گنجور

شمارهٔ ۱ - در منقبت مولای منقیان حضرت علی علیه‌السلام

رخش سفر بر جهان زین در دار فنا
خیمه عزلت بزن بر در ملک بقا
رخت بکش زین دیار هین که ازین تنگنا
یوسف جان رفتنی است جانب مصر بقا
خنده بران از لب و نوحه دل گوش کن
خیمه عشرت مزن بر در ماتم‌سرا
تخم تعلق مپاش در گل این خاکدان
تا نکنندت دواب طعمه خود چون گیا
سگ‌صفتان جهان قصد شکارت کنند
گر همه از استخوان طعمه کنی چون هما
بگسل ازین آب وگل چند کنی پایمال
گوهر دل را که هست هر دو جهانش بها
جرعه آب حیات در گلوی خر مریز
مروحه سگ مکن شهپر جبریل را
گوهر مقصود عشق در کف تو کی نهند
تا نکنی همچو دل در شط خون آشنا
زآینه هستیت زنگ محبت زدود
ورنه گل و روشنی جوهر خاک و صفا!
بی سر و پا کن چو چرخ طی بیابان عشق
تا شودت جیب دل مطلع صبح صفا
می‌رودم همچون خون شعله همی در عروق
دایه عشقم مگر داده ز آتش غذا
درد تو چون پا نهد بر سر بالین دلم
از در دل تا به لب جوش زند مرحبا
می‌روم از کوی دوست با جگری لخت‌لخت
دیده چو دل غرق خون دل همه رنج و عنا
رحمی رحمی اجل بر دل این ناامید
کز سر عنفش طبیب رانده ز دارالشفا
شربت دردت حلال باد بر آن کو خورد
همچو عدوی امام از جگر خود غذا
بدر امامت علی نور سمی کلیم
آنکه بر ایمن فشاند از ید بیضا ضیا
دهر نگستردی از خوان وجود ترا
معده هستی تهی ماندی همی از غذا
خوان کرم چون نهند مطبخیانت به بزم
حرص سراپا شکم میرد از امتلا
کوس ظفر چون زنند نوبتیانت به رزم
گیرد از تیغ تو خصم دعای وبا
کشتی تن بشکند موج محیط نبرد
جان به کنار افکند موجه بحر دغا
نعره‌زنان چون سمند جلوه دهی هیبتت
جوشن هستی درد بر تن شخص بقا
وه چه سمندی که گر زان سوی ملک ازل
همره پیک گمان پای گشاید ز پا
آن نشکسته هنوز بیعت خاطر که این
ملک ابد را کشد زیر سم انتها
ور ز دیار فنا شاهسوار عدم
آوردش زیر ران روی سوی ملک بقا
چون بگشاید ز هم گام نخست افکند
بر سر دوش قدم غاشیه ابتدا
تیغ چو پر گل کند دامن گردان شود
روح به باغ عدم بلبل دستان‌سرا
چون ز تگاور شوند همچو صراحی نگون
پر شود از خون رزم جام امل مرگ را
شخص حسامت که هست از غم دشمن خراب
چون دم هیجا دهیش از دل اعدا غذا
چندان خون قی کند کاندر میدان رزم
خیل نهنگان کنند در شط خون آشنا
گرم کند بزم رزم زمزمه گیر و دار
دور نخستین برد هوش ز مغز بقا
ملک چو آیینه‌ایست در وسط خصم و تو
نزد عدو تیره‌روی پیش تو گیتی نما
تیغ ترا گر به فرض آینه سازد عدو
بیند تمثال خویش گشته سر از تن جدا
پیکر تمثال را روح طبیعی دهد
از نفس پاکت ار آینه گیرد جلا
طفل نبات ار به فرض شیر ولایت خورد
گیرد طبع نسیم خاصیت کهربا
خلق تو گر چون خلیل پای بر آتش نهد
شعله گلستان شود در دهن اژدها
بس که به عهد تو شد دهر سراپا نشاط
عیش تصور کند آینه‌بین عکس را
یا سندالاتقیا رشحه فیضی که سوخت
مزرعه هستیم برق سموم جفا
ابر کرم را بگوی سوی فصیحی خرام
مزرع اخلاص اوست تشنه‌لب از مدعا
کوری چشم حسود گو به قضا تا کند
خاک درت را چو نور در نظرم توتیا
تا بود این امهات از مدد نه پدر
بر سر خشت وجود شام و سحر فتنه‌زا
از شر این هفت و چار باد اسیر ترا
کعبه جاهت پناه درگه تو ملتجا

اطلاعات

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

رخش سفر بر جهان زین در دار فنا
خیمه عزلت بزن بر در ملک بقا
هوش مصنوعی: اسب سفر تو را به جهان بفرست، در این دنیای فانی کنار بگذار و در دروازه سرای جاودانی، خیمه‌ای برپا کن.
