اهل بصره که کرده بودند، تو بازیافتی.

این است نشان کمال حسن خلق که این قوم را بوده است و این صفت کسانی باشد که خویشتن را به ریاضت از صفات بشریت پاک کرده باشند و جز حق تعالی را نبینند و هر چه نبیند از وی ببینند و هر کسی که از خویشتن نه این بیند و نه چیزی اندک که مانند این بود، باید که غره نشود و به خویشتن گمان نیکو خویی نبرد.

بخش ۹ - پیدا کردن تدبیر شناختن بیماری دل و عیوب نفس: بدان که چنان که درستی تن و دست و پا و چشم بدان بود که هریکی آنچه وی را برای آن آفریده اند برای قادر بود بتمامی تا چشم نیکو بیند و پا نیک رود. همچنین درستی دل بدان بود که آنچه خاصیت وی است در اصل فطرت و وی را بدان آفریده اند، بر وی آسان بود و آن را که طبع وی است اندر اصل دوستدار بود و این اندر دو چیز پدید آید: یکی اندر ارادت و یکی اندر قوت.بخش ۱۱ - پروردن و ادب کردن کودکان: بدان که فرزند امانتی است اندر دست مادر و پدر و دل وی پاک است چون جوهر نفیس و نقش پذیر چون موم و از همه نقشها خالی است و چون زمین پاک است که هر تخم که اندر وی افکنی بروید، اگر تخم افکنی به سعادت دین و دنیا رسد و مادر و پدر و معلم اندر ثواب شریک باشند و اگر به خلاف این بود بدبخت باشد و ایشان بر هرچه رود شریک باشند که حق تعالی همی گوید، «قوا انفسکم و اهلیکم نارا» و کودک را از آتش دنیا نگاه داشتن اولیتر که از آتش دوزخ نگاه دارند و نگاهداشتن وی آن بود که وی را به ادب دارد و اخلاق نیکو به وی آموزد و از قرین بد نگاه دارد که اصل همه فسادها از قرین بد خیزد و او را اندر تنعم و جامه نیکو آراستن خو نکند که آنگاه از آن صبر نتواند کردن و همه عمر اندر طلب آن ضایع کند، بلکه پاکی او اندر ابتدا جهد کند تا آن که وی را شیر دهد، به صلاح و نیکوخو و حلال خوار بود که خوی بد از دایه سرایت کند و شیر که از حرام آید پلید بود و چون گوشت و پوست کودک از آن بروید، طبع وی را با آن مناسبتی پدید آید که پس از بلوغ ظاهر شود. و چون زبان وی گشاده گردد، باید که سخن وی الله باشد و این وی را تلقین می کنند. و چون چنان شود که از بعضی چیزها شرم دارد، این بشارتی بود و دلیل آن بود که هر که نور عقل بر وی افتاد، از شرم شحنه ای سازد که وی را بر هر چه زشت باشد تشویر همی دهد.

اطلاعات

منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بدان که علامات خوی نیکو آن است که حق تعالی در قرآن همی گوید اندر صفت مومنان، « قد افلح المومنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون و الذین هم عین اللغو معرضون » تا آنجا که می گوید، « اولئک هم الوارثون »، و در آنجا که می گوید، «التائبون العابدون الحامدون» و تا آنجا که می گوید، « و بشر المومنین» و این که گفت، « و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما ».
هوش مصنوعی: بدان که نشانه‌های رفتار نیکو این است که خداوند در قرآن در توصیف مؤمنان می‌فرماید: «مؤمنان رستگار شدند، آنان که در نماز خود خاشع هستند و از لغو و بیهوده دوری می‌گزینند» تا آنجا که می‌گوید: «آنان وارثان هستند». همچنین در جایی دیگر می‌فرماید: «توبه‌کاران، عبادت‌کنندگان و سپاس‌گزاران» و نیز می‌گوید: «به مؤمنان بشارت بده» و همچنین می‌گوید: «عباد رحمان، کسانی هستند که با فروتنی بر زمین راه می‌روند و وقتی جاهلان با آنها سخن می‌گویند، به آرامی پاسخ می‌دهند و می‌گویند سلام».
