گنجور

بخش ۱۰ - سخن دقیقی

چو از بلخ بامی به جیحون رسید
سپهدار لشکر فرود آورید
بشد شهریار از میان سپاه
فرود آمد از باره بر شد به گاه
بخواند او گرانمایه جاماسپ را
کجا رهنمون بود گشتاسپ را
سر موبدان بودو شاه ردان
چراغ بزرگان و اسپهبدان
چنان پاک تن بود و تابنده جان
که بودی بر او آشکارا نهان
ستاره‌شناس و گرانمایه بود
ابا او به دانش کرا پایه بود
بپرسید ازو شاه و گفتا خدای
ترا دین به داد و پاکیزه رای
چو تو نیست اندر جهان هیچ کس
جهاندار دانش ترا داد و بس
ببایدت کردن ز اختر شمار
بگویی همی مر مرا روی کار
که چون باشد آغاز و فرجام جنگ
کرا بیشتر باشد اینجا درنگ
نیامد خوش آن پیر جاماسپ را
به روی دژم گفت گشتاسپ را
که میخواستم کایزد دادگر
ندادی مرا این خرد وین هنر
مرا گر نبودی خرد شهریار
نکردی زمن بودنی خواستار
مگر با من از داد پیمان کند
که نه بد کند خود نه فرمان کند
جهانجوی گفتا به نام خدای
بدین و به دین آور پاک رای
به جان زریر آن نبرده سوار
به جان گرانمایه اسفندیار
که نه هرگزت روی دشمن کنم
نفرمایمت بد نه خود من کنم
تو هرچ اندرین کار دانی بگوی
که تو چاره‌دانی و من چاره‌جوی
خردمند گفت ای گرانمایه شاه
همیشه بتو تازه بادا کلاه
ز بنده میازار و بنداز خشم
خنک آنکسی کو نبیند به چشم
بدان ای نبرده کی نامجوی
چو در رزم روی اندر آری بروی
بدانگه کجا بانگ و ویله کنند
تو گویی همی کوه را برکنند
به پیش اندر آیند مردان مرد
هوا تیره گردد ز گرد نبرد
جهان را ببینی بگشته کبود
زمین پر ز آتش هوا پر زدود
وزان زخم آن گُرزهای گران
چنان پتک پولاد آهنگران
به گوش اندر آید ترنگا ترنگ
هوا پر شده نعرهٔ بور و خنگ
شکسته شود چرخ گردونها
زمین سرخ گردد از ان خونها
تو گویی هوا ابر دارد همی
وزان ابر الماس بارد همی
بسی بی پدر گشته بینی پسر
بسی بی پسر گشته بینی پدر
نخستین کس نام‌دار اردشیر
پس شهریار آن نبرده دلیر
به پیش افگند اسپ تازان خویش
به خاک افگند هر ک آیدش پیش
پیاده کند ترک چندان سوار
کز اختر نباشد مر آن را شمار
ولیکن سرانجام کشته شود
نکونامش اندر نوشته شود
دریغ آنچنان مرد نام آورا
ابا رادمردان همه سرورا
پس آزاده شیدسپ فرزند شاه
چو رستم درآید به روی سپاه
پس آنگاه مر تیغ را برکشد
بتازد بسی اسپ و دشمن کشد
بسی نامداران و گردان چین
که آن شیر مرد افگند بر زمین
سرانجام بختش کند خاکسار
برهنه کند آن سر تاجدار
بیاید پس آنگاه فرزند من
ببسته میان را جگر بند من
ابر کین شیدسپ فرزند شاه
به میدان کند تیز اسپ سیاه
بسی رنج بیند به رزم اندرون
شه خسروان را بگویم که چون
درفش فروزندهٔ کاویان
بیفگنده باشند ایرانیان
گرامی بگیرد به دندان درفش
به دندان بدارد درفش بنفش
به یک دست شمشیر و دیگر کلاه
به دندان درفش فریدون شاه
برین سان همی‌افگند دشمنان
همی برکند جان آهرمنان
سرانجام در جنگ کشته شود
نکو نامش اندر نوشته شود
پس ازاده بستور پور زریر
به پیش افگند اسپ چون نره شیر
بسی دشمنان را کند ناپدید
شگفتی‌تر از کار او کس ندید
چو آید سرانجام پیروز باز
ابر دشمنان دست کرده دراز
بیاید پس آن برگزیده سوار
پس شهریار جهان نامدار
ز آهرمنان بفگند شست گرد
نماید یکی پهلوی دستبرد
سرانجام ترکان به تیرش زنند
تن پیلوارش به خاک افگنند
بیاید پس آن نره شیر دلیر
سوار دلاور که نامش زریر
به پیش اندر آید گرفته کمند
نشسته بر اسفندیاری سمند
ابا جوشن زر درخشان چو ماه
بدو اندرون خیره گشته سپاه
بگیرد ز گردان لشکر هزار
ببندد فرستد بر شهریار
به هر سو کجا بنهد آن شاه روی
همی راند از خون بدخواه جوی
نه استد کس آن پهلوان شاه را
ستوه آورد شاه خرگاه را
پس افگنده بیند بزرگ اردشیر
سیه گشته رخسار و تن چون زریر
بگرید برو زار و گردد نژند
برانگیزد اسفندیاری سمند
به خاقان نهد روی پر خشم و تیز
تو گویی ندیدست هرگز گریز
چو اندر میان بیند ارجاسپ را
ستایش کند شاه گشتاسپ را
صف دشمنان سر بسر بردرد
