گنجور

شمارهٔ ۷ - در منقبت سلطان ابوالحسن علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام

ای دیده از فروغ جمال تو لاله‌زار
اندیشه از تصور حسن تو نوبهار
قومی که منکرند وجود بهشت را
بینند اگر جمال تو گرند شرمسار
تیغی کشیده غمزه شوخت که قدسیان
خوانند سرنوشت خود اندر وی آشکار
معمور گشته بس که به عهد تو ملک عشق
صد کاروان غصه ز یک دل کنند بار
بادا حلال دامن وصلت بر آنکه او
بندد نخست دست به خون جگر نگار
هر کو به سوی عشق تو آورد رو نخست
بنشاند مرگ را به سر کوی انتظار
در دور تو چو لاله به خون جگر کنند
هر کو نواله خواهد از خوان روزگار
آراست عشق نرگس مست تو هر طرف
بزمی که نیست ساغر‌ [و] پیمانه هوشیار
کشتی درین محیط که نامش محبت است
پوید ز موج خیز تباهی ره کنار
آری کسی ز بحر محبت کران ندید
آنجا کسی که غرق شد از خود نشان ندید
ای شمع عارض تو گل بوستان حسن
وی لعل جانفزای تو روح روان حسن
با عارض تو حسن همی عهد تازه کرد
چون تازه گشت از خط سبز تو جان حسن
چون هیچ اعتماد بر آن عهدها نداشت
خطی برین مقوله گرفت از زبان [حسن]
در آرزوی دیدن روی تو خاک شد
چندین سر نیاز بر این آستان حسن
دی می‌شدی و عقل همی در شگفت بود
کز خاک آفرید خدا این جهان حسن
می‌گفت اگر غلط نکنم آفریدگار
هم خود به جلوه آمد در بوستان حسن
بهر تو بود ورنه درین چار سوی طبع
کی می‌گشود بار صفا در دکان حسن
تا حسن بوسه داده رکاب جناب تو
روح القدس پیاده رود در عنان حسن
طالع نگشته و نشود زین سپس یقین
فرخنده کوکبی چو تو از آسمان حسن
ای سرو قامت تو حیات مجسمی
ای پایمال جلوه تو جان عالمی
ای غمزه تو غارت ایمان شیخ و شاب
وی خوشه‌چین خرمن حسن تو آفتاب
چشمی به خواب مرگ فراهم نیاید ار
از آفتاب طلعت خود افکنی نقاب
من محو در نظاره ولیک از هجوم شوق
دل در برم چو شعله سرا‌پای اضطراب
حسنت چه فتنه‌ای است که در روزگار او
بستند بر حواس ره کاروان خواب
عشقت چه کعبه‌ای‌ست که سقای او دهد
لب تشنگان بادیه را خون به جای آب
بی تو ز سوز سینه ز سیل سرشک من
گردد سراب دریا دریا شود سراب
رحمی وگرنه شکوه بر خضر می‌برم
ای اوفکنده غاشیه بر دوش آفتاب
کارواح قدسیان بپرستند از شرف
گر بر فلک روم ز دعاهای مستجاب
یعنی حریم مرقد سلطان ابوالحسن
معبود آسمان و زمین معبد زمن
ای کمترین پایه قدر تو لامکان
بر بام چرخ جاه جناب تو توأمان
در بارگاه جاه تو حاجب همی کلیم
در کاروان قدر تو جبریل ساربان
جاه تو عالمیست که چون بخت اندرو
تعیین نمی‌کند جهتی عقل خرده‌دان
ابعاد اگر پناه بدین عالم آورند
برهان سلمی نرسد بر فرازشان
شاید اگر ز پرتو رایت براوفتد
چون نام دشمنت ز جهان رسم امتحان
هر کس که شمع نطق ز مدح تو بر فروخت
گردد چو لوح ناطقه‌اش صفحه زبان
ز آن بارگاه جاه ترا بر زمین زدند
ای پایمال قدر تو هم کون و هم مکان
کز شوق طوف کعبه کوی تو یک نفس
تا حشر نگسلد ز هم ادوار آسمان
