گنجور

شمارهٔ ۱ - مدح حسن‌خان شاملو

سبحان الله چه بارگاه است
این عرش مقدس اله است
اینک دل کشتگان درین کوی
لبیک‌زنان و ربناگوی
اینک جبریل دور و مهجور
همچون نفس مسیح رنجور
اینک قدم فراخ دامان
نه گوی نموده بر گریبان
اینک عدم حدوث‌پیما
یک قطره نه و گزاف دریا
نی‌نی سخن‌ست و بارگاهش
کونین طلیعه سپاهش
بسته کمر ادب ز هر سوی
صف صف گل روی عنبرین بوی
شهری‌ست بروین ملک افلاک
کوته ز آنجا کمند ادراک
آنها سکان آن دیارند
ز آن بر دم قدسیان سوارند
بی آن که سپهر خنه سازند
تا بنگه خاکیان بتازند
تسخیر کنند ملک دل را
در رقص آرند آب و گل را
و آنگه ز زبان علم فرازند
در غارت گوش و هوش تازند
تازند سبک‌عنان‌تر از جان
از دست و زبان کرشمه‌افشان
کردند هم از دوال اعجاز
در کوس سپهر غلغل انداز
با این همه آب و رنگ شاهی
چون داغ خوشند با سیاهی
با آن که شهان ملک گیرند
فرمانبر خامه دبیرند
نه هر سخن این چنین شگرفست
این باده فزون ز ظرف حرفست
حرفی دو سه پوچ چیده بر هم
چون از دم عیسوی زند دم؟
لفظی که چو از زبان زند جوش
از بیم سماع تب کند گوش
آن معنی مرده راست تابوت
از خوان مسیح کی خورد قوت
آنست سخن به کیش اعجاز
کز شاخ نفس چو کرد پرواز
بر عرش ز کبریا نبیند
بر طارم لامکان نشیند
شاهیست سخن ز خطه جان
بر باد سوار چون سلیمان
بر درگهش‌اند صف صف از هوش
در دست کلید و حلقه در گوش
هر دم فتحی کند بسامان
چون بخت جوان خان‌بن خان
نوباوه نخل کامگاری
فرزند عزیز تاجداری
آرایش مسند خراسان
تاج سر سرواران حسن‌خان
بسم الله ده کتاب ادراک
دیباچه هفت جلد افلاک
از نور کمال کامیابست
گویی فرزند آفتابست
آموخته است از ملک خوی
یا خود ملکی‌ست آدمی روی
کوچک سن و در خرد بزرگست
آرایش دودمان ترکست
با آن که پسین شمار هستی‌ست
پیشین گل نوبهار هستی‌ست
لفظی که نفس به مدحش آراست
میراث‌خور لب مسیحاست
شاداب دری‌ست چشم بد دور
چشم صدفش ز نور معمور
چندان که گمان بری ثمین است
آری زین بحر در چنین است
دانی که چه بحر بحر احسان
فرمان‌ده کشور خراسان
مسنددار زمین اقبال
بر خاک درش جبین اقبال
خانی که از آن جهان برین است
مسند آرای خان چین است
ماهی است ز عالم الهی
پرورده آفتاب شاهی
لیکن بدر است دایم این ماه
از همت نور اختر شاه
فرزند چنان پدر چنین است
آن نقش نگین و این نگین است
خاتم بی‌نقش باصفا نیست
بی‌خاتم و نقش را بقا نیست
بی بهره مباد تا جهان هست
زین خاتم و نقش ملک را دست
اقبال به هر دو باد دلشاد
زین هر دو سپهر باد آباد
وز دولتشان من و فصیحی
بخشیم مسیح را مسیحی
ز آن گونه زنیم حلقه نور
کاین مهر شود ز رشک رنجور
سازیم ز کیمیای اعجاز
از جوهر خاک گوهر راز
و آنگه همه را به دست افکار
در موحتشان کنیم ایثار
ای خنده آفتاب اقبال
وی جبهه فتح باب اقبال
ای زبده دودمان دولت
وی مهد تو آسمان دولت
پرورده شیر آفتابی
در عقل دبیر آفتابی
دولت به تو در زمانه نازان
چو[ن] نحس به روی ماه کنعان
زین پیش سپهر نوجوان بود
وین مهر چراغ آسمان بود
اکنون که زمانه از تو طورست
خورشید چراغ مرده نورست
از صبح کند سپهر فرتوت
از بهر چراغ مرده تابوت
بخشای گناه این کهن‌پیر
برخیز و به التماس تقدیر
کن تازه دل فسرده اش را
کن زنده چراغ مرده اش را
چون زندگی از تو درپذیرد
از صرصر حشر هم نمیرد
گردید ز تندباد احزان
گر طره دولتت پریشان
آشفته مشو ز بخت زنهار
سری‌ست زمانه را درین کار
می‌خواست بدین طلسم جانکاه
سازد علمت ز شعله آه
تا چون شه عشق سرفرازی
اقبال کند علم طرازی
هرگز علمت نگون نگردد
آب طرب تو خون نگردد
اینک ازل و ابد نشستند
در بندگی تو عهد بستند
اینک علمی ز صبح آمال
برداشته آفتاب اقبال
تا چون تو عنان به جنبش آری
وین مهر شود چو مه حصاری
شبخون آرند بر حصارش
چون سایه کنند خاکسارش
اقبال کمینه خادم تست
فتح و نصرت ملازم تست
تو دیده دولتی و اینان
برگرد تو بسته صف چومژگان
شد سکه ز انتظار نامت
خونریزتر از دم حسامت
برخیز و سمند کن سبک پوی
از چهره سکه موج خون شوی
چون خطبه ز تو ندارد القاب
در کام خطیب شد ز شرم آب
ز‌ آن پیش که گردد آب آذر
بندد کمری به کین منبر
بشتاب و زلال خضر دریاب
از خطبه بنام سکه از آب
شیر فلک پلنگ دندان
با خصم تو کرد رو به میدان
دانند آنان که اهل رایند
تا زین دو کدام بر سر آیند
می‌خواست زمانه پادشاهیت
کافکند به دودمان شاهیت
کان را که به کعبه ره نمایند
از خلد دری برو گشایند
چون در تو بس گرانبها بود
او را صدفی چنین سزا بود
آنها که گهرشناس جاهند
وز رای مدبران راهند
چون بهتر ازین صدف ندیدند
از بهر تو این صدف گزیدند
زنهار سپاس این صدف گوی
زین بحر شمار خویش را جوی
می‌باش چو طبع خود وفادار
از دست عنان مهر مگذار
تا چون مهر این جهان بگیری
در یک یورش آسمان بگیری
تا هست زمانه کام و نا‌کام
با دشمن و دوست توسن و رام
خنگت بادا سپهر توسن
رامت بادا جهان ایمن
نازان به تو باد سرفرازی
تیغ تو کند به فتح بازی
خصمت بادا چو زخم ناسور
از درد دواگداز معمور
آن بنفس شناس عقل اول
زو نفس کمال کل مکمل
آن کس که عطای فضل دادش
بوالفضل عطا لقب نهادش
در فضل شریک غالب من
هم صاحب و هم مصاحب من
امروز گزیده جهان اوست
فرزند مهین آسمان اوست
آن مه نه که شد ز سال و مه مه
آن مه که از آنست عقل فربه
پاکیزه گهر چو نار ایمن
چون خاک به نیک و بد فروتن
خلقش شمعی که کرد روشن
از صرصر عاد داد روغن
هر رشته که خلق او طرازد
نتواند چرخ پاره سازد
یونان حکم بدو مباهی‌ست
برهان طبیعی و الهی‌ست
آن و هم که دست کشت جهل است
هم طینت و هم سرشت جهل است
ملزم نه اگر ز حجت اوست
گفتی گل هر دو کون خودروست
در کشور او [ز] چشم بد دور
جز عاشق نیست هیچ رنجور
آن هم ز مروتست کو را
بگذاشته بی تب مداوا
کان رنج که اصل جان پاک است
دارو آن را تب هلاک است