ز گیتی سوی هیچ کس ننگرد
همی خواند او زند زردشت را
به یزدان نهاده کیی پشت را
سرانجام گردد برو تیره‌بخت
بریده کندش آن نکو تاج و تخت
بیاید یکی نام او بیدرفش
به سرنیزه دارد درفش بنفش
نیارد شدن پیش گرد گزین
نشیند به راه وی اندر کمین
باستد بران راه چون پیل مست
یکی تیغ زهر آب داده به دست
چو شاه جهان بازگردد ز رزم
گرفته جهان را و کشته گُرَزم
بیندازد آن ترک تیری بروی
نیارد شدن آشکارا بروی
پس از دست آن بیدرفش پلید
شود شاه آزادگان ناپدید
به ترکان برد باره و زین اوی
بخواهد پسرت آن زمان کین اوی
پس آن لشکر نامدار بزرگ
به دشمن درافتد چو شیر سترگ
همی تازند این بر آن آن برین
ز خون یلان سرخ گردد زمین
یلان را بباشد همه روی زرد
چو لرزه برافتد به مردان مرد
برآید به خورشید گرد سپاه
نبیند کس از گرد تاریک راه
فروغ سر نیزه و تیر و تیغ
بتابد چنان چون ستاره ز میغ
وزان زخم مردان کجا می‌زنند
و بر یکدگر بر همی افگند
همه خسته و کشته بر یکدگر
پسر بر پدر بر پدر بر پسر
وزان ناله و زاری خستگان
به بند اندر آیند نابستگان
شود کشته چندان ز هر سو سپاه
که از خونشان پر شود رزمگاه
پس آن بیدرفش پلید و سترگ
به پیش اندر آید چو ارغنده گرگ
همان تیغ زهر آب داده به دست
همی تازد او باره چون پیل مست
به دست وی اندر فراوان سپاه
تبه گردد از برگزینان شاه
بیاید پس آن فرخ اسفندیار
سپاه از پس پشت و یزدانش یار
ابر بیدرفش افگند اسپ تیز
برو جامه پر خون و دل پر ستیز
مر او را یکی تیغ هندی زند
ز بر نیمهٔ تنش زیر افگند
بگیرد پس آن آهنین گُرز را
بتاباند آن فره و برز را
به یک حمله از جایشان بگسلد
چو بگسستشان بر زمین کی هلد
بنوک سر نیزه‌شان بر چند
کندشان تبه پاک و بپراگند
گریزد سرانجام سالار چین
از اسفندیار آن گو بافرین
به ترکان نهد روی بگریخته
شکسته سپر نیزها ریخته
بیابان گذارد به اندک سپاه
شود شاه پیروز و دشمن تباه
بدان ای گزیده شه خسروان
که من هرچ گفتم نباشد جز آن
نباشد ازین یک سخن بیش و کم
تو زین پس مکن روی بر من دژم
که من آنچ گفتم نگفتم مگر
به فرمانت ای شاه پیروزگر
وزان کم بپرسید فرخنده شاه
ازین ژرف دریا و تاریک راه
ندیدم که بر شاه بنهفتمی
وگرنه من این راز کی گفتمی
چو شاه جهاندار بشنید راز
بران گوشهٔ تخت خسپید باز
ز دستش بیفتاد زرینه گُرز
تو گفتی برفتش همی فر و برز
به روی اندر افتاد و بیهوش گشت
نگفتش سخن نیز و خاموش گشت
چو با هوش آمد جهان شهریار
فرود آمد از تخت و بگریست زار
چه باید مرا گفت شاهی و گاه
که روزم همی گشت خواهد سیاه
که آنان که بر من گرامی‌ترند
گزین سپاهند و نامی‌ترند
همی رفت و خواهند از پیش من
ز تن برکنند این دل ریش من
به جاماسپ گفت ار چنینست کار
به هنگام رفتن سوی کارزار
نخوانم نبرده برادرم را
نسوزم دل پیر مادرم را
نفرمایمش نیز رفتن به رزم
سپه را سپارم به فرخ گُرَزم
کیان زادگان و جوانان من
که هر یک چنانند چون جان من
بخوانم همه سربسر پیش خویش
زره‌شان نپوشم نشانم به پیش
چگونه رسد نوک تیر خدنگ
برین آسمان بر شده کوه سنگ
خردمند گفتا به شاه زمین
که ای نیک‌خو مهتر بافرین
گر ایشان نباشند پیش سپاه
نهاده بسر بر کیانی کلاه
که یارد شدن پیش ترکان چین
که بازآورد فره پاک دین
تو زین خاک برخیز و برشو به گاه
مکن فره پادشاهی تباه
که داد خدایست وزین چاره نیست
خداوند گیتی ستمگاره نیست
ز اندوه خوردن نباشدت سود
کجا بودنی بود و شد کار بود
مکن دلت را بیشتر زین نژند
بداد خدای جهان کن بسند
بدادش بسی پند و بشنید شاه
چو خورشید گون گشت بر شد به گاه
نشست از برگاه و بنهاد دل
به رزم جهانجوی شاه چگل
از اندیشهٔ دل نیامدش خواب
به رزم و به بزمش گرفته شتاب

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو از بلخ بامی به جیحون رسید
سپهدار لشکر فرود آورید
هوش مصنوعی: وقتی سپهسالار از بلخ به کنار رود جیحون رسید، فرمان داد که لشکر را مستقر کنند.