ورنه کمینه خادم این آستانه را
بی‌شبهتی مکان طبیعیست لامکان
زاسرار غیب یک سر مو آنکه آگهست
داند که حضرتش ز مکان هم منزهست
ای روضه‌ات گلی که بود خار او بهشت
فرخنده گلشنی در و دیوار او بهشت
طورست آستانت و دربان او کلیم
دارالشفاست کویت و بیمار او بهشت
خلدست پیش خاطر مهجور او جحیم
خارست زیر پای طلبکار او بهشت
آن کس که روی صدق نساید بدین جناب
مشتاق اوست دوزخ و بیزار او بهشت
و آن کس که یافت مرتبه خدمتش بود
دیده ز فیض نزهت دیدار او بهشت
گر فی‌المثل سموم درین روضه بگذرد
بندد شمیم فیضش در بار او بهشت
هر ذره [ای] ز خاکش نور مقدسی‌ست
خدمت درین جناب کجا حد هر کسی‌ست
خدام این حریم که بادا به کامشان
گیتی که شد ز روی تفاخر غلامشان
چون حاملان عرش درین روضه صف‌زده
یا‌رب کند سپهر سجود کدامشان
صید افکنان بیشه قربند در ازل
شهباز «لی مع الله» شد صید دامشان
خواند همی زمانه و بر خویشتن دمد
گنجد اگر به حوصله نطق نامشان
تقوی بدان مثابه که شویند هر شبی
خون شفق به سعی ز دامان شامشان
از دیده قطره‌قطره به دامانش افکند
گر در دل اندر آید یاد خرامشان
حفاظش آن گروه که از بس گرفت زیب
قرآن ز حسن شعبه و لطف و مقامشان
روح‌القدس به تحفه برد سوی آسمان
گر بشنود ز منطق معجز نظامشان
خدام این و روضه چنان حافظان چنین
کو کعبه تا که سجده برد پیش این زمین
شاها زمانه خاک ستم ریخت بر سرم
وز باده نشاط تهی کرد ساغرم
از هر چه جز مصیبت و اندوه مفلسم
وز هر چه جز فراغت و عشرت توانگرم
درهای خلد را چو ببندند مومنم
باب جحیم را چو گشایند کافرم
تیغ طرب جهان زمن آموخته است و من
در خان و مان خویش جهانسوز اخگرم
آنجا که بار درد گشایند منزلم
وآنجا که عود غصه بسوزند مجمرم
در حلقه ستم‌زدگان شمع مجلسم
در بزم اهل عشرت چون حلقه بر درم
چندم دل ستم‌زده در خاک و خون طپد
این خون گرفته کاش برون افتد از برم
خونم نماند در دل و آهیم در جگر
دوران هنوز تا چه نوشته است بر سرم
آن به که چون فصیحی تا عمر باشدم
باشد ملاذ و ملجا من خاک این درم
نی‌نی که گر شود تن فرسوده‌ام غبار
زین خاک آستان نبرد باد صرصرم
تا روز حشر با تو سر از خاک برکنم
اغیار را ز غیرت خون در جگر کنم

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ای دیده از فروغ جمال تو لاله‌زار
اندیشه از تصور حسن تو نوبهار
هوش مصنوعی: چشمان من از زیبایی تو مثل گل‌های لاله پر از احساس است و اندیشه‌ام به خاطر تصور زیبایی تو مثل بهار تازه و شاداب است.
قومی که منکرند وجود بهشت را
بینند اگر جمال تو گرند شرمسار
هوش مصنوعی: افرادی که به وجود بهشت باور ندارند، اگر زیبایی تو را ببینند، بی‌تردید شرمنده خواهند شد.
تیغی کشیده غمزه شوخت که قدسیان
خوانند سرنوشت خود اندر وی آشکار
هوش مصنوعی: تیغی که به شکل ناز و خرمی برمی‌خیزد، به گونه‌ای که فرشتگان آن را مشاهده می‌کنند؛ سرنوشت خود را در آن نمایان می‌سازند.