و هر چه اندر علامت منافقان گفته است، همه علامت خوی بد است، چنان که رسول (ص) گفت، همت من نماز و روزه و عبادت است و همت منافق طعام و شراب چون ستور». حاتم اصم گوید که مومن به فکرت و عبرت مشغول بود و منافق به حرص و امل. و مومن از هر کسی ایمن بود مگر از حق تعالی و منافق از همه کس ترسان بود مگر از حق تعالی و مومن از همه کس نومید مگر از حق تعالی و منافق به همه کس امید دارد مگر به حق تعالی و مومن مال فدای دین کند و منافق دین فدای مال. مومن طاعت دارد و گرید و منافق معصیت کند و خندد. مومن تنهایی و خلوت دوست دارد و منافق زحمت و مخالطت دوست دارد. مومن همی کارد و می ترسد که ندرود و منافق نمی کارد و طمع آن دارد که بدرود.
هوش مصنوعی: در این متن به ویژگی‌های مومن و منافق اشاره شده است. مومن فردی است که به عبادت و فکر و عبرت مشغول است و از خداوند ترسی دارد، در حالی که منافق به لذت‌های دنیوی می‌پردازد و از همه چیز جز خداوند می‌ترسد. مومن از دیگران ناامید است و تنها به خدا امید دارد، در حالی که منافق به دیگران امید دارد. همچنین، مومن حاضر است برای دین خود از مالش بگذرد و در خلوت و عبادت راحت‌تر است، اما منافق در پی مال و دنیا است و به لذت‌های آن توجه دارد. در نهایت، مومن نگران این است که در کارهایش به اشتباه بیفتد و منافق در پی فریب و سودجویی است.
و گفته اند، « نیکوخو آن بود که شرمگین بود و کم گوی و کم رنج و راست گوی و صلاح جوی و بسیار طاعت و اندک زلت و اندک فضول، و نیکوخواه بود همگنان را. و اندر حق همگان نیکوکردار و مشفق و باوقار، آهسته و صبور و قانع و شکور و بردبار و تنگ دل و رفیق و کوتاه دست و کوتاه طمع بود. نه دشنام دهد و نه لعنت کند و نه غیبت کند و نه سخن چینی کند. نه فحش گوید و نه شتابزده بود. نه کین دارد و نه حسود بود. پیشانی گشاده و زبان خوش، دوستی و دشمنی و خشنودی و خشم وی برای حق تعالی بود و بس.
هوش مصنوعی: به گفته‌ای گفته شده که فرد نیکوکاری باید شرم و حیایی داشته باشد، کم صحبت کند و از رنج و آزار دیگران دور باشد. او باید راستگو و جویای صلاح باشد، اطاعت کند و کم به اشتباه بیفتد و از فضولی پرهیز کند. همچنین باید برای دیگران نیکوکار و با محبت باشد، با وقار و آرامش رفتار کند و صبور و شکرگزار باشد. او همچنین باید دل بزرگی داشته باشد و با دیگران دوستی کند، دستش را بر روی خواسته‌ها و طمع‌هایش کوتاه کند. او نه دشنام می‌دهد و نه نفرین می‌کند، غیبت نمی‌کند و سخن‌چینی نخواهد کرد. همچنین از فحش گفتن و شتاب زدگی دوری می‌کند و نه در دل کینه‌ای دارد و نه حسود است. رابطه‌اش با دیگران باید بر اساس دوستی و دشمنی و همچنین خوشنودی و خشم او فقط برای حق تعالی باشد.
و بدان که بیشترین خوی نیکو اندر بردباری و احتمال پدید آید، چنان که رسول (ص) بسیار برنجانیدند و دندان بشکستند. گفت، « بار خدایا! بر ایشان رحمت کن که نمی دانند ». ابراهیم ادهم رحمهم الله اندر دشت همی شد. لشکری ای به وی رسید. گفت، «تو بنده ای؟» گفت، «آری». گفت، «آبادانی کجاست؟» اشارت به گورستان کرد. گفت، «من آبادانی همی خواهم.» گفت، «آنجاست.» لشکری چوبی بر سر وی زد تا خون آلود شد و وی را بگرفت و به شهر آورد. چون اصحاب ابراهیم وی را بدیدند گفتند، «ای ابله! ابراهیم ادهم است». لشکری از اسب فرود آمد و پای وی بوسه داد و گفت، «من بنده ام». گفت، «از آن گفتم که بنده خدای تعالی ام». و گفت، «چون آبادانی پرسیدم اشارت به گورستان کرد که آبادانی آنجاست.» گفت، «از آن گفتم که این همه ویران خواهد شد». پس گفت، «چون سر من بشکست او را دعا گفتم»، گفتند، «چرا؟» گفت، «دانستم که مرا در آن ثواب خواهد بود به سبب وی. نخواستم که نصیب من از وی نیکوئی بود و نصیب وی از من بدی بود».