بشد شهریار از میان سپاه
فرود آمد از باره بر شد به گاه
هوش مصنوعی: پادشاه از میان لشکر پایین آمد و به مکانی رفت که می‌توانست استراحت کند.
بخواند او گرانمایه جاماسپ را
کجا رهنمون بود گشتاسپ را
هوش مصنوعی: او داستان جاماسپ را با ارزش و پرمعنا می‌خواند که چگونه گشتاسپ را راهنمایی کرده است.
سر موبدان بودو شاه ردان
چراغ بزرگان و اسپهبدان
هوش مصنوعی: سر موبدان و شاهان، به عنوان روشنایی بزرگانی مانند اسپهبدان محسوب می‌شود.
چنان پاک تن بود و تابنده جان
که بودی بر او آشکارا نهان
هوش مصنوعی: او به قدری پاک و باطنی روشن داشت که هیچ چیزی در وجودش نمی‌توانست پنهان بماند.
ستاره‌شناس و گرانمایه بود
ابا او به دانش کرا پایه بود
هوش مصنوعی: ریاضی‌دان و دانشمند بزرگ، به خاطر علم و دانشی که داشت، مورد احترام و ستایش قرار می‌گرفت.
بپرسید ازو شاه و گفتا خدای
ترا دین به داد و پاکیزه رای
هوش مصنوعی: از او سوال کردند که ای پادشاه، خداوند دین را به تو ارزانی داشته و از درستی و پاکی برخوردار است.
چو تو نیست اندر جهان هیچ کس
جهاندار دانش ترا داد و بس
هوش مصنوعی: در دنیای موجود، هیچکس به اندازه تو وجود ندارد، چون خداوند تنها دانش و آگاهی را به تو عطا کرده است.
ببایدت کردن ز اختر شمار
بگویی همی مر مرا روی کار
هوش مصنوعی: باید از ستاره‌ها و شگون آن‌ها بگویی که چه بر من می‌گذرد و چه در پیش دارم.
که چون باشد آغاز و فرجام جنگ
کرا بیشتر باشد اینجا درنگ
هوش مصنوعی: در جنگ، کسی که بداند آغاز و پایان آن چگونه است، می‌تواند بهتر تصمیم‌گیری کند و در این موقعیت باید مدتی درنگ کند.
نیامد خوش آن پیر جاماسپ را
به روی دژم گفت گشتاسپ را
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد آن فرد سالخورده که نامش جاماسپ است، به ملاقات گشتاسپ نیامده و این موضوع باعث ناراحتی و اندوه او شده است.
که میخواستم کایزد دادگر
ندادی مرا این خرد وین هنر
هوش مصنوعی: من می‌خواستم که ای دادگر از جانب خدا، به من این درک و هنر را عطا نمی‌کردی.
مرا گر نبودی خرد شهریار
نکردی زمن بودنی خواستار
هوش مصنوعی: اگر تو، ای پادشاه، خرد و فهمی نداشتی، هرگز از من نمی‌خواستی که در زندگی‌ات وجود داشته باشم.
مگر با من از داد پیمان کند
که نه بد کند خود نه فرمان کند
هوش مصنوعی: تنها در صورتی که با من از انصاف و عدالت صحبت کند، که نه به خود آسیب برساند و نه بر دیگران امر و نهی کند.
جهانجوی گفتا به نام خدای
بدین و به دین آور پاک رای
هوش مصنوعی: جهانجوی گفت: به نام خداوند، با این هدف و نیت پاک دست به عمل بزنید و اصول دین را رعایت کنید.
به جان زریر آن نبرده سوار
به جان گرانمایه اسفندیار
هوش مصنوعی: سوار شجاع و دلیر به جان گران‌قدر اسفندیار، بر زریر که جانش به خاطر او در خطر است، حمله نمی‌کند.
که نه هرگزت روی دشمن کنم
نفرمایمت بد نه خود من کنم
هوش مصنوعی: من هرگز تو را دشمن نمی‌دانم و هیچ‌گاه بر اساس این تفکر با تو بدرفتاری نخواهم کرد. خودم نیز هرگز چنین کاری نمی‌کنم.
تو هرچ اندرین کار دانی بگوی
که تو چاره‌دانی و من چاره‌جوی
هوش مصنوعی: هر چیزی که در این موضوع می‌دانی، بگو؛ زیرا تو راه‌حل‌ها را می‌دانی و من به دنبال راه‌حل‌ها هستم.
خردمند گفت ای گرانمایه شاه
همیشه بتو تازه بادا کلاه
هوش مصنوعی: خردمند گفت که این شاه ارزشمند همیشه بر سرت کلاه جدید و نوین داشته باشد.
ز بنده میازار و بنداز خشم
خنک آنکسی کو نبیند به چشم
هوش مصنوعی: از آزار و رنجاندن بنده خودداری کن و خشم خود را دور بینداز؛ زیرا کسی که درست ببیند و درک کند، در می‌یابد که خشم چه نیست.
بدان ای نبرده کی نامجوی
چو در رزم روی اندر آری بروی
هوش مصنوعی: بدان که اگر به دنبال شجاعت و نامی نیک هستی، باید در میدان نبرد با دل و جرئت حاضر شوی و شجاعت واقعی را نشان بدهی.