رخت بکش زین دیار هین که ازین تنگنا
یوسف جان رفتنی است جانب مصر بقا
هوش مصنوعی: از این سرزمین برو که یوسف جان در حال رفتن است و دیگر باز نخواهد گشت، او به سوی سرزمین جاودانگی می‌رود.
خنده بران از لب و نوحه دل گوش کن
خیمه عشرت مزن بر در ماتم‌سرا
هوش مصنوعی: لبخندهای شادی را از لب‌ها بشنو و صدای دل‌ناله را گوش کن، در مکانی که به سوگواری اختصاص دارد، جشن و شادی برپا نکن.
تخم تعلق مپاش در گل این خاکدان
تا نکنندت دواب طعمه خود چون گیا
هوش مصنوعی: در این متن به این موضوع اشاره شده است که نباید در این جهان فانی احساس تعلق و وابستگی عمیق پیدا کرد؛ چرا که این وابستگی ممکن است باعث شود که مانند یک گیاه در این خاک، گرفتار مشکلات و سختی‌ها شوی و دیگران از تو بهره‌برداری کنند. به عبارتی دیگر، بهتر است آزادانه و بدون وابستگی زندگی کنی تا در معرض آسیب‌ها و مشکلات قرار نگیری.
سگ‌صفتان جهان قصد شکارت کنند
گر همه از استخوان طعمه کنی چون هما
هوش مصنوعی: در این دنیا، افرادی که مانند سگ هستند و فقط به منافع خود فکر می‌کنند، قصد دارند به تو آزار برسانند. حتی اگر تو به اندازه یک پرنده بزرگ و قوی به نام هما نیز باشید و تمام تلاش خود را برای حفظ خود بکنی، باز هم آن‌ها به دنبال شکار تو هستند.
بگسل ازین آب وگل چند کنی پایمال
گوهر دل را که هست هر دو جهانش بها
هوش مصنوعی: از این مادیات و ظواهر زندگی دل بکن، زیرا که ارزش واقعی دل را نمی‌توان نادیده گرفت. دل انسان، ارزشش از دو جهان بیشتر است.
جرعه آب حیات در گلوی خر مریز
مروحه سگ مکن شهپر جبریل را
هوش مصنوعی: آب زندگی را به گلو یک الاغ نده و پرواز جبریل را به هوس یک سگ نینداز.
گوهر مقصود عشق در کف تو کی نهند
تا نکنی همچو دل در شط خون آشنا
هوش مصنوعی: دریغ است که مقصد عشق را در دستان تو قرار دهند، زیرا تو ممکن است مانند دل، در دریایی از خون و غم غرق شوی.
زآینه هستیت زنگ محبت زدود
ورنه گل و روشنی جوهر خاک و صفا!
هوش مصنوعی: اگر از زنگار و پلیدی‌های عشق خود را پاک کنی، در غیر این صورت، زیبایی و روشنی تنها مختص خاک و سادگی باقی خواهد ماند.
بی سر و پا کن چو چرخ طی بیابان عشق
تا شودت جیب دل مطلع صبح صفا
هوش مصنوعی: چون در وادی عشق قدم می‌زنی، خود را رها کن و از همه چیز بی‌خبر باش تا دل تو مانند کیسه‌ای پر از صفای صبح شود.
می‌رودم همچون خون شعله همی در عروق
دایه عشقم مگر داده ز آتش غذا
هوش مصنوعی: من به آرامی و با شدت مانند خونی که در رگ‌ها جریان دارد، در عشق خود می‌سوزم؛ چرا که این احساس مانند آتش غذا می‌طلبد و من از آن تغذیه می‌کنم.
درد تو چون پا نهد بر سر بالین دلم
از در دل تا به لب جوش زند مرحبا
هوش مصنوعی: درد تو مانند کسی است که بر روی بالین دلم می‌آید و از عمق وجودم تا لبه دهانم به جوش و خروش می‌افتد. چه خوب است!
می‌روم از کوی دوست با جگری لخت‌لخت
دیده چو دل غرق خون دل همه رنج و عنا
هوش مصنوعی: از کوی دوست می‌روم و حالتی دردناک دارم، چشمانم پر از غم و دل من به شدت داغ دیده است. همه‌ی رنج‌ها و مشکلاتی که کشیده‌ام، حس می‌شود.
