گنجور

بخش ۱

به بیماری اندر بمرد اردشیر
همی بود بی‌کار تاج و سریر
همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی راه و آیین دیگر نهاد
سپه را همه سربسر بار داد
در گنج بگشاد و دینار داد
به رای و به داد از پدر برگذشت
همی گیتی از دادش آباد گشت
نخستین که دیهیم بر سر نهاد
جهان را به داد و دهش مژده داد
که این تاج و این تخت فرخنده باد
دل بدسگالان ما کنده باد
همه نیکویی باد کردار ما
مبیناد کس رنج و تیمار ما
توانگر کنیم آنک درویش بود
نیازش به رنج تن خویش بود
مهان جهان را که دارند گنج
نداریم زان نیکویها به رنج
چو هنگام زادنش آمد فراز
ز شهر و ز لشکر همی داشت راز
همی تخت شاهی پسند آمدش
جهان داشتن سودمند آمدش
نهانی پسر زاد و با کس نگفت
همی داشت آن نیکویی در نهفت
بیاورد آزاده‌تن دایه را
یکی پاک پرشرم و بامایه را
نهانی بدو داد فرزند را
چنان شاه شاخ برومند را
کسی کو ز فرزند او نام برد
چنین گفت کان پاک‌زاده بمرد
همان تاج شاهی به سر بر نهاد
همی بود بر تخت پیروز و شاد
ز دشمن بهر سو که بد مهتری
فرستاد بر هر سوی لشکری
ز چیزی که رفتی به گرد جهان
نبودی بد و نیک ازو در نهان
به گیتی به جز داد و نیکی نخواست
جهان را سراسر همی داشت راست
جهانی شده ایمن از داد او
به کشور نبودی به جز یاد او
بدین سان همی بود تا هشت ماه
پسر گشت مانندهٔ رفته شاه
بفرمود تا درگری پاک‌مغز
یکی تخته جست از در کار نغز
یکی خرد صندوق از چوب خشک
بکردند و برزد برو قیر و مشک
درون نرم کرده به دیبای روم
براندوده بیرون او مشک و موم
به زیر اندرش بستر خواب کرد
میانش پر از در خوشاب کرد
بسی زر سرخ اندرو ریخته
عقیق و زبرجد برآمیخته
ببستند بس گوهر شاهوار
به بازوی آن کودک شیرخوار
بدانگه که شد کودک از خواب مست
خروشان بشد دایهٔ چرب دست
نهادش به صندوق در نرم نرم
به چینی پرندش بپوشید گرم
سر تنگ تابوت کردند خشک
به دبق و به عنبر به قیر و به مشک
ببردند صندوق را نیم شب
یکی بر دگر نیز نگشاد لب
ز پیش همایش برون تاختند
به آب فرات اندر انداختند
پس‌اندر همی رفت پویان دو مرد
که تا آب با شیرخواره چه کرد
چو کشتی همی رفت چوب اندر آب
نگهبان آنرا گرفته شتاب
سپیده چو برزد سر از کوهسار
بگردید صندوق بر رودبار
به گازرگهی کاندرو بود سنگ
سر جوی را کارگه کرده تنگ
یکی گازر آن خرد صندوق دید
بپویید وز کارگه برکشید
چو بگشاد گسترده‌ها برگرفت
بماند اندران کار گازر شگفت
به جامه بپوشید و آمد دمان
پرامید و شادان و روشن‌روان
سبک دیده‌بان پیش مامش دوید
ز صندوق و گازر بگفت آنچ دید
جهاندار پیروز با دیده گفت
که چیزی که دیدی بباید نهفت

