گنجور

بخش ۶

جهانجوی پیش جهان‌آفرین
بمالید چندی رخ اندر زمین
بر آن بیشه اندر سراپرده زد
نهادند خوانی چنان چون سزد
به دژخیم فرمود پس شهریار
که آرند بدبخت را بسته خوار
ببردند پیش یل اسفندیار
چو دیدار او دید پس شهریار
سه جام می خسروانیش داد
ببد گرگسار از می لعل شاد
بدو گفت کای ترک برگشته بخت
سر پیر جادو ببین از درخت
که گفتی که لشکر به دریا برد
سر خویش را بر ثریا برد
دگر منزل اکنون چه بینم شگفت
کز این جادو اندازه باید گرفت
چنین داد پاسخ ورا گرگسار
که ای پیل جنگی گه کارزار
بدین منزلت کار دشوارتر
گراینده‌تر باش و بیدارتر
یکی کوه بینی سر اندر هوا
بر او بر یکی مرغ فرمانروا
که سیمرغ گوید ورا کارجوی
چو پرنده کوهیست پیکارجوی
اگر پیل بیند برآرد به ابر
ز دریا نهنگ و به خشکی هژبر
نبیند ز برداشتن هیچ رنج
تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج
دو بچه است با او به بالای او
همان رای پیوسته با رای او
چو او بر هوا رفت و گسترد پر
ندارد زمین هوش و خورشید فر
اگر بازگردی بود سودمند
نیازی به سیمرغ و کوه بلند
از او در بخندید و گفت ای شگفت
به پیکان بدوزم من او را دو کتف
ببرم به شمشیر هندی برش
به خاک اندر آرم ز بالا سرش
چو خورشید تابنده بنمود پشت
دل خاور از پشت او شد درشت
سر جنگجویان سپه برگرفت
سخنهای سیمرغ در سر گرفت
همه شب همی راند با خود گروه
چو خورشید تابان برآمد ز کوه
چراغ زمان و زمین تازه کرد
در و دشت بر دیگر اندازه کرد
همان اسپ و گردون و صندوق برد
سپه را به سالار لشکر سپرد
همی رفت چون باد فرمانروا
یکی کوه دیدش سر اندر هوا
بر آن سایه بر اسپ و گردون بداشت
روان را به اندیشه اندر گماشت
همی آفرین خواند بر یک خدای
که گیتی به فرمان او شد به پای
چو سیمرغ از دور صندوق دید
پسش لشکر و نالهٔ بوق دید
ز کوه اندر آمد چو ابری سیاه
نه خورشید بد نیز روشن نه ماه
بدان بد که گردون بگیرد به چنگ
بر آن سان که نخچیر گیرد پلنگ
بر آن تیغها زد دو پا و دو پر
نماند ایچ سیمرغ را زیب و فر
به چنگ و به منقار چندی تپید
چو تنگ اندر آمد فرو آرمید
چو دیدند سیمرغ را بچگان
خروشان و خون از دو دیده چکان
چنان بردمیدند از آن جایگاه
که از سهمشان دیده گم کرد راه
چو سیمرغ زان تیغها گشت سست
به خوناب صندوق و گردون بشست
ز صندوق بیرون شد اسفندیار
بغرید با آلت کارزار
زره در بر و تیغ هندی به چنگ
چه زور آورد مرغ پیش نهنگ
همی زد بر او تیغ تا پاره گشت
چنان چاره گر مرغ بیچاره گشت
بیامد به پیش خداوند ماه
که او داد بر هر ددی دستگاه
چنین گفت کای داور دادگر
خداوند پاکی و زور و هنر
تو بردی پی جادوان را ز جای
تو بودی بدین نیکیم رهنمای
هم‌آنگه خروش آمد از کرنای
پشوتن بیاورد پرده‌سرای
سلیح برادر سپاه و پسر
بزرگان ایران و تاج و کمر
از آن کشته کس روی هامون ندید
جز اندام جنگاور و خون ندید
زمین کوه تا کوه پر پر بود
ز پرش همه دشت پر فر بود
بدیدند پر خون تن شاه را
کجا خیره کردی به رخ ماه را
همی آفرین خواندندش سران
سواران جنگی و کنداوران
شنید آن سخن در زمان گرگسار
که پیروز شد نامور شهریار
تنش گشت لرزان و رخساره زرد
همی رفت پویان و دل پر ز درد
سراپرده زد شهریار جوان
به گردش دلیران روشن‌روان
زمین را به دیبا بیاراستند
نشستند بر خوان و می خواستند