معمور گشته بس که به عهد تو ملک عشق
صد کاروان غصه ز یک دل کنند بار
هوش مصنوعی: عشق به قدری در زندگی‌ام جا افتاده که به خاطر تو، دل‌های غمگین و ناراحت به مانند کاروان‌هایی بار سنگینی از غصه را به دوش می‌کشند.
بادا حلال دامن وصلت بر آنکه او
بندد نخست دست به خون جگر نگار
هوش مصنوعی: کسی که برای رسیدن به معشوقش اول به جانش بپردازد و در سختی‌ها و فراق تحمل کند، حق دارد به دامن وصالش دست یازد.
هر کو به سوی عشق تو آورد رو نخست
بنشاند مرگ را به سر کوی انتظار
هوش مصنوعی: هر که به عشق تو متمایل شود، نخست باید بپذیرد که مرگ را در سر راه انتظارش قرار دهد.
در دور تو چو لاله به خون جگر کنند
هر کو نواله خواهد از خوان روزگار
هوش مصنوعی: در اطراف تو، مانند لاله‌هایی که به خاطر عشق و غم خون گریه می‌کنند، هر کسی که بخواهد از نعمت‌های زندگی بهره‌مند شود، باید بهای آن را بپردازد.
آراست عشق نرگس مست تو هر طرف
بزمی که نیست ساغر‌ [و] پیمانه هوشیار
هوش مصنوعی: عشق تو همچون نرگس، زیبایی و جذابیتی دارد که هر طرف را پر از شگفتی و سرخوشی کرده است، حتی در مکان‌هایی که خبری از می و جام هوشیاری نیست.
کشتی درین محیط که نامش محبت است
پوید ز موج خیز تباهی ره کنار
هوش مصنوعی: کشتی‌ای که در دریای محبت شناور است، در میان امواج خطرناک و ویرانگر راه خود را با دقت پیدا می‌کند و به سمت ساحل امن می‌رود.
آری کسی ز بحر محبت کران ندید
آنجا کسی که غرق شد از خود نشان ندید
هوش مصنوعی: بله، هیچ کس در عمق عشق به ساحل نرسید. آنجا کسی که تمام وجودش را در این عشق غرق کرده بود، حتی نشانه‌ای از خود را هم نداشت.
ای شمع عارض تو گل بوستان حسن
وی لعل جانفزای تو روح روان حسن
هوش مصنوعی: ای شمع زیبایی تو در گلستان جوانی، و تو همچون لعل زیبایی که جان را تازه می‌کند.
با عارض تو حسن همی عهد تازه کرد
چون تازه گشت از خط سبز تو جان حسن
هوش مصنوعی: وجود تو باعث شده که زیبایی به تازگی تجدید شود، همچنان که از خطوط سبز تو، جان زیبایی جان تازه‌ای می‌یابد.
چون هیچ اعتماد بر آن عهدها نداشت
خطی برین مقوله گرفت از زبان [حسن]
هوش مصنوعی: به دلیل عدم اعتماد به آن وعده‌ها، از زبان حسن مطلبی را نوشت.
در آرزوی دیدن روی تو خاک شد
چندین سر نیاز بر این آستان حسن
هوش مصنوعی: در آرزوی دیدن چهره‌ات، چندین سر نیاز به این درگاه زیبایی نذری شدند.
دی می‌شدی و عقل همی در شگفت بود
کز خاک آفرید خدا این جهان حسن
هوش مصنوعی: سهم تو از دی، همانند روزگار گذشته، این است که عقل انسان در شگفتی است. زیرا خداوند این دنیا را از خاک آفریده و زیبایی‌هایش را به نمایش گذاشته است.
می‌گفت اگر غلط نکنم آفریدگار
هم خود به جلوه آمد در بوستان حسن
هوش مصنوعی: می‌گفت اگر اشتباه نکنم، خالق نیز خود را در زیبایی‌های باغ نمایان کرده است.