رحمی رحمی اجل بر دل این ناامید
کز سر عنفش طبیب رانده ز دارالشفا
هوش مصنوعی: ای بس دلسوزی که بر دل این ناامید رحمت می‌فرستی، او که به سبب بی‌رحمی، پزشک او را از درمانگاه دور کرده است.
شربت دردت حلال باد بر آن کو خورد
همچو عدوی امام از جگر خود غذا
هوش مصنوعی: شربت درد تو حلال باشد برای کسی که آن را می‌نوشد، مثل غذای دشمن امام که از دل خود به او می‌دهد.
بدر امامت علی نور سمی کلیم
آنکه بر ایمن فشاند از ید بیضا ضیا
هوش مصنوعی: علی، همچون چراغی در رهبری است، نوری که به موسی داده شده، و او کسی است که از دستانش روشنی می‌بارد و او را در امنیت قرار می‌دهد.
دهر نگستردی از خوان وجود ترا
معده هستی تهی ماندی همی از غذا
هوش مصنوعی: دنیا از برکت وجود تو وسعت نیافت و دلت از نعمت وجود پر نشد، و همچنان از غذا خالی ماندی.
خوان کرم چون نهند مطبخیانت به بزم
حرص سراپا شکم میرد از امتلا
هوش مصنوعی: در میهمانی پرنعمت، زمانی که دست تقدیر به ما مروت می‌کند و سفره‌ای از نعمت‌ها گسترده می‌شود، انسان پرخور دچار پرخوری و گرسنگی مفرط می‌شود و از شدت سیری به زحمت می‌افتد.
کوس ظفر چون زنند نوبتیانت به رزم
گیرد از تیغ تو خصم دعای وبا
هوش مصنوعی: زمانی که صدای پیروزی به گوش می‌رسد، دشمنان با شمشیر تو به میدان جنگ خواهند آمد و از دعا و آرزوهایشان برای نجات استفاده می‌کنند.
کشتی تن بشکند موج محیط نبرد
جان به کنار افکند موجه بحر دغا
هوش مصنوعی: کشتی بدن در برخورد با امواج دریا آسیب می‌بیند، و جان انسان به کناره می‌افتد و به امواج فریبنده دریا می‌سپارد.
نعره‌زنان چون سمند جلوه دهی هیبتت
جوشن هستی درد بر تن شخص بقا
هوش مصنوعی: آنگاه که مانند اسبی چابک و قدرتمند ظاهر شوی، عظمت و شکوه تو مانند زره‌ای است که سختی‌ها و دردهای زندگی را بر تن وجود تو می‌پوشاند و تو را از گزند آنها محافظت می‌کند.
وه چه سمندی که گر زان سوی ملک ازل
همره پیک گمان پای گشاید ز پا
هوش مصنوعی: چه اسب زیبایی که اگر از سوی ملکوت اول، پیامبری به سمت او بیاید، تصور می‌کند که پایش را بلند کرده است.
آن نشکسته هنوز بیعت خاطر که این
ملک ابد را کشد زیر سم انتها
هوش مصنوعی: هنوز آن پیمان خاطر دچار شکستی نشده که این سرزمین ابدی را زیر پای نهایی خود گیرد.
ور ز دیار فنا شاهسوار عدم
آوردش زیر ران روی سوی ملک بقا
هوش مصنوعی: اگر از سرزمین فنا، شاه سوار عدم را زیر ران آوردند، به سوی ملک بقا می‌رود.
چون بگشاید ز هم گام نخست افکند
بر سر دوش قدم غاشیه ابتدا
هوش مصنوعی: زمانی که پرده‌ها کنار برود و حقیقت آشکار شود، اولین گام را با احترام و احتیاط بر دوش خود می‌گذاریم و به سوی آغاز حرکت می‌کنیم.
تیغ چو پر گل کند دامن گردان شود
روح به باغ عدم بلبل دستان‌سرا
هوش مصنوعی: چو تیغی که به زیبایی و نرمی گل را در دامان خود قرار می‌دهد، روح انسان نیز در دنیای عدم و ناپیدا می‌تواند همچون بلبل خوش‌خوانی در باغی از خاطرات و علاقه‌ها به پرواز درآید.
چون ز تگاور شوند همچو صراحی نگون
پر شود از خون رزم جام امل مرگ را
هوش مصنوعی: زمانی که بزرگ‌مردان به میدان جنگ می‌آیند، همچون جامی که از خون سرشار می‌شود، زندگی و آرزوهایشان را با خطر مرگ پر می‌کنند.