بدانگه کجا بانگ و ویله کنند
تو گویی همی کوه را برکنند
هوش مصنوعی: زمانی که فریاد و آواز بلندی بلند می‌شود، به نظر می‌رسد که گویا کوه را جابه‌جا می‌کنند.
به پیش اندر آیند مردان مرد
هوا تیره گردد ز گرد نبرد
هوش مصنوعی: مردان شجاع و دلیر به میدان جنگ می‌شتابند و به خاطر حضور آنها، فضای مبارزه و نبرد پر از غبار و هیاهو می‌شود.
جهان را ببینی بگشته کبود
زمین پر ز آتش هوا پر زدود
هوش مصنوعی: اگر به جهان نگاه کنی، می‌بینی که زمین به حالت کبود درآمده و پر از آتش است، در حالی که هوا هم مملو از دودی است.
وزان زخم آن گُرزهای گران
چنان پتک پولاد آهنگران
هوش مصنوعی: و از آن زخم‌های سنگین به‌قدری سخت و شدید بود که مانند پتک‌های آهنگری قوی و محکم به نظر می‌رسید.
به گوش اندر آید ترنگا ترنگ
هوا پر شده نعرهٔ بور و خنگ
هوش مصنوعی: صدای خوشی در فضا پیچیده و به گوش می‌رسد، در حالی که جنب و جوش و سروصدای غیرمعمولی نیز در اطراف وجود دارد.
شکسته شود چرخ گردونها
زمین سرخ گردد از ان خونها
هوش مصنوعی: اگر چرخ فلکی که به گرد اقبال افراد می‌چرخد بشکند، زمین به واسطه‌ی آن خون‌ها به رنگ سرخ درمی‌آید.
تو گویی هوا ابر دارد همی
وزان ابر الماس بارد همی
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد آسمان پر از ابر است و این ابرها به مانند الماس‌هایی نازک و درخشان، باران می‌بارند.
بسی بی پدر گشته بینی پسر
بسی بی پسر گشته بینی پدر
هوش مصنوعی: بسیاری از پسران را می‌بینی که بدون پدر بزرگ شده‌اند و همچنین بسیاری از پدران را می‌بینی که فرزندی ندارند.
نخستین کس نام‌دار اردشیر
پس شهریار آن نبرده دلیر
هوش مصنوعی: نخستین فرد معروف پس از اردشیر به عنوان شاه، کسی است که دلیرانه نامش را مطرح نکرده است.
به پیش افگند اسپ تازان خویش
به خاک افگند هر ک آیدش پیش
هوش مصنوعی: اسبان تندرو خود را به جلو می‌اندازد و هر کسی را که به سراغش بیاید به زمین می‌زند.
پیاده کند ترک چندان سوار
کز اختر نباشد مر آن را شمار
هوش مصنوعی: آنان که سوار بر اسب هستند به اندازه‌ای از منزلت و اعتبار برخوردارند که نمی‌توان شمارش کرد. اما چه بسا پیاده‌روی است که به اندازه چندین سوار ارزش دارد و این به خودی خود نشان‌دهنده‌ی ناپایداری و بی‌ارزشی برخی از ظواهر است.
ولیکن سرانجام کشته شود
نکونامش اندر نوشته شود
هوش مصنوعی: اما در نهایت او که نیکو نام است، در نوشته‌ها به یادگار خواهد ماند و جان خود را از دست خواهد داد.
دریغ آنچنان مرد نام آورا
ابا رادمردان همه سرورا
هوش مصنوعی: متأسفانه، مرد بزرگ و شناخته شده‌ای در میان رادمردان وجود ندارد که همچون او باشد.
پس آزاده شیدسپ فرزند شاه
چو رستم درآید به روی سپاه
هوش مصنوعی: پس آزاده شیدسپ، پسر شاه، مانند رستم به میدان جنگ می‌آید و با شجاعت و قدرت خود در برابر سپاه می‌ایستد.
پس آنگاه مر تیغ را برکشد
بتازد بسی اسپ و دشمن کشد
هوش مصنوعی: سپس او شمشیر را بیرون می‌آورد و به سمت دشمن حمله‌ور می‌شود، به گونه‌ای که تعداد زیادی دشمن را از پا در می‌آورد.
بسی نامداران و گردان چین
که آن شیر مرد افگند بر زمین
هوش مصنوعی: در این بیت اشاره به چهره‌های مشهور و قوی‌مردان است که در میدان جنگ به زمین افتاده‌اند، به گونه‌ای که نشان‌دهنده قدرت و شجاعت آن‌ها می‌باشد.
سرانجام بختش کند خاکسار
برهنه کند آن سر تاجدار
هوش مصنوعی: در نهایت، سرنوشت شخصی که در موقعیت بالایی قرار دارد، او را به خاک می‌کشاند و از مقام و عظمتش چیزی باقی نمی‌گذارد.
بیاید پس آنگاه فرزند من
ببسته میان را جگر بند من
هوش مصنوعی: بیا تا پس از این لحظه، فرزندم را در آغوش بگیرم و محبت و نگهداری‌ام را به او انتقال دهم.
ابر کین شیدسپ فرزند شاه
به میدان کند تیز اسپ سیاه
هوش مصنوعی: ابر کین، که نماد حس انتقام و خشم است، فرزند شاه را به میدان می‌برد تا سوار بر اسب سیاه، به نبردی تند و سریع برود.
