گنجور

شمارهٔ ۱ - در عذر خواهی

ای سیدی که نور سیادت ز روی تو
رخشد چنان که از تتق صبح آفتاب
طفلان شوخ‌طبع معانی ز خاطرت
عریان چو سوی صفحه شتابند بی‌ حجاب
ناموس دودمان سخن چون که کلک تست
بافد به رویشان ز نفس عنبرین نقاب
لفظی که فیض طبع تو معنی درو نریخت
نزد خرد شکسته سفالی‌ست بی‌شراب
تبخاله جوشد از لب نازک‌دلان فکر
در عهد تو گر از قدح گل خورند آب
اکسیری ضمیرت از اکسیر فکر ساخت
خورشید از صحیفه و از دوده زر ناب
طبعم که گاه نغمه طراری به بزم فکر
شرمنده‌تر ز تار گسسته است در باب
دارد شکسته‌تر ز دل من نوایکی
گر خود همه خطاست به گوشت بود صواب
روشن دل تو کش به هزار آب و تاب ساخت
معمار‌ «کن» ز خشت و گل صبح و آفتاب
گویند تیره شد ز دم دود مشربم
ز آن گونه کآفتاب ز گستاخی سحاب
انکار خود نمی‌کنم اما ز حضرتت
دارم سوالکی ز کرم لطف کن جواب
تو خود همان شگرف بهاری که خون خشک
در داغ لاله از نم خلقت شود گلاب
من هم نه زلف دلبر و نه شاهد غمم
کز من به هرزه خانه دلها شود خراب
پس من چرا به هرزه گشایم زبان خویش
با تشنگان نزاع کنم بر سر سراب
ای خوش متاع‌تر دلت از کاروان مصر
دیگر مریز در قدح شکوه زهر ناب
خود زهر گفتم و ز محبت خجل شدم
شهدست در مذاق شهید وفا عتاب
چون شانه صد زبان شده‌ام تا قسم خورم
اما به زلف دوست نه با آیت و کتاب
کز من بغیر مهر و وفا هیچ سر نزد
شرمنده نیستم ز محبت به هیچ باب
مانا که در دل تو گذشتم که تیره شد
آن بوسه گاه رحمت ازین آیت عذاب
ور زآنکه عذرهای منت دلپذیر نیست
ختم سخن کنم به یکی حرف ازین کتاب
من جاهلم ز جهل نخیزد بجز خطا
تو عاقلی ز عقل نزیبد مگر صواب