شخص حسامت که هست از غم دشمن خراب
چون دم هیجا دهیش از دل اعدا غذا
هوش مصنوعی: شخصی که حسادت می‌کند، از غم و غصه دشمنش به شدت دچار پریشانی می‌شود. درست مانند اینکه با دمیده شدن به جایی، غذای دل دشمنانش را فراهم کند و این نشان‌دهنده ضعف اوست.
چندان خون قی کند کاندر میدان رزم
خیل نهنگان کنند در شط خون آشنا
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، به اندازه‌ای خون ریخته می‌شود که گروهی از نهنگ‌ها در خون شنا می‌کنند و با آن آشنا می‌شوند.
گرم کند بزم رزم زمزمه گیر و دار
دور نخستین برد هوش ز مغز بقا
هوش مصنوعی: در جشن و شادمانی خود را درگیر آواز و گفتگو کن و در آغازین لحظات، هوش و تفکر را از مغز جاودانگی بگیر و استفاده کن.
ملک چو آیینه‌ایست در وسط خصم و تو
نزد عدو تیره‌روی پیش تو گیتی نما
هوش مصنوعی: پادشاه مانند آیینه‌ای است که در میان دو دشمن قرار دارد، و تو وقتی با دشمن مواجه می‌شوی، چهره‌ای تیره و ناخوشایند از خود نشان می‌دهی. در واقع دنیا را نشان نمی‌دهی.
تیغ ترا گر به فرض آینه سازد عدو
بیند تمثال خویش گشته سر از تن جدا
هوش مصنوعی: اگر شمشیر تو به فرض مانند آینه عمل کند، دشمن تصویر خود را خواهد دید که سر از تن جدا شده است.
پیکر تمثال را روح طبیعی دهد
از نفس پاکت ار آینه گیرد جلا
هوش مصنوعی: اگر آینه زیبایی را به خود ببیند، روح طبیعی آن تصویر را از نفس پاک تو دریافت می‌کند.
طفل نبات ار به فرض شیر ولایت خورد
گیرد طبع نسیم خاصیت کهربا
هوش مصنوعی: اگر بچه گیاهی از شیر ولایت تغذیه کند، به ویژگی‌های خاصی چون خاصیت کهربا دست پیدا می‌کند.
خلق تو گر چون خلیل پای بر آتش نهد
شعله گلستان شود در دهن اژدها
هوش مصنوعی: اگر مردم به زیبایی تو مانند خلیل (ابراهیم) جسارت کنند و پا بر آتش بگذارند، آن گاه آتش گلستان خواهد شد و شعله آن در دهان اژدها خواهد رفت.
بس که به عهد تو شد دهر سراپا نشاط
عیش تصور کند آینه‌بین عکس را
هوش مصنوعی: به خاطر عهد و پیمان تو، زمانه به شدت شاداب و سرزنده است و این شادی به قدری زیاد است که حتی آینه هم تصویر شادی را برای خود مجسم می‌کند.
یا سندالاتقیا رشحه فیضی که سوخت
مزرعه هستیم برق سموم جفا
هوش مصنوعی: ما مانند دانه‌هایی هستیم که در زمین خشک و گرمیده‌ای به سر می‌برند، جایی که آثار رحمت و برکت وجود ندارد و تنها رنج و جفا ما را احاطه کرده است.
ابر کرم را بگوی سوی فصیحی خرام
مزرع اخلاص اوست تشنه‌لب از مدعا
هوش مصنوعی: به ابری نرم بگو که به سوی زبانی فصیح و زیبا حرکت کند، زیرا زمین پیراسته و خالص او برای دریافت باران بسیار تشنه است.
کوری چشم حسود گو به قضا تا کند
خاک درت را چو نور در نظرم توتیا
هوش مصنوعی: چشم حسود را به سرنوشت بسپار تا اینکه خاک در مقابل تو همچون نور برای من روشن شود.
تا بود این امهات از مدد نه پدر
بر سر خشت وجود شام و سحر فتنه‌زا
هوش مصنوعی: تا زمانی که این مادران وجود دارند، دعای پدر بر روی زمین در صبح و شب، منجر به بروز مشکلات و سختی‌ها می‌شود.
از شر این هفت و چار باد اسیر ترا
کعبه جاهت پناه درگه تو ملتجا
هوش مصنوعی: از آزار و خطرات این دنیا که مانند طوفان و بی‌نظمی هستند، به کعبه و مقام والای تو پناه می‌آورم.