بهر تو بود ورنه درین چار سوی طبع
کی می‌گشود بار صفا در دکان حسن
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که زیبایی و شادابی زندگی به خاطر تو و وجود تو است، و اگر تو نبود، این زیبایی‌ها و صفاها در دنیای اطراف نمی‌بودند. برای لذت بردن از زیبایی‌ها، باید وجود تو باشد که آن‌ها را به زندگی می‌آورد.
تا حسن بوسه داده رکاب جناب تو
روح القدس پیاده رود در عنان حسن
هوش مصنوعی: تا زمانی که زیبایی تو در هرچیز نمایان است، روح‌القدس با نرمی و آرامش در کنار قهرمانان و زیبا رویان حرکت خواهد کرد.
طالع نگشته و نشود زین سپس یقین
فرخنده کوکبی چو تو از آسمان حسن
هوش مصنوعی: سرنوشت تا به حال به من امیدی نبخشیده و به نظر نمی‌رسد که در آینده هم بخواهد. مثل یک ستاره خوشبخت و زیبا که از آسمان نیکویی می‌درخشد.
ای سرو قامت تو حیات مجسمی
ای پایمال جلوه تو جان عالمی
هوش مصنوعی: ای تو مثل سروهایی که نماد زندگی هستند، زیبایی تو باعث شده جان‌ها زنده شوند و تحت تأثیر قرار بگیرند.
ای غمزه تو غارت ایمان شیخ و شاب
وی خوشه‌چین خرمن حسن تو آفتاب
هوش مصنوعی: ای زیبای دلربا، تو باعث می‌شوی که ایمان پیرمردان و جوانان را به تزلزل بیندازند. تو مانند خوشه‌چینی هستی که در خرمن زیبایی‌ات، نور و روشنی مانند آفتاب می‌تابد.
چشمی به خواب مرگ فراهم نیاید ار
از آفتاب طلعت خود افکنی نقاب
هوش مصنوعی: اگر چشمانت را به خواب مرگ ببندی، نمی‌توانی به زیبایی خود پشت بپوشانی، زیرا نور چهره‌ات همچنان درخشان خواهد ماند.
من محو در نظاره ولیک از هجوم شوق
دل در برم چو شعله سرا‌پای اضطراب
هوش مصنوعی: من در تماشای تو غرق شدم، اما در دل من شوقی به شدت در حال التهاب است، شبیه شعله‌ای که تمام وجودم را به خودش مشغول کرده است.
حسنت چه فتنه‌ای است که در روزگار او
بستند بر حواس ره کاروان خواب
هوش مصنوعی: زیبایی‌ات چه جذابیتی دارد که در دنیا بر حواس مسافران خواب چیره شده است.
عشقت چه کعبه‌ای‌ست که سقای او دهد
لب تشنگان بادیه را خون به جای آب
هوش مصنوعی: عشق تو مانند کعبه‌ای است که سقا (آب‌فروش) آن، به جای آب، خون را به تشنگان بیابان می‌دهد.
بی تو ز سوز سینه ز سیل سرشک من
گردد سراب دریا دریا شود سراب
هوش مصنوعی: بدون تو، شعله‌های سینه‌ام آن‌قدر شدید می‌شود که اشک‌هایم تبدیل به سرابی می‌شوند که شبیه دریا به نظر می‌رسد، در حالی که واقعاً دریا نیستند.
رحمی وگرنه شکوه بر خضر می‌برم
ای اوفکنده غاشیه بر دوش آفتاب
هوش مصنوعی: اگر رحم کنی، که خوب است؛ وگرنه شکایت من به خضر را به تو می‌برم، ای که نوری همچون آفتاب بر دوش داری.
کارواح قدسیان بپرستند از شرف
گر بر فلک روم ز دعاهای مستجاب
هوش مصنوعی: اگر در آسمان بروم و دعاهای مستجاب بکنم، باز هم کار و عبادت فرشتگان را به خاطر بزرگی و شرفشان می‌پرستم.