بسی رنج بیند به رزم اندرون
شه خسروان را بگویم که چون
هوش مصنوعی: بسیاری از مشکلات و سختی‌ها را در میدان نبرد مشاهده کرده‌ام و در این باره به پادشاهان بزرگ می‌گویم که چه زمانی باید اقدام کنند.
درفش فروزندهٔ کاویان
بیفگنده باشند ایرانیان
هوش مصنوعی: پرچم درخشان کاویان باید در دست ایرانیان باشد.
گرامی بگیرد به دندان درفش
به دندان بدارد درفش بنفش
هوش مصنوعی: اگر کسی با دندان به چیزی ارزشمند و گران‌بها اشاره کند، ارزش آن را با دندان نگه می‌دارد.
به یک دست شمشیر و دیگر کلاه
به دندان درفش فریدون شاه
هوش مصنوعی: با یک دست شمشیر و با دست دیگر کلاه، در حالیکه درفش فریدون شاه را به دندان گرفته‌ام.
برین سان همی‌افگند دشمنان
همی برکند جان آهرمنان
هوش مصنوعی: در اینجا گفته شده که با این روش، دشمنان را از بین می‌برند و جان اهریمنان را جدا می‌کنند.
سرانجام در جنگ کشته شود
نکو نامش اندر نوشته شود
هوش مصنوعی: در نهایت، اگر در جنگ کشته شود، نام نیک او در تاریخ به ثبت خواهد رسید.
پس ازاده بستور پور زریر
به پیش افگند اسپ چون نره شیر
هوش مصنوعی: پس ازاده بستور، پسر زریر، به جلو آمد و اسب را مانند شیر نر به حرکت درآورد.
بسی دشمنان را کند ناپدید
شگفتی‌تر از کار او کس ندید
هوش مصنوعی: بسیاری از دشمنان را به طرز عجیبی ناپدید می‌کند و هیچ‌کس کار او را نمی‌بیند.
چو آید سرانجام پیروز باز
ابر دشمنان دست کرده دراز
هوش مصنوعی: زمانی که پیروزی نهایی به دست می‌آید، دشمنان به طور ناگهانی و با شجاعت، برای حمله و تعرض اقدام می‌کنند.
بیاید پس آن برگزیده سوار
پس شهریار جهان نامدار
هوش مصنوعی: بیایید آن فرد برگزیده سوار بر اسب، که به عنوان پادشاه مشهور جهان شناخته می‌شود.
ز آهرمنان بفگند شست گرد
نماید یکی پهلوی دستبرد
هوش مصنوعی: از همنشینی با بدی‌ها دوری کن، تا وقتی که دوباره به تو آسیب نرسانند و گیر نیافتی.
سرانجام ترکان به تیرش زنند
تن پیلوارش به خاک افگنند
هوش مصنوعی: در نهایت، ترک‌ها با تیر به او حمله می‌کنند و بدن او را بر روی زمین می‌افکنند.
بیاید پس آن نره شیر دلیر
سوار دلاور که نامش زریر
هوش مصنوعی: بیایید به سراغ آن مرد شجاع و دلاور برویم که نامش زریر است و مانند شیر نر دلیر است.
به پیش اندر آید گرفته کمند
نشسته بر اسفندیاری سمند
هوش مصنوعی: به جلو بیایید کسی که با کمند در دست نشسته بر اسفندیار، یعنی یک اسب برجسته و نیرومند.
ابا جوشن زر درخشان چو ماه
بدو اندرون خیره گشته سپاه
هوش مصنوعی: با زره‌ای زرین و درخشان مانند ماه، آن سپاه به سمت او حیرت‌زده و متحیر شده است.
بگیرد ز گردان لشکر هزار
ببندد فرستد بر شهریار
هوش مصنوعی: با جمع‌آوری گروهی از سربازان، فرماندهی می‌فرستد تا بر پادشاه تسلط یابد.
به هر سو کجا بنهد آن شاه روی
همی راند از خون بدخواه جوی
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف وضعیتی می‌پردازد که در آن یک پادشاه با چهره‌ای زیبا و فاخر در تلاش است تا به هر سمتی حرکت کند. او در این مسیر از خون دشمنانش که در تلاش برای آزار او بودند، بهره‌برداری می‌کند و به نوعی در پی انتقام یا جلوگیری از نفوذ بدخواهان خود است. در این حالت، پادشاه همواره مراقب است تا در برابر خطرات و موانع قرار نگیرد و به دنبال راهی برای پیشرفت و پیروزی است.
نه استد کس آن پهلوان شاه را
ستوه آورد شاه خرگاه را
هوش مصنوعی: هیچ کس نمی‌تواند آن پهلوان را خسته کند و همچنین شاه را از تخت خود دور کند.
پس افگنده بیند بزرگ اردشیر
سیه گشته رخسار و تن چون زریر
هوش مصنوعی: پس اردشیر بزرگ را می‌بیند که چهره و بدنش مانند زریر تیره و تار شده است.
بگرید برو زار و گردد نژند
برانگیزد اسفندیاری سمند
هوش مصنوعی: او به شدت گریه می‌کند و ناراحت می‌شود و همچون اسفندیار، با اراده‌ای آهنین، برمی‌خیزد.
به خاقان نهد روی پر خشم و تیز
تو گویی ندیدست هرگز گریز
هوش مصنوعی: او با چهره‌ای پر از خشم و تند به سمت خاقان می‌رود، انگار که هرگز راه فراری ندیده است.