ور نی بندد ز باد سودا
تب لرزه شعله جنون را
در عهد وی از مرض ننالند
خود مرگ و مرض همه محالند
کان دم که شد او مسیح آثار
خیل مرض و اجل به یکبار
اقلیم وجود را شکستند
اند حشم عدم نشستند
در آینه‌ای کزو مصفاست
هر اعمی را جمال پیداست
آیینه که رای او بسازد
از بس که خودش و نکو بسازد
یوسف که در آن جمال بیند
از دیدن خود ملال بیند
از حسرت آینه ندیدن
گردد به نگاه خویش دشمن
آنها که مدبران کارند
قاروره چرخ پیشش آرند
آنها که سپهر بی‌سرانجام
از رنج حدوث گشته سرسام
هر صبحدمش تبی بگیرد
چون شام شود تبش بمیرد
چون دل به علاج درگمارد
آید قدم و فغان برآرد
کاین خیک ز باد گشته فربه
از رنج حدوث اگر شود به
بردارد نعره اناالله
گردد ملکوت و ملک گمراه
هر نشئه که از میی برون تاخت
در قصر دماغ او وطن ساخت
قصری چو بهشت یافت معمور
سامان بهشت و ساحت طور
هر نقش که خامه الهی
بنگاشت ز ماه تا به ماهی
دید آن همه را در آن سطر لاب
از پرتو شمع قدس شاداب
دید آبله‌پای عقل کل را
آن مهدی هادی سبل را
از بهر نظام کل در آنجا
همچون مژه پیش دیده بر‌ پا
ان را که ز عقل دید ساده
ز آنجاش برات عقل داده
آن را که به عقل دید همزاد
ز‌ آن حضرت قدس کرده آباد
آری ملک الملوک فضل اوست
او مغز و عقول جملگی پوست
او شهرنشین آشنایی
وین مشت عقول روستایی
امروز هنرشناس ما اوست
ما نکهت خفته و صبا اوست
نکهت چون رنگ خوش غنودی
گر جلوه دهش صبا نبودی
ما از گل قدس یادگاریم
پرورده ناز نو‌بهاریم
آن باد که قدر ما نداند
ما را به بهای جان ستاند
این طرفه که صرصر خزانی
نستاندمان به رایگانی
این کلک که نقشبند رازست
بر صفحه جان رقم طرازست
آنجا که گشاید او لب راز
چون سحر تهی رویست اعجاز
نازک رقمی که او نگارد
چون نخل بلا شکر برآرد
لرزد رقم از شکوه این نی
چونان که شکر بریزد از وی
طفل نطقش به صد تکلف
بازیچه کند ز حسن یوسف
کرد از لب سحر ساز یک چند
بر صفحه گلشنی شکرخند
گلشن نه سفینه مرادی
چون دیده بیاض خوش سوادی
هر صفحه در او عذار وردی
هر سطر درو بهار دردی
هر غنچه درو دل فگاریست
آراسته محمل بهاریست
هر نقطه درو دلیست خسته
در هودج طره‌ای نشسته
از رشحه خامه‌ام چو این باغ
شست از دل لاله‌های خود داغ
بردم بر باغبان که بستان
این باغ و برو نظاره افشان
چون دید چمن چمن گل راز
در خنده گم از نسیم اعجاز
گشتش لب گل ز خنده مجروح
شد همچو شمیم گل سبک روح
برخاست ز جا چو شعله نور
نی‌نی غلطم چو جلوه طور
پیش آمد و بوسه داد دستم
من در خوی خون چو گل نشستم
رفتم که زمین او ببوسم
و آن خاک گشاده‌رو ببوسم
عقل آمد و برد اختیارم
بنشست پی صلاح کارم
گفتا لب تست مخزن غیب
از بوسه تهیش به بود جیب
هر چند که بوسه نیازست
اما به هوس دریش بازست
نظاره این گل هوس بوی
از دامن دیده‌ات به خون شوی
چون غنچه دل به خون خود جوش
خنده به نسیم خلد مفروش
ور ز آنکه سر نثار داری
جان را ز پی چه کار داری
گفتم که غبار جان هوا شد
روز[ی] دو سه پیش ازین فدا شد
دل هم دو سه روز پیش ازین مرد
بگذاشت مرا و رخت خود برد
گفتا نه دل و نه جان چه سازی؟
وین نرد محال با که بازی؟
این خاتم نقشبند دولت
وین جبهه نوش خند دولت
کش دست تو نایب سلیمانست
برنامه عشق و حسن عنوانست
گه موجه کوثرش نویسی
گه چشمه شکرش نویسی
کوثر ز کجا و موج ناموس
کش باد فکنده بر جبین بوس
وین بوس کزو به دست داری
بر گوهر از آن شکست داری
سرجرعه چشمه‌سار قدس‌ست
مشاطه نو‌بهار قدس‌ست
شکر ز کدام دودمانست
این فخر کجا سزای آنست
در سلسله شک رز خست
نگذاشت مگس فروغ عصمت
وین شهد ز عصمت آفریده
روی مگس هوس ندیده
این جلوه که حسن ازوست معمور
فیضی‌ست چکیده از دل نور
شو قیمت دست خویش بشناس
برگوی یدالهست و مهراس
ور خصم کند ز جهل ابرام
زین مهر نبوتش کن الزام
بل دست دو کون زیر دست آر
بر هفت صف فلک شکست آر
شاید که دو روز شادمانه
بنشینی از غم زمانه
از سفره چرخ لقمه کام
نامردان را شود سرانجام
کاین هفت تنور نان هر مرد
آن روز که پخت خام‌تر کرد
رفتم به طواف حضرت عشق
تا کدیه کنم ز حضرت عشق
دیدم طفلی گرفته بر دوش
چون مردمک نظر سیه‌پوش
بسیار نحیف‌تر ز مژگان
از هر مژه لیک دجله افشان
چون آه ز غصه قد کشیده
چون ناله ز درد آفریده
در مهد عدم به رنج بوده
یک لحظه ز رنج ناغنوده
در صلب و رحم ندیده گویی
بی سیلی غم شکفته‌رویی
نه منزل بطن را به یک گام
طی کرده ز شوق مهد آلام
ز آن دم که به مهد آرمیده
پستان ثنای غم مکیده
گفتم این طفل بوالعجب چیست
وین طرفه‌گهر ز لجه کیست؟
مستانه ز بس که دیده حالم
مدهوش شد از می سوالم
در خنده بیهشی چو گل خفت
و آنگاه به هوش آمد و کفت
این طفل دل رمیده تست
خونابه رسان دیده تست
حسنش ز تو بستد و به من داد
تا پرورمش به شیر بیداد
و ‌آنگه که ز شیر بازش آرم
هم با سر زلف او سپارم
گر ز آنکه پسنددش بسوزد
وز دود غمش جهان فروزد
ور نپسندد نسازدش ریش
و آنگاه تو دانی و دل خویش
از هیبت این خطاب جانکاه
از من بنماند غیر یک آه
و آن نیز ز جوش ناتوانی
چندی بطپید و گشت قفانی
اکنون بندانم این نوا چیست
من نیستم این نواسرا کیست؟

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

سبحان الله چه بارگاه است
این عرش مقدس اله است
هوش مصنوعی: بسیار زیبا و با عظمت است این مکان مقدس که به نام عرش الهی شناخته می‌شود.
اینک دل کشتگان درین کوی
لبیک‌زنان و ربناگوی
هوش مصنوعی: هم‌اکنون دل‌های عاشقانی که در این سرزمین هستند، با صدای دلنشین و دعاهای خود، به نداهای آسمانی پاسخ می‌دهند.
اینک جبریل دور و مهجور
همچون نفس مسیح رنجور
هوش مصنوعی: اکنون جبریل همچون روح مسیحی که در عزلت به سر می‌برد، دور و تنهاست.
اینک قدم فراخ دامان
نه گوی نموده بر گریبان
هوش مصنوعی: اکنون پا را به قدمی گسترده بگذار و بر گردن خود تکیه کن.