یعنی حریم مرقد سلطان ابوالحسن
معبود آسمان و زمین معبد زمن
هوش مصنوعی: حریم آرامگاه سلطان ابوالحسن، خدای آسمان و زمین، مکانی مقدس و با ارزش در زمانه خود است.
ای کمترین پایه قدر تو لامکان
بر بام چرخ جاه جناب تو توأمان
هوش مصنوعی: ای کمترین، ارزش تو به گونه‌ای است که در بی‌نهایت نیز بر قله آسمان و در مقام والای خود قرار داری.
در بارگاه جاه تو حاجب همی کلیم
در کاروان قدر تو جبریل ساربان
هوش مصنوعی: در پیشگاه مقام و عظمت تو، کلیم (حضرت موسی) به عنوان نگهبان حضور دارد و در کاروانت، جبریل (فرشته) به عنوان راهنمای تو فعالیت می‌کند.
جاه تو عالمیست که چون بخت اندرو
تعیین نمی‌کند جهتی عقل خرده‌دان
هوش مصنوعی: مقام و جاه تو بسیار بزرگ و وسیع است، اما چون سرنوشت در آن نقشی ندارد، عقل نمی‌تواند به سادگی آن را درک کند.
ابعاد اگر پناه بدین عالم آورند
برهان سلمی نرسد بر فرازشان
هوش مصنوعی: اگر ابعاد و اندازه‌ها به این دنیا پناه بیاورند، دیگر هیچ دلیلی نمی‌تواند آنها را از بلندای واقعی‌شان پایین بیاورد.
شاید اگر ز پرتو رایت براوفتد
چون نام دشمنت ز جهان رسم امتحان
هوش مصنوعی: اگر پرچم تو بر افراشته شود، ممکن است که نام دشمن از روی زمین محو شود، همچون آزمایش و امتحانی که انجام می‌دهی.
هر کس که شمع نطق ز مدح تو بر فروخت
گردد چو لوح ناطقه‌اش صفحه زبان
هوش مصنوعی: هر کسی که برای ستایش تو سخن بگوید و به نوعی شمعی از زبانش روشن کند، مانند لوحی است که کلامش بر آن نوشته شده است.
ز آن بارگاه جاه ترا بر زمین زدند
ای پایمال قدر تو هم کون و هم مکان
هوش مصنوعی: از آن قصر عظیم و مقام بلند تو را به خاک انداختند، ای که ارزش و مقام تو هم در عالم وجود و هم در مکان مشخص است.
کز شوق طوف کعبه کوی تو یک نفس
تا حشر نگسلد ز هم ادوار آسمان
هوش مصنوعی: از شدت عشق به کعبه و محله تو، لحظه‌ای هم نمی‌خواهم از هم جدا شوم، حتی تا روز قیامت و در تمام دوره‌های آسمانی.
ورنه کمینه خادم این آستانه را
بی‌شبهتی مکان طبیعیست لامکان
هوش مصنوعی: اگر نبود، بی‌شک خادمی مانند من در این مکان، به طور طبیعی و بدون در نظر گرفتن زمان و مکان، وجود دارد.
زاسرار غیب یک سر مو آنکه آگهست
داند که حضرتش ز مکان هم منزهست
هوش مصنوعی: هیچ کس به زیبایی و عمق رازهای غیبی که در عالم وجود دارد، واقف نیست. تنها کسی که از این اسرار آگاه است، می‌داند که وجود او بالاتر از هر مکانی و برتر از آن است که در مکان محدود قرار بگیرد.
ای روضه‌ات گلی که بود خار او بهشت
فرخنده گلشنی در و دیوار او بهشت
هوش مصنوعی: باغی که تو آن را به تصویر کشیده‌ای، مانند گلی است که خارهایش به بهشتی سرشار از خوشبختی تبدیل شده‌اند و دیوارهای آن نیز همانند بهشت هستند.