چو اندر میان بیند ارجاسپ را
ستایش کند شاه گشتاسپ را
هوش مصنوعی: وقتی ارجاسپ را در میان می‌بیند، به ستایش شاه گشتاسپ می‌پردازد.
صف دشمنان سر بسر بردرد
ز گیتی سوی هیچ کس ننگرد
هوش مصنوعی: دشمنان در صفی طولانی در حالی که درد دنیا را تحمل می‌کنند، به هیچ کس نگاه نمی‌کنند.
همی خواند او زند زردشت را
به یزدان نهاده کیی پشت را
هوش مصنوعی: او به یزدان سوگند می‌خورد که پشت به زرتشت نکرده است.
سرانجام گردد برو تیره‌بخت
بریده کندش آن نکو تاج و تخت
هوش مصنوعی: در نهایت، او که سرنوشتش بد است، با دشواری از دست می‌دهد آن مقام و جایگاه خوب خود را.
بیاید یکی نام او بیدرفش
به سرنیزه دارد درفش بنفش
هوش مصنوعی: بیایید کسی را نام ببریم که به سر نیزه‌اش پرچم بنفش دارد.
نیارد شدن پیش گرد گزین
نشیند به راه وی اندر کمین
هوش مصنوعی: چشم‌ها و دل‌ها را از خطرات دور نگه‌دارید و در مسیرش صبر کنید تا او بیاید.
باستد بران راه چون پیل مست
یکی تیغ زهر آب داده به دست
هوش مصنوعی: با احتیاط و حمایت بر مسیر قدم می‌گذارد، مانند فیل خشمگین که در دستش شمشیری زهرآلود دارد.
چو شاه جهان بازگردد ز رزم
گرفته جهان را و کشته گُرَزم
هوش مصنوعی: وقتی پادشاه جهان از نبرد بازگردد، زندگی و آرامش دوباره به دنیا باز خواهد گشت و جان‌های از دست رفته زنده خواهند شد.
بیندازد آن ترک تیری بروی
نیارد شدن آشکارا بروی
هوش مصنوعی: آن تَرک (نوعی پیکر یا دوست) تیرش را به سوی کسی پرتاب می‌کند، ولی آن شخص نمی‌تواند به راحتی آن را بپذیرد یا به صورت آشکار احساساتش را نشان دهد.
پس از دست آن بیدرفش پلید
شود شاه آزادگان ناپدید
هوش مصنوعی: پس از آنکه دست بیدرفش (دست شیطان یا قدرت پلید) شکست بخورد، سلطنت کسانی که آزادند، از بین می‌رود و دیگر وجود نخواهد داشت.
به ترکان برد باره و زین اوی
بخواهد پسرت آن زمان کین اوی
هوش مصنوعی: اگر به ترکانی که از تو وام گرفته‌اند، برخورد کنی، آن‌گاه پسرت در آن زمان انتقام او را خواهد گرفت.
پس آن لشکر نامدار بزرگ
به دشمن درافتد چو شیر سترگ
هوش مصنوعی: پس آن ارتش بزرگ و مشهور به دشمن حمله‌ور می‌شود مانند شیر قوی و نیرومند.
همی تازند این بر آن آن برین
ز خون یلان سرخ گردد زمین
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره شده که جنگ و نبرد بین گروه‌ها ادامه دارد و هر کدام بر دیگری حمله می‌کنند. این درگیری‌ها باعث می‌شود که زمین به رنگ خونین درآید و جلوه‌ای از شدت و خشونت جنگ را نشان دهد.
یلان را بباشد همه روی زرد
چو لرزه برافتد به مردان مرد
هوش مصنوعی: وقتی خطر یا مشکلی پیش می‌آید، حتی قوی‌ترین و دلیرترین افراد هم ممکن است دچار نگرانی و ترس شوند و رنگ صورتشان تغییر کند.
برآید به خورشید گرد سپاه
نبیند کس از گرد تاریک راه
هوش مصنوعی: وقتی خورشید طلوع کند، هیچ‌کس نمی‌تواند راه را در تاریکی ببیند، زیرا نوری که از خورشید می‌تابد، گرد و غبار را بر می‌دارد.
فروغ سر نیزه و تیر و تیغ
بتابد چنان چون ستاره ز میغ
هوش مصنوعی: نور سر نیزه و تیر و شمشیر می‌درخشد مانند ستاره‌ای که از ابر بیرون می‌آید.
وزان زخم مردان کجا می‌زنند
و بر یکدگر بر همی افگند
هوش مصنوعی: از زخم‌های مردان کجا می‌زنند و چگونه بر یکدیگر می‌افزایند.
همه خسته و کشته بر یکدگر
پسر بر پدر بر پدر بر پسر
هوش مصنوعی: همه در نهایت خستگی و غم به جان هم افتاده‌اند؛ پسر بر پدر و پدر بر پسر، همگی در حال مبارزه و جنگیدن با یکدیگر هستند.
وزان ناله و زاری خستگان
به بند اندر آیند نابستگان
هوش مصنوعی: از ناله و زاری کسانی که خسته و آسیب‌دیده‌اند، بی‌پناهان به بند کشیده می‌شوند.
شود کشته چندان ز هر سو سپاه
که از خونشان پر شود رزمگاه
هوش مصنوعی: به خاطر حملات و نبردهای شدید، تعداد زیادی از سربازان در هر طرف کشته می‌شوند، به‌طوری که زمین جنگ پر از خون آنان می‌شود.