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

به بیماری اندر بمرد اردشیر
همی بود بی‌کار تاج و سریر
هوش مصنوعی: اردشیر، به بیماری دچار شد و در حالی که بدون مشغله و بی‌کار بود، تاج و تختش را نیز فراموش کرده بود.
همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی راه و آیین دیگر نهاد
هوش مصنوعی: پرنده‌ای بزرگ و باوقار، بر روی سرش تاجی گذاشت و سپس یک راه و روش جدیدی را به وجود آورد.
سپه را همه سربسر بار داد
در گنج بگشاد و دینار داد
هوش مصنوعی: سردار تمام سپاه را به طور کامل تجهیز کرد و گنجینه را باز کرد و به آن‌ها پول داد.
به رای و به داد از پدر برگذشت
همی گیتی از دادش آباد گشت
هوش مصنوعی: با تدبیر و انصاف پدر، دنیا به سمت آبادانی و رونق رفت.
نخستین که دیهیم بر سر نهاد
جهان را به داد و دهش مژده داد
هوش مصنوعی: در ابتدای کار، کسی که تاج را بر سر گذاشت، به جهانیان خبر خوشی از بخشش و عدالت داد.
که این تاج و این تخت فرخنده باد
دل بدسگالان ما کنده باد
هوش مصنوعی: این تاج و تخت خوشبختی برای ماست و دشمنان ما باید از حسادت و بدخواهی خود آزاد شوند.
همه نیکویی باد کردار ما
مبیناد کس رنج و تیمار ما
هوش مصنوعی: تمام خوبی‌ها نشان‌دهنده‌ی اعمال ما هستند و هیچ‌کس از درد و رنج ما خبر ندارد.
توانگر کنیم آنک درویش بود
نیازش به رنج تن خویش بود
هوش مصنوعی: اگر کسی ثروتمند شود، اما فردی که نیاز به کمک دارد، باید با زحمت و سختی زندگی کند.
مهان جهان را که دارند گنج
نداریم زان نیکویها به رنج
هوش مصنوعی: مردمان بزرگ و مهم دنیا، دارای گنج و ثروت زیادی هستند، اما ما از آن زیبایی‌ها و خوبی‌ها به سختی و رنج بهره‌مند هستیم.
چو هنگام زادنش آمد فراز
ز شهر و ز لشکر همی داشت راز
هوش مصنوعی: زمانی که او به دنیا آمد، از شهر و سپاه بلند شد و رازی را در دل داشت.
همی تخت شاهی پسند آمدش
جهان داشتن سودمند آمدش
هوش مصنوعی: او به تخت پادشاهی علاقه‌مند بود و بر این باور بود که داشتن قدرت و سلطنت در جهان برای او بهره‌مند کننده است.
نهانی پسر زاد و با کس نگفت
همی داشت آن نیکویی در نهفت
هوش مصنوعی: پسر به طور پنهانی به دنیا آمد و هیچ‌کس را از این موضوع باخبر نکرد. او این خوبی را در دل نگه داشت.
بیاورد آزاده‌تن دایه را
یکی پاک پرشرم و بامایه را
هوش مصنوعی: یک زن مومن و باکرامت را بیاور که دارای روحی آزاده و با افتخار باشد.
نهانی بدو داد فرزند را
چنان شاه شاخ برومند را
هوش مصنوعی: او به صورت پنهانی فرزندش را به او سپرد، مانند شاهی که به یک درخت بزرگ و تنومند نگاهی می‌کند.
کسی کو ز فرزند او نام برد
چنین گفت کان پاک‌زاده بمرد
هوش مصنوعی: کسی که از فرزند آن شخص یاد کرد، چنین گفت که آن فرد پاکزاد از دنیا رفته است.
همان تاج شاهی به سر بر نهاد
همی بود بر تخت پیروز و شاد
هوش مصنوعی: او همانند تاج شاهی را بر سر گذاشت و بر روی تخت نشسته بود، در حالی که پیروز و شاداب به نظر می‌رسید.
ز دشمن بهر سو که بد مهتری
فرستاد بر هر سوی لشکری
هوش مصنوعی: از دشمن هرجا که فرماندهی فرستاده شد، بر آن ستمگر لشکری در هر طرف گرد آمد.
ز چیزی که رفتی به گرد جهان
نبودی بد و نیک ازو در نهان
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که آنچه از چیزی که پشت سر گذاشتی، در دنیا تاثیر نداشت و نه خوب بود و نه بد. در واقع، آن تجربه یا واقعه تأثیری مهم یا قابل توجه بر زندگی یا جهان نداشته است.
به گیتی به جز داد و نیکی نخواست
جهان را سراسر همی داشت راست
هوش مصنوعی: در دنیا جز عدل و خوبی چیزی را نمی‌خواستم و تمام وجودم را بر اساس راستی بنا کرده بودم.
جهانی شده ایمن از داد او
به کشور نبودی به جز یاد او
هوش مصنوعی: جهان از عدالت او در امان است و به غیر از یاد او، در کشور اثری از این عدالت نیست.
بدین سان همی بود تا هشت ماه
پسر گشت مانندهٔ رفته شاه
هوش مصنوعی: این طور بود که تا هشت ماه، پسر به شکلی چون شاه رفته، بزرگ شد.
بفرمود تا درگری پاک‌مغز
یکی تخته جست از در کار نغز
هوش مصنوعی: فرمان دادند که یک تخته جست خوش‌فکر و باهوش از در کار زیبا تهیه کنند.
یکی خرد صندوق از چوب خشک
بکردند و برزد برو قیر و مشک