اینک عدم حدوث‌پیما
یک قطره نه و گزاف دریا
هوش مصنوعی: این دنیا تنها یک قطره از دریای بی‌پایان وجود است و هیچ چیز در آن به صورت تصادفی و بی‌مقصد رخ نمی‌دهد.
نی‌نی سخن‌ست و بارگاهش
کونین طلیعه سپاهش
هوش مصنوعی: سخن مانند نی است و جایگاه آن، این جهان و آغاز سپاه آن.
بسته کمر ادب ز هر سوی
صف صف گل روی عنبرین بوی
هوش مصنوعی: آدمی با دقت و آراستگی به خود توجه کرده و در کنار آن، زیبایی و عطر خوشی را از دیگران می‌گیرد. صفوف گل به مانند افرادی هستند که در این مسیر به خوبی و زیبایی می‌رسند.
شهری‌ست بروین ملک افلاک
کوته ز آنجا کمند ادراک
هوش مصنوعی: این جمله به توصیف یک شهر خاص می‌پردازد که در آسمان‌ها قرار دارد و اشاره به این دارد که شناخت و درک از آنجا محدود است. در واقع، این مکان به قدری بلند و دور است که دسترسی به فهم و درک آن دشوار است.
آنها سکان آن دیارند
ز آن بر دم قدسیان سوارند
هوش مصنوعی: آنها فرماندهان آن سرزمین هستند و به همین دلیل بر ارواح پاک سوارند.
بی آن که سپهر خنه سازند
تا بنگه خاکیان بتازند
هوش مصنوعی: بی آنکه آسمان بر سر آن‌ها بیفتد، تا خاکیان، به زمین حمله کنند.
تسخیر کنند ملک دل را
در رقص آرند آب و گل را
هوش مصنوعی: آب و گل به زیبایی و شادی می‌رقصند و دل‌ها را تسخیر می‌کنند.
و آنگه ز زبان علم فرازند
در غارت گوش و هوش تازند
هوش مصنوعی: در آن زمان، از زبان علم چیزهایی می‌گویند که توجه و تمرکز را به خود جلب می‌کند و ذهن را با چالش مواجه می‌سازد.
تازند سبک‌عنان‌تر از جان
از دست و زبان کرشمه‌افشان
هوش مصنوعی: سواران به طرز زیبایی و با آزادی بیشتری از جان و دل به پیش می‌روند و با حرکات دلربای خود، جذابیت ویژه‌ای ایجاد می‌کنند.
کردند هم از دوال اعجاز
در کوس سپهر غلغل انداز
هوش مصنوعی: آنها از قدرت اعجاز خود در آسمان صدا و جنبش برپا کردند.
با این همه آب و رنگ شاهی
چون داغ خوشند با سیاهی
هوش مصنوعی: با وجود تمام زرق و برقی که در مقام شاهی وجود دارد، همچنان نشانه‌های غم و اندوه در دل سیاه، خوشایند و دلنشین به نظر می‌رسند.
با آن که شهان ملک گیرند
فرمانبر خامه دبیرند
هوش مصنوعی: اگرچه پادشاهان حکومت می‌کنند، ولی در واقع فرمان‌بر و مطیع نوشته‌های نویسندگان و دبیران هستند.
نه هر سخن این چنین شگرفست
این باده فزون ز ظرف حرفست
هوش مصنوعی: هر سخنی به این عظمت نیست، این کلام از آنچه در واژه‌ها می‌گنجد، بسیار فراتر است.
حرفی دو سه پوچ چیده بر هم
چون از دم عیسوی زند دم؟
هوش مصنوعی: سخنان بی‌محتوا و بی‌ارزش را کنار هم قرار داده‌ای، آیا فکر می‌کنی که با این کار به حقیقتی نزدیک می‌شوی؟
لفظی که چو از زبان زند جوش
از بیم سماع تب کند گوش
هوش مصنوعی: این جمله به این مفهوم اشاره دارد که کلماتی که به زبان می‌آیند، به گونه‌ای تأثیرگذار و پرشور هستند که حتی وقتی به گوش می‌رسند، از ترس شنیدن آن‌ها، گوش و دل آماده دریافت این احساسات می‌شوند. یعنی کلمات به قدری شور و هیجان دارند که باعث می‌شوند انسان با احتیاط به آن‌ها گوش دهد.
آن معنی مرده راست تابوت
از خوان مسیح کی خورد قوت
هوش مصنوعی: معنی این بیت به این صورت است که حقیقت و معنای عمیق با وجود ظاهری مرده و محجوب، تغذیه و زنده می‌شود؛ همان‌طور که نجات‌بخش واقعی در مورد روح انسان است. این امر به ما یادآور می‌شود که در پس پرده‌های ظاهری، معانی عمیق و زنده وجود دارد که می‌تواند به ما قوت و زندگی بخشد.
آنست سخن به کیش اعجاز
کز شاخ نفس چو کرد پرواز
هوش مصنوعی: سخنانی است شگفت‌انگیز که مانند پروازی از درخت وجود انسان نشأت می‌گیرد.
بر عرش ز کبریا نبیند
بر طارم لامکان نشیند
هوش مصنوعی: بر فراز عرش، کسی که عظمت خداوند را ببیند، بر بالای طارمی که در آن هیچ چیز قابل تصور نیست، نشسته است.
شاهیست سخن ز خطه جان
بر باد سوار چون سلیمان
هوش مصنوعی: سخنی که از دل و جان می‌آید، قدرتی چون قدرت سلیمان دارد و می‌تواند دل‌ها را تحت تاثیر قرار دهد.
بر درگهش‌اند صف صف از هوش
در دست کلید و حلقه در گوش
هوش مصنوعی: در درگاه او، گروهی صف کشیده‌اند، بی‌هوش و با کلید در دست و حلقه‌ای در گوش.
هر دم فتحی کند بسامان
چون بخت جوان خان‌بن خان
هوش مصنوعی: هر لحظه موفقیتی حاصل می‌شود، مانند بختی که جوان و سرشار از انرژی است.
نوباوه نخل کامگاری
فرزند عزیز تاجداری
هوش مصنوعی: درخت نخل که نشانه خوشبختی و کامیابی است، فرزندی ارزشمند و گرامی را به دنیا آورده که مانند تاجی پر افتخار است.
آرایش مسند خراسان
تاج سر سرواران حسن‌خان
هوش مصنوعی: زیبایی و شکوه خراسان همچون تاجی است بر سر سرداران و بزرگان، که نشان‌دهنده‌ی عظمت و ویژگی‌های برجسته‌ی آن‌هاست.
بسم الله ده کتاب ادراک
دیباچه هفت جلد افلاک
هوش مصنوعی: با آغاز نام خدا، ده کتاب از شناخت و درک پدید آمده که مقدمه‌ای برای هفت جلد از آسمان‌ها و افلاک است.
از نور کمال کامیابست
گویی فرزند آفتابست
هوش مصنوعی: از نور کمال بهره‌مند است و گویی مانند فرزند خورشید است.
آموخته است از ملک خوی
یا خود ملکی‌ست آدمی روی
هوش مصنوعی: انسان به نوعی از ملک و طبیعت خود یاد گرفته است، یا اینکه در واقع، انسان خود به عنوان یک موجود با شخصیت و ارزش‌های خاصی شناخته می‌شود.
کوچک سن و در خرد بزرگست
آرایش دودمان ترکست
هوش مصنوعی: سن کم این فرد او را کوچک نمی‌کند، چرا که زیبایی و جذابیت او نشان‌دهنده‌ی بزرگی و ارزشمندی خانواده‌ی ترک اوست.
با آن که پسین شمار هستی‌ست
پیشین گل نوبهار هستی‌ست
هوش مصنوعی: با اینکه عصر، زمان پایان زندگی است، اما بهار جدید نشانه‌ی آغاز زندگی است.
لفظی که نفس به مدحش آراست
میراث‌خور لب مسیحاست
هوش مصنوعی: نفس انسانی که به ستایش این کلام می‌پردازد، وارث کلمات عذابیِ لب‌های مسیح است.
شاداب دری‌ست چشم بد دور
چشم صدفش ز نور معمور
هوش مصنوعی: چشمان او مانند دریا زنده و شاداب است و چشم بد از درخشش و زیبایی آن دور است.