طورست آستانت و دربان او کلیم
دارالشفاست کویت و بیمار او بهشت
هوش مصنوعی: آستان تو مانند کوهی است و دربان آن، کلیم خداست. در این مکان، بیماران به شفا می‌رسند و تو بهشت موعود هستی.
خلدست پیش خاطر مهجور او جحیم
خارست زیر پای طلبکار او بهشت
هوش مصنوعی: در ذهن کسی که جدایی را احساس می‌کند، عقب‌نشینی و دوری به مانند جهنم است، در حالی که برای کسی که در جستجوی عشق و محبت است، حتی سختی‌ها و دردها می‌تواند بهشت محسوب شود.
آن کس که روی صدق نساید بدین جناب
مشتاق اوست دوزخ و بیزار او بهشت
هوش مصنوعی: کسی که به حقیقت و صداقت روی نیاورد و از آن فاصله بگیرد، در واقع به عذاب و آتش دوزخ علاقه‌مند است و بهشتی که در آن صداقت و صفا وجود دارد را نمی‌پسندد و از آن دوری می‌کند.
و آن کس که یافت مرتبه خدمتش بود
دیده ز فیض نزهت دیدار او بهشت
هوش مصنوعی: کسی که به مرتبه‌ای از خدمت رسیده باشد، از دیدن فیض و نیکی ملاقات او، بهشت را تجربه کرده است.
گر فی‌المثل سموم درین روضه بگذرد
بندد شمیم فیضش در بار او بهشت
هوش مصنوعی: اگر بادهای سمی از این باغ بگذرد، عطر و بوی لطفش در بار او مانند بهشت جاری خواهد شد.
هر ذره [ای] ز خاکش نور مقدسی‌ست
خدمت درین جناب کجا حد هر کسی‌ست
هوش مصنوعی: هر ذره‌ای از خاک او، نور مقدسی دارد و همین‌جا است که حد و اندازه هر کسی مشخص می‌شود.
خدام این حریم که بادا به کامشان
گیتی که شد ز روی تفاخر غلامشان
هوش مصنوعی: خدام این مکان در خوشی و رضایت خود زندگی می‌کنند، اما دنیا به خاطر خودخواهی و خودنمایی آنها به نابودی کشیده شده است.
چون حاملان عرش درین روضه صف‌زده
یا‌رب کند سپهر سجود کدامشان
هوش مصنوعی: حاملان عرش در این باغ صف کشیده‌اند و حالا باید ببینیم کدام یک از آن‌ها سبب سجده آسمان می‌شود.
صید افکنان بیشه قربند در ازل
شهباز «لی مع الله» شد صید دامشان
هوش مصنوعی: در دل جنگل، شکارچیان گنجشک به دام می‌زنند، اما در گذشته شهباز با عبارت «من با خدا هستم» از چنگ آنان رهایی یافته و به عنوان طعمه آن‌ها گرفتار نشد.
خواند همی زمانه و بر خویشتن دمد
گنجد اگر به حوصله نطق نامشان
هوش مصنوعی: زمانه به خود می‌گوید و اگر با حوصله به سخن آید، نامشان در دل جا می‌گیرد.
تقوی بدان مثابه که شویند هر شبی
خون شفق به سعی ز دامان شامشان
هوش مصنوعی: تقوا به مانند شب‌نشینی است که هر شب، خونی را که از شفق باقی مانده است، از دامان شب شستشو می‌دهد.
از دیده قطره‌قطره به دامانش افکند
گر در دل اندر آید یاد خرامشان
هوش مصنوعی: اگر در دل یاد زیبایی‌های او بیفتد، از چشمانم قطره‌قطره اشک به دامانش می‌ریزد.
حفاظش آن گروه که از بس گرفت زیب
قرآن ز حسن شعبه و لطف و مقامشان
هوش مصنوعی: حفاظت آن گروه بر عهده کسانی است که به خاطر زیبایی آیات قرآن از نظر اخلاقی و نیکی‌هایشان مورد توجه و احترام قرار گرفته‌اند.
