گنجور

شمارهٔ ۷ - مفاخره و مدح حافظ محب علی

بازم نفس به لجه فیضی شناورست
کش کمترین صدف شرف هفت گوهرست
خلدی شکفت بر سر هر شاخ گلبنم
آری بهار طبع مرا رسم دیگرست
فیضی به تازه بر نی کلکم فشانده‌اند
کش بر شکر هما ز مگس جان‌‌فشان‌‌تر‌‌ست
ابهام بر قفاش چو مهر نبوت‌ست
کلکم که در جهان معانی پیمبرست
نی‌نی منم پیمبر و آواز کلک من
گویی صفیر شهپر ناموس اکبرست
یک کاروان کرشمه یوسف برانست بار
هر نقطه‌ای که در ورقم بینواترست
یک آسمان کواکب سعد اندروست گم
حرفی که در مسوده‌ام نحس اکبرست
بر گلشنی ز عطسه کلکم بهار ریخت
کانجا دم مسیح کهن نخل بی‌برست
یکسان طپند طوطی و بلبل درین چمن
مانا که بر لب گل او خنده شکرست
بر تارکم جواهر قدسی کند نثار
فیض ازل که در عرض کون جوهرست
گویم ز بس فروغ که ماهست و آفتاب
چون بنگرم ثنای مسیحای اکبرست
حافظ محب علی که به گلشن‌سرای قدس
هر ناله‌اش معلم مرغ نو‌اگرست
شایسته نوازش این نام ذات اوست
گویی سرشته پیکرش از مهر حیدرست
شیرازه کتاب هنر در زمانه اوست
گر او نباشدی همه اوراقش ابترست
مجموعه مکارم اخلاق ذات اوست
بی او جهان کهنه نسب‌نامه شرست
تشبیه قدسیان به سویدای دل کنند
هر نقطه‌ای که نظم مرا سهو دفترست
گردد چو خامه شانه‌‌کش طره ثناش
از حسن خط مسوده‌ام روی دلبرست
نی‌نی دلی‌ست سوخته از عشق ورنه چون
هودج‌نشین زلف بتان چون مه و خورست
از آفتاب فطرت قدسی طلوع تو
با حرز عمرهاست که هم چشم خاورست
چون صبح از آن دیار گداییست خرقه‌پوش
مشرق گر آفتاب ز طبعم غنی‌ترست
کز خاک خشک بر در دولت‌سرای قرب
زمزم به دولت قدمم پور آذرست
های هنر ز مقدم او در ریاض فضل
یک چشمه سلسبیل و دگر چشمه کوثرست
گر بوده‌ است بار و بری چیده است او
ورنه هنوز نخل کمالات بی‌برست
خویش‌ست دانمی نفسش با لب مسیح
اما ندانمی ز کجا کیمیا گرست
الحق که کیمیای معانیست لفظ او
معنی اگر مس است به لفظش درون زرست
ز اسرار‌نامه‌‌‌‌‌های الهی‌ست نثر او
نظمش بر آن کتاب چو بسم الله افسرست
لفظ نگفته را خرد دوربین او
داند که از چه جوهر معنی توانگرست
معنی چو در سواد سخن شبروی کند
جاسوس ظن او ز یقین راست بین‌ترست
زاجزا قوای مدرکه شخص دانش‌ست
گویی که پای تا سر عقل مصورست
خطی که نصف علم شمردش زبان وحی
اقسام آن انامل او را مسخرست
در عهد او دهان دوات از زبان کلک
از بس شکر مکیده کنون تنگ شکرست
چون شب چراغ فیض کند بر ورق نثار
کلکش خط شعاع و ورق صفحه خورست
رخشد چنانکه از رحم صبح آفتاب
هر نقطه رقم که به صلب قلم درست
دوار آفریده افلاک طبع اوست
این مهر زین سپهر سهای محقرست
در هر فن‌ست چون فن ادوار بی‌نظیر
اما سر‌آمدست در آن‌ها درین سرست
موسیقی از علو نسب روح حکمت‌ست
او چون شمیم سنبل و گل روح‌پرورست
آنجا که زهره در صف دعوی علم زند
خود یکه تاز‌تر ز شهنشاه خاورست