چندان که گمان بری ثمین است
آری زین بحر در چنین است
هوش مصنوعی: هرچقدر که فکر کنی این موضوع ارزشمند و گرانبهاست، باید بدانید که این مسئله در این دریای وسیع، چندان هم ساده نیست.
دانی که چه بحر بحر احسان
فرمان‌ده کشور خراسان
هوش مصنوعی: می‌دانی که چه دریای عظیم محبت و احسانی در فرمانروایی خراسان وجود دارد؟
مسنددار زمین اقبال
بر خاک درش جبین اقبال
هوش مصنوعی: بیت به تصویری از عظمت و مقام کسی اشاره دارد که در زمین جایگاه بالایی دارد و بر درگاهش افراد با تواضع و احترام فراوان سر فرود می‌آورند. این شخص به گونه‌ای است که اقبال و خوش‌شانسی به او روی آورده و بر خاک درگاهش، عاملان قدرتمند جامعه به نشان ادب و فروتنی سر خم می‌کنند.
خانی که از آن جهان برین است
مسند آرای خان چین است
هوش مصنوعی: پادشاهی که از آن دنیا به این دنیا آمده، جایگاهش به مانند تخت و مقام خان چین است.
ماهی است ز عالم الهی
پرورده آفتاب شاهی
هوش مصنوعی: ماهی که از عوالم الهی تربیت شده و تحت تاثیر نور و گرمای پادشاهی قرار دارد.
لیکن بدر است دایم این ماه
از همت نور اختر شاه
هوش مصنوعی: اما باید بدانید که همواره این ماه در تلالو خود برتر است، زیرا نورش به خاطر اراده و تلاش فرمانروای ستاره‌هاست.
فرزند چنان پدر چنین است
آن نقش نگین و این نگین است
هوش مصنوعی: فرزند همانند پدر خود است؛ نقش و هویت او شبیه به پدرش می‌باشد.
خاتم بی‌نقش باصفا نیست
بی‌خاتم و نقش را بقا نیست
هوش مصنوعی: خاتم بدون نقش زیبا نیست و بدون خاتم و نقش، چیزی پایدار نخواهد بود.
بی بهره مباد تا جهان هست
زین خاتم و نقش ملک را دست
هوش مصنوعی: تا زمانی که دنیا وجود دارد، کسی نباید از این نشانه و اثر پادشاهی بی‌بهره باشد.
اقبال به هر دو باد دلشاد
زین هر دو سپهر باد آباد
هوش مصنوعی: اقبال از هر دو طرف خوشحال است، به خاطر این که هر دو آسمان با نشاط و سرسبز هستند.
وز دولتشان من و فصیحی
بخشیم مسیح را مسیحی
هوش مصنوعی: با لطف و حمایت آن‌ها، من و فصیحی می‌توانیم عیسی مسیح را به مسیحی‌ها تقدیم کنیم.
ز آن گونه زنیم حلقه نور
کاین مهر شود ز رشک رنجور
هوش مصنوعی: ما به گونه‌ای زندگی می‌کنیم که نور و محبت ما باعث حسادت دیگران می‌شود و آن‌ها را ناراحت می‌کند.
سازیم ز کیمیای اعجاز
از جوهر خاک گوهر راز
هوش مصنوعی: می‌توانیم از خاک معمولی چیزی ارزشمند بسازیم، مانند ایجاد معجزه‌ای از مواد ساده.
و آنگه همه را به دست افکار
در موحتشان کنیم ایثار
هوش مصنوعی: در اینجا بیان می‌شود که باید با افکار و اندیشه‌هایمان به دیگران کمک کنیم و در موقعیت‌های سخت، فداکاری کنیم.
ای خنده آفتاب اقبال
وی جبهه فتح باب اقبال
هوش مصنوعی: ای لطافت و زیبایی که مانند خورشید، خوشبختی و پیروزی را به ارمغان می‌آوری.
ای زبده دودمان دولت
وی مهد تو آسمان دولت
هوش مصنوعی: ای بهترین فرزند خانواده حکومت، تو مهد و گهواره‌ای از آسمان سلطنت هستی.
پرورده شیر آفتابی
در عقل دبیر آفتابی
هوش مصنوعی: کسی که تحت تاثیر و پرورش نیکی‌ها و روشنایی‌های عقلانی قرار گرفته، همانند موجودی است که از نور و گرمای آفتاب بهره‌مند شده است.
دولت به تو در زمانه نازان
چو[ن] نحس به روی ماه کنعان
هوش مصنوعی: در این زمانه‌ای که سرنوشت به برخی افراد ناز می‌زند، به تو همچون آدمی بدشانس نگاه می‌شود.
زین پیش سپهر نوجوان بود
وین مهر چراغ آسمان بود
هوش مصنوعی: قبل از این، آسمان جوان و پرنشاط بود و خورشید مانند چراغی در آن می‌درخشید.
اکنون که زمانه از تو طورست
خورشید چراغ مرده نورست
هوش مصنوعی: حالا که دنیا به سمت تو تغییر کرده، نور خورشید مانند چراغی خاموش شده است.
از صبح کند سپهر فرتوت
از بهر چراغ مرده تابوت
هوش مصنوعی: از صبح، آسمان کهنسال به خاطر چراغ خاموش تابوت، به تیره‌گی گرایش پیدا کرده است.
بخشای گناه این کهن‌پیر
برخیز و به التماس تقدیر
هوش مصنوعی: ببخشای گناهان این مرد سالخورده و برخیز تا به سرنوشت و تقدیر خود التماس کنی.
کن تازه دل فسرده اش را
کن زنده چراغ مرده اش را
هوش مصنوعی: دل افسرده‌اش را دوباره شاد کن، و چراغی که خاموش شده را روشن کن.
چون زندگی از تو درپذیرد
از صرصر حشر هم نمیرد
هوش مصنوعی: زمانی که زندگی تو را برای خود بپذیرد، حتی در سخت‌ترین شرایط و مشکلات هم از بین نخواهد رفت.
گردید ز تندباد احزان
گر طره دولتت پریشان
هوش مصنوعی: در اثر طوفان ناگوار غم‌ها، اگر موهای خوشبختی‌ات به هم بریزد.
آشفته مشو ز بخت زنهار
سری‌ست زمانه را درین کار
هوش مصنوعی: نگران بخت خود نباش، زیرا این زمانه مختصری از سرنوشت است که باید با آن کنار بیایی.
می‌خواست بدین طلسم جانکاه
سازد علمت ز شعله آه
هوش مصنوعی: او می‌خواست با این جادوی وحشتناک، علم و دانش خود را از شدت درد و رنج فریاد کند.
تا چون شه عشق سرفرازی
اقبال کند علم طرازی
هوش مصنوعی: برای آنکه عشق همچون یک پادشاه به اوج افتخار برسد و در زمینه زیبایی و خوش‌سلیقگی به شکلی بی‌نظیر ظاهر شود.
هرگز علمت نگون نگردد
آب طرب تو خون نگردد
هوش مصنوعی: هرگز دانش تو ناچیز نخواهد شد و شوق و شادی تو هرگز به غم تبدیل نخواهد گردید.
اینک ازل و ابد نشستند
در بندگی تو عهد بستند
هوش مصنوعی: اینک زمان آغاز و پایان در برابر تو قرار گرفته و به خدمت تو در آمده‌اند و پیمانی بسته‌اند.
اینک علمی ز صبح آمال
برداشته آفتاب اقبال
هوش مصنوعی: اکنون دانشی از صبح آرزوها به دست آمده که مانند خورشید اقبال و خوشبختی در حال درخشش است.
تا چون تو عنان به جنبش آری
وین مهر شود چو مه حصاری
هوش مصنوعی: وقتی تو را به حرکت درآوری، این عشق به دور تو مانند یک دیوار روشن به وجود خواهد آمد.
شبخون آرند بر حصارش
چون سایه کنند خاکسارش
هوش مصنوعی: دشمنان به دژ او حمله می‌کنند و آن‌چنان به زمین می‌چسبند که گویی سایه‌اش را می‌پوشانند.