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

جهانجوی پیش جهان‌آفرین
بمالید چندی رخ اندر زمین
هوش مصنوعی: جهان‌پیمای بزرگ به خداوند جهان، مدتی در خاک و زمین سر به زیر آورد.
بر آن بیشه اندر سراپرده زد
نهادند خوانی چنان چون سزد
هوش مصنوعی: در آن جنگل، در سایه‌سار، سفره‌ای پهن کردند که همه چیز بر اساس شایستگی‌ها و درخور بودنش آماده شده بود.
به دژخیم فرمود پس شهریار
که آرند بدبخت را بسته خوار
هوش مصنوعی: پادشاه به نگهبان گفت که بدبختی را که گرفتار شده است، بیاورند و به او توجه نکنند.
ببردند پیش یل اسفندیار
چو دیدار او دید پس شهریار
هوش مصنوعی: او را به حضور یل اسفندیار بردند، و هنگامی که او را دید، شهریار متوجه شد.
سه جام می خسروانیش داد
ببد گرگسار از می لعل شاد
هوش مصنوعی: خسروان سه جام می به گرگسار دادند تا از شراب لعل رنگ شاد شود.
بدو گفت کای ترک برگشته بخت
سر پیر جادو ببین از درخت
هوش مصنوعی: به او گفت: ای ترک، بخت تو تغییر کرده است، حالا پیر جادو را از درخت ببین.
که گفتی که لشکر به دریا برد
سر خویش را بر ثریا برد
هوش مصنوعی: یکی گفت که لشکری به دریا رفت و به همراه خود سرش را به سوی آسمان برد.
دگر منزل اکنون چه بینم شگفت
کز این جادو اندازه باید گرفت
هوش مصنوعی: اکنون در این مکان چه شگفتی‌هایی می‌بینم که برای درک این جادو باید اندازه‌ای در نظر گرفت.
چنین داد پاسخ ورا گرگسار
که ای پیل جنگی گه کارزار
هوش مصنوعی: او به او پاسخ داد که ای جنگجوی نیرومند، در میدان نبرد چه می‌کنی؟
بدین منزلت کار دشوارتر
گراینده‌تر باش و بیدارتر
هوش مصنوعی: به این جایگاه، کار سخت‌تری را انجام بده و نسبت به آن هوشیارتر و آگاه‌تر باش.
یکی کوه بینی سر اندر هوا
بر او بر یکی مرغ فرمانروا
هوش مصنوعی: اگر کوهی را ببینی که سرش به آسمان می‌رسد، بر آن یکی پرنده‌ی برتر و فرمانروا هم وجود دارد.
که سیمرغ گوید ورا کارجوی
چو پرنده کوهیست پیکارجوی
هوش مصنوعی: سیمرغ به او می‌گوید که تو مانند پرنده‌ای کوهی هستی که همیشه در جستجوی چالش و مبارزه است.
اگر پیل بیند برآرد به ابر
ز دریا نهنگ و به خشکی هژبر
هوش مصنوعی: اگر فیل را ببیند، از دریای ابرها نهنگ به زمین می‌آید و بر روی خشکی شیر بزرگ ظاهر می‌شود.
نبیند ز برداشتن هیچ رنج
تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج
هوش مصنوعی: او هیچ رنجی که تو تحمل می‌کنی را نمی‌بیند، پس مانند گرگ یا جادوگر به او نزدیک نشو.
دو بچه است با او به بالای او
همان رای پیوسته با رای او
هوش مصنوعی: دو فرزند به همراه او هستند و به سمت او می‌روند، که همواره با اندیشه و نظر او هم‌راستا هستند.
چو او بر هوا رفت و گسترد پر
ندارد زمین هوش و خورشید فر
هوش مصنوعی: هنگامی که او به آسمان پرواز کرد و بال‌هایش را گستراند، زمین در حيرت است و خورشید از خشم می‌سوزد.
اگر بازگردی بود سودمند
نیازی به سیمرغ و کوه بلند
هوش مصنوعی: اگر دوباره برگردی، دیگر نیازی به سیمرغ و کوه‌های بلند نخواهد بود، زیرا خود تو ارزشمندتر از آنی.
از او در بخندید و گفت ای شگفت
به پیکان بدوزم من او را دو کتف