پس آن بیدرفش پلید و سترگ
به پیش اندر آید چو ارغنده گرگ
هوش مصنوعی: پس آن درخت بزرگ و ناپاک به جلو می‌آید، مانند گرگی که در دشت می‌دود.
همان تیغ زهر آب داده به دست
همی تازد او باره چون پیل مست
هوش مصنوعی: او با همان شمشیر زهرآلود که به او داده‌اند، به شدت و با قدرتی مانند فیل مست به حمله ادامه می‌دهد.
به دست وی اندر فراوان سپاه
تبه گردد از برگزینان شاه
هوش مصنوعی: در دستان او، سپاه زیادی از برگزیدگان شاه نابود می‌شود.
بیاید پس آن فرخ اسفندیار
سپاه از پس پشت و یزدانش یار
هوش مصنوعی: بیایید تا آن فرد خوشبخت و پیروز اسفندیار، سپاهش را از پشت سر به میدان بفرستد و خداوند یار و یاورش باشد.
ابر بیدرفش افگند اسپ تیز
برو جامه پر خون و دل پر ستیز
هوش مصنوعی: ابر سیاه و تاریک، بر زمین افتاده است و اسب تندرو در حال دویدن است، جامه‌اش پر از خون و دلش پر از جنگ و ستیز است.
مر او را یکی تیغ هندی زند
ز بر نیمهٔ تنش زیر افگند
هوش مصنوعی: او را با یک شمشیر هندی می‌زند و نیمهٔ پایین تنش را زیر می‌آورد.
بگیرد پس آن آهنین گُرز را
بتاباند آن فره و برز را
هوش مصنوعی: پس آن چکش آهنین را برمی‌دارد و با قدرت و ویژگی خاصی به آن می‌تاباند.
به یک حمله از جایشان بگسلد
چو بگسستشان بر زمین کی هلد
هوش مصنوعی: با یک حمله، از جای خود برمی‌خیزند، اما زمانی که از هم می‌گسلند، دیگر کسی نمی‌تواند آنها را به زمین برگرداند.
بنوک سر نیزه‌شان بر چند
کندشان تبه پاک و بپراگند
هوش مصنوعی: با سر نیزه‌هایشان به چند نفر آسیب می‌زنند و آن‌ها را به خاک می‌زنند و پراکنده می‌کنند.
گریزد سرانجام سالار چین
از اسفندیار آن گو بافرین
هوش مصنوعی: سالار چین در نهایت از اسفندیار فرار می‌کند و این وضعیت را تحسین می‌کند.
به ترکان نهد روی بگریخته
شکسته سپر نیزها ریخته
هوش مصنوعی: به ترک‌ها کناری گریز دارد، سپر شکسته و نیزه‌ها پراکنده است.
بیابان گذارد به اندک سپاه
شود شاه پیروز و دشمن تباه
هوش مصنوعی: با نیروی اندک و تصمیم قوی، می‌توان بر دشواری‌ها غلبه کرد و پیروزی را به دست آورد، حتی در برابر دشمنان بزرگ.
بدان ای گزیده شه خسروان
که من هرچ گفتم نباشد جز آن
هوش مصنوعی: ای برگزیده و بهترین از پادشاهان، بدان که هر چه من گفته‌ام جز حقیقت نیست.
نباشد ازین یک سخن بیش و کم
تو زین پس مکن روی بر من دژم
هوش مصنوعی: نباید از این حرف چیزی بیشتر یا کمتر باشد، از این به بعد چهره‌ات را غمگین به من نشان نده.
که من آنچ گفتم نگفتم مگر
به فرمانت ای شاه پیروزگر
هوش مصنوعی: من تنها آنچه را که گفتم از روی فرمان تو بوده‌ام، ای پادشاه پیروز.
وزان کم بپرسید فرخنده شاه
ازین ژرف دریا و تاریک راه
هوش مصنوعی: شاه فرخنده از عمق این دریا و راه تاریک سوال کرد.
ندیدم که بر شاه بنهفتمی
وگرنه من این راز کی گفتمی
هوش مصنوعی: من هرگز ندیدم که بر سر شاه بنشینی و اگر این کار را می‌کردم، هرگز این راز را به کسی نمی‌گفتم.
چو شاه جهاندار بشنید راز
بران گوشهٔ تخت خسپید باز
هوش مصنوعی: وقتی شاه جهان از راز باخبر شد، در گوشهٔ تختش دراز کشید.
ز دستش بیفتاد زرینه گُرز
تو گفتی برفتش همی فر و برز
هوش مصنوعی: از دستش تبر طلایی به زمین افتاد، انگار که او هم دیگر قدرت و شجاعتش را از دست داده است.
به روی اندر افتاد و بیهوش گشت
نگفتش سخن نیز و خاموش گشت
هوش مصنوعی: او به زمین افتاد و بیهوش شد، هیچ کلمه‌ای بر زبان نراند و سکوت کرد.
چو با هوش آمد جهان شهریار
فرود آمد از تخت و بگریست زار
هوش مصنوعی: وقتی که پادشاه با درایت و فهم به مسائل پی برد، از تخت خود پایین آمد و به شدت گریه کرد.