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ای سیدی که نور سیادت ز روی تو
رخشد چنان که از تتق صبح آفتاب
هوش مصنوعی: ای آقایی که نور و شکوه سروری‌ات از چهره‌ات می‌تابد، همچنان که نور صبحگاهی از طلوع آفتاب می‌درخشد.
طفلان شوخ‌طبع معانی ز خاطرت
عریان چو سوی صفحه شتابند بی‌ حجاب
هوش مصنوعی: کودکان شوخ و بازیگوش بی‌پروا از ذهن تو به سمت صفحه می ‌شتابند و به راحتی خود را نشان می‌دهند.
ناموس دودمان سخن چون که کلک تست
بافد به رویشان ز نفس عنبرین نقاب
هوش مصنوعی: سخن و کلامی که از تو برمی‌آید، به اندازه‌ای با ارزش و زیباست که مانند عطری خوشبو بر چهره‌ها می‌نشیند و جان‌ها را متاثر می‌کند.
لفظی که فیض طبع تو معنی درو نریخت
نزد خرد شکسته سفالی‌ست بی‌شراب
هوش مصنوعی: آنچه تو با ذوق و استعداد خود می‌گویی، مانند سفالی شکسته و بی‌قیمت است که در آن هیچ چیز ارزشمندی وجود ندارد.
تبخاله جوشد از لب نازک‌دلان فکر
در عهد تو گر از قدح گل خورند آب
هوش مصنوعی: اگر لبه‌های نازک‌دلان از محبت و عشق تو لب باز کنند، مانند جوشیدن تبخال، اندیشه‌های نیکو و خوبی‌ها در دل آن‌ها شکل خواهد گرفت، حتی اگر از زیبایی‌ها و لذت‌های زندگی بهره‌مند شوند.
اکسیری ضمیرت از اکسیر فکر ساخت
خورشید از صحیفه و از دوده زر ناب
هوش مصنوعی: عمق وجودت به وسیله اندیشه‌ای خلاق و نابی به وجود آمده و مثل خورشید که از کلمات و طراحی‌های لطیف زنده می‌شود، ارزشمند و درخشان است.
طبعم که گاه نغمه طراری به بزم فکر
شرمنده‌تر ز تار گسسته است در باب
هوش مصنوعی: طبع من گاهی به زیبایی و شگفتی فکر می‌کند، اما در اینجا بیشتر از همیشه شرمسار از ناتوانی‌ام هستم.
دارد شکسته‌تر ز دل من نوایکی
گر خود همه خطاست به گوشت بود صواب
هوش مصنوعی: عشقم به قدری عمیق و رنج‌آور است که حتی اگر همه چیز ظاهراً نادرست به نظر برسد، باز هم برای تو صدای درست و روشنی دارد.
روشن دل تو کش به هزار آب و تاب ساخت
معمار‌ «کن» ز خشت و گل صبح و آفتاب
هوش مصنوعی: دل روشن تو با ظرافت و زیبایی خاصی طراحی شده است، مانند معمارانی که از صبح و تابش آفتاب با خشت و گل، اثر هنری می‌سازند.
گویند تیره شد ز دم دود مشربم
ز آن گونه کآفتاب ز گستاخی سحاب
هوش مصنوعی: می‌گویند به خاطر دود مشربم، خورشید به خاطر جسارت ابرها، تیره و کدر شده است.
انکار خود نمی‌کنم اما ز حضرتت
دارم سوالکی ز کرم لطف کن جواب
هوش مصنوعی: من نمی‌توانم وجود خود را انکار کنم، ولی از تو سوالی دارم: خواهش می‌کنم لطف کرده و جوابم را بده.
تو خود همان شگرف بهاری که خون خشک
در داغ لاله از نم خلقت شود گلاب
هوش مصنوعی: تو خود همان زیبایی بهاری هستی که خون خشکیده در داغ گل‌های لاله را به گلاب تبدیل می‌کند.
من هم نه زلف دلبر و نه شاهد غمم
کز من به هرزه خانه دلها شود خراب
هوش مصنوعی: من نه مانند دلبر زلفی دارم و نه به اندازه شاهد، غم و اندوهی که باعث ویرانی دل‌ها شود.
پس من چرا به هرزه گشایم زبان خویش
با تشنگان نزاع کنم بر سر سراب
هوش مصنوعی: چرایی این که چرا زبانم را به کلام بیهوده باز کنم و با کسانی که فقط به سرابی می‌نگرند، به جدل بپردازم، برایم مبهم است.
ای خوش متاع‌تر دلت از کاروان مصر
دیگر مریز در قدح شکوه زهر ناب
هوش مصنوعی: ای دل تو چه زیبا و باارزش هستی، بهتر از هر کالای دیگر. پس مانند کاروان مصر، که در آن زندگی اشرافی جریان دارد، با بی‌توجهی نه به خودت و نه به دیگران آسیب نزن و در هر اقدامی از زیبایی و شکوهمندی دل دوری کن.
خود زهر گفتم و ز محبت خجل شدم
شهدست در مذاق شهید وفا عتاب
هوش مصنوعی: من از خود زهر گفتم و از محبت شرمنده شدم، که در طعم آن، شهد شیرین وفای شهیدان حس شده است.
چون شانه صد زبان شده‌ام تا قسم خورم
اما به زلف دوست نه با آیت و کتاب
هوش مصنوعی: من مانند شانه‌ای که صد زبان دارد، می‌خواهم قسم بخورم، اما این قسم را به موی دوست خواهم خورد، نه با نشانه‌ها و نوشته‌ها.
کز من بغیر مهر و وفا هیچ سر نزد
شرمنده نیستم ز محبت به هیچ باب
هوش مصنوعی: من از هیچ‌کس جز محبت و وفا سخنی نمی‌پذیرم و از عشق به کسی شرمنده نیستم.
مانا که در دل تو گذشتم که تیره شد
آن بوسه گاه رحمت ازین آیت عذاب
هوش مصنوعی: من در دل تو جاودانه شدم، ولی آن بوسه‌ای که نشانه‌ی رحمت بود، حالا به خاطر این نشانه‌ی عذاب، تیره و تار شده است.
ور زآنکه عذرهای منت دلپذیر نیست
ختم سخن کنم به یکی حرف ازین کتاب
هوش مصنوعی: اگرچه عذرهایی که می‌خواهم بیاورم خوشایند نیست، اما سخن را با یک جمله از این کتاب به پایان می‌رسانم.
من جاهلم ز جهل نخیزد بجز خطا
تو عاقلی ز عقل نزیبد مگر صواب
هوش مصنوعی: من نادان هستم و از نادانی‌ام تنها خطا برمی‌خیزد، اما تو که عاقل هستی، از عقل خود جز کار درست و صحیح به عمل نمی‌آوری.