هوش مصنوعی: او با خنده گفت: "عجب!" من می‌توانم او را مثل پیکانی به دو کتف درآورم.
ببرم به شمشیر هندی برش
به خاک اندر آرم ز بالا سرش
هوش مصنوعی: می‌خواهم با شمشیر هندی ضربه‌ای به او بزنم و او را به زمین بیندازم.
چو خورشید تابنده بنمود پشت
دل خاور از پشت او شد درشت
هوش مصنوعی: وقتی خورشید درخشان از سمت شرق به آسمان می‌تابد، آن‌گاه زمین زیر نور او به شدت روشن و پررنگ می‌شود.
سر جنگجویان سپه برگرفت
سخنهای سیمرغ در سر گرفت
هوش مصنوعی: سربازان آماده نبرد شدند و سخنان سیمرغ را در ذهن خود نگه داشتند.
همه شب همی راند با خود گروه
چو خورشید تابان برآمد ز کوه
هوش مصنوعی: هر شب، او گروهی را با خود می‌برد، مانند خورشید که درخشان و پرنور از کوه پایین می‌آید.
چراغ زمان و زمین تازه کرد
در و دشت بر دیگر اندازه کرد
هوش مصنوعی: روشنی و روشنایی زمان و زمین به گونه‌ای نو و تازه ایجاد کرد و دشت و صحرا را به شکلی دیگر و با اندازه‌ای متفاوت معرفی کرد.
همان اسپ و گردون و صندوق برد
سپه را به سالار لشکر سپرد
هوش مصنوعی: همان اسب و چرخ و صندوق را به فرمانده سپاه سپرد.
همی رفت چون باد فرمانروا
یکی کوه دیدش سر اندر هوا
هوش مصنوعی: یک شخص قوی و چابک مانند باد در حال حرکت بود و ناگهان کوهی را مشاهده کرد که سر آن در آسمان قرار داشت.
بر آن سایه بر اسپ و گردون بداشت
روان را به اندیشه اندر گماشت
هوش مصنوعی: او بر اسب سوار شده و به آسمان نگریسته، ذهنش در حال تفکر و اندیشه است.
همی آفرین خواند بر یک خدای
که گیتی به فرمان او شد به پای
هوش مصنوعی: او همواره ستایش می‌کند خدای واحدی را که دنیا به فرمان او به نظم آمده است.
چو سیمرغ از دور صندوق دید
پسش لشکر و نالهٔ بوق دید
هوش مصنوعی: سیمرغ از دور صندوق را مشاهده کرد و در کنار آن لشکر و صدای نالهٔ بوق را شنید.
ز کوه اندر آمد چو ابری سیاه
نه خورشید بد نیز روشن نه ماه
هوش مصنوعی: از کوه همانند ابرهای تیره‌ای بیرون آمد که نه خورشید را روشن کرده و نه ماه را.
بدان بد که گردون بگیرد به چنگ
بر آن سان که نخچیر گیرد پلنگ
هوش مصنوعی: بدان که روزگار به دست می‌آید و به چنگ درمی‌آید، همان‌طور که پلنگ شکار را در چنگال خود می‌گیرد.
بر آن تیغها زد دو پا و دو پر
نماند ایچ سیمرغ را زیب و فر
هوش مصنوعی: او با پاها و پرهایش به تیغه‌های تیز حمله‌ور شد، اما هیچ چیز از زیبایی و جلال سیمرغ باقی نماند.
به چنگ و به منقار چندی تپید
چو تنگ اندر آمد فرو آرمید
هوش مصنوعی: مدتی با شوق و هیجان به این سو و آن سو می‌دوید، اما وقتی در مکانی تنگ و محدود قرار گرفت، آرام شد و به سکوت رسید.
چو دیدند سیمرغ را بچگان
خروشان و خون از دو دیده چکان
هوش مصنوعی: وقتی بچه‌ها سیمرغ را دیدند، آن را با هیجانی شدید و با چشمانی پر از اشک تماشا کردند.
چنان بردمیدند از آن جایگاه
که از سهمشان دیده گم کرد راه
هوش مصنوعی: آن‌ها به‌قدری از جایگاه خود بالا رفتند که دیگر نتوانستند راه خود را پیدا کنند و دیده‌هایشان را گم کردند.
چو سیمرغ زان تیغها گشت سست
به خوناب صندوق و گردون بشست
هوش مصنوعی: زمانی که سیمرغ از آن تیغ‌ها تضعیف و ضعیف شد، به طوری که خوناب، صندوق و آسمان را شست و شو داد.