اقبال کمینه خادم تست
فتح و نصرت ملازم تست
هوش مصنوعی: من، اقبال، خدمتگزار تو هستم و پیروزی و موفقیت همیشه همراه تو خواهد بود.
تو دیده دولتی و اینان
برگرد تو بسته صف چومژگان
هوش مصنوعی: تو به مقام و منزلتی رسیده‌ای و این افراد در مقابل تو ایستاده‌اند و به تو نگاه می‌کنند.
شد سکه ز انتظار نامت
خونریزتر از دم حسامت
هوش مصنوعی: انتظار نام تو، به مراتب دردناک‌تر و خونی‌تر از کینه‌ای است که در دلم می‌تپد.
برخیز و سمند کن سبک پوی
از چهره سکه موج خون شوی
هوش مصنوعی: برخیز و با شتاب حرکت کن، چهره‌ات را از خون بپوشان و مثل یک سکه درخشان شو.
چون خطبه ز تو ندارد القاب
در کام خطیب شد ز شرم آب
هوش مصنوعی: وقتی خطبه‌ای از تو نام و عنوانی ندارد، خطیب از خجالتش آب می‌شود.
ز‌ آن پیش که گردد آب آذر
بندد کمری به کین منبر
هوش مصنوعی: پیش از آن که آتش از آب سرد شود، باید کمربند انتقام را محکم ببندد.
بشتاب و زلال خضر دریاب
از خطبه بنام سکه از آب
هوش مصنوعی: بشتاب و به شفافیت خضر (نماد حیات و زندگی) توجه کن، و از سخنانی که به نام سکه (نماد ارزش و دارایی) از آب (منبع حیات) می‌گوید، بهره ببر.
شیر فلک پلنگ دندان
با خصم تو کرد رو به میدان
هوش مصنوعی: شیر آسمان با دندان‌های تیز خود در مقابل دشمن تو قرار گرفت و آماده مبارزه شد.
دانند آنان که اهل رایند
تا زین دو کدام بر سر آیند
هوش مصنوعی: افرادی که درک و بصیرت دارند، می‌دانند که بین این دو گزینه، کدام یک انتخاب مناسب‌تری خواهد بود.
می‌خواست زمانه پادشاهیت
کافکند به دودمان شاهیت
هوش مصنوعی: زمانه می‌خواست سلطنت و قدرت تو را از یاد ببرد و به نسل‌های آینده نرساند.
کان را که به کعبه ره نمایند
از خلد دری برو گشایند
هوش مصنوعی: کسی که به کعبه راهنما باشد، در بهشت را برای او باز می‌کنند.
چون در تو بس گرانبها بود
او را صدفی چنین سزا بود
هوش مصنوعی: از آنجا که در تو قیمت و ارزشی بسیار بالا وجود دارد، بنابراین شایسته است که همچون مروارید در صدفی مناسب جای گیرد.
آنها که گهرشناس جاهند
وز رای مدبران راهند
هوش مصنوعی: افرادی که درک و شناخت درستی از ارزش‌ها و چیزهای با ارزش دارند، کسانی هستند که با اندیشه و تدبیر دیگران مسیر خود را پیدا می‌کنند.
چون بهتر ازین صدف ندیدند
از بهر تو این صدف گزیدند
هوش مصنوعی: چون چیزی بهتر از این صدف برای تو پیدا نکردند، به خاطر تو این صدف را انتخاب کردند.
زنهار سپاس این صدف گوی
زین بحر شمار خویش را جوی
هوش مصنوعی: مواظب باش که از این صدف زیبا قدردانی کنی و در این دریا به دنبال خودت بگردی.
می‌باش چو طبع خود وفادار
از دست عنان مهر مگذار
هوش مصنوعی: همچنان وفادار به طبع خود باش و هدایت احساساتت را از دست نده.
تا چون مهر این جهان بگیری
در یک یورش آسمان بگیری
هوش مصنوعی: زمانی که تو به چنان قدرت و تأثیری دست یابی که بتوانی به راحتی بر آسمان این دنیا غلبه کنی و همه چیز را در یک لحظه به دست بگیری.
تا هست زمانه کام و نا‌کام
با دشمن و دوست توسن و رام
هوش مصنوعی: تا زمانی که جهان برقرار است، حالت‌های دگرگونی و موفقیت و شکست، با دوستان و دشمنان وجود دارد؛ هم چیزهایی که کنترل می‌کنید و هم چیزهایی که کنترلشان از دستتان خارج است.
خنگت بادا سپهر توسن
رامت بادا جهان ایمن
هوش مصنوعی: خوشبختی و آرامش بر تو باد، و دنیا به سامان باشد.
نازان به تو باد سرفرازی
تیغ تو کند به فتح بازی
هوش مصنوعی: تو با تیغ خود به فتح و پیروزی می‌رسیدی و این نشان سرافرازی و افتخار تو است.
خصمت بادا چو زخم ناسور
از درد دواگداز معمور
هوش مصنوعی: دشمن تو مانند زخم عمیق و دردناک است که هیچ دارویی نمی‌تواند آن را درمان کند.
آن بنفس شناس عقل اول
زو نفس کمال کل مکمل
هوش مصنوعی: این بیتی به این معناست که همان روحی که به خوبی خود را می‌شناسد، عقل کامل و اصل اولیه است و از آن، کمالات بی‌نظیر و ایده‌آل‌ها به وجود می‌آید. از این رو، آگاهی از نفس خود و درک کامل از آن می‌تواند به رشد و کمال مطلوب منجر شود.
آن کس که عطای فضل دادش
بوالفضل عطا لقب نهادش
هوش مصنوعی: کسی که به او نعمت و فضیلت بخشیده شده، به حق، بوالفضل نامیده شده است.
در فضل شریک غالب من
هم صاحب و هم مصاحب من
هوش مصنوعی: من در فضیلت و خوبی‌ها به اندازه غالب من هستم و هم در دوستی و نزدیکی با او شریکم.
امروز گزیده جهان اوست
فرزند مهین آسمان اوست
هوش مصنوعی: امروز بهترین موجود در جهان، فرزند برجسته آسمان است.
آن مه نه که شد ز سال و مه مه
آن مه که از آنست عقل فربه
هوش مصنوعی: آن چهره زیبا و دلربا فقط یک ظاهر گذرا نیست، بلکه عقل و شعور عمیق و پرباری را در درون خود دارد.
پاکیزه گهر چو نار ایمن
چون خاک به نیک و بد فروتن
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و پاکی درون انسان اشاره دارد که مانند گوهری درخشان و ارزشمند است. همچنین، به صفاتی مانند فروتنی و ایمنی از آفات زندگی اشاره می‌کند که مثل خاک در مقابل خوبی‌ها و بدی‌ها محافظت می‌کند. در مجموع، بر لزوم داشتن نکات مثبت در زندگی و حفظ اخلاق تأکید دارد.
خلقش شمعی که کرد روشن
از صرصر عاد داد روغن
هوش مصنوعی: آفرینش او مانند شمعی است که در باد سرد و سخت، روشنایی می‌بخشد و با وجود سختی‌ها و چالش‌ها، همچنان پرنور و پرفروغ است.
هر رشته که خلق او طرازد
نتواند چرخ پاره سازد
هوش مصنوعی: هر گونه که انسان‌ها خلق شده‌اند، نمی‌توانند تقدیر و سرنوشت خود را تغییر دهند.
یونان حکم بدو مباهی‌ست
برهان طبیعی و الهی‌ست
هوش مصنوعی: این جمله بیانگر این است که در یونان، دلیلی طبیعی و الهی وجود دارد که به توجیه یا تبیین امور می‌پردازد. به عبارت دیگر، در نگاه یونانیان، فهم و شناخت واقعیت‌ها از طریق دلایل طبیعی و اصول مذهبی و الهی امکان‌پذیر است.
آن و هم که دست کشت جهل است
هم طینت و هم سرشت جهل است
هوش مصنوعی: آن کسی که با دستان خود جهل را می‌کارد، ذات و روح او نیز از جهل نشأت می‌گیرد.