نی زهره مشتری چو زند از کمال لاف
با طبع او چو دعوی پرواز بی‌پرست
بندند پوست بر دف خورشید قدسیان
از پرده‌ها دیده خود کینش در خورست
اما ز فیض زمزمه دلخراش او
آن پرده‌ها ز خون جگر تا ابد ترست
در بزم مل چو لهجه او گل‌فشان شود
گوش قدح چو چشم صراحی محیرست
ور شعله‌ای ز زمزمه در صوفیان زند
سجاده همچو شیخ ز وجد آتشین پرست
چون غنچه سر به مهر نوای حزین اوست
گوش نو اشناس که هوش مصورست
دل‌مردگان به زمزمه دیگران خوشند
آری شتر چو مرده کلاغش حدی گرست
نامش مرا به ذائقه طعم شکر دهد
گویی گلش ز شهد محبت مخمرست
از نامش ار به کام زبانم نچسبدی
تکرار کردمی که چو قند مکررست
چون صبح کی به خویشی خورشید نازد او
خود او در آسمان هنر روشن اخترست
برهان پاکی نسب این بس که از کمال
خلقش گزیده امت خلق پیمبرست
از زهر افعی حسد ای مدعی بمیر
کاین زهر را وفات تو تریاق اکبرست
این‌ها که گفته‌ام همگی عیب ذات اوست
نزد تو گرچه مدح فزون از حد و مرست
نشگفت اگر ز درد حسد سر گران شوی
زین غنچه‌های لفظ که گویی معنبرست
دردسر جعل ز گل عنبرین شمیم
نزد خرد ز مساله‌های مقررست
تو احولی ز چشم خردبین مخور فریب
کاینجا ز نور دیده تجلی فزونترست
این نغمه را به لهجه طفلان سروده‌ام
ورنه سزای مدح وی آهنگ دیگرست
کورست دهر دیده مردم شناس کو
حقا که آنچه گفته‌ام او صد برابرست
انصاف خود طبیعت عنقا گرفته است
ورنه همای فضل چرا ریخته پرست
کوته کنم حدیث که قدر سخن‌شناس
امروز از متاع هنر کم بهاترست
کلک شکر‌فروش فصیحی دهان ببند
مستای جنس خویش که گوش جهان کرست
گشتی ثنا طراز و قضا شد دعای او
رحمی کز انتظار اجابت به خون‌ترست
عمرش دراز باد که اطفال فضل را
در روزگار او پدر پاک‌گوهرست
خود کهنه مجمری‌ست فلک وین نجوم نحس
ز آن سو شکاف مجمر و زین سوی اخترست
از بوی مردمیش مگر شست و شو دهند
ورنه به دهر تا بود او عود مجمرست

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بازم نفس به لجه فیضی شناورست
کش کمترین صدف شرف هفت گوهرست
هوش مصنوعی: نفس دوباره در دریای لطف و رحمت در حال حرکت است، چرا که حتی کوچک‌ترین صدف نیز ارزش و جایگاه هفت گوهر را دارد.
خلدی شکفت بر سر هر شاخ گلبنم
آری بهار طبع مرا رسم دیگرست
هوش مصنوعی: بهشت بر روی هر شاخه گل شکوفه زده است، اما بهار طبیعت من حال و هوای دیگری دارد.
فیضی به تازه بر نی کلکم فشانده‌اند
کش بر شکر هما ز مگس جان‌‌فشان‌‌تر‌‌ست
هوش مصنوعی: در این بیت به این اشاره شده است که فیض و نعمت‌های تازه‌ای که به همه انسان‌ها داده شده، مانند گندم که بر روی شکر پاشیده شده است. این نعمت‌ها و زیبایی‌ها از مگسی که جان فشانی می‌کند، بیشتر و باارزش‌تر است. به نوعی می‌توان گفت که وجود نعمت‌های الهی و زیبایی‌های زندگی، ارزش بیشتری از چیزهای کم ارزش دارد.