ز صندوق بیرون شد اسفندیار
بغرید با آلت کارزار
هوش مصنوعی: اسفندیار با هیبت و قدرت از صندوق بیرون آمد و آماده نبرد شد.
زره در بر و تیغ هندی به چنگ
چه زور آورد مرغ پیش نهنگ
هوش مصنوعی: مرغی که زره به تن دارد و شمشیر هندی در دست گرفته، چه قدرتی می‌تواند در برابر نهنگ داشته باشد؟
همی زد بر او تیغ تا پاره گشت
چنان چاره گر مرغ بیچاره گشت
هوش مصنوعی: او به شدت به او حمله می‌کرد تا اینکه از هم پاشید، مانند کسی که برای نجات پرنده‌ای بیچاره تلاش می‌کند.
بیامد به پیش خداوند ماه
که او داد بر هر ددی دستگاه
هوش مصنوعی: به پیش خداوند، کسی که همچون ماه درخشان است، آمد و او به هر کسی که مستحق بود، مقام و جایگاه مخصوصی عطا کرد.
چنین گفت کای داور دادگر
خداوند پاکی و زور و هنر
هوش مصنوعی: او گفت: ای داور عادل، پروردگار پاکی، قدرت و هنر.
تو بردی پی جادوان را ز جای
تو بودی بدین نیکیم رهنمای
هوش مصنوعی: تو با هدایت و کمک خود، ما را از مشکلات و سختی‌ها بیرون آوردی و به مسیر درست هدایت کردی.
هم‌آنگه خروش آمد از کرنای
پشوتن بیاورد پرده‌سرای
هوش مصنوعی: در آن زمان، صدای بلندی از نی پشوتن شنیده شد که به دنیای هنر و زیبایی وارد شد.
سلیح برادر سپاه و پسر
بزرگان ایران و تاج و کمر
هوش مصنوعی: سلاح برادر، سپاه و فرزند بزرگان ایران، نشان‌دهنده‌ی قدرت و مقام است.
از آن کشته کس روی هامون ندید
جز اندام جنگاور و خون ندید
هوش مصنوعی: هیچ کس جز بدن جنگجویان و نشانه‌های خونین، بر روی دشت هامون را ندیده است.
زمین کوه تا کوه پر پر بود
ز پرش همه دشت پر فر بود
هوش مصنوعی: زمین از کوه به کوه دیگر پر از پرواز پرندگان بود و به خاطر این پرواز، همه دشت‌ها پر از فراز و نشیب بودند.
بدیدند پر خون تن شاه را
کجا خیره کردی به رخ ماه را
هوش مصنوعی: دیدند بدن شاه را که پر از خون است و تو چگونه به چهره ماه خیره شده‌ای.
همی آفرین خواندندش سران
سواران جنگی و کنداوران
هوش مصنوعی: سران سواران جنگی و جنگجویان او را ستایش کردند و بر او آفرین گفتند.
شنید آن سخن در زمان گرگسار
که پیروز شد نامور شهریار
هوش مصنوعی: در زمانی که گرگسار موفق و مشهور شد، آن سخن را شنید.
تنش گشت لرزان و رخساره زرد
همی رفت پویان و دل پر ز درد
هوش مصنوعی: تن او به لرزش افتاده و چهره‌اش رنگ باخته است. او در حالی که در حال حرکت است، دلش از درد پر شده.
سراپرده زد شهریار جوان
به گردش دلیران روشن‌روان
هوش مصنوعی: پادشاه جوان برای نمایش قدرت و زیبایی خود، پرده‌ای بر افراشت و در کنار دلیران شجاع و نیک‌رو حضور یافت.
زمین را به دیبا بیاراستند
نشستند بر خوان و می خواستند
هوش مصنوعی: زمین را با لباس زیبا آراسته کردند و بر سفره نشسته و می‌نوشیدند.

حاشیه ها

1399/11/29 17:01
علی

لطفا تصحیح شود:
سراپرده زد بر لب آن شاه ----> سراپرده زد بر لب آب شاه
ببین این دمهنج نر اژدها ----> ببین این دمآهنج نر اژدها
سر جاودان اندر آرم به پای ----> سر جادوان اندر آرم به پای
چه زود آورد مرغ پیش نهنگ ----> چه زور آورد مرغ پیش نهنگ
چنان چاره گر مرغ بیچاره گشت ----> چنان چاره‌گر مرغ بیچاره گشت