هوش مصنوعی: به یک جعبه چوبی از چوب خشک ساختند و بر روی آن با قیر و مشک پوشانیدند.
درون نرم کرده به دیبای روم
براندوده بیرون او مشک و موم
هوش مصنوعی: درونش با پارچه‌ای لطیف مانند دیبای روم پوشیده شده و زمانی که بیرون می‌آید، عطر و بوی خوشی مانند مشک و موم را از خود متصاعد می‌کند.
به زیر اندرش بستر خواب کرد
میانش پر از در خوشاب کرد
هوش مصنوعی: زیر او را بستر خواب قرار داد و در میان آن بستر را با عطر خوش پر کرد.
بسی زر سرخ اندرو ریخته
عقیق و زبرجد برآمیخته
هوش مصنوعی: در اینجا به توصیف یک سنگ قیمتی پرداخته شده که در آن رنگ قرمز و زرق و برق عقیق و زبرجد به زیبایی در کنار هم قرار گرفته‌اند. این تصویر نشان‌دهنده‌ی شکوه و زیبایی است که از ترکیب این مواد به وجود می‌آید.
ببستند بس گوهر شاهوار
به بازوی آن کودک شیرخوار
هوش مصنوعی: در این جا اشاره به این است که اشیاء و جواهرات ارزشمند را به دور بازوی یک کودک شیرخوار بستند. این تصویر می‌تواند نشان‌دهنده‌ی بی‌خبر بودن از ارزش واقعی چیزها باشد، زیرا کودک هنوز نمی‌داند که آن جواهرات چقدر باارزش هستند.
بدانگه که شد کودک از خواب مست
خروشان بشد دایهٔ چرب دست
هوش مصنوعی: زمانی که کودک از خواب عمیق و دلنشین بیدار می‌شود، دایه‌ای با دستان نرم و چرب به او خدمت می‌کند.
نهادش به صندوق در نرم نرم
به چینی پرندش بپوشید گرم
هوش مصنوعی: او را به آرامی درون صندوق گذاشت و در را به نرمی بست تا پرندگانی که در آن بودند، گرم بمانند.
سر تنگ تابوت کردند خشک
به دبق و به عنبر به قیر و به مشک
هوش مصنوعی: سردی تابوت را به همراه مواد معطر و چسبیده مثل دبق، عنبر، قیر و مشک تنگ کردند.
ببردند صندوق را نیم شب
یکی بر دگر نیز نگشاد لب
هوش مصنوعی: نیمه‌شب، صندوق را برداشتند و هیچ‌کس چیزی نگفت.
ز پیش همایش برون تاختند
به آب فرات اندر انداختند
هوش مصنوعی: از جلوی همایش بیرون رفتند و به سوی آب فرات رفتند.
پس‌اندر همی رفت پویان دو مرد
که تا آب با شیرخواره چه کرد
هوش مصنوعی: دو مرد در حال حرکت به سمت هم بودند و با خود درباره اینکه آب چه بلایی سر شیرخواره آورده است، گفتگو می‌کردند.
چو کشتی همی رفت چوب اندر آب
نگهبان آنرا گرفته شتاب
هوش مصنوعی: وقتی کشتی در حال حرکت است و چوبی در آب وجود دارد، نگهبان آن چوب را با سرعت می‌گیرد.
سپیده چو برزد سر از کوهسار
بگردید صندوق بر رودبار
هوش مصنوعی: زمانی که سپیده دم از پشت کوه‌ها ظهور می‌کند و روشنایی را به ارمغان می‌آورد، صندوقی که در آن چیدمان شده، به سمت رودخانه روان می‌شود.
به گازرگهی کاندرو بود سنگ
سر جوی را کارگه کرده تنگ
هوش مصنوعی: در جایی که کار و تلاش وجود دارد، سنگی که در کنار جوی قرار دارد، تبدیل به ابزار کار شده و به خاطر استفاده از آن، فضا محدود و تنگ شده است.
یکی گازر آن خرد صندوق دید
بپویید وز کارگه برکشید
هوش مصنوعی: یک قصاب، آن صندوق پر از گوشت را دید و از کارش کنده شد و به سراغ آن رفت.
چو بگشاد گسترده‌ها برگرفت
بماند اندران کار گازر شگفت
هوش مصنوعی: وقتی که آن چیزهای بزرگ را باز کرد، برگی برداشت و در کار کشاورزی شگفت‌انگیزی باقی ماند.
به جامه بپوشید و آمد دمان
پرامید و شادان و روشن‌روان
هوش مصنوعی: در زمانی که امید و شادی در دل داشت و روحش روشن بود، لباس زیبایی به تن کرد و آماده شد تا به بیرون برود.
سبک دیده‌بان پیش مامش دوید
ز صندوق و گازر بگفت آنچ دید
هوش مصنوعی: یک نگهبان سبک‌پا به سمت مامور دوید و از صندوقچه و گازر گفت آنچه را که دیده بود.
جهاندار پیروز با دیده گفت
که چیزی که دیدی بباید نهفت
هوش مصنوعی: پادشاه پیروز به من گفت که آنچه را دیده‌ای، باید پنهان نگه‌داری.

حاشیه ها

1400/09/29 08:11
جهن یزداد

سخن گویی پارسی را باید از سراینده  شاهنامه اموخت  پاکست و بیچون خدایی کش افرید  چه زیبا گفته
چو بگشاد گسترده ها برگرفت 

1400/09/30 06:11
احمـــدترکمانی

دوست گرامی یزداد

شاهنامه خیلی زیبا سروده شده.و یک ایرانی یا فارسی زبان که میخونش احساس غرور میکنه

ممنونم از شما که اشعار نابشو انتخاب میکنید و ما استفاده میکنیم.از ملیکا هم تشکر میکنم که شعر زیبایی از رهی انتخاب کردند.میشه از همه اشعار استفاده کرد ذوق میخواد

"چو ایران نباشد تن من مباد"