ابهام بر قفاش چو مهر نبوت‌ست
کلکم که در جهان معانی پیمبرست
هوش مصنوعی: هر یک از شما در این دنیا همچون یک پیامبر هستید، زیرا در چهره‌های شما نشانه‌ای از روشنایی و معنویت وجود دارد که نشان‌دهنده‌ی جایگاه و رسالت شماست.
نی‌نی منم پیمبر و آواز کلک من
گویی صفیر شهپر ناموس اکبرست
هوش مصنوعی: من نوزادی هستم که پیامبرانه سخن می‌گویم و صدای خوشم به گونه‌ای است که مانند صدای پرواز یک پرنده بزرگ و باعظمتی به گوش می‌رسد.
یک کاروان کرشمه یوسف برانست بار
هر نقطه‌ای که در ورقم بینواترست
هوش مصنوعی: در اینجا سخن از یک کاروان است که زیبایی و جذابیت خاصی دارد، همچون زیبایی یوسف. این کاروان به هر سمت که سفر کند، بار و دل‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد و در هر نقطه‌ای که برود، تاثیر و اثر خود را به جا می‌گذارد.
یک آسمان کواکب سعد اندروست گم
حرفی که در مسوده‌ام نحس اکبرست
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره شده که در آسمان ستاره‌های خوشبختی وجود دارد، اما نباید فراموش کرد که در همان حین، مطلبی که در نوشته من هست، شوم و بدی را به همراه دارد.
بر گلشنی ز عطسه کلکم بهار ریخت
کانجا دم مسیح کهن نخل بی‌برست
هوش مصنوعی: در یک باغ سرسبز و شاداب، به خاطر عطسه‌ی جمعی، باری به زمین ریخته می‌شود. این‌جا همان جایی است که دم مسیح در آنجا وجود دارد و درخت نخیلی که میوه ندارد، پیدا می‌شود.
یکسان طپند طوطی و بلبل درین چمن
مانا که بر لب گل او خنده شکرست
هوش مصنوعی: طوطی و بلبل در این باغ به یک اندازه آواز می‌خوانند، ولی دلیل این شادی و سرور آن‌ها، لبخند شیرین گل است.
بر تارکم جواهر قدسی کند نثار
فیض ازل که در عرض کون جوهرست
هوش مصنوعی: بر سر تاریکی من، جواهرهای مقدس می‌بارند، چون فیض و بخشش ازل در طول هستی وجود دارد.
گویم ز بس فروغ که ماهست و آفتاب
چون بنگرم ثنای مسیحای اکبرست
هوش مصنوعی: می‌گویم به خاطر روشنی بسیارشان که هر دو مانند ماه و خورشید هستند، اما وقتی به آنها نگاه می‌کنم، نمی‌توانم جز از زیبایی مسیح بزرگ سخن بگویم.
حافظ محب علی که به گلشن‌سرای قدس
هر ناله‌اش معلم مرغ نو‌اگرست
هوش مصنوعی: حافظ که عاشق علی است، در باغ بهشت هر بار که ناله می‌زند، مانند معلمی برای پرنده نوآموز می‌شود.
شایسته نوازش این نام ذات اوست
گویی سرشته پیکرش از مهر حیدرست
هوش مصنوعی: این نام شایسته محبت و احترام است، به گونه‌ای که به نظر می‌رسد وجودش از محبت و شفقت حیدر (علی) شکل گرفته است.
شیرازه کتاب هنر در زمانه اوست
گر او نباشدی همه اوراقش ابترست
هوش مصنوعی: کتاب هنر در زمان او به اوست که سازماندهی و شکل می‌گیرد. اگر او در این عرصه نباشد، تمام اجزای آن بی‌هدف و ناقص خواهند بود.
مجموعه مکارم اخلاق ذات اوست
بی او جهان کهنه نسب‌نامه شرست
هوش مصنوعی: نوعی از صفات نیکو و عالی در وجود او نهفته است و اگر او نباشد، دنیا همچنان پر از زشتی‌ها و ناپسندها باقی می‌ماند.