چه باید مرا گفت شاهی و گاه
که روزم همی گشت خواهد سیاه
هوش مصنوعی: چه نیازی است به من بگویی که سلطانی وجود دارد، وقتی هر روز که می‌گذرد، حال و روزم تیره و تار می‌شود؟
که آنان که بر من گرامی‌ترند
گزین سپاهند و نامی‌ترند
هوش مصنوعی: افرادی که برای من ارزشمندترند، بهتر از دیگران انتخاب شده‌اند و از نظر شهرت هم برترند.
همی رفت و خواهند از پیش من
ز تن برکنند این دل ریش من
هوش مصنوعی: او می‌رود و می‌خواهند که این دل شکسته‌ام را از جسمم جدا کنند.
به جاماسپ گفت ار چنینست کار
به هنگام رفتن سوی کارزار
هوش مصنوعی: جاماسپ گفت: اگر اوضاع اینگونه است، هنگامی که برای نبرد آماده می‌شویم، باید با دقت عمل کنیم.
نخوانم نبرده برادرم را
نسوزم دل پیر مادرم را
هوش مصنوعی: اگر نتوانم برادرم را ملاقات کنم، دل مادرم که پیر شده است نیز نمی‌تواند آرام بگیرد.
نفرمایمش نیز رفتن به رزم
سپه را سپارم به فرخ گُرَزم
هوش مصنوعی: من نمی‌گویم که به جنگ برود، اما سپاه را به فرخ گوریز می‌سپارم.
کیان زادگان و جوانان من
که هر یک چنانند چون جان من
هوش مصنوعی: فرزندان و جوانان من هر یک به اندازه جانم عزیز و محترم هستند.
بخوانم همه سربسر پیش خویش
زره‌شان نپوشم نشانم به پیش
هوش مصنوعی: من همه را به حضور می‌خوانم و اجازه نمی‌دهم که زره‌هایشان را بپوشند، بلکه خودم را در پیش آن‌ها به نمایش می‌گذارم.
چگونه رسد نوک تیر خدنگ
برین آسمان بر شده کوه سنگ
هوش مصنوعی: چگونه ممکن است نوک تیر یک زاویه دقت این‌چنین در آسمان بلند بر روی کوه سنگی فرود آید.
خردمند گفتا به شاه زمین
که ای نیک‌خو مهتر بافرین
هوش مصنوعی: عاقل به پادشاه زمین گفت: ای خوش‌اخلاق، تو بهترین و بزرگ‌ترین هستی.
گر ایشان نباشند پیش سپاه
نهاده بسر بر کیانی کلاه
هوش مصنوعی: اگر آن‌ها در پیش جمعیت نباشند و بر سر تاج کیانی نگذارند، یعنی اگر آن شخصیت‌ها یا فرماندهان برجسته در میدان نباشند، به طور کلی مقاومت و ایستادگی ممکن است تحت تأثیر قرار گیرد.
که یارد شدن پیش ترکان چین
که بازآورد فره پاک دین
هوش مصنوعی: دوست دارم که به سرزمین چین بروم و زمانی را با ترکان بگذرانم، تا بتوانم دوباره به پاکی ایمانم دست یابم.
تو زین خاک برخیز و برشو به گاه
مکن فره پادشاهی تباه
هوش مصنوعی: از این خاک برخیز و به مقام خود شو، تا نگذارید که قدرت و عظمت پادشاهی‌ ات از دست برود.
که داد خدایست وزین چاره نیست
خداوند گیتی ستمگاره نیست
هوش مصنوعی: خداست که به ما عطا کرده و راه فراری از این نعمت نیست، زیرا خداوندی که در این جهان حاکم است، ستمگر نیست.
ز اندوه خوردن نباشدت سود
کجا بودنی بود و شد کار بود
هوش مصنوعی: از غصه خوردن فایده‌ای نیست، چرا که در زندگی، گاهی اوضاع دست خود ما نیست و باید با آن کنار بیاییم.
مکن دلت را بیشتر زین نژند
بداد خدای جهان کن بسند
هوش مصنوعی: دل خود را بیشتر از این در غم و اندوه نگه‌دار نکن، زیرا خداوند جهان را به خوبی تدبیر می‌کند و به زودی شرایط بهبود خواهد یافت.
بدادش بسی پند و بشنید شاه
چو خورشید گون گشت بر شد به گاه
هوش مصنوعی: او به او نصیحت‌های بسیاری داد و شاه هنگامی که مانند خورشید درخشان شد، به آن توجه کرد.
نشست از برگاه و بنهاد دل
به رزم جهانجوی شاه چگل
هوش مصنوعی: از تخت و مقام خود پایین آمد و تصمیم به جنگ با شاهی گرفت که در جستجوی افتخار و پیروزی بود.
از اندیشهٔ دل نیامدش خواب
به رزم و به بزمش گرفته شتاب
هوش مصنوعی: از فکر و دلش خواب دور است، در جنگ و جشنش به شدت مشغول و پرتحرک است.

حاشیه ها

1393/09/16 23:12
علی حسینیون

سطر 19 "خردمند گفت ای گرانمایه شاه "صحیح است

1399/11/20 13:01
علی

لطفا تصحیح شود:
و بر یکدگر بر همی افگند ----> و بر یکدگر بر همی افگنند

1403/07/30 15:09
مجتبی عیوض صحرا

 این نوشته هم نشان دهنده رنگ بنفش کاویانی هست و هم الگوبرداری داستان حضرت عباس از شاهنامه هست!

پیوند به وبگاه بیرونی