روح‌القدس به تحفه برد سوی آسمان
گر بشنود ز منطق معجز نظامشان
هوش مصنوعی: اگر روح‌القدس از منطق معجزه‌آسا و زیبای آنها چیزی بشنود، به سمت آسمان هدیه‌ای خواهد آورد.
خدام این و روضه چنان حافظان چنین
کو کعبه تا که سجده برد پیش این زمین
هوش مصنوعی: خدایانی که در اینجا هستند و نگهبانان این مکان، کجایند تا که خانه کعبه را به خاطر سجود بر این زمین بپرستند؟
شاها زمانه خاک ستم ریخت بر سرم
وز باده نشاط تهی کرد ساغرم
هوش مصنوعی: ای پادشاه زمان، بر سر من خاک ستم ریختی و جام مرا از شادی خالی کردی.
از هر چه جز مصیبت و اندوه مفلسم
وز هر چه جز فراغت و عشرت توانگرم
هوش مصنوعی: من از هر چیز جز درد و رنج فقیرم و از هر چیزی غیر از آرامش و خوشی برخوردارم.
درهای خلد را چو ببندند مومنم
باب جحیم را چو گشایند کافرم
هوش مصنوعی: زمانی که درهای بهشت بسته شوند و به روی مؤمنین باز نشوند، من به ناآگاهی و کفر تن می‌دهم و با روی باز به سمت جهنم می‌روم.
تیغ طرب جهان زمن آموخته است و من
در خان و مان خویش جهانسوز اخگرم
هوش مصنوعی: تیغ شادی و خوشی درس‌هایش را از من گرفته و من در خانه‌ام همچون آتشی سوزان و دل‌آشوب هستم.
آنجا که بار درد گشایند منزلم
وآنجا که عود غصه بسوزند مجمرم
هوش مصنوعی: جایی که درد و رنج من را به آرامش می‌رسانند، همان‌جایی است که غم و غصه‌ام را به آتش می‌کشند و نابود می‌کنند.
در حلقه ستم‌زدگان شمع مجلسم
در بزم اهل عشرت چون حلقه بر درم
هوش مصنوعی: در جمع ستم‌دیدگان مانند شمعی می‌درخشم و در میهمانی اهل خوشی مانند حلقه‌ای دور درب خانه‌ام هستم.
چندم دل ستم‌زده در خاک و خون طپد
این خون گرفته کاش برون افتد از برم
هوش مصنوعی: دل‌های شکسته و رنجیده‌ای وجود دارند که در بی‌عدالتی و درد غرق شده‌اند، ای کاش این اندوه و درد از زندگی‌ام دور شود.
خونم نماند در دل و آهیم در جگر
دوران هنوز تا چه نوشته است بر سرم
هوش مصنوعی: دیگر هیچ‌گونه احساساتی در دل من باقی نمانده و آه و ناله‌ام در درونم باقی مانده است. حال باید دید که این روزگار چه سرنوشتی برای من رقم خواهد زد.
آن به که چون فصیحی تا عمر باشدم
باشد ملاذ و ملجا من خاک این درم
هوش مصنوعی: بهتر است که در زندگی‌ام مکانی امن و آسوده داشته باشم، حتی اگر آن مکان فقط خاک در همین در باشد، زیرا این به من خوشنودی و آرامش می‌بخشد.
نی‌نی که گر شود تن فرسوده‌ام غبار
زین خاک آستان نبرد باد صرصرم
هوش مصنوعی: اگر وجودم به دلیل کهنگی و فرسودگی از بین برود، غبار این خاک به آستانم نخواهد رسید و باد سختی به سراغم نخواهد آمد.
تا روز حشر با تو سر از خاک برکنم
اغیار را ز غیرت خون در جگر کنم
هوش مصنوعی: من تا روز قیامت از خاک برمی‌خیزم و برای دفاع از تو، از شدت غیرت، خون در دل خود خواهم ریخت.