تشبیه قدسیان به سویدای دل کنند
هر نقطه‌ای که نظم مرا سهو دفترست
هوش مصنوعی: قدسیان را به دل‌های پاک تشبیه می‌کنند و هر کجا که نظم شعر من گسسته باشد، این موضوع واضح است.
گردد چو خامه شانه‌‌کش طره ثناش
از حسن خط مسوده‌ام روی دلبرست
هوش مصنوعی: وقتی که قلم به موهای زیبا و تماشایی او می‌رسد، از حسن و زیبایی خطی که بر صفحۀ دلبر است، شگفت‌زده می‌شوم.
نی‌نی دلی‌ست سوخته از عشق ورنه چون
هودج‌نشین زلف بتان چون مه و خورست
هوش مصنوعی: دل کوچک و بی‌پناهی دارم که از عشق به شدت می‌سوزد؛ وگرنه مثل افرادی که در هودج نشسته‌اند و به زیبایی‌های زلف معشوق نگاه می‌کنند، به خوبی و روشنی ماه و خورشید می‌خندیدم.
از آفتاب فطرت قدسی طلوع تو
با حرز عمرهاست که هم چشم خاورست
هوش مصنوعی: طلوع تو مانند آفتاب فطرت و مقدس است و عمرها به آن ایمن و محافظت شده‌اند، زیرا نوری که تو به ارمغان می‌آوری، چشم‌ها را به سوی خود جلب می‌کند.
چون صبح از آن دیار گداییست خرقه‌پوش
مشرق گر آفتاب ز طبعم غنی‌ترست
هوش مصنوعی: صبح در دیاری که گدایی در آن خرقه به دوش دارد، اگر آفتاب از من سرشارتر باشد، چه سودی دارد؟
کز خاک خشک بر در دولت‌سرای قرب
زمزم به دولت قدمم پور آذرست
هوش مصنوعی: از خاک خشک و بی‌حالی که در کنار درگاه دولت و مقام قرب است، آب زلال و گوارایی به اندازه‌ی رحمت و خوشبختی من، وجود دارد.
های هنر ز مقدم او در ریاض فضل
یک چشمه سلسبیل و دگر چشمه کوثرست
هوش مصنوعی: هنر و زیبایی به خاطر وجود او است، به طوری که در باغ‌های دانش، یکی از چشمه‌ها سلسبیل و دیگر چشمه، کوثر است.
گر بوده‌ است بار و بری چیده است او
ورنه هنوز نخل کمالات بی‌برست
هوش مصنوعی: اگر کسی برای خود بار و بر و موفقیت‌هایی داشته، این حاصل تلاش و کوشش اوست، وگرنه هنوز درخت کمالات او بی‌ثمر و بدون میوه مانده است.
خویش‌ست دانمی نفسش با لب مسیح
اما ندانمی ز کجا کیمیا گرست
هوش مصنوعی: آیا نمی‌دانی که نفسش از خود اوست و شبیه لب‌های مسیح است، اما نمی‌دانم که این کیمیای جاودان از کجا آمده است؟
الحق که کیمیای معانیست لفظ او
معنی اگر مس است به لفظش درون زرست
هوش مصنوعی: واقعاً که کلمات او در حکم کیمیا هستند؛ حتی اگر معنایش بی‌ارزش باشد، با کلامش ارزشمند و باارزش جلوه می‌کند.
ز اسرار‌نامه‌‌‌‌‌های الهی‌ست نثر او
نظمش بر آن کتاب چو بسم الله افسرست
هوش مصنوعی: نثر او از جمله رازهایی است که در کتاب‌های الهی یافت می‌شود و نظم او مانند سرآغاز این کتاب‌هاست که اهمیت و زیبایی خاصی دارد.
لفظ نگفته را خرد دوربین او
داند که از چه جوهر معنی توانگرست
هوش مصنوعی: خرد او درک می‌کند که کلمات ناتمام چه معنایی را در خود دارند و به چه نوع عمق و معنا اشاره می‌کنند.