هوش مصنوعی: بیشترین ویژگی نیکو در صبر و تحمل پدیدار می‌شود. رسول خدا (ص) بارها مورد آزار و شکنجه قرار گرفت و در چنین مواقعی می‌گفت: «خداوندا! بر آنان رحم کن که نمی‌دانند». ابراهیم ادهم در بیابان بود که گروهی به او نزدیک شدند و از او پرسیدند که آیا بنده هست. او پاسخ داد: «بله». سپس پرسیدند که آبادانی کجاست و او به سمت گورستان اشاره کرد و گفت: «من آبادانی می‌خواهم». آنان او را مورد ضرب و شتم قرار دادند تا خونین شد و او را به شهر بردند. وقتی همراهان ابراهیم او را دیدند، به او گفتند: «ای ابله! تو ابراهیم ادهم هستی». یکی از آن لشکرها از اسب پیاده شد، پای او را بوسید و گفت: «من بنده‌ام». ابراهیم توضیح داد که از آنچه در مورد آبادانی گفته، منظورش ویرانی است. همچنین گفت که وقتی او را زدند، دعا کرد زیرا می‌دانست که از این عمل ثواب خواهد برد و نمی‌خواست که از جانب او نیکویی نصیبش شود و بدی به او برگردد.
بوعثمان حیری را یکی به دعوت خواند تا وی را بیازماید. چون به در خانه ای رسید اندر نگذاشت و گفت چیزی نمانده است. او برفت. چون پاره ای راه بشد از عقب برفت و وی را بخواند و باز براند. و چند بار همچنین همی کرد و وی را چون همی خواند باز می آمد. و چون همی راند باز همی شد. گفت، «نهمار، نیکو جوانمردی». گفت، « این که از من دیدی خلق سگی است. چون بخوانند بیاید و چون برانند برود. این را چقدر بود؟ » و یک روز خاکستر بر سر وی بریختند از بامی. جامه را پاک کرد و شکر کرد. گفتند، « چرا شکر کردی؟ » گفت، « کسی که مستحق آتش بود و با وی به خاکستر صلح کنند، جای شکر بود ».
هوش مصنوعی: بوعثمان حیری شخصی را دعوت کرد تا او را آزمایش کند. وقتی به در خانه‌ای رسید، در را نگشود و گفت که چیزی نمانده است. او رفت، اما بعد از مدتی دوباره از عقب او را صدا زد و وقتی او برگشت، دوباره او را راند. این کار چندین بار تکرار شد و هر بار او به دعوت برمی‌گشت. در این بین، افرادی به او گفتند: «نهمار، تو جوانمرد خوبی هستی». او پاسخ داد: «آنچه از من دیدی، رفتار سگی است. وقتی او را دعوت کنند می‌آید و وقتی او را برانند می‌رود. این چه ارزشی دارد؟» یک روز خاکستر از بالای بام بر سر او ریختند. او لباسش را تمیز کرد و شکرگزاری کرد. وقتی از او پرسیدند چرا شکر کرد، گفت: «کسی که سزاوار آتش است و خاکستر با او مصالحه کنند، این جای شکرگزاری دارد».
(یکی از بزرگان) به رنگ سیاه بود و در نیشابور به در سرای وی گرمابه ای بود. چون وی به گرمابه شدی، خالی بکردندی. روزی خالی کردند. وی اندر گرمابه شد. گرمابه بان غافل بود. روستایی ای در گرمابه شد. وی را دید. پنداشت که وی هندوی است از خادمان گرمابه. گفت، « خیز آب بیار ». بیاورد، گفت، « برخیز گل بیاور ». بیاورد. و همچنین وی را کار همی فرمود و وی همی کرد. چون گرمابه بان درآمد و آواز روستایی شنید که وی را کار همی فرماید، بترسید و بگریخت. چون بیرون آمد، گفتند، «گرمابه بان بگریخت از این واقعه». گفت، «بگو مگریز، که جرم آن را بوده است که تخم به نزدیک کنیزک سیاه بنهاد».