ملزم نه اگر ز حجت اوست
گفتی گل هر دو کون خودروست
هوش مصنوعی: اگر دلیل و حجت او را در نظر نگیری، می‌توانی بگویی که گل هر دو جهان در دست خود اوست و محدودیتی ندارد.
در کشور او [ز] چشم بد دور
جز عاشق نیست هیچ رنجور
هوش مصنوعی: در سرزمین او، جز عاشق هیچکس رنجور و آزرده خاطر نیست و از چشم زخم دور است.
آن هم ز مروتست کو را
بگذاشته بی تب مداوا
هوش مصنوعی: این شخص که بی تابی و درماندگی را رها کرده، نشان از بزرگ‌طبعی او دارد.
کان رنج که اصل جان پاک است
دارو آن را تب هلاک است
هوش مصنوعی: رنج و درد، مانند جان پاک انسان است، و درمان آن، تب و تباهی است که جان را از بین می‌برد.
ور نی بندد ز باد سودا
تب لرزه شعله جنون را
هوش مصنوعی: اگر نی به خاطر وزش باد دچار خلجان شود، موجی از جنون و هیجان شعله‌ای را به وجود می‌آورد.
در عهد وی از مرض ننالند
خود مرگ و مرض همه محالند
هوش مصنوعی: در زمان او، نه کسی از بیماری شکایت می‌کند و نه مرگ و بیماری امکان‌پذیر است.
کان دم که شد او مسیح آثار
خیل مرض و اجل به یکبار
هوش مصنوعی: زمانی که او (مسیح) دم به دم شد، اثرات بیماری و مرگ را یکباره از میان برداشت.
اقلیم وجود را شکستند
اند حشم عدم نشستند
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که موجودیت و هستی را تضعیف کردند و نیروهای عدم و سرنوشت بر آن حاکم شدند. در واقع، در دنیای وجود، اختلالی ایجاد شده که سبب تسلط نیروی عدم بر آن می‌شود.
در آینه‌ای کزو مصفاست
هر اعمی را جمال پیداست
هوش مصنوعی: در آینه‌ای که از نور و درخشش خاصی برخوردار است، هر نابینایی می‌تواند زیبایی خود را ببیند.
آیینه که رای او بسازد
از بس که خودش و نکو بسازد
هوش مصنوعی: آیینه‌ای که به خاطر زیبایی خود، تصویر نفر دیگر را زیبا می‌سازد.
یوسف که در آن جمال بیند
از دیدن خود ملال بیند
هوش مصنوعی: یوسف وقتی زیبایی خود را می‌بیند، از دیدن خود احساس خستگی و دل‌زدگی می‌کند.
از حسرت آینه ندیدن
گردد به نگاه خویش دشمن
هوش مصنوعی: اگر کسی به خاطر حسرتی که از دیدن تصویر خودش در آینه دارد، نتواند به خوبی خود را ببیند، در نتیجه به دشمنی با خود تن می‌دهد.
آنها که مدبران کارند
قاروره چرخ پیشش آرند
هوش مصنوعی: کسانی که تدبیر و برنامه‌ریزی می‌کنند، به مانند ظرفی درخشنده، کارها و مسائل را به خوبی مدیریت و پیش می‌برند.
آنها که سپهر بی‌سرانجام
از رنج حدوث گشته سرسام
هوش مصنوعی: افرادی که به دلیل مشکلات و ناکامی‌های زندگی، به حالتی آشفته و بی‌خبر از آینده درآمده‌اند.
هر صبحدمش تبی بگیرد
چون شام شود تبش بمیرد
هوش مصنوعی: هر صبح که به روز تازه‌ای شروع می‌شود، انسان احساس شوق و هیجانی می‌کند، اما وقتی شب می‌رسد، آن شوق و هیجان فروکش کرده و از بین می‌رود.
چون دل به علاج درگمارد
آید قدم و فغان برآرد
هوش مصنوعی: زمانی که دل به درمان خود بیندیشد، قدم‌ها به سوی آن برداشته می‌شود و فریادهایی برمی‌آید.
کاین خیک ز باد گشته فربه
از رنج حدوث اگر شود به
هوش مصنوعی: این خیک که به خاطر باد پر شده و از سختی‌های زندگی فربه شده، اگر به زمین بیفتد...
بردارد نعره اناالله
گردد ملکوت و ملک گمراه
هوش مصنوعی: اگر نعره‌ی «ما از آنِ خدائیم» سر داده شود، آسمان‌ها و زمین دچار تغییر و فریب خواهند شد.
هر نشئه که از میی برون تاخت
در قصر دماغ او وطن ساخت
هوش مصنوعی: هر بار که از شراب مستی به سراغ او می‌آید، آن حس شگفت‌انگیز به خانه‌اش تبدیل می‌شود.
قصری چو بهشت یافت معمور
سامان بهشت و ساحت طور
هوش مصنوعی: قصری مانند بهشت به دست آمده که در آن تمام زیبایی‌ها و ترتیب‌هایی که در بهشت وجود دارد، برقرار است و محیطی شبیه کوه طور دارد.
هر نقش که خامه الهی
بنگاشت ز ماه تا به ماهی
هوش مصنوعی: هر تصویری که قلم الهی ایجاد کرد، از ماه و ستاره تا دیگر اشیاء.
دید آن همه را در آن سطر لاب
از پرتو شمع قدس شاداب
هوش مصنوعی: او دید که همه آن‌ها در آن خط، به خاطر نور شمعی مقدس شاداب و سرزنده هستند.
دید آبله‌پای عقل کل را
آن مهدی هادی سبل را
هوش مصنوعی: مهدی، راهنمایی را به عقل کامل نشان داد که دقت و بینش او مانند آبله‌پای رنجیده است.
از بهر نظام کل در آنجا
همچون مژه پیش دیده بر‌ پا
هوش مصنوعی: برای حفظ نظم کل، در آن مکان مانند مژه‌ای بر روی چشم قرار دارد.
ان را که ز عقل دید ساده
ز آنجاش برات عقل داده
هوش مصنوعی: کسی که از عقل و درک خود استفاده نکرده و ساده‌لوح است، از همان نقطه ضعفش مورد فریب قرار می‌گیرد و نمی‌تواند به درستی تصمیم‌گیری کند.
آن را که به عقل دید همزاد
ز‌ آن حضرت قدس کرده آباد
هوش مصنوعی: کسی که با عقل و درک خود به حقیقت و موجودیت او توجه کند، آن را به گونه‌ای می‌بیند که همدم و همراه او، در سرزمین پاکی و معنویت قرار دارد.
آری ملک الملوک فضل اوست
او مغز و عقول جملگی پوست
هوش مصنوعی: به راستی که پادشاهان و rulers تمام فضل و برکت از اوست؛ او مانند مغز است و دیگران مانند پوست، به این معنا که او اصل و اساس همه چیز است و دیگران تنها ظاهری از آن اصل هستند.
او شهرنشین آشنایی
وین مشت عقول روستایی
هوش مصنوعی: او کسی است که به زندگی شهری آشنا است و در مقابل، این دسته از مردم که از روستاها آمده‌اند، نشان‌دهنده اندیشه‌های ساده‌تر و تجربیات کمتر هستند.
امروز هنرشناس ما اوست
ما نکهت خفته و صبا اوست
هوش مصنوعی: امروز کسی که هنر را می‌شناسد و به آن ارزش می‌دهد، اوست. ما تنها یک زیبایی خفته و نسیم دلپذیر هستیم که او به اینها جان می‌دهد.
نکهت چون رنگ خوش غنودی
گر جلوه دهش صبا نبودی
هوش مصنوعی: اگر بوی خوش گل‌ها نبود، زیبایی و رنگ لطیف آن‌ها نیز به چشم نمی‌آمد.
ما از گل قدس یادگاریم
پرورده ناز نو‌بهاریم
هوش مصنوعی: ما زاده و یادگار گلستان مقدس هستیم، که در نعمت و زیبایی بهار بزرگ شده‌ایم.
آن باد که قدر ما نداند
ما را به بهای جان ستاند
هوش مصنوعی: باد مجازی که ارزشی برای ما قائل نیست، جان ما را از ما می‌گیرد و بها می‌خواهد.