معنی چو در سواد سخن شبروی کند
جاسوس ظن او ز یقین راست بین‌ترست
هوش مصنوعی: وقتی که شعری به صورت عمیق و پوشیده بیان می‌شود، ممکن است یک فرد ناآگاه بیشتر از آنچه که هست، خیال پردازی کند و دچار گمان‌های اشتباهی شود. در واقع، تصور او از موضوع به حقیقت نزدیک‌تر از آن چیزی است که ممکن است به صورت روشن بیان شود.
زاجزا قوای مدرکه شخص دانش‌ست
گویی که پای تا سر عقل مصورست
هوش مصنوعی: قوت‌های شناختی یک شخص، تماماً نشان‌دهنده‌ی دانش او هستند، به گونه‌ای که هر بخش از او مانند تصویری از عقل است.
خطی که نصف علم شمردش زبان وحی
اقسام آن انامل او را مسخرست
هوش مصنوعی: علم به اندازه‌ای ارزشمند است که زبان وحی آن را نیمی از علم می‌داند و انواع آن به واسطه‌ی انگشتان او قابل دسترسی و تسخیر است.
در عهد او دهان دوات از زبان کلک
از بس شکر مکیده کنون تنگ شکرست
هوش مصنوعی: در دوران او، قلم و دوات به خاطر شکرینی که از زبانش می‌گرفتند، به شدت شیرین شده‌اند و اکنون خودشان هم کمبود شکر دارند.
چون شب چراغ فیض کند بر ورق نثار
کلکش خط شعاع و ورق صفحه خورست
هوش مصنوعی: وقتی شب فرا می‌رسد، نوری الهی بر صفحه وجود می‌تابد و نوشته‌های زندگی را به زیبایی روشن می‌کند، درست مانند تابش خورشید که به صفحه‌ای زندگی می‌بخشد.
رخشد چنانکه از رحم صبح آفتاب
هر نقطه رقم که به صلب قلم درست
هوش مصنوعی: چهره‌اش آن‌چنان می‌درخشد که مانند طلوع آفتاب در صبح، هر نقطه‌ای که با قلم نوشته می‌شود، به‌درستی و زیبایی نقش می‌بندد.
دوار آفریده افلاک طبع اوست
این مهر زین سپهر سهای محقرست
هوش مصنوعی: این دنیا و آسمان‌ها به خاطر طبع و طبیعت او به وجود آمده‌اند و این خورشید در چنین آسمان ناچیزی قرار دارد.
در هر فن‌ست چون فن ادوار بی‌نظیر
اما سر‌آمدست در آن‌ها درین سرست
هوش مصنوعی: در هر زمینه‌ای خوب ظاهر می‌شود و هیچ‌کس نمی‌تواند با آن رقابت کند، اما در این شرایط و دوران، او بالاتر از همه است.
موسیقی از علو نسب روح حکمت‌ست
او چون شمیم سنبل و گل روح‌پرورست
هوش مصنوعی: موسیقی نشانه‌ای از روشنی و بالندگی روح حکمت است و مانند عطر گل و سنبل، روح انسان را سیراب و تقویت می‌کند.
آنجا که زهره در صف دعوی علم زند
خود یکه تاز‌تر ز شهنشاه خاورست
هوش مصنوعی: در جایی که زهره با قاطعیت در بحث علم و دانش شرکت می‌کند، او بیشتر از پادشاه شرق درخشان و سرآمد به نظر می‌رسد.
نی زهره مشتری چو زند از کمال لاف
با طبع او چو دعوی پرواز بی‌پرست
هوش مصنوعی: زهره و مشتری در نهایت زیبایی و کمال قرار دارند، اما این زیبایی تنها در کلام و ادعاست. مانند پرنده‌ای که بدون داشتن بال، از پرواز سخن می‌گوید.