هوش مصنوعی: یکی از بزرگان، که فردی سیاه‌پوست بود، در نیشابور زندگی می‌کرد و در خانه‌اش یک حمام داشت. وقتی او به حمام می‌رفت، آنجا را خالی می‌کردند. روزی که حمام خالی شد، او وارد حمام شد و حمام‌بان غافل بود. یک روستایی هم به حمام آمد و او را دید. روستایی فکر کرد که او یکی از خادمان حمام است و از او خواست تا آب بیاورد. او هم آب آورد و بعد گفت، «برو گل بیاور». و اینگونه به او دستورات بیشتری داد و روستایی هم به آنها عمل کرد. وقتی حمام‌بان برگشت و صدای روستایی را شنید که به او دستور می‌دهد، ترسید و فرار کرد. وقتی بیرون آمد، دیگران گفتند که حمام‌بان از آن ماجرا فرار کرده است. او جواب داد، «نگویید فرار کرده، زیرا دلیل ترس او این بود که نهالی به نزد کنیزک سیاه گذاشته است».
عبدالله درزی رحمهم الله از بزرگان بوده است. گبری وی را درزی ای فرمودی چندبار و هربار سیم قلب به وی دادی و وی بستدی. یک بار غایب بود. شاگرد سیم قلب نگرفت، چون بازآمد گفت، «چرا چنین کردی که چندین بار است که وی با من همی کند و بر وی آشکار نکردم و از وی می ستدم تا مسلمانی دیگر را فریفته نکند به سیم قلب».
هوش مصنوعی: عبدالله درزی رحمهم الله از مردان بزرگ و معتبر بوده است. گبری به او درزی گفت و چند بار به او سیم قلب داد که هر بار او آن را گرفت. یک بار که او غایب بود، شاگرد به او سیم قلب نداد. وقتی او برگشت، از شاگرد پرسید چرا این کار را کردی و چرا در این مدت که او با من چنین می‌کند، به او چیزی نگفته‌ای و از او چیزی نگرفته‌ای تا مسلمان دیگری را به وسیله سیم قلب فریب ندهد.
اویس قرنی رحمته الله همی رفتی و کودکان سنگ همی انداختندی اندر وی. گفت، «باری سنگ خرد اندازید تا ساق من شکسته نشود که آنگاه نماز برپا نتوانم کرد».
هوش مصنوعی: اویس قرنی در حال رفتن بود و کودکان سنگ به طرف او پرتاب می‌کردند. او گفت: «بگذارید سنگ‌های کوچک بیندازید تا پای من نشکند، چون در آن صورت نمی‌توانم نماز بخوانم.»
یکی احنف قیس را دشنام همی داد و با وی همی رفت و وی خاموش، چون به نزدیک قبیله خویش رسید بایستاد و گفت، «اگر باقی مانده است این جایگاه بگوی که اگر قوم من بشنوند تو را برنجانند».
هوش مصنوعی: یکی به احنف قیس توهین می‌کرد و او نیز سکوت کرده بود. وقتی که به نزدیک قبیله‌اش رسید، ایستاد و گفت: «اگر هنوز یک ذره از این جا باقی مانده باشد، بگو تا اگر قوم من بشنوند، تو را به شدت تنبیه کنند.»
زنی مالک دینار راگفت، «ای مرایی»، گفت نام من اهل بصره که کرده بودند، تو بازیافتی.
هوش مصنوعی: زنی به مالک دینار گفت: «ای مرایی»، و او پاسخ داد که نام من اهل بصره است و این چیزی است که به من تعلق دارد. تو در حال حاضر توانسته‌ای آن را بازپس بگیری.
این است نشان کمال حسن خلق که این قوم را بوده است و این صفت کسانی باشد که خویشتن را به ریاضت از صفات بشریت پاک کرده باشند و جز حق تعالی را نبینند و هر چه نبیند از وی ببینند و هر کسی که از خویشتن نه این بیند و نه چیزی اندک که مانند این بود، باید که غره نشود و به خویشتن گمان نیکو خویی نبرد.
هوش مصنوعی: این نشان‌دهنده‌ی کمال خوبی و اخلاق نیک است که در این قوم مشاهده می‌شود. ویژگی کسانی است که با تمرین و تلاش، خود را از ویژگی‌های انسانی و نقص‌ها پاک کرده‌اند و فقط خداوند را می‌بینند. هر چیزی که نمی‌بینند، از او می‌بینند. اگر کسی نتواند به این حالت دست یابد و حتی اندکی از آن را هم در خود نبیند، نباید به خود مغرور شود و درباره‌ی خوبی‌های خود خوش‌باور باشد.