این طرفه که صرصر خزانی
نستاندمان به رایگانی
هوش مصنوعی: این عجیب است که با وزش باد سرد پاییزی، ما هیچ چیزی به دست نیاوردیم.
این کلک که نقشبند رازست
بر صفحه جان رقم طرازست
هوش مصنوعی: این هنر که به شکل زیبایی رازها را نشان می‌دهد، بر صفحه دل به خوبی و شایستگی ثبت شده است.
آنجا که گشاید او لب راز
چون سحر تهی رویست اعجاز
هوش مصنوعی: جایی که او لب به راز می‌گشاید، مانند سحری است که صورتش خالی و بی‌پناه است.
نازک رقمی که او نگارد
چون نخل بلا شکر برآرد
هوش مصنوعی: هر اندازه که دست او لطیف و زیباست، مانند درخت خرما که درختی ارزشمند و خوشمزه است، گویی با خط و بیان خود می‌تواند شکر و شیرینی را به وجود آورد.
لرزد رقم از شکوه این نی
چونان که شکر بریزد از وی
هوش مصنوعی: از زیبایی و عظمت صدای نی به حدی تحت تاثیر قرار می‌گیریم که انگار شیرینی شکر از آن می‌ریزد.
طفل نطقش به صد تکلف
بازیچه کند ز حسن یوسف
هوش مصنوعی: کودک با زحمت و به سختی صحبت می‌کند، همانند بازیچه‌ای که تحت تأثیر زیبایی یوسف قرار گرفته است.
کرد از لب سحر ساز یک چند
بر صفحه گلشنی شکرخند
هوش مصنوعی: لبانش همچون سحری، با نغمه‌ای دل‌نواز، در باغی پر از گل، لبخندی شیرین بر چهره داشت.
گلشن نه سفینه مرادی
چون دیده بیاض خوش سوادی
هوش مصنوعی: باغ گل نه کشتی‌ای است که برای رسیدن به سعادت طراحی شده باشد، بلکه چشمان سفید و روشن به خوبی می‌دانند که چگونه از زیبایی آن لذت ببرند.
هر صفحه در او عذار وردی
هر سطر درو بهار دردی
هوش مصنوعی: هر صفحه از او زیبایی خاصی دارد و هر خطی که در آن نوشته شده، نشان‌دهنده شادی و احساساتی عمیق است.
هر غنچه درو دل فگاریست
آراسته محمل بهاریست
هوش مصنوعی: هر گل در دل خود آرزوهایی دارد و به زیبایی بهار را به تصویر می‌کشد.
هر نقطه درو دلیست خسته
در هودج طره‌ای نشسته
هوش مصنوعی: هر نقطه‌ای در اینجا، نمایندهٔ دل‌هایی است که از خستگی رنج می‌برند و در میان زیبایی‌ها نشسته‌اند.
از رشحه خامه‌ام چو این باغ
شست از دل لاله‌های خود داغ
هوش مصنوعی: از قلم من، مانند آبی که باغ را شست و شو می‌دهد، احساسات گلی که در دل دارم، به‌زودی نمایان خواهد شد.
بردم بر باغبان که بستان
این باغ و برو نظاره افشان
هوش مصنوعی: من به باغبان گفتم که این باغ را ببر و برود تا زیبایی‌های آن را تماشا کند.
چون دید چمن چمن گل راز
در خنده گم از نسیم اعجاز
هوش مصنوعی: زمانی که چمن را دید و گل‌ها را در آن، متوجه شد که راز خنده در اثر نسیم شگفت‌انگیز پنهان شده است.
گشتش لب گل ز خنده مجروح
شد همچو شمیم گل سبک روح
هوش مصنوعی: لب گل از خنده جریحه‌دار شد، همچون عطر گل که روح را سبک می‌کند.
برخاست ز جا چو شعله نور
نی‌نی غلطم چو جلوه طور
هوش مصنوعی: به سرعت و با شور و هیجان از جایش برخاست، مانند شعله‌ای که نور افشانی می‌کند. او مانند جلوه کوه طور، حرکت می‌کند و نمی‌لرزد یا نمی‌افتد.
پیش آمد و بوسه داد دستم
من در خوی خون چو گل نشستم
هوش مصنوعی: به نزد من آمد و دستم را بوسید، من در این میان مانند گلی در خون خود نشستم.
رفتم که زمین او ببوسم
و آن خاک گشاده‌رو ببوسم
هوش مصنوعی: رفتم تا زمین او را ببوسم و آن خاک خوش‌رو را بوسه‌ای بزنم.
عقل آمد و برد اختیارم
بنشست پی صلاح کارم
هوش مصنوعی: عقل به سراغم آمد و تصمیماتم را تحت کنترل گرفت و نشسته است تا به من در بهبود کارهایم کمک کند.
گفتا لب تست مخزن غیب
از بوسه تهیش به بود جیب
هوش مصنوعی: او گفت: لب‌های تو جایی پنهان از رازهای نهفته هستند که به واسطه بوسه بر آن‌ها، خوشبختی و ثروت به دست می‌آید.
هر چند که بوسه نیازست
اما به هوس دریش بازست
هوش مصنوعی: اگرچه بوسه و محبت ضروری و لازم است، اما اشتیاق و وابستگی به طرف مقابل ممکن است باعث ایجاد مشکل شود.
نظاره این گل هوس بوی
از دامن دیده‌ات به خون شوی
هوش مصنوعی: به تماشای این گل نشسته‌ام و آرزو دارم بوی آن به دامن چشمان تو برسد و آن را غرق در خون کند.
چون غنچه دل به خون خود جوش
خنده به نسیم خلد مفروش
هوش مصنوعی: دل همچون غنچه‌ای در حال شکفتن است و با وجود درد و رنج خود، به شوق و شادی می‌خندد؛ مانند نسیمی که در بهشت می‌وزد.
ور ز آنکه سر نثار داری
جان را ز پی چه کار داری
هوش مصنوعی: اگر بر کسی جان خود را فدای او می‌کنی، پس برای چه به دنبال کار و زندگی دیگری هستی؟
گفتم که غبار جان هوا شد
روز[ی] دو سه پیش ازین فدا شد
هوش مصنوعی: گفتم که گرد و غبار زندگی در هوا پراکنده شد و چند روز پیش از این، قربانی شد.
دل هم دو سه روز پیش ازین مرد
بگذاشت مرا و رخت خود برد
هوش مصنوعی: دل من چند روز پیش از این از من جدا شد و مرا ترک کرد و به همراه خود روح و احساسم را برد.
گفتا نه دل و نه جان چه سازی؟
وین نرد محال با که بازی؟
هوش مصنوعی: گفت: دل و جانت چه کار می‌کند؟ و این بازی غیرممکن را با کی انجام می‌دهی؟
این خاتم نقشبند دولت
وین جبهه نوش خند دولت
هوش مصنوعی: این انگشتر نماد قدرت و خوشبختی است و این چهره نیز نشانه‌ی سروری و شادابی آن قدرت است.
کش دست تو نایب سلیمانست
برنامه عشق و حسن عنوانست
هوش مصنوعی: دست تو به اندازه‌ی قدرت و نفوذ سلیمان تاثیرگذار است و عشق و زیبایی موضوع اصلی زندگی توست.
گه موجه کوثرش نویسی
گه چشمه شکرش نویسی
هوش مصنوعی: گاهی از زیبایی‌های زندگی و نعمت‌هایش می‌نویسی و گاهی از دلنشینی‌ها و شیرینی‌های آن.
کوثر ز کجا و موج ناموس
کش باد فکنده بر جبین بوس
هوش مصنوعی: کوثر از کجا آمده و چطور موج باد که با خود ناموس را حمل می‌کند، بر پیشانی بوسه می‌زند؟
وین بوس کزو به دست داری
بر گوهر از آن شکست داری
هوش مصنوعی: این بوسه‌ای که از آن در دست داری، به خاطر ارزش و زیبایی‌اش به‌منزله جواهر است و این حقیقت را نشان می‌دهد که تو از آن چیزهای باارزش محافظت می‌کنی و در برابر آن به خوبی رفتار می‌کنی.