بندند پوست بر دف خورشید قدسیان
از پرده‌ها دیده خود کینش در خورست
هوش مصنوعی: اینجا اشاره به این دارد که فرشتگان یا موجودات مقدس، از حجاب‌ها و پرده‌ها خود را محافظت می‌کنند تا در خورشید، که نماد حقیقت و روشنایی است، فرود نیایند. این نشان می‌دهد که آنها باید در برابر درخشندگی و قدرت بی‌پرده این حقیقت مراقب باشند.
اما ز فیض زمزمه دلخراش او
آن پرده‌ها ز خون جگر تا ابد ترست
هوش مصنوعی: صدای دلخراش او به قدری تأثیرگذار است که پرده‌ها تا ابد از خون دل تر خواهند بود.
در بزم مل چو لهجه او گل‌فشان شود
گوش قدح چو چشم صراحی محیرست
هوش مصنوعی: در میهمانی، وقتی که صحبت‌های او مانند گل‌های خوشبو به دل می‌نشیند، صدای شراب در جام مانند چشم‌های پر جاذبه و حیرت‌انگیز است.
ور شعله‌ای ز زمزمه در صوفیان زند
سجاده همچو شیخ ز وجد آتشین پرست
هوش مصنوعی: اگر شعله‌ای از ذکر و یاد خدا در دل صوفیان بجوشد، سجاده مانند شیخ به خاطر وجد و حال آتشینی که دارند، داغ و پرشور خواهد شد.
چون غنچه سر به مهر نوای حزین اوست
گوش نو اشناس که هوش مصورست
هوش مصنوعی: گوش نو به صدای غم‌انگیز او آشناست، مانند غنچه‌ای که سر به مهر است و درک می‌کند که این صدا تصویری خاص و تاثیرگذار دارد.
دل‌مردگان به زمزمه دیگران خوشند
آری شتر چو مرده کلاغش حدی گرست
هوش مصنوعی: دل مردگان به صداهای دیگران خوش می‌شود، اما شتر وقتی مرد، کلاغش هم حد و اندازه‌ای خواهد داشت.
نامش مرا به ذائقه طعم شکر دهد
گویی گلش ز شهد محبت مخمرست
هوش مصنوعی: وقتی نام او را می‌برم، مثل این است که طعم شیرین شکر را حس می‌کنم، گویی گل او از شهد عشق پر شده است.
از نامش ار به کام زبانم نچسبدی
تکرار کردمی که چو قند مکررست
هوش مصنوعی: اگر نام او بر زبانم نمی‌چسبید، مدام تکرارش می‌کردم چون شیرینی‌اش همیشه لذت‌بخش است.
چون صبح کی به خویشی خورشید نازد او
خود او در آسمان هنر روشن اخترست
هوش مصنوعی: وقتی صبح می‌شود، خورشید به زیبایی خود می‌بالد و در آسمان، مانند ستاره‌ی هنرمند، درخشان و چشم‌نواز است.
برهان پاکی نسب این بس که از کمال
خلقش گزیده امت خلق پیمبرست
هوش مصنوعی: نسبت او به خوبی و پاکی، تنها به خاطر این است که از تمام صفات نیکو و کمالاتش، بهترین‌ها را انتخاب کرده و به خاطر این ویژگی‌ها، او از میان انسان‌ها به عنوان امتی ویژه و برگزیده از پیامبران است.
از زهر افعی حسد ای مدعی بمیر
کاین زهر را وفات تو تریاق اکبرست
هوش مصنوعی: اگر حسد تو مانند زهر افعی است، ای مدعی، بمیری از این حسد، چون من برای تو دارویی دارم که قوی‌تر از هر تریاقی است.
این‌ها که گفته‌ام همگی عیب ذات اوست
نزد تو گرچه مدح فزون از حد و مرست
هوش مصنوعی: آنچه که من گفته‌ام، همه عیب‌های وجود اوست، هرچند که در نظرت ممکن است ستایش بیش از حدی باشد.
نشگفت اگر ز درد حسد سر گران شوی
زین غنچه‌های لفظ که گویی معنبرست
هوش مصنوعی: تعجبی ندارد اگر به خاطر حسد و درد، دلت سنگین شود، چرا که این کلمات ظاهراً زیبا، تنها پوسته‌ای از معنا را دارند.
دردسر جعل ز گل عنبرین شمیم
نزد خرد ز مساله‌های مقررست
هوش مصنوعی: مشکل ایجاد شده ناشی از عطر خوش گل عنبر است و این موضوع تنها با عقل و درک درست قابل حل می‌باشد.
تو احولی ز چشم خردبین مخور فریب
کاینجا ز نور دیده تجلی فزونترست
هوش مصنوعی: به آنچه با چشم کوچک و محدود خود می‌بینی اعتماد نکن، زیرا در اینجا نور بصیرت و روشنایی بیشتر از آن است که تصور می‌کنی.
این نغمه را به لهجه طفلان سروده‌ام
ورنه سزای مدح وی آهنگ دیگرست
هوش مصنوعی: این آواز را با سبکی کودکانه سروده‌ام، وگرنه اگر بخواهم او را ستایش کنم، مورد مناسب‌تری برای آن وجود دارد.
کورست دهر دیده مردم شناس کو
حقا که آنچه گفته‌ام او صد برابرست
هوش مصنوعی: این دنیا به قدری نابینا و بی‌خبر است که حتی انسان‌های آگاه و فهمیده هم نمی‌توانند به درستی آنچه را که می‌دانند و می‌گویند، درک کنند. حقیقت این است که آنچه من بیان کرده‌ام، به مراتب بیشتر و عمیق‌تر از آن است که تصور می‌شود.
انصاف خود طبیعت عنقا گرفته است
ورنه همای فضل چرا ریخته پرست
هوش مصنوعی: انصاف در طبیعت به سختی پیدا می‌شود، وگرنه چرا دیگران باید برای فضیلت دچار زحمت و دردسر شوند؟
کوته کنم حدیث که قدر سخن‌شناس
امروز از متاع هنر کم بهاترست
هوش مصنوعی: من داستان را کوتاه می‌کنم، زیرا در جوامع امروزی، کسانی که به هنر و سخن اهمیت می‌دهند، کمتر از ارزش واقعی آن آگاه هستند.
کلک شکر‌فروش فصیحی دهان ببند
مستای جنس خویش که گوش جهان کرست
هوش مصنوعی: نقاشی که شیرینی می‌فروشد، زبانش را ببندد، چون راه‌ورسمی که او دارد برای خوش‌گفتاری است. باید بداند که این عالم، دیگر به حرف‌های او توجهی ندارد و گوش‌هایش ناشنواست.
گشتی ثنا طراز و قضا شد دعای او
رحمی کز انتظار اجابت به خون‌ترست
هوش مصنوعی: دعای او به قدری خالص و سرشار از انتظار است که خود را در لباس ثنا و ستایش خداوند قرار داده و در قضا و قدر او تابع است؛ انگار دعایش به جای انتظار، در دلش اشک و ناله‌ای دارد.
عمرش دراز باد که اطفال فضل را
در روزگار او پدر پاک‌گوهرست
هوش مصنوعی: امیدواریم عمر او طولانی باشد، چرا که در زمان او کودکان بافضیلتی به دنیا می‌آیند و پدرشان از نژاد نیک‌خوی است.
خود کهنه مجمری‌ست فلک وین نجوم نحس
ز آن سو شکاف مجمر و زین سوی اخترست
هوش مصنوعی: جهان مانند یک ظرف قدیمی است و ستاره‌های آسمان، نشانگر بدبختی و شگون منفی از یک طرف، و از طرف دیگر، نشانه‌های سرنوشت و تقدیر به شمار می‌آیند.
از بوی مردمیش مگر شست و شو دهند
ورنه به دهر تا بود او عود مجمرست
هوش مصنوعی: آیا ممکن است بوی خوش آدمی به خاطر شست‌وشو پاک شود؟ در غیر این صورت، تا زمانی که او در این دنیا هست، همچنان بوی خوشی مانند عود می‌ماند.