سرجرعه چشمه‌سار قدس‌ست
مشاطه نو‌بهار قدس‌ست
هوش مصنوعی: نوشیدن از چشمه‌های زیبا و مقدس نشانه‌ای از تازگی و زیبایی بهار است.
شکر ز کدام دودمانست
این فخر کجا سزای آنست
هوش مصنوعی: این افتخار از کدام خانواده و نسل است که شایسته‌ی آن باشد؟
در سلسله شک رز خست
نگذاشت مگس فروغ عصمت
هوش مصنوعی: در میانه‌ی زیبایی و ظرافت، حتی مگسی نمی‌تواند بر آن باطل شود و نور پاکی و عفت را تحت تأثیر قرار دهد.
وین شهد ز عصمت آفریده
روی مگس هوس ندیده
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر این است که زیبایی و قداست خاصی در چهره وجود دارد که به مانند عسل شیرین و جذاب است، اما این زیبایی هیچ نوع هوس و خواسته‌ای را به وجود نمی‌آورد، مانند مگس که به شیرینی عسل جذب می‌شود. در واقع، این زیبایی خالص و معصوم است و از هر نوع شائبه و ناپاکی دور است.
این جلوه که حسن ازوست معمور
فیضی‌ست چکیده از دل نور
هوش مصنوعی: این زیبایی که از او می‌درخشد، نماد برکت و فیضی است که از دل نور به وجود آمده است.
شو قیمت دست خویش بشناس
برگوی یدالهست و مهراس
هوش مصنوعی: برای ارزش و قیمت خود ارزش قائل باش، زیرا قدرت و توانایی تو در دستان خودت است و از آن نترس.
ور خصم کند ز جهل ابرام
زین مهر نبوتش کن الزام
هوش مصنوعی: اگر دشمن به خاطر نادانی خود، بر تو فشار آورد، باید به خاطر این محبت و رسالت نبوت، او را مجبور به پذیرش حقیقت کنی.
بل دست دو کون زیر دست آر
بر هفت صف فلک شکست آر
هوش مصنوعی: دستت را به دو جهان دراز کن و دست‌اندرکار هفت آسمان را شکست بده.
شاید که دو روز شادمانه
بنشینی از غم زمانه
هوش مصنوعی: شاید برای چند روزی بتوانی به خوبی و خوشی زندگی کنی و از اندوه‌های دنیا دور بمانی.
از سفره چرخ لقمه کام
نامردان را شود سرانجام
هوش مصنوعی: از سفره‌ی زندگی، نصیب بی‌مروتان به سرانجامی ناخوش ختم می‌شود.
کاین هفت تنور نان هر مرد
آن روز که پخت خام‌تر کرد
هوش مصنوعی: در آن روز، هر مرد برای خود نانی می‌پخت، اما نان‌هایی که پخته می‌شد، نان‌هایی خام‌تر و کمتر پخته بودند.
رفتم به طواف حضرت عشق
تا کدیه کنم ز حضرت عشق
هوش مصنوعی: به دیدار محبوبم رفتم تا از او حاجت و درخواست کنم.
دیدم طفلی گرفته بر دوش
چون مردمک نظر سیه‌پوش
هوش مصنوعی: در حال حاضر، کودکی را دیدم که بر دوش کسی نشسته بود و او را مانند سنگینی بر دوش مردمک چشم که در زیر رنگ سیاه لباس پنهان شده، می‌دیدم.
بسیار نحیف‌تر ز مژگان
از هر مژه لیک دجله افشان
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف ظرافت و زیبایی چشمان و مژگان اشاره دارد. شاعر بیان می‌کند که مژه‌ها از لحاظ لطافت و نازکی به قدری باریک و نازک هستند که به دجله تشبیه شده‌اند، ولی با این حال، زیبایی و جلوه‌ی آن‌ها بسیار خاص و دل‌انگیز است. در حقیقت، با یک تصویر زیبا از چشمان و مژه‌ها، شاعر به delicacy و زیبایی آن‌ها اشاره می‌کند.
چون آه ز غصه قد کشیده
چون ناله ز درد آفریده
هوش مصنوعی: وقتی که از سر غم و اندوه آه می‌کشید، مانند ناله‌ای است که به خاطر درد به وجود آمده.
در مهد عدم به رنج بوده
یک لحظه ز رنج ناغنوده
هوش مصنوعی: در دنیای نیستی، یک لحظه هم به سختی و رنج نبوده‌ام و در آرامش و راحتی زندگی کرده‌ام.
در صلب و رحم ندیده گویی
بی سیلی غم شکفته‌رویی
هوش مصنوعی: انگار غمی که در دل وجود دارد، بدون اینکه به آن آسیبی زده شود، به آرامی در وجود انسان روییده است.
نه منزل بطن را به یک گام
طی کرده ز شوق مهد آلام
هوش مصنوعی: انسان نمی‌تواند به سرعت و با یک گام، تمام مراحل زندگی و مشکلاتش را پشت سر بگذارد و به آرامشی که در آغاز زندگی آرزویش را داشته، برسد.
ز آن دم که به مهد آرمیده
پستان ثنای غم مکیده
هوش مصنوعی: از زمانی که در گهواره خوابیده‌ام و شیر عشق را نوشیده‌ام، یاد غم همیشه با من بوده است.
گفتم این طفل بوالعجب چیست
وین طرفه‌گهر ز لجه کیست؟
هوش مصنوعی: من گفتم این کودک عجیب چه چیزهایی در خود دارد و این جواهر نادر از کجا آمده است؟
مستانه ز بس که دیده حالم
مدهوش شد از می سوالم
هوش مصنوعی: به خاطر افزایش شادی و سرمستی‌ام، چنان حالتی به من دست داده که از نوشیدن شراب تقریباً بی‌خبر و مدهوش شده‌ام.
در خنده بیهشی چو گل خفت
و آنگاه به هوش آمد و کفت
هوش مصنوعی: در حالی که در حال خنده و سرخوشی بود، مانند گلی که خوابش برده باشد، لحظه‌ای به خواب رفت و سپس به هوش آمد و صحبت کرد.
این طفل دل رمیده تست
خونابه رسان دیده تست
هوش مصنوعی: این کودک بی‌دفاع و فراری از محبت، اشک‌هایش نشانگر درد و رنجی است که از دیده‌اش سرازیر می‌شود.
حسنش ز تو بستد و به من داد
تا پرورمش به شیر بیداد
هوش مصنوعی: زیبایی او را از تو گرفت و به من سپرد تا با ناملایمات بزرگش کنم.
و ‌آنگه که ز شیر بازش آرم
هم با سر زلف او سپارم
هوش مصنوعی: زمانی که از شیر بگذرم و او را ترک کنم، همزمان موهای او را به آرامی در دست می‌گیرم و به او خواهم سپرد.
گر ز آنکه پسنددش بسوزد
وز دود غمش جهان فروزد
هوش مصنوعی: اگر چیزی که او دوست دارد، موجب سوختن او شود و از غم او، کل دنیا را بسوزاند.
ور نپسندد نسازدش ریش
و آنگاه تو دانی و دل خویش
هوش مصنوعی: اگر او تو را نپسندد، برای تو اهمیتی ندارد که چقدر ظاهرت تغییر کند و در نهایت این خود تو هستی که حال دلت را می‌دانی.
از هیبت این خطاب جانکاه
از من بنماند غیر یک آه
هوش مصنوعی: به خاطر شدت تاثیری که این پیام بر من گذاشته، تنها یک آه از من باقی مانده است.
و آن نیز ز جوش ناتوانی
چندی بطپید و گشت قفانی
هوش مصنوعی: و آن هم به دلیل ناتوانی و ضعف مدتی به شدت به تپش افتاد و به حالت بی‌حالی درآمد.
اکنون بندانم این نوا چیست
من نیستم این نواسرا کیست؟
هوش مصنوعی: اکنون می‌پرسم این نوا چه چیزی است و من خودم نیستم، پس این صدا از آن کیست؟